پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - روانشناسى دين و نوستالژيك جهانى

روان‌شناسى دين و نوستالژيك جهانى


احمدرضا طاهرى‌پور

دغدغه اصلى دين و روانشناسى، انسان است. در حقيقت، به‌دنبال اين مقصود، مقصد و غايت نهايى تلاش‌هاى دين‌پژوهانه و كوشش‌هاى روانشناختى، همواره تبيين و تامين بهداشت روانى انسان در ابعاد و سطوح متفاوت زندگى انسانى است.
اين نوشتار كه صرفا در حد طرح بحث و پرسش است، بر برخى توضيحات و پاره‌اى پيش‌فرض‌هاى اساسى استوار است كه ضرورتا اين گفتار، مربوط و متوقف بر آنهاست. توضيح نخست اين كه منظور از دين در اين‌جا رويكرد عرفانى دين و يا روى‌آورد معنوى دين اسلام است كه كوتاه و مختصر، به آن اشاراتى شده است.
اما يك پيش‌فرض كه اكنون و در اين مجال، فرصت طرح تفصيلى و دفاع منطقى از آن فراهم نيست و بنابراين به مثابه اصل موضوعى در اساس گفتار پذيرفته شده است، آن است كه در سطوح متعالى، تماميت‌بهداشت روانى انسان، تنها در صورت شناخت و معرفت‌به همه ابعاد، ساحت‌ها و سطوح ظرفيت‌هاى انسانى متصور است و جز در اين فرض و حالت، منطقا و طبعا، آدمى همواره درگير و دار اضطراب و دلهره ناشى از غفلت و روى‌گردانى و انصراف از توجه به آن حيطه‌هاى مغفول، دائما در رنج درون و تنش‌هاى حاصل از آن به‌سر مى‌برد. پيش‌فرض ديگر كه از فرض پيشين زاييده مى‌شود، اين است كه در گستره بهداشت روانى، لزوما طرح يا طرح‌هايى از انسان و اوضاع و احوال متفاوت و متطور انسانى، بايد در پيش روى داشت تا بتوان در بستر و پيش‌زمينه آنها، زمينه مشق نظرى و عملى را براى تمرين بهداشتى - روانى انسان فراهم ديد. پيداست كه هر يك از آن سياه مشق‌ها، مستلزم انسان‌شناسى‌هاى دستگاهى و غيردستگاهى ويژه‌اى است كه بر گرد آن و در پيرامونش انسان‌پژوهان در حوزه‌هاى متكثر و متنوع انسانى، حلقه زده و حضور مى‌يابند.
اين نوشتار، از آن روى كه با طرح پرسشى معرفتى و معنوى - دينى روى‌كردى معرفت‌شناختى و معناپژوهانه دينى به روانشناسى به طور عام و روانشناسى تجربى - رسمى به طور خاص دارد، طبعا نگاهى فلسفى - عرفانى - دينى خواهد داشت.
فرضيه و گمانه‌اى كه در اين مطالعه، مورد توجه بوده و اين نوشتار نيز در جهت تاكيد و تقويت گواه‌مند و مستند آن است، اين است كه: ضرورت دارد روانشناسى نوين (تجربى - رسمى) به همت روانشناسان انسانى با حفظ نوآورى‌هاى كارآمد خود، با خودخوانى و بازخوانى مبادى و مبانى معرفتى، به گونه‌اى نرم‌افزارى و سيستمى در اطلاعات و برنامه‌ها تحول يافته و با كشف و گشايش ظرفيت‌هاى تازه در قلمروهاى نو، بسط و توسعه يافته، نوسازى گردد. اين تحول بنيادين، صرفا در شرايطى تحقق مى‌يابد كه روانشناسى نوين در فهم و ارتباط با فيزيولوژى، فيزيك و هم مولفه‌هاى متافيزيك انسان به‌طور اندام‌واره و ارگانيك، در پيش‌فهم‌هاى خود، انقلاب بين رشته‌اى كند و پارادايم‌ها و الگوهاى پژوهشى تازه‌اى را پيش گيرد; به گونه‌اى كه مفاصل اتصالاتى و ارتباطى خود را با ديگر حوزه‌هاى انسانى - همانند دين، عرفان، فلسفه، ادبيات و هنر، تاريخ و علوم اجتماعى - بازشناسى، بازيابى و خود را در اين جهت نوسازى كند، و در انديشه گسست اصولى و اساسى خود از آنها نباشد; بلكه براى نيل و امكان دستيابى به شناخت و رفتار انسان معاصر، در ميان خطوط و سرحدات منطق‌هاى انسانى پيش‌گفته، رفت و آمد كرده، هر گفت‌وگوى ميان‌رشته‌اى را استقبال كند.
در پژوهش حاضر، از ميان حوزه‌هاى پيش‌گفته انسانى، حوزه عرفان دينى و يا به تعبيرى عام‌تر و رواتر، معنويت دينى و نسبت آن با روانشناسى نوين، در خصوص مقوله بهداشت روانى، محل بحث است.
معنويت دينى كه در اين تحقيق آمده است، سطوح چندگانه آن (فقه، اخلاق، فلسفه و عرفان) مورد توجه بوده است; سطوحى كه در لايه‌هاى خود و در زمينه معنويت دينى، هر يك، لايه‌ها و سطوحى معنوى از بهداشت روانى انسان را تامين و معنويت دين‌ورزى و تعالى انسان دين‌ورز را در سلوك معنوى، تدارك مى‌كنند.
سطوح پيش‌گفته معنويت دينى (فقه، اخلاق، فلسفه و عرفان) در واقع در درون خود، سير از قشر به مغز است و از آن روى كه اين گذار، از ظاهر به باطن و نيز باطن ظاهر و يا باطن باطن، در مراحل عالى‌تر و متعالى‌تر، جز با درنورديدن و گذشتن و تجربه سطوحى عميق و ژرف از عقلانيت (فلسفه يا خرد) منطقا و عرفا صورت‌پذير نيست، بنابراين طرح معنويت دينى و يا سلوك معنوى - معنايى دينى، به‌ويژه در سطوح متعالى آن، بدون توجه و ملاحظه عقلانيت و سلوك عقلانى، تنش‌زا و آسيب‌پذير و نيز كاملا خطرخيز و چه بسا گمراه‌كننده مى‌نمايد.
جدا از اين بحث، اصولا مفهوم بهداشت روانى انسان، مفهومى لايه‌لايه است كه منحنى‌هاى معنادارى از بهداشت روانى فيزيولوژيك تا بهداشت روانى در اعماق و ژرفاى لايه‌هاى درونى، رمز آلود و تجربه‌هاى عرفانى، الهامى و نهايتا وحيانى را نشان مى‌دهد.
اساسا بهداشت روانى، طرحى براى زندگى، پى‌گشت معنوى معناگشتاورى در جوشش و رويش درونزاد و فلسفه‌هايى براى چراها و چگونگى‌هاى زندگى‌ها و وجودهاى انسان است. به نظر مى‌آيد كه منطقا هر طرحى از اين دست، نمى‌تواند گوشه چشمى به هستى كيهانى و ارتباط آن با هستى اجتماعى و فردى انسانى، نداشته باشد; چنان كه نمى‌تواند به طور معلق و در ميانه‌هاى گسست ميان عين و ذهن حقيقت و واقعيت، پايايى و هستايى و بايد و هست، پديدار شود. توجه به بهداشت معنويت مرتبط با معناى زندگى و معانى معنوى زندگى انسان در اين نگاه كه در اتصالات ميان خرد و معنويت، و معناى عاقلانه و معنوى زندگى از سويى با عينيت‌بيرونى و ذهنيت درونى از سويه ديگر، شايد و چه بسا، شناخت و فهم ما را از سخن امام على (ع) متفاوت كند. بنابراين، اگر امام (ع) مى‌فرمايد: رحم الله امرا تفكر فاعتبر; «خداوند رحمت كند انسانى را كه انديشه مى‌ورزد و درس مى‌آموزد» (نهج البلاغه فيض الاسلام، خطبه ١٠٢، ص ٣٠٢) و يا رحم الله امرا عرف نفسه و علم من اين و فى اين و الى اين، آيا غرض امام (ع) از انديشه خودشناسى و اين كه انسان بداند موقف و جايگاه او در كجاست، تبار او كيست، و جهت‌حركت او به كجا و كدام سو است، آيا اين موقف‌شناسى، تبارشناسى و ديرينه‌شناسى صرفا به همين معانى رايج اخلاقى و كلامى آن است؟ آيا نمى‌تواند تواما ناظر به نوعى دوران‌شناسى و شناخت تاريخى از زندگى و مناسبات عينى اجتماعى انسان و دوران‌هاى تحولى معناجويى معنوى انسان در شرايط عصرى باشد؟ يعنى: تاريخ و جغرافياى تبار عصر و دوران معاصر خويش. تامل ژرف، درك و دريافت و ارايه پاسخ‌هايى به پرسش‌هاى ذهنى و عينى و نيز حيثيات بين‌رشته‌اى انسان معاصر، كه با تماميت‌بهداشت روانى او گره خورده و درهم‌تنيده است، هم در پيش روى دين و هم در نزد روانشناسى، اصلى‌ترين كانون‌هاى چالش‌خيز معرفتى هر يك را پديدار خواهد ساخت. روانشناسى نوين (تجربى - رسمى) به اين پرسش‌هاى بنيادين و آغازين، در راستاى تامين بهداشت ذهنى و عينى روان انسانى، چه مى‌گويد؟
اين تحقيق بر آن است تا تاكيدا بگويد: روان‌شناسى نوين، توان درونى و ظرفيت محتوايى براى پاسخ به اين پرسش‌ها را ندارد. جنس اين سؤالات، معرفتى است كه تجانس و سنخيتى ميان آنها و روانشناسى رسمى نيست; پرسش‌هايى است كه منطقا فرا روانشناختى است.
روانشناسى رسمى و دانشگاهى امروز، به مفهوم و عنوانى پارادوكسيكال و متناقض نما تبديل شده است. از سويى متاثر از روح حاكم بر زمان خاستگاه انديشه‌هاى جديد و غربى خود، در متد، روش و محتواى مضمونى و تاكيدهاى محتوايى معناگريزانه است و از سويى كاملا متاثر از تجربه‌گرايى (Empricism) است.
اثبات‌گرايى (Positivism) و ماده‌گرايى (Materialism) تكوين مى‌يابد و از طرفى مرتبا و به تدريج‌با پديدارهايى از جمله معناخواهى‌هاى ژرف و قلمروهاى معنوى حيات انسانى كه جنسا و ذاتا فراتجربى و غيرپوزيتويستى، مواجه شده و حجم وسيعى از گذاره‌هاى معنايى و نيز معنوى را در مكاتب بعدى (فاصله گرفته از فضاى اوليه و مسلط پوزيتويستى) در خود جاى داده است.
روان‌شناسى، فرع انسان‌شناسى است و تا تعريف و يا تعاريف ويژه‌اى از انسان در ذهن و پيش‌فرض‌هاى خود نداشته و يا ارايه نكرده باشيم، در حوزه روانشناسى انسانى، در وادى حيرت، سرگردانيم. اين پيش‌فرض‌ها و تعاريف متفاوت از انسان و درباره انسان، همان امورى است كه در روانشناسى درون‌زاد نيست.
از جمله پيش‌فرض‌هاى اين پژوهش آن است كه تغييرات و تحولات معرفتى در روانشناسى، تحولى - تكاملى بوده است و حاصل توجهاتى است كه با تغيير فضاى عمومى فرهنگى - فكرى جامعه براى روانشاسان پسينى و متاخر، نسبت‌به روانشناسان پيشينى و متقدم پيدا شده است.
بنابر آنچه گفته آمد، ضرورت انسان‌شناسى ژرفانگر و فرانگر معاصر انسان تاريخى و خصوصا انسان معاصر و جديد كه با شناخت دنياى نو نيز همبسته است، در جهت كشف همه وجوه انسان، و ناظر به تمامى حيثيات انسانى، در روانشناسى كاملا پيداست; اما از ديگر سوى ناتوانى و فقر درونى روانشناسى در انجام اين شناخت پيمايشى بين‌رشته‌اى و كشفى، اصلى‌ترين چالش پيش روى روانشناسى است. دقيقا به همين خاطر است كه روح حاكم بر روانشناسى تجربى، دستگاه گوارش مناسب براى هضم مضمون و ادراك محتواى معرفتى دين، فلسفه و عرفان را ندارد. از آن روى كه در پوزيتيويسم به مثابه خاستگاه منطق و روش‌شناخت تجربى روانشناسى، جايى براى گزاره‌هاى بى‌معنا، نامفهوم و مهمل متافيزيكى دين، فلسفه و عرفان نمى‌ماند.
در فضاى مسلط اثبات‌گرايى، روانشناسان رفتارگرا كوشيدند تا از انسان، ماشين - حيوان و از روانشناسى، فيزيك بسازند; چنان‌كه انسان‌شناسى خود را از همه جنبه‌هاى متافيزيكى، پالوده و از حوزه روانشناسى تجربى، پيراسته و زدودند.
ولى ويليام جيمز مى‌گويد: «دين انسان، عميق‌ترين و خردمندانه‌ترين چيز در حيات اوست.» (دين پژوهى، الياده، ص ٢٦٠) و هر آنچه صبغه دينى داشت، براى يونگ به گونه‌اى، مهم بود. وى در مقاله روان‌درمانى يا مقامات روحانى نوشت: «در ميان بيماران من در نيمه دوم زندگى‌ام، يعنى در طول بيش از سى و پنج‌سال، حتى يك نفر هم نبوده است كه مسئله و مشكل او در تحليل آخر، جست‌وجوى نوعى نگرش دينى در باب زندگى نبوده باشد.» (همان، ص ٢٨٩) فرويد بر آن است كه دين از ترس‌هاى اوليه و نياز به حمايت‌خواهى بشر، نشات گرفته است. تصور خدا همان فرافكنى روح در آيينه جهان كودك و آرزوهاى ناخودآگاه او درباره قدرت مطلق و حمايت‌شدن و كوششى براى كنترل خشونت نامتشخص جهان از طريق شخصيت‌بخشيدن به آن به عنوان خداى پدروار است. فرويد، دين را پندار يا توهم تلقى مى‌كرد.(همان، ص ٢٨٠)
در هر روى، ميان انسان و بهداشت روانى، در روايت روانشناختانه آن، و انسان و بهداشت روانى در روايت عرفانى و نيز فلسفى، اخلاقى و فقهى دينى، تفاوتى فاحش و فاصله‌اى پرناشدنى وجود دارد; مگر آن كه اسباب و لوازم تقريب ذهنى - زبانى بين حوزه‌اى و ميان‌رشته‌اى فراهم آيد.
هر چند به نظر مى‌آيد كه مجموعه روايت‌هاى دين و زحمات روانشناسى رسمى، و ضرورت نياز به رهيافت‌هاى روانشناسيك در تامين لايه‌هاى احساسى - ادراكى، بهداشت روانى كنش فردى و اجتماعى انسان را ارج مى‌نهد و مى‌پذيرد، اما اين روانشناسى رسمى است كه غالبا يا تجربه‌هاى معنايى - معنوى را در سلوك عقلانى - عرفانى بر نمى‌تابد و يا در نمى يابد و نسبت‌به آنها در موقعيت نفى و دفاع از خود مى‌پردازد و يا نسبت‌به آنها به طور حرفه‌اى بى تفاوت و خنثى است. در هر حال نياز آدمى به متافيزيك، و حتى در دانش‌هاى جديد، يك ضرورت منطقى - معرفتى است كه از آن گريزى نيست.
عرفان دينى، به مثابه متعالى‌ترين رويكرد و كانونى‌ترين آموزه‌هاى درونى و ژرف دين، در قياس با لايه‌هاى كلامى - اخلاقى و فقهى، فاصله ميان انسان عرفانى با انسان روانشناسيك و تفاوت سطح بهداشت روانى عرفانى با بهداشت روانى انسان در روانشناسى، بسيار متفاوت است. عرفان، سلوك در سرزمين‌هاى تشنگى و ذوق حيرانى و ادراك معانى و معنوى روحانى است. به بيان مولوى: (دفتر چهارم
آب كم جو، تشنگى آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
تا سقا هم ربهم آيد خطاب
تشنه باش، والله اعلم بالصواب
عرفان، شناخت ژرف و تجربه درونى و سلوكى اسماء و صفات حضرت حق در روندى تحولى و دريافت و شهودى اشراقى و ذوقى است. در سطوح پيشرفته، اصولا فرض بهداشت روانى، منهاى معنويت دينى و فرزانگى عرفانى و شوريدگى روحانى، ناممكن است و ناشى از انسان‌شناسى كژتابانه و يا در واقع ناانسان‌شناسى است كه بنيادش بر آب است. خانه بهداشت روانى در سطوح متافيزيولوژيك، بى‌عرفان توحيدى دين، سست و شكننده است; به ضريب شكستگى و سستى خانه عنكبوت: ان اوهن البيوت لبيت العنكبوت (سوره عنكبوت، آيه ٤١).
بنابراين، براساس روايت «آگاه‌ترين مردم به نفس خود، آگاه‌ترين ايشان به پروردگار خويش است‌» (اعلمكم بنفسه، اعلمكم بربه)، معرفت نفس، همان روان‌شناسى و خودشناسى است كه اقرب طرق به ماوراى طبيعت و صراط مستقيم خداشناسى است. انسان بزرگ‌ترين جدول بحر وجود و جامع‌ترين دفتر غيب و شهود و كامل‌ترين مظهر واجب الوجود است. اين جدول، اگر درست تصفيه و لاى‌روبى شود، مجراى آب حيات و مجلاى ذات و صفات مى‌گردد. انسان‌كارى مهم‌تر از خودسازى ندارد و آن مبتنى بر خودشناسى است.
بهداشت روانى كه مفهومى تو در تو و لايه‌اى است، از سطحى‌ترين لايه‌ها در تراز نيازهاى فيزيولوژيك تا عميق‌ترين و ژرف‌ترين مشاهدات ذوقى و مكاشفات اشراقى در مركز و كانون چشمه‌هاى فيض الهى و برخودارى‌هاى معنوى - روحانى و تا عروج و معراج روحانى - جسمانى و سخن گفتن و شنيدن با خداوند متعال (كه ويژه پيامبران است) را شامل مى‌گردد.
بهداشت روانى در سطوح عرفانى‌اش، از مرحله و حالت‌يقظه و بيدارى از غفلت‌سالك و نيت و اقدام، شروع و تا بيدارى از بيدارى و تا ناهوشيارى ناشى از ذوب در معانى معنوى و انوار حق و تا كاملا انسان و انسان كامل شدن و جايگاه رفيع بعثت درونى و بيرونى و اخذ مقام ولايت، ادامه مى‌يابد.
در هرم لايه لايه - از بهداشت روانى فيزيولوژيك تا عرفانى - هر چه از قاعده هرم به سمت تارك مخروط، سير مى‌كنيم، از فراوانى افراد كاسته مى‌گردد و از اين جاست كه سالكان جدى و حقيقى كوى عرفان و بوم عشق، كمتر و اندك‌اند. در سطوح عرفانى بهداشت روانى، حسنات الابرار، سيئات المقربين است. طبعا نسبى بودن، تدريجى بودن و مرحله‌اى بودن در اين سلوك بهداشتى، به وضوح پيداست. درايت‌سالك در آسيب‌شناسى راه و دلالت‌هاى نشانه‌هاى ميان راه، به رعايت تجارب پيران طريق وابسته، و توفيق در وصول به لايه‌هاى حقيقت، در فرض توجه و عمل ناظر به معيارهاى شريعت، نهفته است; ولى درعين حال، الگوى پير، اگر مانع از خودجويى، خودشناسى و نوجويى سالك و نوزايش مدام او گردد، مانع پويش سلوك است.
اما يك پرسش اساسى ديگر نيز مى‌ماند: اصولا چه ضرورتى دارد كه بهداشت روانى در تمام اين سطوح و حيثيات انسانى معنوى متعالى پيش رود و صورت گيرد؟
انسان با همه پيچيدگى‌ها و لايه‌هاى درونى و حيثيات متنوع وجودى، در عين حال يك واحد پوياى به هم پيوسته ديناميك است و نياز به خودشكوفايى و خودپويايى در همه ظرفيت‌هاى تكاملى ممكن در خود را احساس و باور مى‌كند و اين نياز روانى را به دانش حضورى، در خود، مى‌يابد و درك مى‌كند. بنابراين انسانى كه اين حس و نياز در او زنده و بيدار شده و طالب تحقق كمالات معنوى و متعالى نفسانى در خويش است، هرگاه در سطح و مرحله‌اى از اين كمالات متوقف گردد و ديگر ظرفيت‌ها و پنجره‌هاى معنوى حيات متعالى در او كشف و گشوده نگردد، از آن ناحيه و يا نواحى ديگر، شديدا آسيب‌پذير و عميقا خسران زده است.
اين احساس درونى خسارت و آسيب، اضطراب‌ها و دلهره‌هاى جانكاه و توان‌فرسايى را بر جان و روان و نيز ذهن و تن او وارد مى‌سازد. از اين جاست كه تامين بهداشت روانى در همه سطوح و حيثيات انسانى در حد امكان و توان مقدور ضرورت مى‌يابد.
اما پس‌زمينه همه اين پرسش‌هاى معرفتى، ناظر به يك نوستالژى ژرف و عميق در نهاد انسان است.
جالب توجه است كه در روانشناسى بالينى و در حوزه مطالعات مربوط به بهداشت روانى اشخاص در فرايند تشخيص و درمان اختلالات روانى، در نخستين اقدام بالينى، شرح حال و شرح سابقه بيمار پرسيده مى‌شود. اين شرح حال و به‌ويژه سابقه‌اى كه در طى مصاحبه‌هاى بالينى از مراجع دريافت مى‌گردد، حال و اكنون بالينى بيمار را براى درمانگر، مفهوم و معنادار ساخته و در تشخيص مناسب و طبعا درمان كار آمد، در درجه نخست اهميت قرار دارد. در قياس با شرح‌حال‌نگارى و ثبت پيشينه بيمار مراجع در روانشناسى بالينى و بهداشت روانى، در انسان‌شناسى دينى و بهداشت روانى دينى نيز، گزارش‌هاى دينى و عرفانى از پيشينه و سابقه انسان، ما را به پس‌زمينه نوستالژيك پرسش‌هاى معرفتى، دلالت مى‌كند.
پيشينه و اصل و تبار انسان در گزارش‌هاى دينى - عرفانى، سابقه‌اى آن جهانى است; چندان كه به نظر مى‌آيد، گويا حقيقتا در چشم‌اندازى نوستالژيك (nostalgic) ، بسيارى از افسردگى‌ها، تنهايى‌ها، دلهره‌ها و اضطراب‌هاى سخت و جان‌فرساى انسان، به تاويل خاستگاه آن جهانى انسان، و غريب و تنها و دلتنگ بودنش در اين جهان مى‌رود.
انسان در ياد و خاطره، و حسرت حضور در وطن مالوف و مانوس، پس از هبوط از عالم ملكوت و گرفتار آمدن در غربت اين خاكدان، عميقا تنها است. توجه به برون‌دادهاى برآمده از اين نوستالژى و انسان‌شناسى دينى، منطقا، امكان و وقوع نوساخت و نوسازى روانشناسى ديگرى است.
مرغ باغ ملكوتم، نيم از عالم خاك عارفان دينى، همان شرح ماجراى حسرت و غربت نوستالژيك انسان است. داستان تلخ و شيرين طوطى و بازرگان حضرت مولانا (نسخه نيكلسون، دفتر اول، ص ٧١) و يا قصه غمگنانه پيل مولوى (كنايه از عارفان حق) و يا در خواب ديدن پيل هندوستان (كنايه از هندوستان حقيقت و بهشت) نيز بازخوانى و بازگويى همين نوستالژى ژرف است.
مولوى مى‌گويد:
پيل بايد تا چو خسپد او ستان
خواب بيند خطه هندوستان
خر نبيند هيچ هندوستان به خواب
خر ز هندوستان نكردست اغتراب
ليك تو آيس مشو، هم پيل باش
ورنه پيلى، در پى تبديل باش
(نسخه نيكلسون، ابيات دفتر چهارم، ٣٠٧٣- ٣٠٦٨، ص ٦٨١)
قرآن كريم بيان مى‌دارد: ما انسان را آفريده‌ايم و وسوسه‌هاى او را مى‌دانيم. معطوف به همين امر، در روايتى از پيامبر اكرم (ص) آورده شده است كه: يا عبادالله انتم كالمرضى و رب العالمين كالطبيب، فصلاح المرضى فيما يعلم الطبيب و تدبيره به لافيما يشتهيه، الا فسلموا الله امره; «بندگان خدا، شما بسان بيمارانيد و پروردگار جهانيان چون درمانگراست. مصلحت‌بيماران در دانش پزشك و تشخيص و تدبير اوست، نه در تمايلات بيمار. پس كار خدا (طبابت) را به خود او واگذاريد.»
عرفان، خروج همراه با درد و رنج و سير و سلوك رياضت‌كشانه در گذار از دنياى ظلمت و جهان تاريكى به جهان نور و - روشنايى است و در اين سير و سلوك، الله نور السموات و الارض، است (سوره نور، آيه ٣٥)
سلوك عرفانى، معنويت معناجويانه‌اى است كه هويت و حقيقت‌سالك در مراتب آن، تشخص و تعين مى‌يابد، و در اين ميان، ذكر از رمزآلوده‌ترين مفاهيم و آموزه‌هاى عرفانى است. سالك در مراتب عاليه، در حقيقت و واقعيت اذكار غوطه مى‌خورد و با ذكر و ياد حق، با ذكر و موسيقى نيايش گل و گياه و حيوان و جهاد و تسبيح و تقديس همه هستى، هم‌صدا و هم‌آواز مى‌گردد، و بى خودانه ذرات وجودش در فضاى حق و كوى عشق، با ذرات هستى به گردش و رقص و سماع در مى‌آيد.
بزرگ‌ترين حرمان براى انسان از منظر معنويت و عرفان دينى، محروميت از ذكر حق و فقر نيايش است. و در حقيقت، نياز به معنويت درونى و دينى و ذكر و ياد حق، نيازى عميقا روانى است; چندان كه به تعبير قرآن كريم، زندگى همه كسانى كه بى‌ياد و ذكر حق تعالى مى‌گذرد، تيره و تار، پرتنش و اضطراب‌آلود است: من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا (سوره طه، آيه ٢٤).
از سويى نيز، هر گاه عبدسالك، ذكر و ياد حق كند، خداوند نيز او را ياد كرده، مدد مى‌رساند.
«مرا ياد كنيد، تا شما را به ياد آورم‌»: فاذكرونى اذكركم (سوره بقره، آيه ١٥٢) و اين حق هر چه درونى‌تر باشد، بازخورد آن نيز پايدارتر است; چندان كه سالك در بسامد و فراوانى ذكر حق چون تار و سيمى است كه پى در پى با ضربات رامشگر و آرامشگر حق نواخته، به لرزش در مى‌آيد و آرام مى‌گيرد; چرا كه در اين تكاپوى متعالى، قلبش كه عرش رحمان است، روشن و تابناك مى‌گردد: انما المومنون الذين اذا ذكر الله وجلت قلوبهم مؤمنان; «چون ياد خدا رود، دل‌هاشان لرزان گردد.» (سوره انفال، آيه ٢)
قدرت‌هاى روحى و توان تصرفات عارف نيز از آن روى است كه تمامى انرژى و توان معنوى او بر كانون توحيد تمركز مى‌يابد. اين كه نوع انسان‌ها از انجام آن تصرفات در پديده‌ها و پديدارها عاجزند، در واقع ناشى از پراكندگى درونى و عدم انسجام ذهنى و تشتت‌خاطر و گسيختگى‌هاى روانى و در نتيجه لجام گسيختگى و عدم تمركز توان و انرژى درونى آنها در جهات پراكنده و ناهمسو است; در حالى‌كه گراينگاه و برآيند انرژى‌ها، خواست‌ها، نيازها و انتظارات عارف، حوزه توحيد و قلمرو اراده الهى است. او نه تنها مى‌گويد، بلكه با ذكر «ان صلوتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العامين‌» (سوره اعراف، آيه ١٦٢) زندگى مى‌كند. بنابراين عارف سالك حق، دغدغه‌هاى جزيى و نگرانى‌هاى خرد ندارد، تا پريشان و مضطرب گردد و تا روح و جان او از كانون حقايق معنوى منصرف و منحرف گردد. در اين حالت او به واقعيت‌حوادث و پيشامدها، به مثابه بستر تحول و تعالى نظر مى‌كند، و هر حادثه ناخوشايند كه در زندگى ديگران، بحران‌ساز است، براى او راز و رمزى است كه رابطه‌اش با خداوند، معنا و ژرف مى‌بخشد. عارف ابتلائات و بلايا را مغتنم مى‌شمارد، و به آنها راضى است و با صبر و شكيبايى آگاهانه و عاشقانه‌اش، مراتب ادب بندگى و حق معرفت را روا مى‌دارد و با جرعه‌جرعه نوشيدن تلخى‌ها، آرامش درونى او پايدارتر و بهداشت روانى‌اش ژرف‌تر و عميق‌تر مى‌گردد; چرا كه باتمام وجود و ذرات خود احساس كرده است كه خداوند از رگ گردن هم به او نزديك‌تر است. او كاملا پذيرفته است كه: ما اصاب من مصيبه الا باذن الله (سوره تغابن، آيه ١١) و عميقا باور كرده است كه: الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا; «ما مجاهدان خويش را به راه‌هاى خود دلالت مى‌كنيم.» (سوره عنكبوت، آيه ٦٩) عارف حق و سالك معنويت، در محضر خداست و شهود كرده است كه «هو معكم اينما كنتم.(حديد، آيه ٤)
به نظر مى‌آيد كه روانشناسى رسمى، توان هضم ابعاد انقلاب روحى، بى‌قرارى درونى و شوريدگى معنوى و افروختگى فزاينده انسان را ندارد و چه بسا نشانه‌هاى حالات و خصوصيات احوالى او را حمل بر گسست‌هاى ذهنى - عينى (اسكيزوفرنى) و اختلالات مزمن روانى كند! چرا كه غالبا آرامش، آسايش و سازگارى مسالمت‌آميز، و نيز پرهيز از هر گونه تنش و اضطراب و نگرانى، به منزله بهداشت پيشرفته روانى است و در مقابل آرامش و راحتى و آسودگى خاطر سالك، با ضربان و نبض التهاب‌ها، اضطراب‌ها و تنش‌هاى درونى و سخت و تجربه‌هاى حالات و مقامات عرفانى، همراه و عجين است.
گفتنى است كه معبر و گذرگاههاى عرفانى، پيچ‌هاى تند و لغزنده‌اى دارد. مفاهيم و آموزه‌هاى عرفانى به دلايل متعدد، از جمله زبان سمبوليك و نمادين و نشانه‌هاى غلط‌انداز، بيشترين امكان و آمادگى را نيز براى كژفهمى‌هاى‌شناختى و كژتابى‌هاى كنشى دارد; به گونه‌اى كه گاه حركت در جريان‌ها و روندهاى عرفانى، نه تنها به بهداشت روانى متعالى نمى‌انجامد، بلكه ريشه سلامت روانى فردى را مى‌سوزاند و چه بسا سرمايه‌هاى مادى و معنوى او و جوامع را ويران و نابود و گاه حتى بهداشت روانى فرد را در سطوح فيزيولوژيك و نيز روابط بين فردى كاملا در هم مى‌ريزد و در سطوح فردى و اجتماعى، او را عميقا پريشان احوال مى‌سازد; اگرچه حدودى از اين نابسامانى‌ها در مناسبات اجتماعى و زندگى عادى و روند طبيعى امور جارى، به‌ويژه در مراحل نخستين سلوك عرفانى، ناگريز و طبيعى است. در واقع با توجه به اهميت نياز روانى به معنويت دينى و روحانيت عرفانى و تعالى بخشيدن به روح و روان از سويى و در عين حال احتمال راهزنى‌هاى گمراه كننده در اين سلوك، توجه همزمان به راه و نيز آسيب‌شناسى سلوك و بركنار ماندن از انحراف كژانديشى و كژتابى در فهم آموزه‌ها، اصلى‌ترين توجه متضاد و متخالف در تامين بهداشت روانى، در رويكرد معنوى - عرفانى است. انحرافات و كژى‌ها، بسيار ظريف، پيچيده و آرام رخ مى‌دهد و بروز و ظهور نشانه‌هاى بالينى آن نيز در بلند مدت ظاهر مى‌گردد. بنابراين پيشگيرى اهميت فوق‌العاده مى‌يابد; خصوصا كه تا حدود زيادى با قابليت توجيهى از سوى سالك كژتاب كژانديش نيز همراه مى‌گردد. افزون بر آن، بر قرارى و تنظيم نسبت‌هاى اين سلوك معنوى در تناظر و تخالف با مناسبات عصرى زندگى اجتماعى در دنياى نو و پسانو، ضرورت وجود دلالت‌هاى مناسب و نوانديشى در حوزه ممكن و ناممكن و سنجش مقدورات ذهنى و امكانات عينى سلوك در حوزه‌هاى معنويت دينى و ساز و كارهاى فراگير كردن آنها در زندگى و حيات فردى و اجتماعى و نيز مشايخ و راهنمايى كه ذهن و زبان معاصر را دريابند را تاكيد مى‌كند.
به هر روى، انسان عرفانى، اسير خاكدان نيست و بهداشت روانى‌اش در گرو، و رهين تداوم و تعالى عشق ورزيدن به معشوق و خلق شدن مدام در حضور حضرت حق و محبوب است.
خداى او نيز عاشق و دوستدار اوست و اين، آتشى بر جان و ذهن و روان او مى‌زند كه ياد و نام هر چه و هر كه جز دوست را از ميان مى‌برد و ميانه او و عشق محبوب را همچون نسبت انسان با خود او مى‌سازد. بدين رو ميان عرفان به خود و عرفان به الله تعالى، تمايزى نمى‌ماند و من عرف نفسه فقد عرف ربه، تحقق مى‌يابد; چرا كه روانشاسى، مساوق با خداشناسى است.