پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١
تجلى روحانى در نور زمستانى
حمد امیر
بررسى فيلم نامهها و رمانها از منظر جستجوى گرايشات استعلايى، بررسى جذابى است.
آثارى از اينگمار برگمان از جمله «نور زمستانى» كه بيانگر بحران روحى يك كشيش مسيحى است، به زيباترين وجه، مبلغ حضور معنويت در هستى ماست. اين گونه آثار بويژه براى سينماگران ما درس آموزند. زيرا ما در دريايى از معرفت مربوط به امر قدسى روبرو هستيم; اما كمتر آثار ادبى و هنرى درخشان در اين حوزه مىآفرينيم. راستى چرا؟
انتخاب فيلمنامهها براساس كدام معيار مىتواند، صورت گيرد؟ و نوشته بايد حاوى چه باشد؟ يك معرفى ساده؟ گفتوگو درباره وجوه مهم ساختارى فيلمنامه؟ انتخاب مهمترين نقطه درخشش؟ تنش و تعليق و پيرنگ و موتيفهاى اصلى و فرعى و زمان فيلمنامه و هسته آن؟ يا شگرد ممتاز يك فيلمنامه؟ بله همين آخرى، ساختمان و ويژگى قابل قبولترى است.
نام سوئدى و Winter Light عنوان انگليسى فيلمنامه مشهور اينگمار برگمان است كه با نام «نور زمستانى» به وسيله ايرج كريمى ترجمه شده و ترجمه ديگرى از آن نيز به وسيله نوبختبه زبان فارسى درآمده است. در مقدمه نور زمستانى، نوشته شده: «نور زمستانى دومين فيلم از تريلوژى برگمان درباره ايمان به خدا (فيلم اول اين سهگانه همچون در يك آينه، و فيلم سوم سكوت بود) از آثار دشوار استاد بزرگ سينماى سوئد و مربوط به دوره ميانى كارنامه اوست. دغدغههاى اساسى برگمان كه حاصل دوران كودكى و زندگى خانوادگى اوست (پدر برگمان يك كشيش عالى رتبه بود) در اين سه گانه - و از جمله در نور زمستانى - به شكل برجستهاى متبلور شده و البته زمينه بحث، خيلى سرد است... اين دغدغهها از انكار به ترديد و سپس به ايمان و يقين مىرسد. نور زمستانى يكى از نمونههاى بارز سينماى دينى است.»
شگردى كه در اين شماره و در ارتباط با نور زمستانى از آن حرف مىزنم، شگردى به نام epiphang ] » يا «تجلى» است كه به پايانبندى مربوط است و در پيوند با فصل افتتاحيه معناى خود را مىيابد. تجلى مربوط به پايانبندى فيلمنامه و ساختارى درخشان براى ظهور و درخشش و بيرون جهيدن و رمزگشايى طى يك وقفه دلپذير و تكان دهنده زمان است كه ما را به نتيجه غايى پرتاب مىكند.
براى درك اهميت اين شگرد براى پايان دادن به فيلم در نور زمستانى و ارتباط عميق آن با فضاى دينى - مسيحى، و موقعيت كشيش و كليسا، بايد افتتاحيه فيلم را بشكافيم. ما درباره انواع افتتاحيهها و خصوصيتبرجسته هر يك در فيلمنامهها و تمايزشان باز سخن خواهيم گفت، اما اينك افتتاحيه نورزمستانى تنها به عنوان درك اهميت «شگرد تجلى» و ارتباط و همبستگى آن با ليتساختار روايى و داستان، مورد توجه ماست.
شروع فيلمنامه كه البته در عين حال داراى ارزش ادبى است، توصيف زمان، فضا، حال و هواى محيط و يك مكان كانونى، يعنى كليساى قرون وسطايى، روى تپهاى واقع در ميان دو دهكده هل و جوتپرن است. در متن كتاب برگمان، آشكارا بر ويژگىهاى زمانى - مكانى مهمى، اشاره مىكند كه هدفى را در دل نهفته دارد. در واقع او در متن مكتوب به روشنى با كلام تصورى از ارزشهاى تصويرى بيانگرانه براى ترسيم موقعيت درونى شخصيت اصلى فيلم به وجود مىآورد. اين شگرد در سكانس افتتاحيه آثار بزرگ ديگرى چون اثر مشهور دراير، اردت هم به كار گرفته شده است. ما با يك درون پنهان سروكار داريم كه تجلى آن را در طبيعتحس مىكنيم. «روز خشم» هم بيانگر همين شگرد است.
در نور زمستانى، ساعت دوازده است. آغاز فيلم در نيم روز يكشنبهاى در پايان ماه نوامبر انتخاب شده است. «پرتو خاكسترى نيم جانى بر دشتها. باد سرد تيرهاى از جانب مردابها به سمت مشرق وزان است. در اين فضا، كليساى قرون وسطايى وصف مىشود و مجددا فضايى منجمد و سرد: «تازه بارش برفى سبك، ولى مداوم آغاز شده. هفتههاست كه زمين يخ بسته و پوسته سفيد خاكسترى گونهاى به آرامى دارد جادهها و كشتزارها را مىپوشاند.» در اين آغاز با تعداد اندكى از اهالى (نه نفر) آشنا مىشويم كه براى نيايش صبحگاهى آمدهاند: «در حالى كه چهرههاى بى حالتشان رو به محراب است، در دستههاى كوچك نشستهاند». توماس اريكسون پدر روحانى، «قهرمان» نور زمستانى، مبتلا به آنفلونزاست و دائم مىلرزد و پيشانىاش از عرق برق مىزند، اولين جمله او اين است:
«قلبهاى خود را متوجه خداوند كنيد» و اين همان كارى است كه او نمىتواند بكند. با تجلى پايانبندى است كه مىبينيم به شيوهاى خاص او موفق مىشود. مراسم عشاء ربانى در فصل افتتاحيه، در واقع حاوى يك نشانهشناسى دقيق از ويژگى و رويدادها و بحران ماجرايى است كه در آينده ما خواهيم ديد. طبيعتسرد و انكار ايمان يك كشيش كه به مسيح حسد مىورزد، همسان و همذات پندارى شده است و آينه روح توماس است. بيمارى ظاهرى و جسمى توماس، نشان بحران درونى اوست كه از همان اولين صفحهها، به خوبى در مخاطب زمينهچينى اشارتگرانهاى مىكند. اين روح نهان ملتهب با علائم بيرونى كه به نحو درخشان گويا هستند، منتظر برهنهشدن خواهد بود. درس مهم اين افتتاحيه آن است كه نشان مىدهد چگونه افتتاحيه يك فيلمنامه مىتواند اشياء، فضا، محيط و زمان را منطبق با وضعيتشخصيت اصلى خويش برگزيند و ناخودآگاه در تماشاگر تاثير بسيار عالى در نزديك شدن به فضاى روحى «قهرمان» فيلم به وجود آورد; چيزى كه در پايانبندى نتيجه آن بيان خواهد شد، و از نهانگاه خود بيرون خواهد افتاد.
«تجلى» ، در ساختار پايانبندى است كه رخ مىدهد و بهتر است كمى درباره تجلى به مثابه يك عنصر فرهنگ مسيحى و نيز يك شگرد ساختارى، اطلاع داشته باشيم تا ژرفاى سكانس پايانبندى در نور زمستانى را بهتر درك كنيم: در The Fantna آمده است: Epiphany] ، در دين مسيح، عيد تجلى است كه در ششم ژانويه برگزار مىشود; به ياد سالروز نخستين بارى كه عيسى مسيح بركافران متجلى شده. جيمز جويس، نويسنده بزرگ و مدرن اين كلمه را به صورت يك اصطلاح ساختارى به كار گرفت. استيون هيرو، قهرمان داستان استيون هيرو از خيابان اكليز (اين نام اشارهاى استبه كتاب جامعه در تورات) رد مىشود كه ناخواسته گفتوگويى به گوشش مىخورد كه يك موضوع پيشپا افتاده است. و همين «او را به فكر مىاندازد كه بخشى از اين گونه لحظات را در كتاب تجليات جمعآورى كند.» منظور او از تجليات، تجلى روحانى و ناگهانى و لطيفترين لحظههاى به يادماندنى و متمركز است. هدف جويس آن بود كه از چيزهاى پيشپا افتاده، چيز مهمى مثل «درخشش» و «چيستى» و «افسون دل» درآورد. اينها واژگانى است كه استيون در گفتوگويى با لينچ در چهره مرد هنرمند، در جوانى (١٩١٦) به كار مىبرد. پيش از او و. ه. پيتر، عبارت «وقفههاى دلپذير در زمان» را به كار برده بود.
حال ما با همين كاربرد شگرد، با درخشش و پاسخ به چيستى در يك لحظه، با لحظه ناگهانى تجلى روحانى، در پايان نور زمستانى بر گمان و در ارتباط با توماس به زيباترين شكل روبهرو هستيم: توماس كشيشى است كه ايمان خود را از دست داده. او پس از همسرش، زندگى روحى سرد و سياهى را مىگذراند. مارتا زنى بىايمان، او را دوست مىدارد. او به مارتا بىتوجه است. دعاى او مستجاب نمىشود. اما دعاى مارتا درباره پيدايش يك حس تكليف و تحمل، مستجاب مىشود. مارتا در خود نور و گرمايى را احساس مىكند كه توماس، اين روحانى بحرانزده، از آن بىبهره است. اعتراف توماس به يوناس كه مردى داراى بيمارى روحى و ترس از جنگ اتمى است و براى يارىگرفتن به كشيش رو كرده است، سبب خودكشى يوناس و فروپاشى توماس مىشود; زيرا توماس به او گفته بود كه در درون خود چه موجود پست و بىايمان و حسودى نسبتبه مسيح است و با خدايى دروغين در دل!
اما تجلى خدا و مسيح بر توماس در پايانبندى چگونه است؟ چه چيز او را به زندگى بر مىگرداند؟ برگمان مىگذارد در لحظه آخر در برخورد ناگهانى با الگوت چيزى را كشف كند: دوزخ، همان بهشتبىخداست. و بىخدايى محصول ناتوانى از دوست داشتن است و ناتوانى از برگذشتن از خود است. او درد مسيح را بر صليب كشف مىكند; هراس از رها شدن به وسيله خدا. و مسيح اينسان به او تجلى مىكند و به او مىآموزد شك پديدهاى انسانى است و نبايد آن را مايه نوميدى قرار داد، و اين تجلى مسيح در لحظه شك مايه بصيرت اوست. او تجربه واگذاشته شدن از سوى خدا را به طور ناگهانى از سر مىگذراند.
جايگاه توماس در صحنه نهايى چيست؟ در اين جا اينگمار برگمان مىگويد: در آينه پاكيزهست: ظرف به تازگى تطهير شدهاى در آن جاست كه مىتواند سرشار از رحمتشود; از سوى خدايى با تصويرى نوين. حال آن سرماى بيرونى و محيط بيمار و خاكسترى فصل افتتاحيه چيستىاش را يافته است. مسيح بر توماس تجلى كرده و او براى يك نفر (مارتا) مراسم عشاء ربانى را به جا مىآورد و مىخواند: قادر متعال متعال متعال. زمين يكسر مملو از جلال اوست.