پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - جهان پسايهوديسم - فیاض ابراهیم

جهان پسايهوديسم
فیاض ابراهیم

١. تمدن غربى، داراى يك چارچوب جهان شناختى برگرفته از نوعى جهان‌بينى خاص است كه هم به گذشته دور نگريسته است و هم وضعيت فعلى خود را در آن مى‌بيند و حتى آينده خود را نيز در اين چارچوب ترسيم مى‌كند.
به عبارت ديگر اين جهان‌بينى ريشه در دين يهود دارد كه هم گذشته تمدن غرب، يعنى يونان و روم و هم وضعيت فعلى و حتى آينده غرب در اين جهان‌بينى تفسير شده است.
٢. نقطه آغاز اين جريان به اواخر قرون وسطى و اوائل رنسانس برمى‌گردد كه نوعى تفسير يهودى از مسيحيت، تحت عنوان پروتستان انجام گرفت و انجيل از آيينه تورات تفسير شد و تكيه گاه تفسيرهاى بعدى در تمام ابعاد سياسى، اجتماعى، اقتصادى و از همه مهم‌تر فرهنگى واقع شد.
٣. از نكته‌هاى اساسى جهان‌بينى يهود، اومانيسم يا پيروزى انسان بر خدا است كه به برخى نكات مذكور در تورات برمى‌گردد:
اول اينكه انسان شبيه خداوند خلق شده است (تورات باب پنجم از سفر پيدايش). دوم اينكه انسان در مبارزه با خدا پيروز مى‌گردد. در اين جهان‌بينى قصه كشتى گرفتن يعقوب با خدا و پيروزى نهايى يعقوب بر خدا (سفر پيدايش باب ٢٧) به اومانيسم انجاميده و در درون رنسانس هدايت‌شده و از همين طريق، به زندگى و رفاه مادى راه يافته است.(همان ماخذ)
٤. تورات يك كتاب تاريخى است كه سرگذشت انسان را از آغاز پيدايش روايت مى‌كند; ولى انجيل يك كتاب روانشناختى با رهيافت تاريخى - اجتماعى است كه ريشه اين رهيافت‌به روح القدس برمى‌گردد.(انجيل لوقاباب چهارم)
اين رهيافت روانشناختى همواره با رهيافت پرداختى تورات در رقابت‌بوده كه نهايتا در عصر مدرنيسم يك رهيافت تاريخى - اجتماعى پيروز مى‌شود.(توسط ماركس يهودى و فرويد يهودى)
٥. دولت‌گرايى كه اساس سكولاريسم است، ناشى از تاريخ اجتماعى يهود است كه پس از آن نيز جدايى دين از جامعه و سياست مطرح مى‌شود. چرا كه پادشاهان بنى‌اسرائيل اول پيامبر بودند (داود و سليمان) ولى در مرحله بعدى پادشاهانى بر اين قوم حاكم شدند كه پيامبر نبودند و به اين ترتيب پادشاهى به صورت يك اصل در بين قوم بنى‌اسرائيل درآمد كه در تورات (باب پادشاهان) هم از آنان سخن بسيار رفته است.
اين جريان برعكس مسيحيت است كه دورى از سياست را پيشه كرده و يك مبارزه منفى با حكومت روميان را پيشه خود ساخته بود.
٦. يكى از ابعاد تمدن غرب، حس‌گرايى، تجربه‌گرايى و يا اثبات‌گرايى است كه سبب حاكميت علم تجربى بر ديگر دانش‌هاى بشرى (خصوصا در دوره مدرنيسم) شد و اين ناشى از فرهنگ حس‌گرايى يهوديان بوده است. به طور مثال در قصه ذبح گاو، تمامى مشخصات ريز حسى گاو را از موسى مى‌خواستند و يا اينكه مى‌خواستند خداوند را آشكارا ببينند و يا گوساله سامرى را گرفتند تا به عنوان مظهر خدا بپرستند. در تورات هم خدا يك امر حسى است كه بر انسان ظاهر مى‌شود و با او سخن مى‌گويد.
٧. بعد ديگر تمدن غرب، ناسيوناليسم يا ملت‌گرايى است كه بعد از دولت‌گرايى و حس‌گرايى به وجود مى‌آيد (حس مليت در قالب يك دولت) اين نيز نقطه مقابل مذهب است. چون در مذهب وسيله پيوند همان عقيده است نه چارچوب قومى و جغرافيايى.
در حالى‌كه دين يهود يك ملت است و به عبارتى هر كه جزو ملت‌يهود است، متدين به دين يهود است، به همين دليل اسم دين را اسم قوم خود، يعنى يهود گذاشته‌اند. اوج افراطى‌گرى در اين دين، نژادپرستى است كه در تمدن غرب نيز به وجود آمده و هنوز هم وجود دارد كه اين هم ريشه در نژادگرايى يهود دارد.
٨. لائيسم در ظاهر با آزادى جنسى ارتباطى ندارد; ولى در مقابل، لائيسم جز با آزادى بى‌حدوحصر جنسى محقق نمى‌شود. نمود لائيسم و آزادى جنسى، فرانسه و تركيه است. لائيك‌ها مستقيم به طرف حجاب مى‌روند، چون حجاب مانع آزادى جنسى مى‌باشد و اين باز ريشه در تورات و يهود و قصه رابطه نامشروع جنسى با محارم يا رابطه جنسى دختران لوط با پدر پيامبرشان دارد كه اول پدر را مست و لايعقل كردند و سپس با او همبستر شدند و از طريق همين رابطه جنسى با محارم نسل لوط رواج يافت! (باب نوزدهم سفر پيدايش)
بدترين رابطه جنسى، رابطه با محارم و آزادى در بالاترين حد آزادى جنسى است كه در كتاب تورات بر آن صحه گذاشته شده است; چرا كه پيامبر خدا و دختران آن، تن به آن داده‌اند (هرچند ناسيوناليسم شديد قومى راهم مى‌رساند).
٩. اگر خوب به اومانيسم و تاريخى‌نگرى و سكولاريسم و حسى‌گرايى و ناسيوناليسم و لائيسم بنگريم، ابعاد بسيار اساسى تمدن غرب است كه از دل دين يهود و جهان‌بينى آن بيرون آمده و همه با تفسير يهودى از دين مسيحيت‌يعنى پروتستانيتزم آميخته شده و تمدن غرب را به وجود آورده است. به همين دليل گفته شده است كه تمدن غرب بيشتر هلنى و رومى و يهودى است، تا مسيحى.
١٠. در انتهاى تمدن غرب و اوج آن دولت اسرائيل يا دولت‌يهود به وجود مى‌آيد كه تجسم اعلا و آيينه فكرى تمدن غرب است. به همين دليل كل دولت‌هاى تمدن غربى در خدمت آن مى‌باشند. مگر دولت‌هايى كه متمايل به كاتوليسم محافظه‌كار هستند. از ابعاد فوق اين نتيجه به دست مى‌آيد كه هر كسى تجددگرا و يا مدرنيست‌باشد، نمى‌تواند با اسرائيل مخالفتى داشته باشد. چون مخالفت‌با اسرائيل مخالفت‌با تجسم انديشه خود است. به همين دليل اكثر متفكران مدرنيسم غربى يا پروتستان بوده‌اند يا يهودى (مثل ماركس و فرويد، دو پدر مدرنيسم).
١١. به همين دليل رهبران مدرن و يا دولت‌هاى مدرن عرب، هرگز نتوانستند با اسرائيل مبارزه كنند; بلكه فقط توانستند با دولت‌هاى عظيم غربى به عنوان واسطه براى محدوديت اسرائيل مذاكره كنند و دست آخر به صلح يا پرداخت غرامت‌به اسرائيل انجاميد.
١٢. برهمين مبنا رهبران فلسطين كه تجددگرا بودند، در مقابل مدرنيسم راست‌يعنى غرب به مدرنيسم چپ يعنى شرق پناه بردند و زمانى كه مدرنيسم عقب‌كشيد، به آغوش مدرنيسم راست چرخيدند و صلح و غرامت‌پردازى به اسرائيل را انتخاب كردند تا جايى كه نقش پليس اسرائيل را عهده دار شده و مبارزان فلسطينى را دستگير يا تبعيد و يا حتى آنها را به قتل رساندند.
١٣. در اين ميان فقط مبارزانى توانستند پيروز شوند كه بر سنت‌هاى خود تكيه داشتند و در مقابل مدرنيسم چپ و راست قد علم كردند و براى اولين بار اسرائيل با زبان روز مبتنى بر سنت مجبور به عقب‌نشينى از لبنان و كوتاه آمدن در مقابل انتفاضه فلسطين شد. به همين دليل گروه‌هاى مبتنى بر سنت از درون توسط تجددگرايان و از برون توسط دول غربى مورد تهديد قرار مى‌گيرند. ولى جهان امروز، جهان پسامدرنيسم يا پساسكولاريسم است (و در مورد اسرائيل پساصهيونيسم يا پسايهوديسم). پس اسرائيل ماندنى نيست; چرا كه آن فضايى كه اسرائيل توانست‌بر اساس آن به وجود آيد، ديگر وجود ندارد و به عبارت ديگر، هميشه علت ايجادى، علت ابقايى است. بنابراين آنچه از اسرائيل مى‌ماند، يك تاريخ جنايت و كشتار است و بس.