پگاه حوزه
(١)
پايان نظم نوين جهانى -
١ ص
(٢)
انگلوساكسونها و تسخير جهان - فیاض ابراهیم
٢ ص
(٣)
شيب سقوط تحليلى از پيامدهاى جنگطلبى در سياستخارجى آمريكا - شیرودی مرتضی
٣ ص
(٤)
با كاروان هدايت گفتمان عاشورايى و انقلاب اسلامى - رنجبر مقصود
٤ ص
(٥)
الگوى مديريت و رهبرى در قيام روز عاشورا -
٥ ص
(٦)
اهل سنت و سنت لعن - قدردان قراملکى محمدحسن
٦ ص
(٧)
نقش دعوت كوفيان در نهضتحسينى -
٧ ص
(٨)
دين، ايدئولوژى و توسعه -
٨ ص
(٩)
دين و ديندارى در سرزمين خدايان - ارکان مائده
٩ ص
(١٠)
نهضت نرمافزارى و متدلوژى گفتگو -
١٠ ص
(١١)
تجلى روحانى در نور زمستانى - حمد امیر
١١ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - دين، ايدئولوژى و توسعه
دين، ايدئولوژى و توسعه
رضا دلاورى
چكيده:
يكى از دغدغههاى فكرى در جامعه ما همواره بحث جايگاه دين در توسعه بوده است و اينكه در حركت جامعه به سوى توسعه، جايگاه دين و ايدئولوژى كجاست؟ با توجه به برداشتهاى مختلفى كه از دين، ايدئولوژى و تعبير ايدئولوژيك از دين وجود دارد، اهميت و جايگاه اين بحث در عرصه تفكر جامعه ايران چيست؟ با توجه به تفاسير مختلفى كه از دين و ايدئولوژى وجود دارد، آيا تعبير ايدئولوژيك از دين ميسر و ممكن است؟ هدف از اين مقاله، اين است كه نسبت رابطه دو مفهوم دين و ايدئولوژى را مورد پرسش قرار داده و امكان و مطلوبيت تعبير ايدئولوژيك را از دين، بررسى نموده و ديدگاههاى مختلف را در اين زمينه مورد كنكاش قرار دهد. عقلانى/غير عقلانى شدن دين، سياسى/غير سياسى شدن دين و ايدئولوژيك/غير ايدئولوژيك شدن دين از مهمترين موضوعاتى است كه جايگاه بسيار ويژهاى در عرصه تفكر جامعه ايران دارد. ايدئولوژيك شدن دين، دينى شدن ايدولوژى، عرفى شدن، عرفگرايى و چهره دينى و فرايند عرفى شدن در ايران، از موضوعاتى كه در اين مقاله به آن پرداخته خواهد شد. ابتدا بايستى به خود مفهوم ايدئولوژى، دين و تعبير ايدئولوژيك از دين پرداخت و سپس به پارادوكس ايدئولوژيك/غير ايدئولوژيك شدن دين و ديدگاههاى مختلف در اين زمينه اشاره نمود.
دانشواژه ايدئولوژى كه در عصر ما رواج زيادى پيدا كرده، پديدهاى است مربوط به دوران جديد. اين واژه براى اولين بار در دهههاى آخر قرن هيجدهم توسط دوستوت دوتراسى (١) از پيشگامان فرانسوى پوزيتيويسم به كار برده شد. او ايدئولوژى را به معنى دانش آراء و عقايد (٢) يا به عبارت ديگر، تحقيق و بررسى در منشا تحول و تكامل انديشهها، (٣) اعم از انديشههاى مذهبى، فلسفى، سياسى و اجتماعى به كار برد. با گذشت زمان ايدئولوژى دستخوش تغييراتى از لحاظ معنى گرديد و به جاى اينكه معناى داشتن آراء و عقايد را بدهد، معناى آراء و عقايد و انديشههايى درباره انسان، جامعه و جهان را به خود گرفت كه اين خود به دو معنا به كار برده مىشود:
اول به معناى محدود مفهوم ايدئولوژى (٤) كه فقط شامل آراء و انديشههاى افراطى است; يعنى ناسيونال سوسياليسم و فاشيسم و آراء و عقايد افراطى چپ، يعنى كمونيسم مىگردد. دوم به معناى وسيع و گسترده مفهوم ايدئولوژى (٥) كه شامل هر نوع نظريه جهتدار يا هر نوع تلاشى براى نزديك كردن علم و سياستبه يك سيستمى از عقايد باشد و يا به تعبيرى ديگر شامل دو گونه مكتب سياسى خواه افراطى مانند كمونيسم و فاشيسم يا ميانهرو مانند ليبراليسم و محافظه كارى و انواع ديگر انديشههاى سوسياليستى مىگردد. ماركس اين واژه را در كتاب «فقر فلسفه» ، «ايدئولوژى آلمانى» و «نقدى بر اقتصاد سياسى» و ديگر آثار خود به كار برد. او در كتاب «فقر فلسفه» در سال ١٨٤٧ نوشت: همان كسانى كه بر حسب قدرت توليد مادى خود، روابط اجتماعى را برقرار مىكنند، اصول و افكار و مقولههاى روشنفكرى را هم بر همان اساس به وجود مىآوردند. او در كتاب «نقدى بر اقتصاد سياسى» نيز مىنويسد: «ايدئولوژى مىتواند صورتهاى حقوقى، سياسى، مذهبى و هنرى و فلسفى به خود بگيرد و به طور خلاصه ايدئولوژى از ديد ماركس مىتواند تمامى تجليات و آثار تمدن را شامل شود. برداشتى كه ماركس از ايدئولوژى داشت، تاثير بسيار زيادى بر تفكر سياسى جديد بر جاى گذاشت و باعثشد اين واژه به طور وسيع در ادبيات سياسى وارد شود. كارل مانهايم در كتاب «ايدئولوژى و يوتوپيا» (٦) معتقد است كه ايدئولوژى فرآورده طبقات حاكمه است و وضع موجود را توجيه مىكند و ممكن استبه صورت جهانبينى يك عصر درآيد. در مقابل يوتوپيا بيانگر آمال و آرزوهاى طبقات زير سلطه و فاقد قدرت است. ايدئولوژى عامل ايجاد ثبات سياسى است; در حالى كه يوتوپيا زمينه فكرى شورش و جنبش را فراهم مىنمايد. هانا آرنت معتقد است كه ايدئولوژىها، پديدههاى تازهاى هستند كه در گذشته نقش كمى در زندگى سياسى به عهده داشتند و پيش از هيتلر و استالين، توانايى بالقوه آنها هنوز كشف نشده بود. به نظر او ايدئولوژى هر چند ظاهرى علمى دارد، ولى در اصل علم كاذب است و مىنويسد ايدئولوژى هم علمى است كاذب و هم فلسفهاى است دروغين. (٧)
برخى از نويسندگان ايدئولوژى را نوعى شبه علم تلقى مىنمايند. از جمله ژان لاپير (٨) مىگويد: در حالى كه دانشمند، به ويژه به تجربه و آزمايش كه مىتواند فرضيه او را باطل كند، علاقهمند است ايدئولوژى با تجربه و آزمايش كه خط تكذيب و ابطال فرمهاى آن را دارد، سر و كارى ندارد.
ساموئل هانتينگتون (٩) نيز ايدئولوژى را چنين تعريف مىكند:
«ايدئولوژى عبارت است از دستگاه عقيدهها كه به توزيع ارزشهاى سياسى و اجتماعى پرداخته و يك گروه مهم آنها را به خود اختصاص مىدهد.» (١٠) يورگن هابر مارس معتقد است ايدئولوژى به كمك ساختارهاى سلطه يا قدرت باعث ايجاد موانع و محدوديتبر سر راه فرايندهاى اجتماعى مفاهيم مىگردد. او ايدئولوژى و دموكراسى را به عنوان مقولاتى مغاير مطرح مىنمايد و مىنويسد: «دموكراسى به فرايند نهادينه شدن مفاهيم و مفاهيم نهادينه شده در يك جامعه باز مىگردد كه اعضاى جامعه از طريق آن به طور عمومى به تامل و انديشه ورزى پرداخته و به تصميمات جمعى الزام آور مىرسند.» (١١)
تفكيك دين و ايدئولوژى
در رابطه با پيوند ميان دين و ايدئولوژى ديدگاههاى مختلفى بيان شده است. عدهاى معتقدند نمىتوان تعبير ايدئولوژيك از دين داشت و عدهاى ديگر معتقدند مىتوان تعبير ايدئولوژيك از دين داشت و به پيوند بين دين و ايدئولوژيك قائل هستند. ژان بشلر، دانيل بل و سروش از كسانى هستند كه قائل به تفكيك ميان دين و ايدئولوژى هستند. اين جريان با نگاهى كه به ايدئولوژىهاى تاريخ دارد و نير با اديان موجود، به اين نتيجه مىرسد كه نبايد اين دو را يكى پنداشت. ژان بشلر در كتاب «ايدئولوژى چيست؟» معتقد استبراى آنكه ايدئولوژى جاى مذهب را بگيرد، مشكلات زيادى وجود دارد كه ميزان آن به نسبت متعالى بودن ايدئولوژى، تغيير مىكند. از جهت دنيوى، ايدئولوژى كاملا مىتواند جاى مذهب را بگيرد... (١٢) آنچه مذهب و ايدئولوژى را از هم متمايز مىكند، اصالت غير قابل انكار مذهب در ارائه پاسخ به پرسشهاى غايى است. مذهب برداشت رضايتبخش از مرگ ارائه مىدهد; در حالى كه ايدئولوژى درباره مرگ و هستى به طور كلى اظهار نظر نمىكند... (١٣) با اطمينان مىتوان گفت كه ايدئولوژى هرگز نمىتواند جاى مذهب را بگيرد... او در ادامه مىافزايد: جذب اخلاق به وسيله ايدئولوژى غير ممكن است و اگر هم انجام گيرد، به فساد اخلاق منجر مىشود. در واقع ايدئولوژى فاقد اخلاق است...» (١٤)
نظريهپردازان تز پايان ايدئولوژى نيز قايل به نوعى تفكيك ميان دين و ايدئولوژى مىباشند و معتقدند كه عصر ايدئولوژى و دين ايدئولوژيك به پايان رسيده است. اصطلاح پايان ايدئولوژى را براى اولين بار ادوارد شيلز در سال ١٩٥٥ به كار برد. پس از او دانيل بل در اوايل دهه ٦٠ با انتشار كتابى به همين نام يعنى «پايان ايدئولوژى» (١٥) موجب گسترش آن گرديد و بعد از آن طى دو دهه در كانون توجه صاحب نظران ليبرال و محافظه كار همچون هانا آرنت، كارل پوپر، ريمون آرون و مارتين سيمور ليپست قرار گرفت.
دانيل بل ايدئولوژى را همانند جزميتگرايى، توتاليتاريسم، تعبدزدگى و... مىداند و آن را در فاشيسم، كمونيسم و نازيسم و... متجلى مىبيند و با چنين توجيهى اين نتيجه را مىگيرد كه چون به لحاظ تاريخى زمان توتاليتاريسم به سر آمده، دوران ايدئولوژى نيز به پايان رسيده است.
در نيمه قرن بيستم متعاقب فروپاشى اردوگاه افراطى چپ در سال ١٩٨٩، شاهد ظهور نظريه پايان تاريخ (١٦) توسط فرانسيس فوكوياما مىباشيم. او بر اين اعتقاد است كه آنچه را امروزه شاهد هستيم، تنها پايان جنگ سرد و يا گذشت مرحله خاصى از تاريخ بعد از جنگ نيست; بلكه پايان خود تاريخ است. نظريه پايان تاريخ فوكوياما توسط انديشمندان مختلف مورد نقد و بررسى قرار گرفت.
آلن دوبنوا ضمن ايرادات در خور توجه به فوكوياما، مىگويد:
«فوكوياما قادر نيست درك كند كه ليبراليسم فقط شكلى از اشكال نوگرايى است كه به نظر مىرسد بر اشكال ديگر پيروز شده. در صورتى كه خود تجدد در حال خالى كردن ميدان براى شكل ديگر از جهانبينى است كه آن را مابعد مدرن مىتوان ناميد. فوكوياما ناتوان از درك اين نكته است كه ما به هيچ وجه شاهد پايان تاريخ نيستيم، فقط ناظر پايان روايتهاى تاريخگرايانه و بحران شديد ايدئولوژى پيشرفت هستيم» (١٧) با فروپاشى كمونيسم ما در انتظار آن نخواهيم بود كه اقوامى كه تا ديروز در زير سلطه شوروى به سر مىبردند، به آرمان بىمحتواى جامعه غربى روى آورند; جامعهاى كه خود در اثر روابط اجتماعى آشفته و سلطه مطلق كميت، از خود بيگانه شده است; بلكه خواستار چيزى هستيم فراسوى نظامهاى فرسوده شرق و غرب. (١٨)
رژى دبره نيز در سال ١٩٨٩ نظريه بازگشت تاريخ را مطرح مىكند و معتقد است كه فوكوياما در حقيقت پايان يك چرخه را مشاهده كرده، نه پايان تاريخ را. او در ادامه مىافزايد: «سرمايهدارى دمكراتيك صاحب بلامنازع ميدان شده است، اما در اشتباه است اگر فكر كند كه مىتواند آن را كنترل كند و با پيروزيش تاريخ متوقف خواهد شد. پيروزى انكارناپذير سرمايهدارى در حال حاضر در بطن خويش و در دراز مدت شكستخود را پرورش خواهد داد... هر چند ما از دوران جنگ سرد خارج شدهايم، ولى جهان در حال تغيير و دگرگونى است. آرى تاريخ باز مىگردد.
از آنجا كه پايان ايدئولوژى مدت زمان كوتاهى پس از اعلام آن توسط دانيل بل، ادوارد شيلز و ريمون آرون و... خود به پايان رسيد، لذا نمىتوان براى پايان تاريخ چيزى جدا از همتاى پيشين خود تصور كرد. پايان تاريخ و پايان ايدئولوژى در حقيقت چيزى بيش از انعكاس سياسى و روشنفكرى، شكوفايى سرمايه دارى و شكست فاشيسم و پس از ١٩٤٥ در دوره اول و پس از شكست كمونيسم در دوره دوم نبوده است و اين دو مقطع خود دو دوره ايدئولوژيك بوده و به قول ا. اچ كار «تقبيح ايدئولوژىها» به طور كلى خود نوعى ايدئولوژى است. (١٩) به تعبير «روبرت هابر» پايان ايدئولوژى خود به مثابه يك ايدئولوژى است (٢٠) يا به تعبير يورگن هابرماس: علم و تكنولوژى در مقام ايدئولوژى است كه معتقد است. با افول ايدئولوژى در دنياى فراصنعتى، اين وظيفه به تكنولوژى و دانش فنى محول گرديده است. (٢١) رونالد چيلكوت معتقد است كه تصور آنكه بتوان سياستى فارغ از ايدئولوژى داشت، تصورى افسانهاى است كه در جهان واقعيت امكان تحصيل آن وجود ندارد. او بر خلاف انديشه گرايى همچون دانيل بل كه شعار پايان ايدئولوژى را سر داده است، معتقد است تنها نوع ايدئولوژىهاى حاكم تغيير كرده و از شكل سنتى به صورت مدرن در آمده است. به عبارت ديگر ايدئولوژى ماهيتى فراگير دارد كه نه در گذشته، بلكه در حال حاضر نير حضور دارد و چنين به نظر مىرسد كه آينده ما نير متاثر از ايدئولوژى باشد. علاوه بر پايان تاريخ و پايان ايدئولوژى، عدهاى از پايان فضيلت، (٢٢) پايان جهان، (٢٣) پايان علم، (٢٤) پايان زمين (٢٥) و پايان سياست و... سخن گفتهاند. جان هورگان در كتاب «پايان علم» ادعا مىكند كه علوم جديد در تمام زمينههاى معرفتى به بن بست معرفتى رسيدهاند و ديگر چيزى براى گفتن ندارند. نظريهپردازان پايان دموكراسى نيز معتقدند كه دموكراسى به معناى متعارف آن، كه نوعى پيوند ميان جامعه و شهروند ايجاد مىكند، در حال از بين رفتن است و تصميمهاى واقعى و راهبردى در جوامع امروزى عمدتا به وسيله گروههاى ذى نفوذ و دور از انظار عمومى اتخاذ مىگردد. عدهاى ديگر نيز با طرح نظريه پايان سياست معتقدند در آغاز قرن ٢١ و دوران به اصطلاح پست مدرن سرنوشتى بر سر سياست مىآيد كه البته سخن گفتن از آن چندان كار آسانى نيست. (٢٦)
در بين نويسندگان ايرانى نيز مىتوان به داريوش شايگان و دكتر سروش اشاره نمود كه معتقدند دين اگر تبديل به ايدئولوژى شود، به مرگ خود حكم داده است و به توتاليتاريسم تبديل خواهد شد. شايگان معتقد است: «از لحاظ تاريخى عصر دين به عنوان نظم سياسى به سر آمده است... هر گونه تلاشى براى واقعيتبخشيدن به دين، آن را تا سطح ايدئولوژىهاى كل گرا پايين خواهد برد.» (٢٧)
سروش نير بر آن است كه دين اگر بخواهد ايدئولوژى شود، در واقع فتوا به موقتبودن خودش داده و دست از جاودانگى خود كشيده است و دين يك مخزن پايان ناپذيرى است كه براى هميشه مىتواند معلم زندگى و راهنماى عمل انسانها باشد. از نظر او محور دين در اين بيان خلاصه مىشود كه دين آمده تا جلو خدايى كردن انسان را بگيرد; در حالى كه در ايدئولوژى انسان، خدا مىشود. دين مرامنامهاى است كه به ما مىآموزد كه ما خدا نيستيم; انسانى كه خودش را خدا نمىداند رفتارى دارد، سياستش سياستبندگان است، نه سياستخدايان، حكومتش حكومتبندگان است، نه حكومتخدايان، اخلاقش اخلاق بندگان است، نه اخلاق خدايان و... ايدئولوژى مرامنامه انسان معترض است كه در همه چيز اين جهان مىتوان به چشم تجديد نظر نگاه كرد و به دليل اينكه ايدئولوژى معطوف به عمل است و معطوف به مصلحتسياسى، يك حزب دارد ديگران را بيرونى حساب مىكند و در پايان نتيجه مىگيرد كه دين اصلا ايدئولوژيك شدنى نيست. به نظر سروش از خصوصيات عمده دين، حيرت است كه با سادهنگرى ايدئولوژى قابل جمع نيست. او در تئورى قبض و بسط شريعت، ماهيت دين را حيرت و ناگويايى و رسالت دين را حيرتزايى مىداند. دين هيچگاه در دسترس نيست و آنچه هست فهم، از دين مىباشد و آن هم سيال و متفاوت است... بايد در دين به حداقل قناعت كرد و ميدان را به عقل و تجربه و برنامههاى عملى بشرى داد. (٢٨) او در ادامه مىافزايد:
دين هر كس فهم اوست از شريعت. دين يك امر راز آلود است; حيرت افزاست; پر از محكم و متشابهاست; حيرت افكنى در ذات دين است; دين مثل ايدئولوژى نيست كه موضعهايش مشخص و معلومباشد. (٢٩)
پيوند دين و ايدئولوژى
گروه ديگرى معتقد به پيوند ميان دين و ايدئولوژى هستند. در مطالعه اين جريان مراد از ايدئولوژى، معناى لغوى آن نيست و بيشتر به برداشت اصطلاحى از آن اشاره مىشود. به همين جهت است كه اين برداشت در بسيارى از مواقع همسان و همرديف با دين و مذهب و مكتب و شريعتبه كار گرفته مىشود و نه در برابر آن. اين گروه ايدئولوژى را زاييده جهانبينى مىدانند. استاد شهيد مطهرى در كتاب «مقدمهاى بر جهانبينى توحيدى» معتقد است: «جهان بينى مجموعهاى از بينشها و تفسيرها و تحليلها درباره جامعه و جهان و انسان است. ايدئولوژى از نوع حكمت عملى است و جهان بينى از نوع حكمت نظرى.» (٣٠)
او در ادامه مىنويسد: «انسان از بدو پيدايش، حداقل در دورهاى كه رشد و توسعه زندگى اجتماعى منجر به يك سلسله اختلافات شده است، نيازمند به ايدئولوژى و به اصطلاح قرآن و شريعتبوده است. هر چه زمان گذشته و انسان رشد كرده و تكامل يافته است، اين نياز شديدتر شده است... آنچه بشر امروز به طريق اولى بشر فردا را وحدت و جهت مىبخشد و آرمان مشترك مىدهد و ملاك خير و شر و بايد و نبايد برايش مىگردد، يك فلسفه زندگى انتخابى آگاهانه آرمان خيز مجهز به منطق و به عبارت ديگر ايدئولوژى جامع و كامل است... امروز ديگر جاى ترديدى نيست كه مكتب و ايدئولوژى از ضروريات حيات اجتماعى است.» (٣١)
شهيد مطهرى معتقد است كه ايدئولوژىها دو گونهاند: انسانى و گروهى. مخاطب ايدئولوژىهاى انسانى نوع انسان است، نه قوم يا نژاد يا طبقه خاص داعيه نجات نوع انسان را دارد، نه نجات و رهايى گروه يا طبقه معين... و ايدئولوژى گروهى كه مخاطبش گروه يا طبقه يا قشر خاص است و داعيه رهايى و نجات و يا سيادت و برترى همان گروه را دارد. بدون شك ايدئولوژى اسلامى از نوع انسانى است و خاستگاه آن فطرت انسان است و مخاطبش همه گروههاى انسانى است.» (٣٢)
شريعتى نيز بحثهاى بسيارى را در ارتباط با پيوند مذهب و ايدئولوژى مطرح نموده و ميان دو نوع مذهب تفكيك قايل شده است. يكى مذهب سنتى كه عبارت است از مجموع عقايد موروثى، احساسهاى تلقينى و همچنين تقليد از مدها و روابط و شعائر مرسوم اجتماعى و احكام خاص ناخودآگاه علمى. دوم مذهبى كه ايدئولوژى است و يك فرد يا يك طبقه با يك ملت آگاهانه انتخاب مىكند. (٣٣) شريعتى معتقد است كه دين مىتواند ايدئولوژيزه شود و همانند شهيد مطهرى، اسلام را در چهارچوب ايدئولوژى به عنوان يك دين پيشرو معرفى مىنمايد و انقلابى بودن، خودآگاهى، ترقى، تكامل و... را پديدههايى مىداند كه در ماهيت ايدئولوژى وجود دارد. شريعتى در مجموعه آثار خود تعاريف مختلفى را از مذهب و ايدئولوژى ارائه مىدهد. او در جايى مىگويد: «ايدئولوژى عبارت است از عقيدهاى كه بر اساس جهانبينى و شناخت انسان يا تاريخ يا جامعه مسئوليت اجتماعى فرد را، يك طبقه يا يك ملت و يا يك گروه انسانى را در قبال مسايل زمان خويش، وضع گروهى طبقاتى و ملى خويش و... و به طور كلى در قبال سرنوشتخويش تفسير و تعيين مىكند. ايدئولوژى عبارت است از اخلاق، فلسفه زندگى، رسالت مسئوليت فردى و اجتماعى.» (٣٤) او در تعريف مذهب نيز معتقد است: «به نظر من بهترين تعريف از مذهب اين است كه مذهب يك ايدئولوژى است و بهترين تعريف براى ايدئولوژى اين است كه ايدئولوژى، ادامه غريزه است.»
مذهب به عنوان ايدئولوژى، عقيدهاى است كه آگاهانه و بر اساس نيازها و ناهنجارىهاى موجود و عينى و براى تحقق ايدهآلهايى كه براى رفتن به طرف آن ايدهآلها اين فرد، اين گروه و يا اين طبقه همواره عشق مىورزيده، انتخاب مىشود. او درباره ايدئولوژى و اسلام نيز معتقد است كه آنچه در مفهوم ايدئولوژى مطرح است، همان عناصرى است كه تشكيل دهنده مصداق كامل دين است و... ايدئولوژى انسانى با اسلام به عنوان كاملترين دين الهى با يك زبان حرف مىزنند... اسلام به عنوان يك رسالت، يك پيام و يك مكتب هدايت و نجات براى مردم از نوع ايدئولوژى است; يك ايدئولوژى راستين و كامل و مردمى كه ريشهاى خدايى دارد... اسلام به عنوان ايدئولوژى، ابوذر مىسازد، اسلام به عنوان فرهنگ، ابوعلى سينا، اسلام به عنوان ايدئولوژى، مجاهد مىسازد، اسلام به عنوان فرهنگ مجتهد مىسازد، اسلام به عنوان ايدئولوژى روشنفكر مىسازد، اسلام به عنوان فرهنگ، عالم مىسازد و... از ديدگاه دكتر شريعتى (٣٥) انقلاب بر اساس ايدئولوژى به وجود مىآيد و لذا عدهاى شريعتى را به عنوان دومين شخصيت انقلاب و ايدئولوگ انقلاب مىدانند. حامد الگار معتقد است كه چكيده انديشه شريعتى اين است كه پيام مذهب، فلاح و رستگارى در آخرت و مبارزه با قدرتها و سلطههاى موجود در دنياست. (٣٦)
در ارتباط با نقش مذهب به عنوان يك ايدئولوژى در پيروزى انقلاب اسلامى ايران، تقريبا تمام انديشمندان ايرانى و غير ايرانى اتفاق نظر دارند و مذهب را به عنوان عامل محور اصلى انقلاب اسلامى در نظر مىگيرند. خانم تدا اسكاچپول در اين ارتباط مىنويسد:
اگر در واقع بتوان گفت كه يك انقلاب در دنيا وجود داشته باشد كه به طور عمد و آگاهانه توسط يك نهضت اجتماعى تودهاى ساخته شده تا نظام پيشين را سر نگون كند، به طور قطع آن انقلاب، انقلاب ايران عليه شاه است... مركزيت تمام حركت انقلابى حول محور اسلام شيعى دور مىزند. انقلاب اسلامى ايران از انقلابهاى نادرى است كه به طور آگاهانه بر اساس ايدئولوژى اسلامى و به ويژه شيعه شكل گرفته است. (٣٧)
حميد عنايت نيز مذهب را به عنوان يك ايدئولوژى سياسى مىداند و درباره انقلاب اسلامى ايران معتقد است كه وجه مميزه انقلاب ايران با ساير انقلابها جايگاه مذهب و تاثير آن در فرايند تحولات سال ٥٧ مىباشد. انقلاب ايران در جهت توسعه سطح آگاهى مذهبى به وقوع پيوست كه عمق وفادارى به مذهب شيعه را نمودار كرد. مذهب شيعه موجب شد تا انقلاب ايران خصوصياتى را كسب كند كه در ميان انقلابهاى مهم عصرمان جايگاه ويژهاى را پيدا كند. (٣٨)
آنچه گذشت نگاهى گذرا به نظرات مربوط به تعبير ايدئولوژيك از دين بود و اصلىترين/مشخصه تعبير ايدئولوژيك از دين در اين مقاله نقش محورى است كه مفهوم مبارزه سياسى و انقلاب در دين ايدئولوژيك دارد و نقشى كه مذهب به عنوان يك ايدئولوژى مىتوانست در فرايند پيروزى انقلاب اسلامى و تحولات بعد از آن داشته باشد. تبديل دين به ايدئولوژى در اديان مختلف با يكديگر متفاوت است و اديان مختلف بر حسب دارا بودن يا نبودن ظرفيتهاى ايدئولوژيك با يكديگر فرق مىكنند. براى اسلام با ظرفيتهاى بالاى ايدئولوژى، ايدئولوژيك شدن منجر به عرفى شدن (٣٩) نمىگردد. اما در اديان ديگر همچون مسيحيت امكان چنين امرى متصور است. در غرب مدرنيته يك پديده فرامذهبى بود و توسعه منجر به سكولاريسم و عرفى شدن شد. اما آنچه مسلم است در جامعه صنعتى غرب، ايدئولوژى نيروى هويتبخش و دگرگون ساز خود را به دليل غلبه مصرف گرايى، سود جويى و اثر بخشى از دست داده است و لذا نمىتوان حكم واحدى در مورد كليه اديان صادر كرد. (٤٠)پىنوشتها در دفتر مجله موجود مىباشد.