تاریخ اسلام - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - نيشابور و پايگاه علمي آن از منظر ياقوت حموي
نيشابور و پايگاه علمي آن از منظر ياقوت حموي
بختيارى شهلا
ياقوت
حموي[١]از شاخصترين جغرافي دانان است که با نگاشتن معجمالبلدان خدمت
بزرگي به علم جغرافيا و تاريخ و پيدايي جغرافياي تاريخي كرده است. اين کتاب
از بينظيرترين معجم ها در علم جغرافياست که براساس حروف الفبا تقريباً به
مناطق جغرافيايي پرداخته كه درزمان ياقوت وجود داشته يا نامي از آنها باقي
بود. کتاب ديگر حموي معجم الادباء است كه در حوزه رجال و ادب نگاشته شده
است. وي در اين کتاب به شرح حال افرادي پرداخته كه در حوزه علوم ديني، ادب و
تاريخ شناخته شده و يا صاحب اثر بودهاند. بيشترين خدمت او به تاريخ و
جغرافيا از طريق نگارش معجمالبلدان بود كه وسواس و دقت زيادي در آن داشته و
بسياري از نقاط ذكر شده را به چشم خود ديده است.
گزارش حموي از ذيل مدخل نيساوبر نگاشته شده نشان دهنده موقعيت ممتاز اين
شهر از نظر علمي در عصر خويش است. به نظر مي رسد موقعيت ممتاز نيشابور
متأثر از عواملي چون اقبال علما و صاحب نظران به اين شهر و حضور در آن جا
بود، به خصوص اين مهاجرت از شهر پرآوازه بغداد انجام ميشد كه خود معلول
عوامل مختلفي بود. بررسي چگونگي اين امر از ديدگاه حموي، مي تواند به چرايي
رونق علمي نيشابور کمک کند. سوي ديگر مسئله آن است که نيشابور داراي چه
موقعيت و ويژگيهايي بود که موفق به جذب عالمان علوم مختلف شد.
در آغاز لازم است به علل توجه علما به پايگاه علمي نيشابور و به طور عام
خراسان بزرگ و شرق اسلامي و مهاجرت آنان از بغداد بپردازيم. شهربغداد با
کوششي که منصور عباسي در اواسط قرن دوم هجري در جلب علما و صاحب نظران علوم
مختلف به آن شهر تازه تأسيس داشت، سبب اوج گرفتن و رونق آن شد، به طوري كه
تا مدتها مرکز علوم گوناگون و مورد توجه عالمان بود. اما نا آرامي هاي
سياسي و فرقهاي در بغداد تأثير بازدارندهاي بر رونق شهر در سالهاي بعدي
داشت. پس از پايان يافتن ماجراي محنه، هنوز انديشه سياسي معتزله در جامعه
طرفداراني داشت. تا اين که با ظهور ابوالحسن اشعري و گرايش او به ادله
کلامي اهل سنت و حديث، رويكرد او، به تدريج گفتمان غالب جامعه گرديد. در
چنين فضايي انديشههاي رقيب و غيررقيب مورد بيمهري قرار گرفتند و عکس
العمل آنان در فضاي سياسي جامعه بغداد اثر گذاشت و بغداد مدتها به صحنه
کشاکش اين انديشهها تبديل شد؛ البته غلبه با گفتمان غالب بود. پس از تسلط
سلجوقيان بر بغداد و وزارت خواجه نظام الملک طوسي عامل ديگري به تشتت و
درگيري فضاي فکري افزوده شد. تأسيس نظاميه ها و تقيد به آموزش علوم مرتبط
با اساس نامه نظاميه جو علمي را سخت تحت تأثير قرار داد.
از نظر اجتماعي، درگيري هاي عمده اي از سده هاي دوم و سوم تا زمان سقوط اين
شهر به دست مغولان گزارش شده است که پيروان مذاهب را به جان هم مي انداخت.
منازعات فرقه اي که ميان حنبليها و شافعي ها و گاه با شيعيان رخ مي
داد،[٢]محيط ناآرامي را به وجود آورد که در آن مجال رفتار انديشمندانه
کمتر رخ مي نمود. درگيري ها گاه چنان بود که دامنه آن بزرگان سياسي را نيز
فرا ميگرفت.
ناآرامي هاي سياسي و اجتماعي بغداد تأثير مستقيم و عميقي در رکود علمي شهر
داشت. اين فضاي ملتهب سبب شد که در مناطق ديگري که استعداد و شايستگي تبديل
شدن به قطب علمي را داشتند امکان و زمينه رشد علمي و جذب عالمان فراهم
شود. خراسان بزرگ و از جمله نيشابوردر زمره اين مناطق قرار دارند. نيشابور
در کنار شهرهايي از قبيل اصفهان، مرو، بلخ، بخارا و ري به قطبهاي علمي
رقيب بغداد تبديل شد.
با اين توضيح، به بررسي وضعيت شهر نيشابور از منظر ياقوت حموي ميپردازيم.
در اين راستا سعي شده ضمن توجه به قطب علمي نيشابور، ميان سبک اطلاع رساني
جغرافياي تاريخي و گزارش هاي رجالي ارتباط برقرار گردد. در اين مقاله فرض
بر آن است که ياقوت با ذکر ويژگي هاي جغرافياي نيشابور، ممتاز بودن علمي
اين شهر را مد نظر قرار داده است. از اين رو ضمن بحث درباره شخصيت هاي علمي
شهر - اعم از تولد، اقامت يا سكونت موقت يا دايمي آنها - تلاش كرديم برتري
و امتياز مذکور را نشان دهيم. همچنين كوشيديم داده هاي ياقوت با اطلاعات
ديگر جغرافيانويسان - ترجيحاً هم عصر وي - تکميل شود. تا اطلاعات جامعي از
نيشابور ارائه گردد.
ياقوت ذيل واژه «نيساوير» درباره جغرافيا و تاريخ نيشابور سخن گفته است.
گزارش وي از نيشابور از دوره اسلامي اين شهر آغاز ميشود.[٣]با اين حال،
به هنگام ذکر وجه تسميه شهر، پيشينه تأسيس آن را از نظر دور نداشته است. در
دوره اسلامي، از زمان طاهريان كه نيشابور را مركز حكومت خود قرار دادند،
اين شهر در غرب خراسان بزرگ، از مهمترين شهرها به حساب مي آمد. ياقوت
توضيح درباره نيشابور را با آوردنِ نحوه تلفظ نام شهر آغاز كرده است تا به
اين وسيله تلفظ صحيح آن را نشان دهد: "نيسابور" كه به گفته وي عامه آن را
«نشاوور» خوانند.[٤]اين اشاره، شيوه كار ياقوت را نشان ميدهد كه با
زبانشناسي آغاز كرده است. به نظر مي رسد، اين از شيوه هاي مرسوم در گزارش
ها بوده است.
عبارت بعدي در معجم البلدان، ويژگي نيشابور در زمان ياقوت با وجود حمله
مغول و ويراني شهر را نشان مي دهد. او نوشته است: «آن جا شهر بزرگي است كه
فضايل چشمگير دارد» و افزوده است « معدن فضلا و منبع علماست». همچنين تأکيد
کرده كه مانند آن را در هيچ يک از شهرهايي كه گشته، نديده است. وي پس از
آن از طول و عرض جغرافيايي شهر سخن گفته و آن را در بخش چهارم از اقليم
پنجم ذكر كرده است. اقليم پنجم شامل بيشتر مناطق ايران، ماوراءالنهر تا
سرزمين يأجوج و مأجوج، بخش شمالي بلاد شام، جزاير قبرس و رودس در درياي شام
(مديترانه) و تمامي سرزمين مغرب در شمال آفريقا است كه به بلاد طنجه در
درياي مغرب منتهي ميشود.[٥]
نيشابور در آن عصر ازمهمترين شهرهاي خاوران به حساب مي آمد و حتي در سده
چهارم هجري اهميت آن تا بدان حد بود که کهنترين دروازه هرات به سوي
نيشابور باز مي شد.[٦]به نظر مي رسد، اهميت شهر علاوه بر آباداني و دلايل
سياسي، به سبب موقعيت علمي شهر نيز بوده باشد[٧]. از اين رو علاوه بر
ياقوت، در شرحي که مقدسي از اين شهر ارائه داده نيز عظمت شهر را مي توان
دريافت. مقدسي در توصيفي، نيشابور را شهري مهم و مرکزي آبرومند دانسته که
همپايهاي در اسلام براي بهترين هايي که در آن گرد آمده اند، نمي توان سراغ
گرفت. بزرگي زمين و پهناوري آن، آب گوارا، نيرومندي هوا، فراواني
دانشمندان و بزرگان و پيشوايان پي گير، ميوه مرغوب و بسيار، گوشت خوب و
ارزان، زندگي مرفه و سودمند، بازارهاي گشاد و خانه هاي بزرگ، آبادي هاي
گرانمايه و باغهاي دلگشا، خاک چسبنده ، ذوقهاي حساس و مجلس هاي گرانقدر،
آموزشگاههاي بانظم، انتظام امور و شايستگي و رسم و آيين گزيده، هنر و
مهارت، بازرگاني و عبادت، همت و مردانگي، گذشت و بخشش و امانت داري، صفات و
ويژگي هايي است که در آن عصر، نيشابور به آنها متّصف و شناخته شده بود.[٨]
اگرچه مي توان در توصيف فوق قدري مبالغه را ديد، اما چيده شدن آنها پشت سر
هم نشان برتري هايي دارد که در سده چهارمهجري براي شهري قابل تصور است.
مسلم است از ديد افراد نکته سنجي چون مقدسي که شهرهاي بسيار را به چشم
ديده، نيشابور در درجه اي از علو قرار داشت که او را وادار به ستايش آن
كرده است.
ياقوت کوشيده است اطلاعات جامعي درخصوص نيشابور ارائه دهد؛ به همين سبب در
آغاز، اختلاف آرا در نامگذاري شهر را نقل كرده است: گروهي گفتهاند شاپور
از آن منطقه كه روستاهاي زيادي داشت عبور ميكرد كه گفت خوب است در اين
منطقه شهري باشد و به آن نَيشابور گفته شود. "نيشابور"، "سابورخواست" و
"جنديشاپور" از نام هايي است كه به خروج شاپور از محل حكومت خود مرتبط است و
او چون به محل حكومتش بازنگشت و يارانش از يافتن وي نااميد شدند، گفتند:
«نيست سابور» و به «سابور خواست» آمدند و گفتند: «سابور خواست» يعني شاپور
را ميخواهيم. پس از آن به جنديشاپور رفتند و گفتند: «وندساپور» يعني
شاپور پيدا شد.[٩]
از ديگر اسامي شهر، ابرشهر[١٠]يا ايرانشهر آمده است. ياقوت با وجود اطلاق
نام «ايرانشهر» به نيشابور با ذکر محدوده جغرافيايي، معناي ايران شهر را
تعريف کرده و گفته است که به همه سرزمينهاي ميان جيحون و قادسيه ايرانشهر
گفته ميشود.[١١]وي به اين شيوه کوشيده است از محدود کردن دامنه تعريفي
اين واژه ممانعت کند. تعيين حدود فوق با مشخصات فلات ايران سازگارتر است که
دال بر تعريف دقيق واژه ها در آن عصر نيز مي باشد. ياقوت در معجم الادباء
به نقل از بيهقي و در شرح حال وي آورده است كه نقل شده هرعضوي از عميدالملك
كندري، وزير طغرل، در محلي مدفون است از آن جمله جمجمه و مغز او که در
نيشابور است.[١٢]
ياقوت درادامه به ذكر موقعيت جغرافيايي شهر پرداخته و فاصله آن را تا ري
١٦٠ فرسخ، تا سرخس چهل فرسخ و تا مرو شاهجان سي فرسخ ذكر كرده است. مقدسي
نيز فاصله آن را تا اصفهان سي مرحله و تا جيحون بيست مرحله دانسته است.[١٣]
پيش از آغاز دوران اسلامي، نيشابور تحت الشعاع مرو قرار داشت اما آمدن
اسلام نيشابور جاي آن را گرفت.[١٤]در سدههاي چهارم تا حمله مغول نيشابور
شهري بزرگ و بسيار آباد بوده است. مؤلف ناشناس حدود العالم (تأليف ٣٧٢هـ)
نيشابور را بزرگترين شهر خراسان و «با خواسته تر» ذكر كرده است كه محل
استقرار سپهسالاران بود و كهندژ، ربض و شهرستان داشت.[١٥]مساحت آن حدود يک
فرسخ در يك فرسخ بود، جمعيت آن نيز زياد بود و محل بازرگانان به شمار مي
رفت. از ويژگيهاي شهر نحوه تأمين آب بود. اين شيوهي تأمين آب در آب و
هواي نسبتاً خشک منطقه از تبخير آن جلوگيري ميکرد و در عين حال آب مصرفي
را در اختيار مصرف کننده قرار مي داد. آب چشمه ها آب و هواي آآآآآآ اا از
طريق قنات در زيرزمين جاري مي شد و پس از رسيدن به شهر به سردابهايي كه
براي اين كار آماده شده بودند، هدايت مي شد. در اين سردابها هميشه امکان
دسترسي به آب فراهم بود. [١٦]شرح اين کاريزها چنين داده شده است:
«در نيشابور کاريزها دارند که در زير زمين روانند و در تابستان سرد هستند و
با پايين رفتن از چهار تا هفتاد پله به آنها ميرسند. کاريزها در آبادي
آفتابي مي شوند و برخي از آنها در شهر آشکار شده در کوچه ها مي گردند.
مانند آنچه که در حيره و باب معمر و ... ديده مي شود. [١٧]
نيشابور به سبب تقسيمات منطقه اي، مناطق و ملحقاتي نيز داشت. اين مناطق
علاوه بر انتساب به نيشابور از نظر اداري و سياسي نيز تابع اين شهر بودند.
احتمال دارد به همين سبب، مقدسي يکي از دلايل اهميت اين شهر را مهم بودن
روستاهايش دانسته که آن را به خوره[١٨]تبديل کرده بود، نه بسيار بودن
شهرهايش.[١٩].ياقوت در تعيين حدود و مناطق همجوار شهر، سيزده روستا و چهار
خان منسوب به نيشابور را ذكر کرده است:[٢٠]بوژگان، خايمند، سنگان، سلومد
و زوزن.[٢١]در قرن چهارم هجري، شهركهايي از حدود نيشابور بودند كه هر
كدام منطقهاي وسيعي را در برگرفته و كشت و زرع بسيار داشتند که محصول عمده
برخي از آنها كرباس بود.[٢٢]پيش از آن در آغاز سده چهارم هجري، ابن رسته
نيشابور را شهري صحرايي ـ كوهستاني خوانده است كه شهرهايي داشت از جمله زام
(Zam)، باخرز(Bakharz)، جوين (Djuwain) و بيهق. علاوه بر آن سيزده روستا و
چهار ربع داشت که ربعها عبارت بودند از: ريوند، تكاب، بشتفروش و مازول.
روستاها نيز شامل استوا، ارغيان ، اسفراين، جوين، بيهق، بشت، رخ، باخرز،
زام، زاوه، زوزن، اشبند و خواب (خواف) بود.[٢٣]«فنجكرد» نيز روستايي از
روستاهاي نيشابور بود كه فنجكردي به آن منسوب بود.[٢٤]
ياقوت در معرفي نيشابور از تركيب محلات شهر صحبت نكرده است[٢٥]و اين در
حالي است كه به طور مسلم شهر محلاتي داشت و به مناطقي تقسيم شده بود. وي
در معجم الادباء، ضمن سخن گفتن از ادبا و علماي نيشابور از برخي محلات شهر
نام برده است: «باخرز» محلهاي كه عليبن حسين باخرزي به آن منسوب
بود،[٢٦]«ميدان»[٢٧]و «حيره» كه در زمان ياقوت ويران شده بود[٢٨]و محله
عسکر.[٢٩]
ياقوت در گزارش نويسي خود پس از ذکر کليات جغرافيايي و تقسيمات منطقه اي،
به محصولات شهر پرداخته است. وي محصولات كشاورزي شهر را با ذكر ميوه و
"چيزهاي خوب زياد" آغاز ميكند و از وجود ريواس ياد كرده كه در دنيا مانند
ندارد و هر كدام از آنها يك من و حتي بيشتر از آن وزن دارند. «من» وزني است
كه مردم آن عصر با آن كار ميكردند و معادل پنج رطل عراقي بود. خوبي محصول
ريواس علاوه بر ياقوت مورد توجه مقدسي نيز بوده است.[٣٠]وي چاقو و ريواس
آن را بيمانند خوانده است.[٣١]در حدود العالم جامههاي گوناگون ابريشم و
پنبه از محصولات شهر خوانده شده است.[٣٢]
گزارشهاي ياقوت نشان از علاقه وي به دادن دقيق ترين اطلاعات از شهر است که
امروزه کار جغرافياي تاريخي را آسانتر کرده است. ياقوت پس از معرفي
جغرافياي شهر، به ذكر تاريخ نيشابور پرداخته است. او زمان فتح شهر را به
سال ٣١ هـ زمان خلافت عثمان بن عفان سومين خليفه مسلمانان به دست عبدالله
بن عامربن كريز ذكر كرده است. شهر به روش صلح فتح شد و مسلمانان در آن
مسجد جامعي ساختند.
ياقوت در اين بخش نيز تفاوتها را از نظر دور نداشته، به روايت ديگري در
مورد فتح نيشابور در زمان خلافت عمر به دست احنف بن قيس اشاره كرده است كه
با نقض عهد مردم شهر در زمان عثمان، وي عبدالله بن عامر را اعزام كرد و
او بار ديگر شهر را فتح كرد. تاريخ رخدادها و وقايع شهر از اين زمان تا سده
ششم هجري که زمان ورود ترکان غز است مغفول مانده و عملاً ياقوت اطلاعاتي
در اين بخش ارائه نداده است. به نظر ميرسد، از نظر او ورود اسلام يکي از
شاخص ترين وقايع در تحولات يک شهر مي توانست باشد که در جملههاي نخست شرح
مناطق و شهرهاي مختلف، به آن اشاره كرده است. معلوم نيست كه علت اين خلأ
پانصد ساله در داده هاي تاريخي ياقوت چيست؟ احتمال مي رود که يا منابع
اطلاعاتي وي دراين باره اندک و ناقص بوده و يا وي برخي رخدادها را مهم تلقي
کرده و از ديگر وقايع چشم پوشيده است. با وجود اين، ملاک گزينش نيز مشخص
نشده است؛ البته هرچه به زمان زندگي ياقوت نزديکتر مي شويم، ذکر وقايع
تاريخي بيشتر مي شود.
پس از درگيري ميان ترکان غز با سلجوقيان در سال ٥٤٨ هـ كه با اسير شدن سنجر
سلجوقي همراه بود، اغلب مناطق خراسان تحت تسلط غزها درآمد. اين امر "سبب
مصيبت عظيمي" براي شهر شد. غزها به گواهي ياقوت به نيشابور آمده هركس را
يافتند، كشتند و اموالشان را غارت كردند، به طوري كه در شهر چيزي قابل
شناسايي نماند و هر چه بود تخريب و سوزانده شد. پس از استيلاي مؤيد، يكي از
غلامان سنجر، مردم شهر به محلهاي كه به آن شاذياخ گفته ميشد انتقال داده
شدند. شاذياخ و ديوارهاي آن تعمير شد و آنجا از آبادترين و بهترين شهرها
شد به طوري كه منافع مردم و احوال آنجا زياد بود، زيرا "آنجا ديواره دهليز
شرق بود و ناچار بايد در ورودي بسته ميشد". اين وضع تا سال ٦١٨ هـ ادامه
داشت و ياقوت در اقامت كوتاهي در اين سال در شاذياخ نيشابور مانده بود.[٣٣]
با اعتماد به دادههاي وي به نظر ميرسد، نوعي جا بهجايي در مکان شهر به
وجود آمد. شاذياخ که به جاي شهر اصلي برگزيده شده بود، گسترش و توسعه يافت و
جاي نيشابور ويران شده را گرفت.
زندگي ياقوت مصادف با حملات مغول به فرماندهي چنگيزخان به ايران بود. او
بخشي از وقايع را به چشم خود ديده است. اطلاعات اين بخش و نوشته ها و يا
گزارشهاي او از وقايع، حاصل نزديکترين گزارش هاي شفاهي بينندگان درباره
رخدادهاست. وي در ادامه ذكر تاريخ شهر به ورود «كفارترك» كه تاتار ناميده
ميشدند در ٦١٨ هـ از ماوراءالنهر اشاره كرده است. وي نوشته است تاتارها بر
خراسان چيره شدند و محمد بن تکش بنآلب ارسلان خوارزم شاه که سلطان كل شرق
تا ديوارهاي همدان بود، از مقابل آنها گريخت و آنان او را تعقيب كردند تا
اين كه وي در طبرستان مرد.
با تعقيب سلطان محمد خوارزمشاه راه مغول به داخل سرزمين هاي ايران باز شد و
شهرهاي استان خراسان در ابتداي خط حمله مغول قرار گرفتند.
داستان رويارويي نيشابوريان با مغول را ياقوت چنين ذكر كرده است: تعداد
زيادي از مردم خراسان و ديگران از نيشابور جمع شدند و حصنهاي آن را تقويت
كردند تا اينكه دستهاي از كفار به آنجا رسيدند و مردم مانع آنها شدند.
روزي مقدمه سپاه كفار به ديوار شهر نزديك شدند و مردي از نيشابوريان به او
تير انداخت و او را كشت. تاتار بازگشتند و پادشاه بزرگ آنها «جنکزخان» يا
«چنگيزخان» نام داشت به آنجا آمد و فرد كشته شده شوهر دختر وي بود. او با
جديت سرگرم نبرد با مردم شد. در اين حين گروهي به سركردگي فردي در يكي از
دروازههاي شهر فكر كردند، پيکي را نزد كفار بفرستند به آن شرط كه در ازاي
تسليم شدن، پس از فتح شهر آن فرد را در رأس شهر و حاكم آن قرار دهند. چنگيز
پذيرفت و آنان دروازههاي شهر را گشودند و نخستين كساني كه به دستور چنگيز
كشته شدند، همان فرد و يارانش بودند. به نظر مي رسد مقاومت نيشابور در
برابر سپاه مغول قوي و طولاني مدت بود. ياقوت تأکيد کرده است: گفته شده که
تاتارها با مورد حمله قراردادن شهر با منجيق و ديگر وسايل به زور آن را
گشودند و به خشم وارد شهر شدند و مردم و اموال را ميطلبيدند و هر بزرگ و
كوچك، زن و كودك را كه يافتند، كشتند. پس از آن شهر را ويران و با خاك
يكسان كردند و همه مناطق را براي يافتن گنجينهها كندند. ياقوت تأكيد دارد
كه به او خبر رسيده است كه آنان هيچ ديواري قائم باقي نگذاشتند. البته
ويران کردن شهر به اين امر خاتمه نيافت و پس از رفتن آنها گروهي از جانب
خوارزمشاه آمدند و براي يافتن دفينهها آنجا را زير و رو كردند.
ياقوت با ناراحتي بسيار آيه استرجاع «انالله و إنّا اليه راجعون» را ذكر كرده و ميگويد اسلام هرگز مصيبتي مانند مغول نديده است.
ياقوت در ادامه مدخل نيشابور، اشعاري از چند شاعر به ويژه قاضي
ابوالحسناسترآبادي، مرادي و ابوالعباس زوزني معروف به مأموني را در مدح
نيشابور آورده است.
توضيحات ياقوت درباره نيشابور به ذكرعالم نيشابوري ابوعلي حسينبنعليبن
زيدبنداوود بن يزيد نيشابوري صائغ منتهي مي شود كه در طلب علم و حديث سفر
كرد و حديث را از علماي بزرگي شنيد و آنها را تصنيف كرد. ياقوت به نقل از
ديگران حسينبنعلي بنيزيد ابوعلي نيشابوري را حافظ و يگانه زمان خود در
حفظ قرآن، تقوا و پاكدامني خوانده است كه در شرق و غرب مشهور بود و در طلب
علم شهرهاي نيشابور، هرات، نساء، جرجان، مروالرود، ري، بغداد، كوفه، واسط،
اهواز، اصفهان، مناطقي از شام، مصر و بيتالمقدس را زير پا گذاشت و از
علماي آن نواحي حديث جمع كرد و سرانجام در نيشابور درگذشت.[٣٤]
از اين جا مي توان ميان دو کتاب ياقوت رابطهاي برقرار کرد. به طورطبيعي
نبايست معجم الادباء را کتابي جغرافيايي دانست، اما اطلاعاتي که ياقوت ضمن
شرح حال افراد ميدهد به تکميل اطلاعات مربوط به نيشابور در معجم البلدان
کمک مي کند. عمده ترين توجه ياقوت در معجمالادباء به افراد است. او از
چندين نيشابوري نام برده و درمورد شرح حال و آثار آنان سخن گفته است. نگاهي
به شرح حال افراد مذكور و سال مرگ آنان نشان ميدهد كه از سده چهارم تا
ششم هجري، نيشابور در علوم شاخص بوده است؛ اغلب نيشابوريان نام برده شده
توسط ياقوت در سدههاي چهارم و پنجم و ششم زيستهاند كه اوج آن از نيمه دوم
سده چهارم تا اواسط سده ششم است. افرادي از قبيل حسن بناحمد (م٤٧١ هـ)
محدث، حسنبن عبدالله (م ٤٧٠ هـ) پيشگام در ادب، ابونصر لغوي (م٤٨٠ هـ)
عالم در قرائات، حديث و ادب، اديب لغوي (م ٣٧٨ هـ) فقيه و متكلم و شاعر،
بديعالزمان احمد بن حسين (م٣٩٧ هـ) عالم در علوم ديني، احمد بن ابراهيم(م
٣٤٦ هـ) دانشمند در علم قرائت، احمدبنحسنالمقري (م٣٨١ هـ) عالم در علم
قرائت، احمدبنخالدلغوي (زنده در اواخر سده چهارم) مشهور در ادب، و
عليبنعبدالعزيز محدث كه در سال ٢٣٧ هـ در نيشابور بوده است. محمدبن احمد
هَمَماة رامش معروف به ابونصر نحوي نيشابوري(م٤٨٩ هـ) كه در علم قرائات،
علم حديث، زبان و لغت عربي صاحب نظر بود و از شعر بهره وافر داشت.[٣٥]
ابراهيم بن اسحاق اديب لغوي که در طلب حديث مناطق زيادي از دنيا را گشت و
سپس تا زمان مرگ در سال ٣٧٨ هـ درنيشابور زيست. وي با وجود شاعر بودن، فقه و
كلام را در آن شهر آموخت.[٣٦]افراد ديگري را نيز مي توان نام برد که با
وجود آنکه زاده نيشابور نبودند، اما مدتي در نيشابور گذرانده بودند.
افرادي از قبيل: خليل بن احمد سجزي آگاه درعلم قرائت و حديث كه در ٣٥٩ هـ
وارد نيشابور شد. خطيب بغدادي(م٤٦٣ هـ) مؤلف تاريخ بغداد كه با وجود سفر
به بيشتر مناطق علمي عصر خود، براي کسب علم، زماني ميان مصر و نيشابور تردد
ميكرد و استادش برقاني به او سفارش ميكرد به نيشابور رود؛ زيرا اين شهر
سرشار از دانشمندان بنام بود. خطيب نيز مدت زيادي در نيشابور گذراند.[٣٧]
احمدبن حسن المقري نيشابوري با وجود داشتن اصالت اصفهاني در نيشابور ساكن
شد. در قرائات درعصر خود پيشوا و امام همه بود. وي مستجابالدعوه نيز بود و
در سال ٣٨١ هـ
در ٨٦ سالگي درگذشت.[٣٨]اسماعيل بن محمد معروف به ابوالعباس ميكالي در
نيشابور به دنيا آمد و در آنجا درگذشت. وي پس از يادگيري الموطاء مالك بن
انس در اهواز، به نيشابور بازگشت و نگارش و علم قرائت را آموخت. او در علم
به پايهاي رسيد كه وي را «شيخ خراسان» ميگفتند. و به سبب تبحر در نگارش
در دستگاه سامانيان به ديوان رسائل برگزيده شد. او معتقد بود كه آثار عراق
را به خراسان منتقل كرده است.[٣٩]احمدبن ابيخالد بغدادي لغوي معروف به
احمد جرير صاحب كتاب مجمل در زمان طاهربن عبدالله، امير طاهري خراسان، از
بغداد به خراسان آمد و در نيشابور ساكن شد و معاني، نوادر و اِعراب را در
آنجا تدريس ميكرد.[٤٠]ابوعلي نيشابوري كه در ٤٧٠ و اندي در نيشابور
درگذشت، در نظم و نثر سرآمد دوران بود و ياقوت از ازدحام مردم بر سر قبر او
متعجب شده بود.[٤١]اسماعيل بن محمد بن عبدوس دهمان معروف به ابومحمد
نيشابوري اموال خود را در راه ادب انفاق كرد و خود در علم لغت، نحو و عروض
به اوج رسيد و سرانجام از دنيا روي گرداند و به زهد پرداخت.[٤٢]
گزارش ياقوت از بزرگان ادبا و علماي نيشابور در معجم الادباء مبيّن آن است
كه اين شهر از سده چهارم هجري تا زمان حمله مغول درعلوم ادبي، صرف و نحو
عربي، لغت، عروض، ديگر صنايع ادبي از قبيل شعر و نثر جايگاه ويژه و برتري
داشته است.
با وجود رونق علوم ادبي، نيشابور در علوم ديني نيز پايگاهي بسيار مهم به
شمار ميآمد، به طوري كه اغلب علماي نيشابوري كه ياقوت در معجمالادباء
ازآنان نام برده است در زمره عالمان ديني، فقيهان، محدثان، مفسران، عالمان
علوم قرائت، متكلمان و ديگر علوم ديني بودهاند. حسنبن احمد مقري شاگرد
حسن بن احمد بن عبدالله نيشابوري بود كه از او بسيار حديث استماع كرد.[٤٣]
ابونصر نحوي نيشابوري درعلم قرائات، حديث، زبان عربي و حتي شعر صاحب نظر
بود.[٤٤]محمودبنابوالحسن معروف به نيشابوري غزنوي ملقب به بيانالحق در
تفسير لغوي و فقهي نوشتههاي زيادي داشت و خود در آنها صاحب نام بوده
است.[٤٥]ابراهيمبن اسحاق معروف به اديب لغوي در طلب حديث طواف دنيا كرد و
سرانجام تا زمان مرگ در نيشابور ساكن بود و با وجود شاعر بودن، فقه و كلام
را در آنجا آموخت.[٤٦]اسماعيل بن عبدالرحمان صابوني نيز مدتي در نيشابور
حديث تلمذ کرد.[٤٧]
بر اساس گزارش ياقوت از احوال علماي نيشابور، به نظر ميرسد نيشابور
درمقطعي از سده چهارم هجري به بعد محل مهمي در آموزش علوم ديني بود و
دانشمندان و طالبان اين علوم را به خود جلب ميكرد. براي مثال افرادي که در
ذيل معرفي ميشوند علوم ديني را در نيشابور تدريس مي کردند و آوازه درس
آنان افراد بسياري را به اين شهر کشاند. احمدبن حسين بديعالزمان كه شهرت و
سرآمد بودنش در علوم همه جا پيچيده بود در ٣٩٢ هـ وارد نيشابور شد.[٤٨]
احمدبن ابراهيمبن محمد بن عبدالله نيز كه در همه قرائتها تأليفات زيادي
داشت در سال ٣٤٦ هـ در نيشابور درگذشت.[٤٩]احمدبنعبدالملك معروف به احمد
مؤذن كه فقيه، مفسر، محدث، صوفي و حافظ قرآن بود در ٤٧٠ هـ در نيشابور
متولد شد و دو سال بدون دريافت مزد بر مناره مدرسه بيهقيه اذان ميگفت و به
امور خيريه و عامالمنفعه از قبيل گرفتن صدقات ازثروتمندان و دادن آن به
نيازمندان مي پرداخت.[٥٠]شيخ اهل رأي خليلبن احمدبن محمد سجزي در طلب
علم در ٣٠٩ به نيشابور سفر كرد.[٥١]علي بن محمدبن ابوالقاسم اسكافي كه
ثعالبي او را زبان و چشم خراسان و يگانه آن در كتابت و بلاغت خوانده است از
اهالي نيشابور بود. عليبناحمدبن محمد غزال از سرشناسان و امامان مشهور
خراسان و عراق بود.[٥٢]عليبنحسينبن هندو در نيشابور فلسفه آموخت[٥٣]و
عليبن زيد بيهقي مدتها ميان نيشابور و ديگر شهرها رفت و آمد مي کرد كه
بازگشتهاي او به نيشابور به دليل اهميت علمي اين شهر بود.[٥٤]او در سده
ششم در نيشابور مورد اكرام بزرگان بود و در مجالسي که روزهاي جمعه درمسجد
جامع نيشابور قديم، چهارشنبه ها در مسجد چهارگوشه و دوشنبهها در مسجد جامع
داشت، به وعظ ميپرداخت.[٥٥]
افراد زيادي در طلب علم به نيشابور آمدند که يا تا پايان عمر در آن ساكن
شدند و يا مدتي در آنجا بودند؛ از جمله: اسعد زوزني،[٥٦]اسعد عتبي،[٥٧]
علي بن حسنباخزري،[٥٨]ابراهيم بن اسحاق اديب لغوي،[٥٩]ابن عساكر حافظ
دمشقي كه در ٥٢ سالگي به نيشابور آمد و از حدود ١٣٠٠ مرد و زن علم
آموخت.[٦٠]وي که در طلب علم به نيشابور آمده بود، مدتي را در آنجا اقامت
کرد و درباره شهر شعري سرود.[٦١]
سابقه اين رونق را در سده چهارم نيز مي توان ديد که مقدسي به همين سبب اين
شهر را در اسلام بي مانند خوانده است.[٦٢]کلام او در اين باره نغز است: "
سروران، پيش مردم اين شهر کوچکند و اشراف نزد بزرگانش پستند و پيشوايانش
امامان را گيج کردهاند".[٦٣]
حضور عالماني که تنها وصف تعداد اندکي از آنان در نوشته هاي ياقوت آمده، از
تنوع تمايلات فکري در اين شهر حکايت دارد. مهمترين گرايش هاي فکري وقت در
نيشابور را مي توان ميان عالمان آن جستوجو کرد. از سده چهارم به بعد
پيروان ابوحنيفه و شافعي مذهبان گروه غالب مذهبي شهر بودند. علاوه بر آن در
مناطق اطراف شهر شافعي مذهبان زياد بودند. معتزليان در شهر حضور داشتند،
اما بر آن تسلط نداشتند و فعاليت شيعه و کراميه نيز جاذبه هايي داشت.
خطيبان شهر همه شافعي بودند و گرايش مردم به شيعه و کراميه فقيهان را
گرفتار کشاکش اين دو گروه كرده بود.[٦٤]تصويري که ياقوت به طورغيرعمد با
نام بردن ازعلماي ساکن يا متولد نيشابور از اوضاع فرهنگي آنجا ارائه داده،
از تعدد مذاهب و انديشه ها حکايت دارد. اين تصوير با سخنان مقدسي در مورد
گرايشهاي فکري شهر که به آن اشاره شد تکميل مي شود. هر دو مسئله نيشابور
را شهري علمي نشان مي دهد که جايگاه مباحثه هاي علما و جدلها و احتجاجهاي
پيروان انديشه ها بود.
جمع بندي
از گزارش ياقوت در دو كتاب معجمالبلدان و
معجمالادباء برميآيد که نيشابور تا زمان حمله مغول شهري آباد و مركز علم
و دانش بوده است. افراد زيادي كه تنها به نمونههاي اندكي از آن اشاره شد،
در طلب علم در اين شهر ساكن شدند. با توجه به اين امر به راستي نيشابور
مصداق سخن ياقوت، معدن علما و منبع فضلا بوده است. نگاهي به گزارش موجز
ياقوت درباره نيشابور، اهميت شهر مذکور را در ميان شهرهاي خراسان نشان
ميدهد. اين شهر از سده سوم هجري به پايگاهي علمي تبديل شد و مأمن و
پناهگاهي مناسب براي طالبان علوم مختلف به ويژه علوم ادبي و ديني گرديد.
دقت نظر در شرح حال افراد نشان ميدهد در شرق خلافت اسلامي شهرهايي در علوم
سرآمد بودند که از آن جمله مي توان به نيشابور، هرات، نساء، جرجان،
مروالرود، ري و اصفهان اشاره کرد. اين در حالي است که کوفه و واسط و بغداد
حد ميانه تلقي شده اند و درغرب نيز نواحي شام، بيت المقدس و مناطقي از مصر و
افريقيه شاخص بوده اند.
اما در مورد نيشابور،عوامل متعددي در رونق علمي آن تأثير داشتند. علاوه بر
جاذبههاي علمي اين شهر، اوضاع ملتهب و ناآرام شهر بغداد نيز در اين راستا
تأثير گذار بود. ناآراميها و درگيريهاي سياسي و مذهبي بغداد سبب شد كه
علما پايگاههايي را در شرق اسلامي به ويژه در ايران و خراسان بزرگ جستوجو
كنند و در آن مأمن بگيرد. حضور عالمان سرشناس در نيشابور كه در اين جا به
تعداد محدودي از آنان اشاره شد، مؤيد اين ادعاست.
آباداني نيشابور و رونق و سرزندگي و امنيت آن و نيز بلند پايگي شهر درعلم،
شاعراني را وادار به توصيف و مدح اين شهر کرده است؛ از جمله: نمونهاي
اشاره مي شود.
ملك الافضل ارض نيسابور مرسي الأنام و ليس مرس بور
دعيت ابرشهر البلاد لانها قطب و سائرها رسوم السور
هي قبةالاسلام نايرةالصوي فكانها الاقمار في الديجور[٦٥]
پی نوشت ها:
* عضو هيأت علمي گروه تاريخ دانشگاه الزهراء.
[١] شهاب الدين ابو عبدالله ياقوت حموي رومي بغدادي را متوفاي ٦٢٦ هـ مي دانند که از اسيران رومي بود. در بغداد تاجري به نام حموي او را خريد و به دليل انتساب به او به نام ياقوت حموي خوانده شد. صاحب او نوشتن نمي دانست و ياقوت به کار دخل و خرج و امور تجاري گماشته شد. پس از لطف صاحبش که منجر به آزادي وي شد، او سفرهاي بسياري کرد و از ديدهها و شنيده ها، نوشته هاي زيادي گرد آورد. حاصل زحمات وي دو معجم يکي در جغرافيا و تاريخ و ديگري در رجال و ادب است که در تحقيقات معاصر از مراجع و منابع اصلي به شمار ميروند.
[٢] ابن خلدون، تاريخ، ترجمه عبدالمجيد آيتي، (تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقاتفرهنگي،١٣٦٤)، ج٢، ص٧٣٨.
[٣] عمده ترين توضيح ياقوت درباره جغرافياي نيساوبر ذيل واژه نيسابور آمده است. در اين نوشته نيز به همان بخش مراجعه شده است. از اين رو از ارجاع دادنهاي مکرر به همان صفحات خودداري شده است. ر.ک: ياقوت حموي، معجم البلدان، (بيروت، دارصادر، چاپ اول، بيتا، ج ؟ ص ٣٣١ – ٣٣٣)، ذيل «نيسابور».
[٤] در مورد ديگر دلايل وجه تسميه نيشابور، ابوالفداء آراي متفاوتي دارد. ابوالفداء، تقويمالبلدان، ترجمه عبدالمجيد آيتي (تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٩) ص٥٢١.
[٥] احمد بن عمر بن رسته، الاعلاق النفيسة، تر جمه حسين قره چانلو (تهران، امير کبير، ١٣٦٥) ص١١٢.
[٦] مقدسي، احسن التقاسيم، ترجمه علينقي منزوي (تهران، شرکت مترجمان و مؤلفان ج٢)، ص٤٤٧.
[٧] مقدسي اين تصوير را به روشني ترسيم کرده و گفته اينجا خزانه مشرقين، تجارتخانه خاور و باختر است و مردم براي دانش و بازرگاني به آنجامي آيند. همان، ج٢، ص٤٦٠. او اين وصف را چنين ادامه داده که نيشابور ٤٤محله دارد که برخي از آنها مانند نيمي از شيراز است. اين شهر از فسطاط پهناورتر و از بغداد پرجمعيت تر و از بصره کاملتر و از قيروان مهمتر و از اردبيل پاکيزه تر و از همدان آبادتر است.همان، ص٤٦١.
[٨] همان، ص٤٥٩.
[٩] نزد جغرافيانويسان مسلمان نيشابور، شاپور و جندي شاپور سه خوره بودند که شاپور آنها را بنا کرد. مقدسي معتقد است علاوه بر آنها در ارجان، بلاشاپور و در استخر، ارشاپور را ساخته است. همان، ج١، ص٤٠. ياقوت خوره يا به فارسي کوره را با استان يکي گرفته که شامل چندين قريه است. ياقوت، معجم البلدان ، ج١، ص٣٧-٣٦.
[١٠] حاکم نيشابوري به اين دليل كه نيشابور را در مكاني بلند ساخته بودند، آن را ابرشهر خوانده که به ابرها نزديک است. حاکم نيشابوري، تاريخ نيشابور، ترجمه محمد بن حسين خليفه نيشابوري، (تهران، آگه، ١٣٧٧) ص١٩٦.
[١١] همان، مقدسي نيز به اختلاف مصداق واژه ايرانشهراشاره کرده است، اما وي با ايران شهر خواندن نيشابور موافق است و دليل آن را، پهناور بودن نيشابور و داشتن روستاهاي پرمايه و آبادي ها و قناتها مي داند.مقدسي، پيشين، ج ٢ ص ٤٣٤و٤٣٥.
[١٢] ياقوت حموي، معجم الادباء (بيروت، دارصادر، بيتا
) ج٢١، ص٤٤.
[١٣] مقدسي، پيشين، ج١، ص٩٣.
[١٤] مقدسي، پيشين، ج ٢، ص ٣٩٠.
[١٥] مقدسي کوي را بر آن افزوده و نواحي را توضيح داده است. همان، ج ٢، ص٤٦٢-٤٦٧.
[١٦] حدود العالم، تصحيح مريم مير احمدي و غلامرضا ورهرام (تهران، دانشگاه الزهراء، ١٣٧٢) ص٢٩٢.
[١٧] مقدسي،پيشين ، ج٢، ص٤٨١.
[١٨] کوره يا خوره در تعريف ياقوت که آن را از حمزه اصفهاني گرفته بود، بر بخشي از تقسيمات يک استان اطلاق مي شد. براي اطلاع بيشتر ر.ک: ياقوت حموي، معجم البلدان، ج١، ص٣٦.
[١٩] مقدسي، پيشين، ج١، ص٣٢٤.
[٢٠] ياقوت، همان.
[٢١] رماده، حلوان، دستگرد،نوقان، اسدازاد، سنجان، را مقدسي از ديه هاي آن نام برده است. مقدسي، پيشين،ج١،ص٣٤-٤٠.
[٢٢] همان، ٢٩٦.
[٢٣] ابن رسته، پيشين، ٢٠٠.
[٢٤] ياقوت حموي، معجم الادباء، ج١١، ص٢٧٠.
[٢٥] به نظر ميرسد سبک ياقوت در دادن اطلاعات زياد در کمترين عبارتها و يا به سخني ديگر شيوه دايرةالمعارفي وي، عامل نپرداختن به جزئيات بوده است. کاستي داده هاي او را مي توان با نوشته هاي کساني ديگر از قبيل مقدسي تکميل کرد که ضمن ذکر نام محلات، توصيفي از برخي از آنها نيز ارائه داده است.
[٢٦] ياقوت حموي، معجم الادباء، ج١٣، ص٣٣.
[٢٧] همو، معجم البلدان، ج٥، ص٤٥.
[٢٨] همو ، معجم الادباء، ج ١٣، ص١٢٩.
[٢٩] مقدسي،همان، ج١، ص ٤٠.
[٣٠] همان، ص١١.
[٣١] همان، ج٢، ص٤٧٢.
[٣٢] حدود العالم، ص٢٩٢.
[٣٣] لسترنج، جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي، ترجمه محمود عرفان (تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، ١٣٦٤) ص ٤١٢.
[٣٤]ياقوت حموي، معجم البلدان، ج٥، ص٣٣٢.
[٣٥] همو، معجم الادباء، ج٢٠، ص٤٥.
[٣٦] همان، ج١، ص١٢٩.
[٣٧] منير الدين احمد، نهاد آموزش اسلامي، (مشهد، آستان قدس رضوي، ١٣٦٨) ص٣١و٣٢.
[٣٨] ياقوت حموي، معجم الادباء، ج٣، ص١٢.
[٣٩] همان، ج٧، ص٥-١٣ .
[٤٠] همان، ج٣، ص١٥-١٦.
[٤١] همان، ج٨، ص٢٦٨-٢٦٩.
[٤٢] همان،ج ٧، ص٤١.
[٤٣] همان، ص٢٦٧.
[٤٤] همان، ج٢٠، ص٤٥.
[٤٥] همان،ج ٢، ص١٢٥.
[٤٦] همان، ج١، ص١٢٩.
[٤٧] همان، ج٧، ص١٨.
[٤٨] همان،ج٢، ص١٦٧-١٦٨.
[٤٩] همان،ج ٣، ص١٢.
[٥٠] همان، ج٣، صص٢٢٥-٢٢٤.
[٥١] همان، ج١١، ص٧٧.
[٥٢] همان، ص٢٧٣.
[٥٣] همان،ج ١٣، ص١٢٧.
[٥٤] همان.
[٥٥] همان، ج١٣، ص٢٢٤.
[٥٦] همان، ج٦، ص٩٠.
[٥٧] همان، ص٩٧-٩٨.
[٥٨] همان، ج١٣، ص٣٣-٣٤.
[٥٩] همان، ج١، ص١٢٩.
[٦٠] همان، ج١٣، ص٧٦.
[٦١] همان، ص٨٧.
[٦٢] مقدسي، پيشين، ج٢، ص٤٨٠.
[٦٣] همان، ٤٦٠.
[٦٤] همان، ص ٤٦٢- ٤٧٤.
[٦٥] همان، ج١٣، ص٢٧٦.
منابع
- ابن خلدون، عبدالرحمان، تاريخ، ترجمه عبدالحميد آيتي، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، تهران، ١٣٦٤.
- ابن اعثم کوفي، محمد بن علي، الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفي هروي،
تصحيح غلامرضا طباطبايي مجد، تهران، انتشارات آموزش انقلاب اسلامي، ١٣٧٢.
- ابن حوقل، صورة الارض، ترجمه جعفر شعار، تهران، بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٥.
- ابن رسته، احمد بن عمر، الاعلاق النفيسة، ترجمه حسين قره چانلو، تهران، امير کبير، ١٣٦٥.
- ابوالفداء، تقويم البلدان، ترجمه عبدالحميد آيتي، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، ١٣٤٩.
- اصطخري، ابراهيم بن محمد، المسالک و الممالک، به کوشش ايرج افشار، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، ١٣٦٨.
- بلاذري، احمدبن يحيي، فتوح البلدان، بيروت، دارالکتب العلمية، ١٩٩١ م.
- ثابتي، سيد علي، تاريخ نيشابور، تهران، انجمن آثار ملي، بيتا.
- حاکم نيشابوري، تاريخ نيشابور، تهران، ترجمه محمد بن حسين خليفه نيشابوري ، به اهتمام محمدرضا شفيعي کدکني، تهران، آگه، ١٣٧٧.
- حدود العالم منالمشرق الي المغرب، تصحيح مريم مير احمدي و غلامرضا ورهرام، تهران، دانشگاه الزهراء، ١٣٧٢.
- لسترنج، جغرافياي تاريخي سرزمين هاي خلافت شرقي، ترجمه محمود عرفان، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، ١٣٦٤.
- مقدسي، احسن التقاسيم في معرفة الاقاليم، ترجمه علينقي منزوي، تهران، شرکت مترجمان و مؤلفان ايران، ١٣٦١.
- ياقوت حموي، معجم البلدان، چاپ يکم، بيروت، دارصادر، بيتا.
- _____________، معجم الادباء، بيروت، دارالفکر، ١٤٠٠ ق.
- يعقوبي،احمد بن ابي واضح، البلدان، ترجمه محمدابراهيم آيتي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، ١٣٨١.