پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - دولت اخلاقى و انديشههاى مدرن - زهيرى عليرضا

دولت اخلاقى و انديشه‌هاى مدرن
زهيرى عليرضا

دولت مهم‌ترين منبع تدوين قواعد و اجراى تصميمات و تخصيص ارزش‌هاى مادى و معنوى به شمار مى‌آيد. كارويژه اساسى دولت، برقرارى نظم اجتماعى و سامان مطالبات اعضاى جامعه سياسى براى رسيدن به وضع مطلوب و سعادت آن اعضا مى‌باشد.
انگاره‌هاى مربوط به دولت، به رغم پژوهش‌هاى بى‌شمارى كه در مفهوم دولت‌به انجام رسيده است، تعريف و تبيين كاملى از ولت‌به دست نمى‌دهد. شايد اين امر بيشتر ناشى از فرايند تاريخى و عوامل شكل‌گيرى دولت‌باشد. اين كه دولت در قالب و چه ساختارى و بر منباى چه نوع ارزش‌هايى، امكان تحقق چنين كارويژه‌هايى را فراهم مى‌سازد، طيف گسترده‌اى از نظريه‌هاى مربوط به دولت را به وجود آورده است.
بسيارى از انديشمندان سياسى به دنبال ايجاد نظم مطلوب در جست و جوى سازوكارهاى اخلاقى بوده‌اند و بدين ترتيب مفاهيمى چون اخلاق، ارزش و فضيلت، اغلب در دانش و ادبيات سياسى آنان به كار رفته است. به رغم رويكردهاى متفاوت، آنان در پاسخ به بحران‌هاى سياسى عصر خود كه اغلب مبتنى بر روش‌هاى غيراخلاقى دولت‌ها بوده است، به ترسيم دولت مطلوب و فضيلت مدار پرداخته و آن را به زمامداران عصر خويش تجويز مى‌نمودند.
شكوفايى عصر نوزايش (Renaissanee) كه با چيرگى عقل در تاريخ غرب همراه بود، دريافت جديدى از كل هستى پديد آورد كه گسست‌هاى عميقى با دريافت‌هاى پيشين داشت. دوران جديد كه عصر مدرنيته ناميده مى‌شود، دو جنبه بنيانى دارد: يكى جنبه تخريبى، يعنى نفى حاكميت كليسا و ديگرى جنبه ترميمى، يعنى قبول حاكميت علم. در اين ميان، بيرون نهادن خدا از سياست و معيشت و خودآيينى به جاى خداآيينى و انزواى ايمان و دين پيرايى، خصلت‌برجسته اين دوران گرديد. گسترش روزافزون تكنولوژى و غلبه فزاينده شيوه‌هاى علمى در زيست انسانى، به تدريج انسان مدرن را از روا داشتن ارزش‌هاى اخلاقى الزام آور، دور ساخته، همه چيز را در محكمه عقل به نقد مى‌كشد.
روايت دين گريزى مدرن نزد تجربه گرايان (Positivisws) بر دو اصل فلسفى استقرار دارد: اول اين كه شناخت جهان فقط پايه تجربى دارد و ذهن انسان در نهايت وسيله يا بسترى منفعل براى گرفتن تصوير درست از جهان است. دوم اينكه احكام و قضاوت‌هاى ما در نهايت دو دسته‌اند:
١. احكام و قضاوت‌هاى واقعى;
٢. احكام و قضاوت‌هاى ارزشى.
دسته اول همانا قضاوت‌هاى ما درباره جهان واقعى بيرون از ماست، و هدفشان توصيف حوادث و امور در گذشته و حال يا پيش بينى آينده است. بهترين نمونه داورى‌هاى نوع اول، قضاوت‌هاى علمى هستند. كار علم توصيف و شناخت جهان عينى است. بقيه قضاوت‌هاى ما (قضاوت‌هاى ارزشى) چيزى جز بيان عواطف و احساسات و آرزوها و خواسته‌هاى ما نيستند; يعنى قضاوت‌هايى كه پايه عينى نداشته و ذهنى‌اند. فاصله ژرفى ميان واقعيت و ارزش وجود دارد. آن چه هست و آن چه بايد باشد، تفاوت ماهوى دارند. درست‌به همين دليل علم و اخلاق نيز در گوهر با يكديگر متفاوتند. موضوع علم آن چيزى است كه هست و موضوع اخلاق آن چيزى است كه بايد باشد. (١)
ثمره طبيعى رهيافت پوزيتويستى، اعتقاد به پايان دوران متافيزيك و ارزش‌هاى دينى بود. بنابراين هر زمان كه سخن از نظم سياسى مطلوب و يا فضيلت دولت در ميان تجربه‌گرايان به ميان مى‌آمد، معيارهاى عميقا متفاوتى از فضيلت و ارزش ارائه مى‌گرديد. نيكولو ماكياولى، عدالت و نظم سياسى را صرفا در بقا و دوام تصور مى‌كرد و نظر كسانى را كه براى دين و اصول مذهبى و يا حقوق طبيعى براى ماندگارى شهريار اولويت قائل بودند، مردود مى‌شمارد. بنابراين:
ماكياوليسم آن نوع از سياست‌بود كه كاملا از ملاحظات دينى جدا شده، هرگونه روشى را كه در حفظ دولت و قدرت آن مفيد باشد، تاييد مى‌كرد. (٢)

دين پيرايى از ساحت دولت مدرن

بى‌شك اخلاق هم خاستگاه دينى دارد و هم از عرف، فرهنگ، تاريخ جوامع بشرى مايه مى‌گيرد. اما در دوران قديم همه امور، از مجراى دين قابل فهم و درك بوده و انديشه دينى، انديشه مسلط بوده است. آموزه‌هاى دينى، بنيادى‌ترين مؤلفه‌هاى اخلاقى متعالى به شمار مى‌آمدند و منشا فعل اخلاقى و ميزان ارزش داورى بوده‌اند. حال آن كه در دنياى امروز «مدرنيته‌» چنين جايگاهى يافته است. «مدرنيته، دين دنياى جديد است. تجدد امروز تبديل به نوعى ديانت‌شده است كه حتى مؤمنان اديان الهى هم در عمل متجددند. اينان حتى اگر در نظر، مخالف تجدد باشند، در عمل در فضاى تجدد تنفس مى‌كنند. همان طور كه در دوران قديم هيچ امرى بيرون از حوزه دين قرار نمى‌گرفت، امروز بيرون از انديشه تجدد چيزى وجود ندارد.
اين برداشت تازه اروپاييان در پناه عقلانيت مدرن، انسان را در مركز و محور هستى قرار مى‌دهد و او را موجودى خودسامان مى‌كند. «امانيسم‌» (Humanism) را كه شايد بتوان به عنوان نخستين نتيجه جنبش دين‌پيرايى دانست، ندا در داد كه «هر مؤمنى، روحانى خويشتن است‌» و بر حاكميت و اعتبار سلسله مراتب كليسا خط بطلان كشيد.
انسانى كه خود را مسلط بر همه چيز مى‌دانست، در پى تسلط بر طبيعت و بهره‌گيرى از آن، كشف روش‌هاى علمى را وجهه نظر خود ساخت. مسئله تسلط بر طبيعت كه پايه پيدايش تكنولوژى مدرن است، فرآورده ديگرى نيز داشت كه منشا و ريشه سلطه‌گرايى سياسى و جنگ را در درون مى‌پروراند و آن سلطه انسان بر انسان بود. به عبارت ديگر، رابطه تسلط انسان بر طبيعت، مبانى جديدى را در ايجاد تسلط انسان بر انسان فراهم ساخت.
هوركهايمر و آدورنو معتقدند كه مسئله سلطه بر طبيعت، انسان را با موضوع قدرت، آميزش داد. قدرت و آگاهى در اين مورد بسيار به هم نزديك شده‌اند. (٣) نتيجه اين سخن كه بنيان‌هاى علم مدرن غربى را پى‌ريزى كرد، آگاهى انسان به سلطه بر خود است كه پديد آورنده مفهوم تازه‌اى بود تحت عنوان اقتدار.
دانش عصر روشنگرى كه به تغييرات بى‌شمارى در تمامى حوزه‌هاى علمى و زيستى يارى رساند، در قبال اين پرسش كه «تغيير از كجا آغاز گرديد؟» چنين پاسخ مى‌دهد كه تغيير از چيزى كه «جامعه سنتى‌» خوانده مى‌شود، به چيزى كه «جامعه عقلانى وحسابگر» ناميده مى‌شود، چنين چرخشى را سبب شده است. بدين‌ترتيب رويكردهاى سودانگارانه در ميان انديشمندان عصر روشنگرى دنبال مى‌شود. در رويكرد انديشمندانى نظير جرمى بنتام كه نوعى تبعيت ازدولت ماكياولى است، حفظ اصل قوه قهريه، حكومتى بدون توجه به انگيزه‌هاى اخلاقى، مورد نظر است. زمانى كه وى، صيانت از حق‌ها و ايجاد خوشبختى براى مردم را فضيلتى مى‌داند كه دولت همواره مى‌بايست در صدد تحقق آن بر آيد، فضيلت را اين گونه توضيح مى‌دهد :
فضيلت تنها به علت لذاتى كه از كاربرد آن ناشى مى‌شود، مطلوب است و رذيلت نيز تنها بدان علت نامطلوب است كه موجب درد مى‌شود. به همين گونه، خير اخلاقى تنها به علت گرايش آن به تامين منافع جسمى خوب است و شراخلاقى به علت گرايش آن به ايجاد گزند جسمى بد است. (٤)
هر چند در مورد جايگاه ارزش‌هاى اخلاقى در دولت مدرن، انديشمندان غرب، طيف‌هاى متعدد و متنوعى را تشكيل مى‌دهند، اما اغلب با تكيه بر مكتب واقع‌گرايى سياسى، علاقه‌اى به رعايت اصول اخلاقى در حوزه سياست از خود نشان نمى‌دهند; اگر چه سعى دارند اقدامات خود را توجيه اخلاقى كنند. مورگنتاو مى‌گويد:
اصول عام اخلاقى را نمى‌توان در شكل انتزاعى وعامشان، در مورد اقدامات دولت‌ها به كار بست، بلكه بايد اصول مزبور را از صافى شرايط خاص زمانى و مكانى عبور داد. دولت‌هاى ملى در تعقيب منافع خويش، تحت‌حاكميت نوعى اخلاق قرار دارند كه متفاوت از اخلاق افراد در روابط شخصى‌شان است. مخلوط كردن اخلاق فردى با اخلاق دولت‌به معنى استقبال از فاجعه ملى است. (٥)
آنچه سبب شد كه فلسفه واقع‌گرايى از پشتوانه قدرتمند فيلسوفان قرن حاضر برخوردار شود، در واقع واكنشى بود كه از سوى آنان نسبت‌به سنت ايده‌آليسم و اخلاق‌گرايى انتزاعى شكل گرفت. ناكارآمدى رويكردهاى ايده‌آليستى و رشدعلم و تكنولوژى كه داراى خاستگاه بشرى و متكى بر عقل خودبنياد بود، شيفتگى به انديشه‌هاى اخلاقى را به چالش انداخت. جان ديوئى معتقد است كه آن دسته از هنجارهاى اخلاقى كه امروزه متداول است، محصول زمانى است كه روش‌هاى علمى وارد عرصه زندگى انسان نشده بود، و تا زمانى كه اخلاق در مقابل علم مقاومت كند، صرفا صورت ضد علمى خواهد داشت. (٦) انديشه جدايى ارزش‌هاى اخلاقى از واقعيات تجربى علم، مورد تاكيد «آيريس مورداگ‌» در كتاب «حاكميت‌خير» نيز واقع شده است.
ارزش به دنياى درونى كاركردهاى واقعيت، يعنى دنياى علم و قضاياى وابسته به واقعيت، تعلق ندارد. بنابراين بايد در جاى ديگرى باشد. ارزش، به نوعى به اراده انسان متصل است، همانند سايه‌اى كه با سايه‌اى ديگر پيوسته است و و ارزش‌ها كه قبلا مفهومى در عالم اعلى قلمداد مى‌شدند، به دامان اراده انسان سقوط كرد. واقعيت متعالى وجود ندارد. تصور از خوب، غير قابل تعريف و تهى است و انتخاب انسان مى‌تواند آن را پر كند. (٧)
بنابراين با ورود علم به صحنه تاريخ بشر و ابداعات و اختراعاتى كه از آن حاصل شد، تحول عميقى در جهان بينى مردم پديد آمد كه سست‌شدن كنترل و نظارت انديشه دينى، زوال اعتقاد مردم به كليسا و نيز دين برگشتگى و ارتداد را در پى داشت. اين وضعيت‌به رغم تاكيد برخى انديشمندان مدرنيته، نظير كانت، هگل، وبر و... بر عنصر اخلاقى، جوامع مدرن را دچار يك بى‌تفاوتى عميق اخلاقى ساخت. پيامد چنين تحولى، جدايى ميان دانش و ارزش، دين و علم و نيز اخلاق و سياست را در برداشت كه به تعبير «مكنتاير» در كتاب «پايان فضيلت‌» ، جوامع نو دچار يك بلا و فاجعه اخلاقى گشته‌اند. (٨)
در چند دهه اخير، منتقدان مدرنيته از زوال و انحطاط مدرنيته سخن به ميان آورده‌اند و با طرح بحث‌هاى تازه‌اى، تحت عنوان پسامدرنيته در جست‌وجوى راهكارهاى گذر از بحران‌هاى مدرنيته مى‌باشند. آنان با نقد و نفى شالوده‌هاى عقلانيت مدرن، بر پيوند انسان واخلاق و فضيلت‌هاى معنوى تاكيد مى‌كنند و راه برون‌شد از بحران قرن حاضر را تجويز عناصر اخلاقى در سياست مى‌دانند. هر چند تبيين انديشه‌هاى پسامدرن نياز به بحث‌هاى بيشترى دارد، اما شالوده‌شكنى و عدم مركزيت در انديشه‌هاى آنان كه به نوعى نسبى‌گرايى مى‌انجامد، تونايى آنان را براى خارج شدن از بحران‌هاى مدرنيته مورد ترديد قرار مى‌دهد.

دولت اخلاقى در رويكرد انديشمندان مسلمان

جوهر انديشه‌هاى سياسى نزد متفكران مسلمان، مبتنى بر آموزه‌هايى است كه از يك نظام منسجم دينى حاصل مى‌آيد. آيين اسلام، مجموعه‌اى از تعاليم قدسى است كه در كلام وحى - قرآن - از طرف خداوند به پيامبر اكرم (ص) نازل گرديده است. در كنار قرآن به عنوان نص اول، سنت نبوى - و سنت امامان در آموزه‌هاى شيعى - به عنوان نص مفسر و ساير منابع نظير عقل و اجماع به عنوان نص مقوم، بنيادهاى انديشه سياسى در اسلام را تشكيل مى‌دهد.
به رغم اختلافات عمده‌اى كه در آموزه‌هاى كلامى مذاهب گوناگون در ميان مسلمانان وجود دارد، در بحث از دولت اخلاقى نزد آنان، نوعى قرابت فكرى مشاهده مى‌شود. اين قرابت‌حاصل پيوند وثيقى است كه ميان دين و اخلاق وجود دارد. بنابراين براى شناسايى معيار فضيلت اخلاقى و مسيرهاى دستيابى به كمال انسانى، بايد به متون مقدس و آموزه‌هاى دينى مراجعه شود. حال آن كه انديشه‌هاى غير دينى، عقل بشر را معيار سنجش خود قرار مى‌دهند. درباره مناسبات دين و اخلاق و انگاره‌هايى كه در اين باره وجود دارد، نظريات گوناگونى ارائه شده است كه به رغم تفاوت‌هايى كه ميان آن‌ها وجود دارد، همگى از بن‌مايه‌هاى مشتركى برخوردارند. در سنت فكرى مسلمانان، فرامين اخلاقى، همان اوامر الهى‌اند كه منشا خوبى‌ها و كمالات و فضائل اخلاقى هستند و از بدى‌ها و رذايل نهى مى‌كنند. معيار فضيلت اخلاقى و غايت كنش‌هاى اخلاقى، فلاح و رستگارى و وصول به مقام قرب الهى و خليفة الهى است كه حيات معنوى انسان را در برمى‌گيرد و از جنس ايمان است. با تكيه بر همين بنياد معرفتى است كه پيوند اخلاق با سياست نيز درك مى‌شود; چرا كه اين پيوند براى ايجاد نظمى در اجتماع فاضله است; همان‌گونه كه غزالى سياست را وسيله تربيت و هدايت مردم و رستگارى آنان مى‌داند. فارابى نيز با طرح مدينه فاضله براى عبور از جامعه تهى از فضيلت‌هاى اخلاقى و بحران زده، از فيلسوف يا رئيس اول كه به سعادت انسان و هدايت جامعه به كمال مقصود داناست، سخن رانده است.
در مجموع سامان سياست نزد انديشمندان مسلمان را بايد در دل اهداف اخلاقى جستجو كرد و خود به تنهايى هدف نمى‌باشد. بنابراين چنانچه در زيست‌سياسى، رويكردهاى ناسعادتمند مشاهده شود، چنين زيستى دچار بى‌سامانى گرديده است. (٩)
تاسيس جمهورى اسلامى با هدف نوسازى جامعه بر اساس احكام شريعت، بر انديشه‌هاى سياسى معمار آن، امام خمينى، استوار بوده است. دولت جديد در پاسخ به بحران‌هاى حاصل از نظام فلسفى و ارزشى و همچنين نظام مبادله و ساختارهاى اجتماعى تمدن جديد، به آفرينش گفتمان آيينى تازه‌اى مبادرت ورزيد كه با وام‌گيرى از مبانى انديشه‌هاى سياسى شيعى به اصلاح و جايگزين كردن ارزش‌هاى دينى پرداخت. امام خمينى براى اداره كارآمد دولت جديد در تلاش بود تا ميان دانش مورد نياز در حوزه سياست و ارزش‌هاى مبتنى بر دين، پيوند وثيقى برقرار سازد. وى معتقد است:
. همين جاست كه اجتهاد مصطلح در حوزه‌ها كافى نمى‌باشد; بلكه يك فرد اگر علم در علوم معهود حوزه‌ها هم باشد ولى نتواند مصلحت جامعه را تشخيص دهد و يا... به طور كلى در زمينه اجتماعى و سياسى فاقد بينش صحيح و قدرت تصميم‌گيرى باشد، اين فرد در مسائل اجتماعى و حكومتى مجتهد نيست و نمى‌تواند زمام جامعه را به دست گيرد. (١٠)
در رويكرد امام خمينى چشم‌انداز نوينى به دانش فنى و عقلانيت تمدن جديد فراهم آمد كه اگر چه آن را مورد نقد جدى قرار مى‌داد، يكسره به نفى آن نپرداخت. در ادبيات سياسى وى دولت‌به مثابه نهادى كه به نظم سياسى مسلمين يارى مى‌رساند، به استخدام ارزش‌هاى فضيلت‌مدارانه درآمد; بدون آن كه دانش مورد نياز تحول و اداره دولت مورد غفلت قرار گيرد.

فرجام سخن

تجربه دولت مدرن در قرن بيستم كه تكيه خود را بر علم‌گرايى محض و دانش فنى بسيار پيشرفته قرار داد، سرانجام به وادى مبهم و تاريكى گام نهاد كه آثار ويران كننده آن از اذهان بشريت‌به سادگى زدوده نخواهد شد. جنگ‌هاى عظيمى كه به كشتار ميليون‌ها انسان انجاميد، فجايع زيست‌محيطى كه محصول دانش فنى تمدن جديد است، رشد ايدئولوژى‌هاى پوچ‌گرا كه محصول فشارهاى روانى اين عصر مى‌باشد، از خود بيگانگى، خشونت، نژادپرستى و... و در نهايت‌سرانجام شومى كه در پى موج چهارم و انقلاب ژنتيك در راه است.
بى‌شك پسامدرنيته كه با نقد جدى عقلانيت مدرن و گرايش به نوعى معنويت‌گرايى آغاز شد، محصول بحران‌هاى عميق عصر مدرنيته به شمار مى‌آيد.
در اين ميان تجربه دولت دينى در ايران مى‌تواند نمونه آرمانى از دولت اخلاقى در دنياى امروز باشد. براى اين كار نخبگان مى‌بايست در كنار پالايش اخلاقى جامعه، به افزايش دانش سياسى خود همت گمارد. بدون درك روشنى از ظرفيت‌ها و محدوديت‌هاى پيش رو، بسختى مى‌توان به سامان سياست‌يارى رساند. شرايط ايران امروز در پرتو جريانات سياسى قدرتمندى قرار دارد كه هر كدام در درون چارچوب‌هاى سياسى و اجتماعى مختلف، پاسخ‌هاى متفاوتى را ارائه مى‌كنند. چالش ميان آنان، علاوه بر تشديد بحران مشروعيت، بحران هويت را نيز در پى‌خواهد داشت. بنابراين نخستين گام در دولت‌سازى، ايجاد نوعى انسجام درونى و همزيستى ميان بخش‌هاى مختلف جامعه ضرورى است.
پى‌نوشت‌ها:
١. شاهرخ حقيقى، گذار از مدرنيته؟ نيچه، فوكو، ليوتار، دريدا، تهران، آگاه، ١٣٧٩، ص ١٦.
٢. واندرو وينسنت، نظريه‌هاى دولت، ترجمه حسين بشيريه، تهران، نشر نى، ١٣٧١، ص ١١٣.
٣. عطا هودشتيان، مقدمه‌اى بر زايش و پويش، نگاه نو، شماره ٢٠، خرداد و تير ٧٣، ص ٦١.
٤. و. ت. جونز. خداوندان انديشه سياسى، جلد دوم، ترجمه على‌رامين، تهران، اميركبير، چاپ دوم، ١٣٦٢ ص ٤٨٥.
٥. هانس مورگنتاو، سياست ميان ملت‌ها، ترجمه حميرا مشيرزاده، تهران، وزارت امور خارجه چاپ اول ١٣٧٤، ص ١٦٤.
٦. جان ديوئى، بنياد نو در فلسفه، ترجمه صالح ابوسعيدى، تهران، فرانكلين، ١٣٣٧، ص ١٥.
٧. محمد توحيد فام، گفتمان اخلاق و سياست در عصر مدرنيته و پسا مدرينته، اطلاعات سياسى - اقتصادى، شماره ١٧٤ - ١٧٣، ص ١٠٧.
٨. السدير، مكنتاير، پايان فضيلت; نقد تفكر اخلاقى غرب، به نقل از نامه فرهنگ، بهار ١٣٧٤، شماره ١٧، ص ٢٠٠.
٩. براى آشنايى با انديشه سياسى غزالى; ر. ك: حاتم قادرى، تهران، دفتر مطالعات سياسى و بين‌المللى وزارت خارجه، ١٣٧٠; و نيز فارابى; ر. ك: ابونصر فارابى، سياست مدينه، ترجمه سيد جعفر سجادى، تهران، انجمن فلسفه ايران، ١٣٥٨.
١٠. امام خمينى، صحيفه نور، ج ٢١، ص ٤٧.