پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - نهضت نرمافزارى و متدلوژى گفتگو
نهضت نرمافزارى و متدلوژى گفتگو
محمدعلى متوليان
امير بيان و حكمت (ع) فرمودهاند: (پارهاى از ديدگاهها را با پارهاى ديگر نقد كنيد. انديشههاى درست، از آن بر آيد.» ميزان الحكمه، حديث ٦٨٣٣).
اگر اين بيان حكيمانه، نزد «باور عمومى» ، طرح گردد، خواهيم ديد كه با احترام و تاييد روبرو مىشود; اما آيا «بافتار عمومى» ، در جهت عملى كردن آن شكل يافته است؟ ارزيابى ساختار اجتماعى موجود را به مدد گفتار حكيمانهاى ديگر، پى مىگيريم.
دشمن دانا بلندت مىكند
بر زمينت مىزند نادان دوست
«دوست دانا» چه كسى است و كار او چه چيست؟ چرا «دشمن دانا بلندت مىكند» ؟ و چرا «بر زمينت مىزند نادان دوست» ؟ در پاسخ به اين سؤالها، به نظر مىرسد كه:
«نادان دوست» كسى است كه نمىتواند جهلهاى مركب ما را شناسايى كند و حتى ابراز ارادت و دوستى از سوى او، چنان بر ضخامتحجابها مىافزايد كه هيچ ضربهاى، هوشيارمان نمىكند و اى بسا كه بواسطه اين حجاب اندر حجاب، «در جهل مركب، ابد الدهر» بمانيم. حال سؤال ما اين است كه آيا از اين نوع ارادتها، هيچ بر زمين زدن ديگرى، كارسازتر خواهد بود؟ آيا «بافتار فرهنگى موجود» ، اين ظرفيت و عقلانيت را به افراد جامعه داده است كه بر مضرات «نادان دوست» ، وقوف يافته، جذب ارادتهاى او نگردند؟
«دشمن دانا» كيست؟ «دشمن دانا» كسى است كه گرچه نه از سر «حب» كه از سر «بغض» ، به انتقاد ما مىپردازد; اما همين انتقادات، ما را به انديشهورزى و بازنگرى در خويشتن خويش وا مىدارد. اما آيا براستى، «ساختار اجتماعى موجود» ، ما را چنان آموزش - و يا بهتر بگوييم، چنان پرورش - داده است كه در كنار «دشمن دانا» ، به انديشهورزى و بازنگرى در خويشتن خويش پرداخته، حركت تكاملى خويش را شتاب بخشيم؟
«دوست دانا» كيست؟ كارويژه او چيست؟ دوست دانا كسى است كه دائما از سر عشق و دوستى، به «ديالكتيك انتقادى» و نه «ديالكتيك حذفى» در همرهى با ما به سر مىبرد. سوز و گداز او، نمىسوزاند، بلكه مىسازد. بسان جراحى است كه خراشهاى او، نه مرگ آفرين، بلكه حياتبخش است. بدينرو نه از خراش، بلكه از اثر مترتب بر آن، شادان است.
در بافتار عمومى جامعه ما، آيا شاخصههاى يك «دوست دانا بودن» ، تبيين گشته است؟ و آيا اين شاخصهها، به عنوان هنجارهاى ارزشمند، تثبيت عمومى يافته است؟ براى عوام و خواص ما، «ارادتهاى دوست نادان» ، لذيذتر و مقبولتر استيا «نقدهاى دوست دانا» ؟ نكته اساسى آن است كه آيا در ساختار اجتماعى موجود، «نقاد مهربان بودن» ، يك نقش ارزشمند و گام نهادن در يك پايگاه اجتماعى مورد احترام است؟ و اساسا پيش از آن، آيا شرايط و ضوابط يك «نقاد مهربان بودن» ، عملياتى و سپس تعريفى عمومى يافته است؟
حسنتبه اتفاق ملاحت، جهان گرفت
آرى به اتفاق، جهان مىتوان گرفت
براستى آن كدام «حسن» است كه «به اتفاق ملاحت، جهان مىگيرد؟». آن، همان «دانايى» است كه به كمك آن و به اتفاقى كه حاصل از «نوع دوستى» است، مىتوان جهان گرفت.
پس چرا ما دانشگاهيان ايرانى، در عرصه رقابت جهانى، از پيشتازى در فتح قلههاى انديشهورزى و توليد علم، بازماندهايم (١) شايد على رغم آن كه در محافل منتسب به دانايى به سر مىبريم، اما «نمىدانيم كه نمىدانيم».
غصهآور است، اما اينكه «ندانيم و ندانيم كه ندانيم» ، همانا «دردناك» بلكه «مرگ آور» است. چه كنيم تا اين بنبستهاى جهل مركب از لايههاى مختلف زندگى فردى و اجتماعى و نيز عرفى و علمى ما برچيده شود؟
چارهاى جز «ديالكتيك انتقادى» نيست; همان «گفتگوى اصلاح طلبانه حول ساخت فردى و اجتماعى» كه قطعا موجب رهايى بخشى و نيز موجب جلو رفت در فرايند تكامل خواهد شد.
اما آيا «ديالكتيك انتقادى» در ساختار شناختشناسى گفتمان ما جريان دارد؟ در جواب بايد گفت وقتى كه اين متدلوژى و نيز هستىشناسى متقدم بر آن، در «جامعه تخصصى و آكادميك» ما متداول نمىباشد، از فرهنگ عامه و نيز روند «جامعه عمومى» ، بايد به طريق اولى نااميد بود; گرچه بر اولى بايد به طريق اولى اظهار تاسف كرد. بافتار فرهنگى در جامعه آكادميك، يعنى فرهنگ عليه كنشها و واكنشهاى غالب ما دانشگاهيان، ملغمهاى است كه براى زخم روحى عقبماندگى فراهم آمده است. در اين ملغمه، ظواهر فراوانى از عقل ابزارى ليبراليزم، در كنار موادى از سنتهاى بومى، ادبى، دينى، عرفانى، فلسفى و غيره، به گونهاى در هم و برهم و در قربى نامتناجس و غير قابل امتزاج، جمع آورى شده است. براستى آيا در اين بافتار فرهنگى و در اين ظرف بىتناسب، مىتوان به گفتگو، آن هم اصلاحطلبانه پرداخت؟
در يك نگاه ديرينهشناختى در اروپا، «گفتگو» ، آن هم به معناى گفتگو بين «من» و «مخاطب هم بحث» ، و در بين «من» و «رقيب غريب» ، لااقل از زمان سقراط شروع شد. پيش از او، حقيقت را امرى «آماده و پرداخته» مىدانستند كه يك فرد، شخصا در منولوگى با خويشتن، به آن دست مىيابد و آن را به آسانى به ديگرى منتقل مىكند. اما سقراط، راه حصول به معرفت را در مناظره و جدل (ديالكتيك) ديد. در كتاب جمهور، افلاطون نيز، پيوند حقيقتبه روح يك فرد را همچون «بينايى كور مادرزاد» نا ممكن مىدانست. افلاطون حتى هنگامى كه از «سخن با خويشتن» ياد مىكند، مراد او سؤال و جواب با معترضى درونى است.
پس از يونانيان، متكلمان آزادانديش مسيحى - و نه دستگاه تفتيش عقايد كليسا - گفتگو با «مخاطب هم بحث» را رواج دادند. اما در گفتمان مدرنيسم، معارف بشرى به دو سطح طبقهبندى شدند: ١. «سطح مفهومى و حقيقتياب» ، ٢. «سطح مصداقى و محسوس غرايز». آنگاه در سطح مفهومى و حقيقتياب ، هر گونه بحثى، بىمعنى و بى فايده انگاشته شد. لذا اگر مخاطبى خواهان گفتگويى حقيقتياب باشد، او را «مخاطبى رقيب» و خانمان برانداز فرض كرده، اصلا به نفى گفتگو مىپردازد. اما در سطح مصداقى و محسوس غرايز، گفتگو با مخاطب هم بحث، در حدى گسترده و عميق در جامعه عمومى و تخصصى، بعنوان يك ارزش نهادينه گرديد و لذا جامعه با آموزش ديدن به فرهنگ و منطقى آن، روزبهروز از ميوههاى آن به شكل فراوردههاى تكنولوژيك، استفاده نمود. در بحث گفتگوى بين تمدنها، مىتوان گفت كه فضاى مدرنيسم غربى، كمتر مىتواند محمل گفتگوهاى «واقعىياب و حقيقتياب» باشد; يعنى از آنجا كه به نفى حقايق ماوراى مادى مىپردازد، كمتر به «كشف حقيقت مشترك بين انسانها» و سپس «ايجاد طرح جديد زندگى براى جهان، براساس آن حقايق مشترك» علاقهاى دارد.
از اين رو نياز به يك گفتمان پسامدرن رخ مىنمايد; البته نه آن پسامدرنى كه به نفى هر گونه حقيقتى مىپردازد و به ساختار شكنى مطلق روى مىآورد. آن فرامدرنهايى كه به افكار درك ذهنيتيك فرد، توسط ديگران قائل هستند، به طريق اولى، نمىتوانند قائلى به «وصول به همفكرى حاصل از گفتگو» دستيابند. البته برخى از پسامدرنها قائلند كه گفتگو، لااقل اين ثمر را دارد كه طرفين گفتگو، به ذهنيتها و تفكرات خود پى مىبرند. به هرحال در فلسفه فرانوگرا، اين اعتقاد وجود دارد كه هر خردهفرهنگى، فلسفه خودش را دارد كه تنها در چهارچوب فرهنگى خودش با ارزش است. لذا سخن از «فلسفه بين فرهنگى» ، بىمعنا است. در مجموع اين نوع شناخت كه در هالهاى تراژيك گرفتار است، فضايى دلگرم كننده ترسيم نمىنمايد.
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذربنه
چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند
آيا «جنگ هفتاد و دو ملت» ، امرى لابد، محتوم و ناگزير است؟
ديديم كه در شناختشناسى پستمدرن، ابتناى «جنگ» بر «عدم رؤيتحقيقت» ، «سالبه، بانتفاى موضوع» است; چرا كه در هستىشناسى آنها، قول به يك حقيقت مركزى، امرى بىمعنا است. پس نهايتا چه باقى مىماند؟
آنچه نهايتا باقى مىماند، «پسامدرن مذهبى» است كه به جهت عدم مناقشه در لفظ، همان اصطلاح شرقى آن را، يعنى «حكمت متعاليه» را به كار مىبريم. اين قول به «حركت جوهرى در ساختارها» يا «انقلاب دائمى در معارف» ، بستر لازم را براى ديالكتيك انتقادى، گفتوگو با مخاطب هم بحث، نقادى و نقدپذيرى به سوى تجلى حقايق، صلح و همكارى مبتنى بر حقيقتهاى مشترك، و خصائلى روشى از اين دست فراهم مىكند; چرا كه مكانيزمهايى همچون «خرد خرافهستيز» ، «عشق ارادهآفرين» و «فقه نظامساز» را مىخواهد و همه را هم با هم مىخواهد.
چگونه مىتوان از اين زير ساخت، اعتلا و برترى شرقيان و ايرانيان را رقم زد؟ و چگونه انقلاب فرهنگى خويش را بايد سامان دهيم كه به جاى درجا زدن در نابسامانىها، تمام كنشهاى فردى و جمعى ما، و نيز عرفى و علمى ما، در جهتيك برآيند و آن تكامل روزافزون جامعه سامان بيابد؟ راهى جز اين نيست كه منطق و متدلوژى «ديالكتيك انتقادى» يا همان «گفتوگوى اصلاحطلبانه در ساخت فردى و اجتماعى» ، توسط «فلاسفه مضاف» كه قائل به خدا و عشق هستند، تدوين گردد; آنگاه توسط «متخصصان علوم اجتماعى» ، «روش جامعهپذيرى و نهادينگى اين متدلوژى، در عشق سنن و ساخت عمومى» ، طراحى شده و سپس در بخش كارگزاران سياسى، توسط شيفتگان اصلاحات، اجرا و نهادينه گردد. به گفته عيسى بن مريم (ع) :
خذوا الحق و لو من اهل الباطل و لا تاخذوا الباطل و لو من اهل الحق و كونوا نقاد الكلام.
براستى چرا در جامعه ما، غالب نقد و انتقادها، به «خوانشى هرج و مرجطلبانه در ساختار مورد نقد» ميل مىكند؟ آيا همين امر سبب نگشته است كه هميشه يك نقاد، در محافل خاص و عام، به چشم يك «خصم توطئهگر» نگريسته مىشود؟ مسئوليت اين وضع، كه «يك نقاد، نه رعايت مىكند و نه مراعات مىشود» ، به عهده كيست؟ آيا اين وضع ، از عدم تبيين «منطقى نقد» ، توسط فلاسفه و نيز عدم «فرهنگسازى منطقى نقد» ، توسط علماى اجتماعى و كارگزاران قدرت، ناشى نمىشود؟
در پايان بجد مىتوان گفت كه فرهيختگان حوزوى - دانشگاهى و نيز مراكزى همچون پژوهشگاههاى علوم انسانى مىتوانند در اين پروژه بزرگى كه منجر به استقرار «عقلانيت ارتباطى» در جامعه خواهد گرديد، پيشگام و سنتگذار باشند، تا از اين «باقيات الصالحات» زمينه برپايى آرمانشهرى فراهم گردد كه در عين حاكميت مهربانى و خيرخواهى متقابل، همواره در فرايند «كلكم راع و كلكم مسئول» خرد بين الاذهانى جمعى، حاصل آيد و جز اين عقلانيت و نه هيچ «خرد ابزارى» ، بر ساختارهاى خرد و كلان جامعه، حاكميت نداشته باشد. آنگاه در آن ساختار اجتماعى، روز و شب مردم، سفر چهارم عرفان جمعى (سفر مع الخلق الى الحق مع الخلق) خواهد بود.
بيا تا گل برافشانيم و مى در ساغر اندازيم
فلك را سقف بشكافيم و طرحى نو دراندازيمپىنوشت:
١. «... يكى از شاخصهاى توليد دانش، «توليد مقاله نسبتبه جمعيت كشور» است. ميانگين توليد مقاله در دنيا، هر هزار نفر، يك مقاله است و در ايران، هر ١٢٠ هزار نفر، يك مقاله مىباشد... به ازاى هر يك ميليون نفر جمعيت، بين ٢ تا ٥ هزار محقق در دنيا وجود دارد; در حالى كه در ايران، اگر هر كسى را هم با كمترين، محقق بناميم، اين ميزان ٢٠٠ تا ٣٠٠ نفر است... جهان اسلام ٢٠ درصد جمعيت دنيا را دارد، ولى ٥ درصد از توليد علم را در جهان دارد».(ر. ك: دكتر ظريفيان، معاون دانشجويى وزارت علوم، تحقيقات و فناورى، «توسعه علم، ضرورتها و چالشها» ، نشريه علمى دانشجويى دانشپژوهان; ش٢).