پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - اسلام سياسى در ايران گفتمانى با پشتوانههاى فرهنگى و تمدنى - سید باقری سید کاظم
اسلام سياسى در ايران گفتمانى با پشتوانههاى فرهنگى و تمدنى
سید باقری سید کاظم
همانگونه كه هر پديدهاى اجتماعى بىدليل و بىحساب اتفاق نمىافتد، استمرار و پيوستگى رشد هر گفتمان در يك جامعه نيز همراه با دليل و منطق رفتارهاى تحليلگرانه است. جستجوى مسلمين و دغدغههاى فكرى انديشمندان آنان براى چرايى عقبماندگى جوامع اسلامى و حضور ايدئولوژى قوى رقيب، و بسيارى عوامل ديگر، منجر به ظهور اسلام سياسى در ايران گرديد و اين نظام دانايى، توانست در يك روند تكاملى و رو به پيش، از خواستههاى ابتدايى و نه چندان عميق، مثل استقرار جامعه اسلامى به سوى خواستههايى بسيار فراگير، چون تشكيل حكومت اسلامى، به پيش رود. اين حركت رو به جلو طبيعتا حاكى از آن است كه اين انديشه، همواره در رويدادها و تحولات معاصر ايران حاضر بوده، نقش بازى كرده و توانسته استبا تداوم انديشهها و آموزههاى هماهنگ با مقتضيات زمان و مكان، رو به جلو گام بردارد.
اما سؤالى كه بيش از هر چيز، ذهن يك پژوهشگر را به خود مشغول مىسازد، اين است كه چه اتفاقى افتاده است و جه دليلى وجود داشته است كه رقباى ايدئولوژيك با پشتوانههاى اجرايى، علمى، تئورىپردازى بسيار و همراهى نظام جهانى با اين انديشهها، نتوانستند در ايران نفوذ پيدا كنندو به مرور زمان نه تنها حركت و روندى رو به جلو نداشتند، بلكه به تدريج از صحنه سياسى و اجتماعى ايران در عصر حاضر، خارج شدند. چه شد كه ايدئولوژى و مكتب نيرومندى چون ليبراليسم با آن همه پشتوانه علمى نتوانست در ايران به حيات خود ادامه دهد؟ چه رخ داده است كه مكتبهاى سوسياليسم و ماركسيسم با حضور قوىترين، سازمانىترين با نفوذترين حزب ايران، يعنى حزب توده، نتوانستند در ايران مثل بسيارى از ديگر كشورهاى مسلمان نفوذ كرده، به قدرت دستيابند؟ زمانى كه حزب توده ميتينگهاى بسيار گسترده و هيجانآفرين در ايران برگزار مىكرد، اسلامگرايان هنوز چندان حركتى جدى و اجتماعى در اوايل دوران پهلوى از خود نشان نداده بودند، اما چه شده است كه چند سال بعد اسلام سياسى به گونهاى جدى وارد عرصه مبارزه مىگردد و مىتواند گوى سبقت را از همه رقيبان و حريفان خود بربايد; علىرغم آن كه سياستهاى حاكم بر نظام جهانى - هم در بلوك شرقى و هم در بلوك غرب، و هم كشورهاى همسايه - با پيروزى آن مخالف بودند.
در اين باره، بايد اشاره كرد كه چرايى استمرار اسلام سياسى در ايران در چند عامل قابل جستجو است; عواملى كه برخى از آنها با فرهنگ و تمدن ايران آميخته و برخى متاثر از حوادث و رويدادهاى متغير جامعه بوده است; كه به آنها خواهيم پرداخت.
١. عمق فرهنگ اسلامى - شيعى در ايران
شكى نيست كه اكثر مردم ايران، مسلماناند و فرهنگ و دستاوردهاى ارزشى دين و مذهب شيعه براى مردم، اصلى غير قابل مصالحه است و در ژرفا و عمق ذهن آنان جاى دارد. هر گاه در دوران تاريخ ايران، پاى مذهب و معتقدات مذهبى آنان به ميان بوده است، مردم از خود حساسيت نشان داده و به سادگى از كنار آن نگذشتهاند. حوادث بسيارى در دو قرن اخير در رويدادهاى ايران، حاكى از اين واقعيت مىباشد; حوادثى چون فتواى جهاد علما عليه روسها، فتواى تحريم تنباكو، قتل گريبايدوف روسى و بسيارى ديگر.
شايد بهتر باشد براى آن كه بتوانيم ژرفايى اعتقاد مردم ايران را به اسلام در يابيم، كمى به عقب برگرديم و روزهاى ورود اسلام را به ايران مرور كنيم. آن زمان مردم از جنگ با روم و ماليات و مقررات خشك مذهبى زردشتى به جان آمده بودند... اين است كه اهالى پايتخت آن روز، در كوچههاى مدائن، ميان اعراب پا برهنه گرسنه و مهاجم، كه براى غارت كاخ شاهى آمده بودند، نان و خرما پخش مىكنند. ما به عنوان يك ملت، هرگز از اعراب شكست نخوردهايم. آن چه از اسلام شكستخورد، تشكيلات پوسيده دربارى و نظام ساسانى بود... اما تمدن ايرانى رونق گرفت و همچنان باليد. (١) طبيعى بود كه با توجه به ستمهايى كه مردم نجيب ايران از دستشاهان كشيده بودند، به استقبال اسلام روند و بتوانند آموزههاى مفيد و راهگشايى را از آن بگيرند و با مقتضيات و خواستههاى فرهنگ و تمدن ايرانى منطبق سازند و آن مفاهيم تازه وارد را بومى سازند و آن دين را جزيى از فرهنگ و داشتههاى تمدنى خود سازند.
اما در دوران معاصر، با توجه به آن كه آگاهى مردم بالا رفت، حضور رسانههاى جمعى و ارتباطات بسيار شد و روابط گرم و صميمانه مردم با روحانيون، گسترده بودن مساجد در سراسر ايران، و تشكيل اعياد و مراسم مذهبى و بسيارى از ديگر عوامل، موجب عميقتر شدن اين فرهنگ در ميان مردم گرديد و البته پس از ١٥ خرداد ١٣٤٢ اين وضعيت پيشينه و شتابان گرديد. به ويژه آن كه در اين مقطع زمانى، اسلام فقط همان دستورهاى فردى نبود، و با آموزههاى سياسى، وارد اجتماع شده بود و رهبرى دينى و مرجعى مذهبى، هدايت مبارزه را بر عهده گرفته بود و برداشتى سياسى، روزآمد و كارآمد از دين داشت.
عميق بودن فرهنگ اسلامى به اين گونه بوده است كه مردم ايران به اين تمدن و مجموعه نظام دانايى آن، به عنوان يك كل نگاه مىكنند و به همه دستورهاى اجتماعى، عبادى، فردى، سياسى و فرهنگى آن احترام مىگذارند. نگرشهاى تكساحتى و جزيىنگرانه، يا محدود بودهاند و در روند تاريخ، گم شدهاند و يا ماندهاند، اما از عمق و ژرفايى خالى بودهاند. اين نگرش جامع پس از طرح جدى اسلام سياسى در ايران به وجود آمده است. اما مهم آن بود كه اين فرهنگ با پتانسيلها و توانايىهاى بسيار در دين اسلام و به ويژه مذهب شيعه وجود داشته و آن هنگام كه ضرورى و لازم بوده، اين توان و استعداد، بروز كرده و در قالب شورش سياسى - اجتماعى و انديشه ورزىهاى نوگرا شكل پيدا كرده است. در ذهن و درون مسلمان ايران، همواره گرايش خاص نسبتبه سياست وجود داشته و اين گرايش پس از ١٥ خرداد ١٣٤٢ افزونتر گرديده است.
ژرفاى اين تفكر و انديشه را مىتوان در مقايسه با ديگر ايدئولوژىهاى رقيب چون ناسيوناليسم، سوسياليسم و ليبراليسم دريافت. بايد به اين نكته اشاره كرد كه يكى از سياستهاى اصلى رضا شاه و محمد رضا شاه اين بود كه فرهنگ ملى باستانى و ناسيوناليستى قبل از اسلام را در ايران رواج دهند تا كم كم سنت اصيل اسلامى به دست فراموشى سپرده شود، با آن كه روشنفكران بسيارى با اين سياست و نگرش، موافق بودند و حاكمان و وزيران آن زمان همه بر اين امر متفق بود، اما باز در اين امر موفقيتى چندان به دست نياوردند. «هدف همه اين بود كه بگويند حمله اعراب [ظهور اسلام] نكبتبار بود و ما هر چه داريم از پيش از اسلام داريم. مىخواستند براى ايجاد اختلال در شعور تاريخى يك ملت، تاريخ بلافصل آن دوره را (يعنى دوره قاجار را) نديده بگيرند و شب كودتا را يك سره بچسبانند به دم كورش و اردشير، انگار نه انگار كه در اين ميانه ١٣٠٠ سال فاصله است». (٢)
مرتضى مطهرى معتقد است كه دين اسلام به زور اجبار وارد ايران نشد و يك دليل آن را آفرينشهاى علمى تحقيقات ژرف ايرانيان مىداند. وى مىگويد: «شايد بتوان تصور كرد كه يك ملت اگر مجبور شود بتواند ظاهرا به شيوه ديگر زندگى، گردن بگذارد، ولى هيچ ملتى نمىتواند مجبور به كار آفرينشگرانه و ژرف طبق شيوه جديد بشود، مگر آن كه باطنا به اثر اين شيوه جدى تحول حال يافته باشد.» (٣)
نمىتوان تصور كرد كه ايرانيان اسلام آوردند و همه سنتهاى ملى خود را فراموش كردند; بلكه مهم اين است كه ايرانيان دين اسلام را نيز از خود داشتند و آن را بومى ساختند، در ژرفاى انديشه خود جاى دادند، و مفاهيم آن را پرورش دادند و بارور كردند. «اينان از آن روى به اسلام در آمدند كه از خود كامگى و فساد ساسانى ناراضى و تشنه پيام جديد عدالت و مساوات بودند، و عشق و ارادات عميقى به اهل بيت پيامبر يافتند، از آن رو بود كه آنان را مخلصترين، و بى باكترين قهرمانان آرمانهاى اسلامى شناخته بودند». (٤)
شواهد تاريخى نشان مىدهد كه ناسيوناليسم نيز در ايران نفوذى عميق پيدا نكرد، هر چند كه در برخى از جلوههاى اجتماعى ايران برخى از سمبلها و نشانههاى ملى گرايى افراطى، تا مدتها بعد قابل مشاهده بود.
ليبراليسم و ماركسيسم نيز وضعيتى مشخص داشتند. وقتى كه در كنه ذهن مردم، اعتقاد به خدا و رسالت پيامبرش شكل گرفته است، طبيعى مىنمايد كه فرهنگ و انديشهاى كه در سرزمين ديگر شكل گرفته است، و خدا را از صحنه امور اجتماعى كنار نهاده و دين را صرفا امرى فردى، بى خطر و بدون مسئوليت كرده است و يا اصولا خدا و اعتقاد به دين را انكار كرده است، نمىتواند نفوذى مستمر و مداوم در بين ملت مسلمان پيدا كند و نه تنها حركتى رو به جلو نخواهد داشت، بلكه با واكنشهاى شديد اسلام سياسى و مسلمانان آگاه روبرو خواهد شد. از اين روست كه اسلامگرايى در ايران از حدود صد سال پيش، آغاز مىشود و با همه مشكلات و فراز و نشيبهاى فراوانى كه برايش پيش مىآيد، باز مىتواند به راه خود تداوم بخشد. براى نمونه حزب توده در انتخابات مجلس چهاردهم، نتيجهاى بسيار مطلوب به كف آورد، بيست و سه نامزد اين حزب با كسب حدود ٢٠٠٠٠٠ راى، بيش از هفتاد درصد آراى ريخته شده در حوزههاى انتخاباتى خود، بيش از سيزده درصد آراى كل كشور و دو برابر آراى هر حزب سياسى ديگر را به خود اختصاص دادند. (٥) اين زمانى است كه اسلام گرايان هيچ حركت منسجم و سازمانى ندارند و اصولا نيرويى قابل اعتنا در معادلات سياسى كشور به حساب نمىآيند. اما آن رشد و گسترش حزب توده و مرام ماركسيستى به پايان رسيد و سالهاى بعد، اسلامخواهان پاى در عرصه مبارزه و انديشه نهادند و روز به روز باليدند و به سوى تكامل رفتند. يكى از عوامل اين رشد را مىتوان در ژرفايى انديشه دينى در ميان مردم ايران جستجو كرد.
٢. انعطاف و پويايى فرهنگ شيعى
از ويژگىهاى هر انديشه و مكتب فكرى مطلوب آن است كه بتواند خود را با مقتضيات زمان و مكان همراه سازد و در رويدادهاى اجتماعى و سياسى، پويا، متحرك و منعطف باشد و از قابليت قرائت و خوانش نوشونده و نوسازى فكرى برخوردار باشد و در عرصههاى مختلف زندگى اجتماعى نقش بازى كند.
يكى از بارزترين جلوههاى انعطاف پويايى در فرهنگ شيعه و اسلام سياسى، اصل اجتهاد است. اگر اين اصل نبود، بسيارى از مسايل سياسى و اجتماعى در دوران جديد، و بسيارى از برداشتهاى علمى و دقيق كه هماهنگ با نيازهاى سياسى و اجتماعى ايران بود، انجام نمىشد و به تبع آن، اسلام سياسى به اين اندازه از رشد و تكامل نمىرسيد.
«سر زندگى شيعه در درجه اول با توجه به بعضى امكانات كه براى انطباق با تحولات اجتماعى و سياسى دارد، تبيين مىگردد. اساسىترين اين امكانات، اصل اجتهاد است، كه طرح و تدبيرى براى تكميل منابع فقهى و بالقوه، در برابر قدرتهاى دنيوى است. نظامى عقيدتى كه بدين سان عقيده و اجتهاد آزادنه فردى را، حتى در مسائل داراى اهميت درجه دوم هم تصويب مىكند، آشكارا توانايى بيشترى براى انطباق با مسائل پيش بينى نشده در منابع دارد، تا نظامى كه انعطاف عقيدتى را چه در مسائل اصل، چه فرعى، منع، يا به شدت محدود مىكند.» (٦)
اين وضعيتبه گونهاى است كه روحانيتشيعه را تا اندازهاى عقل گرا، آگاه و حساس به مسايل اطراف جامعه خويش مىسازد و تابع امور و آنچه در اطراف آنها مىگذرد، نمىگردد. آل احمد پس از آوردن مسئلهاى اجتماعى و سياسى از يك رساله عمليه (به احتمال بسيار از رساله امام خمينى) اين چنين مىگويد: «روحانيت در چنين موضعى نه تنها يجوز و لا يجوز گوينده به آداب طهارت و نجاست نيست، بلكه متوجه مسائل اساسى زمانه است وحتى دعوى رهبرى دارد و به جاى تكفير فلان روشنفكر، اكنون به تكفير فلان استعمار پرداخته است... با دقت در اين مسئله مىتوان گفت كه روحانيت، اگر چه به صورت استثنايى، اما به هر صورت دارد به آن بيدارى مىرسد كه حاصل تجربيات سياسى از ١٣٢٠ به اين سمت است». (٧)
مسئلهاى ديگر كه دراين محور مطرح مىشود و انطباق بامسايل زمانه و پويايى را به شيعيان مىدهد و يكى از عوامل بقا و استمرار اسلام سياسى مىگردد، اين است كه در فرهنگ شيعى نمىتوان از يك مرجع كه در قيد حيات نيست و در گذشته است، تقليد و پيروى كرد. اين امر، هم مراجع دينى و هم مقلدان و پيروان آنها را با خواستهها و نيازهاى عصر خويش همراه مىكند. اين اصل فقهى داراى فوايدى است: «فايده اول اين فكر اين است كه وسيلهاى استبراى بقاى حوزههاى علمى دينى كه ادامه پيدا كند كه علوم اسلامى محفوظ بماند، و نه تنها محفوظ بماند، بلكه روز به روز پيش برود و تكامل پيدا كند و مشكلات حل ناشده حل شود. اين طور نيست كه همه مشكلات ما در قديم به وسيله علما حل شده و ديگر اشكالى و كارى نداريم، ما هزاران معما و مشكل در كلام و تفسير و فقه و ساير علوم اسلامى داريم كه بسيارى ازآنها به وسيله علماى بزرگ در گذشته حل شده و بسيارى باقى مانده و وظيفه آيندگان است كه حل كنند و تدريجا درهر رشتهاى كتابهاى بهتر و جامعتر بنويسند و اين رشته را ادامه بدهند و جلو ببرند; همان طورى كه در گذشته نيز تدريجا تفسير را جلو بردند، كلام را جلو بردند، فقه را جلو بردند، اين قافله نبايد در سير خود توقف كند، پس تقليد مردم از مجتهدين زنده و توجه به آنها يك وسيلهاى استبراى ابقا و تكامل علوم اسلامى. (٨)
فايده ديگرى نيز بر اين امر متصور است كه حوادث جديد، وقايع اجتماعى و مسايل گوناگونى كه با توجه به پيشرفت علم هر روز اتفاق مىافتد، نياز به پاسخ و موضعگيرى شرع و مجتهدين دارد و طبيعى است كه مجتهد مرده به اين سؤالها و احتياجات پاسخ نداده است. مطهرى مىگويد: «علت ديگر اين است كه مسلمين هر روزه با مسائل جديد در زندگى خودشان روبرو مىشوند و نمىدانند تكليفشان در اين مسائل چيست. فقهاى زنده و زنده فكرى لازم است كه به اين حاجتبزرگ پاسخ بدهند.» در يكى از اخبار اجتهاد و تقليد آمده «و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الى رواة احاديثنا» حوادث واقعه همان مسائل جديد است كه دوره به دوره و قرن به قرن و سال به سال پيش مىآيد. مطالعه و تتبع در كتب فقهيه در دورهها و قرون مختلف مىفهماند كه تدريجا بر حسب احتياجات مردم، مسائل جديدى وارد فقه شده و فقها در مقام جوابگويى بر آمدهاند و به همين جهت تدريجا بر حجم فقه افزوده شد. اگر كسى محققانه حساب كند، مىتواند بفهمد كه مثلا فلان مسئله و فلان مسئله در چه فرنى و در چه منطقهاى روى چه احتياجى وارد فقه شده. اگر مجتهد زنده به مسائل جديد پاسخ ندهد، چه فرقى بين تقليد زنده و مرده است؟ ! (٩)
بنابراين، انعطاف، پويايى و حالت پذيرى فرهنگ شيعى، توانست اسلام سياسى را در ايران يارى رساند و از روندى نوشونده برخوردار كند. رمز اين امر را بايد در اجتهاد و نقش قوى مراجع دينى جستجو كرد. استنباط عقلى و روز آمد هم به آنان اقتدارى بالا مىبخشد و هم موجب مىشود تا آنان متغيرات اجتماعى را درك كنند، و در قبال آنها موضع گيرند و در زمان لازم، مقلدان خود را آگاه سازند». اساسا «رمز اجتهاد» در تطبق دستورات كلى با مسائل جديد و حوادث متغير است. مجتهد واقعى آن است كه اين رمز را به دست آورده باشد، و توجه كند كه موضوعات چگونه تغيير مىيابند و بالتبع حكم آنها عوض مىشود. و الا تنها در مسائل كهنه و فكر شده، فكر كردن و حداكثر يك على الاقوى را تبديل به على الاحوط كردن و يا يك على الاحوط را تبديل به على الاقوى كردن، هنرى نيست و اين همه جار و جنجال لازم ندارد.» (١٠)
٣. حضور فرهمندانه امام خمينى
اصلاحات و انقلابهاى موفق، داراى رهبر آگاه و روشن بين هستند. بدون يك مصلح مدير و مدبر، نمىتوان به پيروزى اصلاحطلبى در هيچ حوزهاى اميدوار بود. اسلام سياسى در ايران همواره داراى رهبرانى كارآمد بوده است; هرچند كه اين رهبرى قبل از ١٥ خرداد مقطعى و موردى و در مراحلى خاص بوده است، اما از بعد از ١٥ خرداد، داراى رهبرى آگاه بود كه در همه مراحل مبارزه حضور داشت; تا آن گاه نهضت اسلام گرايى در ايران به پيروزى رسيد. شايد اين تعابير كه درباره جمال به كار رفته است، درباره امام خمينى نيز صادق باشد: «اين همه قدرت و نفوذ چرا؟ چه عاملى موجب شد كه فرياد اين يك تن تنها تا اعماق دلها و تا اقصاى سرزمينها راه كشد؟ جز اين بود كه ملتهاى مسلمان اين را نداى دعوت يك آشنا احساس كردند؟ احساس كردند كه اين صدا از اعماق روح فرهنگ و تاريخ پر از افتخار و حيات و حماسه خودشان درآمده است؟ اين صدا يكى از انعكاسات همان فريادى است كه در حراء، در مكه، در مدينه، در احد، در قادسيه، در بيت المقدس، در تنگه الطارق، در جنگهاى صليبى مىپيچد: همان صداى حياتبخش دعوت به جهاد و عزت و قدرت است كه در گوش تاريخ پر از حماسه اسلام طنين افكن است». (١١)
امام خمينى با شخصيتى كاريزماتيك و جذبه علمى و عرفانى، جوانان و بسيارى از اقشار اجتماع ايران را به گرد خود درآورده بود و همان گونه كه در مدل رهبرى كاريزمايى وبرى «ماكس وبر» است، مردم ايران در دوران مبارزه و سالهاى رهبرى ايشان در دوران پيروزى، بىچون چرا و بىطلب دليلى، تابع فرمان ايشان بودند و در همه امور و همه موضعگيرىها و مشكلات، اكثر مردم منتظر نظر ايشان بودند. وى از سويى در عرصه مبارزه داراى اين گونه نفوذ و اقتدار بود و از ديگر سو، مرجع تقليد مردم نيز به شمار مىآمد. همه اين عوامل دستبه دست هم داده، اقتدار بسيارى به ايشان داده بود. از ديگر سو، «او چون مردان خدا» كه نه در جستجوى قدرت ظاهرى، بلكه در پى اقتدار معنوى هستند، عمل مىكرد. همچنين در دههاى كه به داشتن سياستمدارانى بدگمان، سست عنصر، فاسد، بدبين و ناسازگار معروف بود، وى همچون فردى درستكار، مبارز، پويا، ثابت قدم و مهمتر از همه فسادناپذير، پاى به ميدان گذاشت. او چونان رهبرى انقلاب و فرهمند هنگامى به صحنه آمد كه چنين رهبرانى اندكشمار، ولى بسيار مغتنم و مقتضى بودند.» (١٢)
اما اين همه ماجرا نبود. ايشان در ميان بزرگان اسلام سياسى، داراى موقعيتى بالا گرديد و از آن جا كه رهبرى دينى بود، هر قدم او به جلو و هر حركت رو به پيش وى، حركتى براى اسلام سياسى به حساب مىآمد و همين عامل، موجب گرديد كه اسلام سياسى و آموزههاى قوى آن در ميان مردم ايران نهادينه گردد و ايرانيان آن را بيشتر باور كنند. اين وجهه فرهمندانه رهبر، توانست در عين تثبيت مفاهيم اسلامگرايى، به نظامى كه مبتنى بر آموزهها و گفتمان اسلام سياسى بود نيز مشروعيتبخشد و مردم با حضور و مشاركت جدى خود در رويدادها و وقايع نظام، دستاوردهاى آن را از خود بدانند و به چارچوب كلى آن وفادار بمانند.
در كنار اين ويژگى برتر و شاخص رهبر انقلاب، روحانيون و مبارزهجويان طرفدار وى بودند كه داراى شبكههاى تشكيلاتى گستردهاى در سراسر ايران بودند و براى رهبرى واحد و مقتدر ايشان تلاش مىكردند. «تعداد زيادى از مساجد محلى و هياتها و انجمنهاى مذهبى به عرصهاى براى تجمع و تبادل اخبار و اطلاعات در مورد فعاليتهاى جارى رژيم انقلابيون تبديل شده بود. انتشار سخنرانىها و پيامهاى مذهبى، همراه با نمادگرايى و استعارههاى مذهبى، نقش روحانيون به عنوان حاملان ايدئولوژى انقلابى اسلام را بيش از پيش تحكيم مىكرد. اصناف بازار، كه به طور سنتى با مساجد محلى رابطه داشتند، مجموعهاى ديگر از شبكههاى محلى مداخل را فراهم مىكردند. اين انجمنها بر خلاف بسيارى از سازمانهاى مسئول جنبشهاى اجتماعى در ليبرال دموكراسىها، از سوى فعالگرايان خارجى شكل نگرفته بودند بلكه به آنها نهادهاى موجود اجتماعى كه نقششان در همبستگى اجتماعى و بسيج جمعى غير قابل انكار بود، متحول شدند. (١٣)
به هر حال حضور مقتدر، قاطع و هوشمندانه امام خمينى كه در موضعگيرىهايش همه مردم را از هر انديشه و نحلهاى در پى خود مىآورد و همه، آرزوها و خواستههاى خود را در سخنان، كلام و رهبرى ايشان مىيافتند، موجب گرديد كه اسلام سياسى پايههاى محكم و تثبيتشدهاى پيدا كند و بتواند راه را براى روزهاى بعد از ٥٧ هموار سازد و به روند رو به پيش خود ادامه دهد.
شايان ذكر است كه اين عامل و عامل چهارم كه ذكر خواهد شد، بيشتر بعد از پيروى اسلام سياسى در سال ٢٧ مطرح شدند.
٤. وجود انگيزههاى قومى اجتماعى
مذهب شيعه يكى از قوىترين مذاهب اسلامى است كه داراى شورانگيزترين و حماسىترين سمبلهاى مبارزاتى و انگيزههاى قوى اجتماعى براى مبارزه با هر نوع ظلم و ستم است. اين آموزهها، همواره به طور بالقوه و بالفعل وجود داشته و در شورشهاى اجتماعى نقشى اساسى را بازى كردهاند. لذا انگيزههاى قوى اجتماعى، مثل مشاركت گسترده مردمى، وجود روحيه مبارزهجويى، حضور انگيزههاى مقدس شهادتطلبانه و وجود روحيه فداكارى و شركت در دفاع، همه موجب گرديد تا مردم با وجود رهبرى قوى و كاريزماتيك، به صورت يكى از حاميان اصلى اسلام سياسى در آيند كه آنان، خود از بزرگترين سرمايههاى نگهدارنده هر انديشه و نحله فكرى مىباشند.
در مذهب شيعه شهادت داراى مرتبتى والا و شورانگيز است و انگيزهاى فراوان مىآفريند و اين انگيزه در ايران چندان نهادينه و قوى گرديده است كه جوانان زيادى مشتاقانه به سوى آن مىروند و ترسى به خود راه نمىدهند. طبيعى است كه هر انقلابى، افرادى جان بركف و فداكار مىخواهد وگرنه، خاموش نشستن، نه تغيير و تحولى به وجود مىآورد و نه جان كسى را به خطر مىاندازد. هر انقلابى چون انقلاب فرانسه «ژاندارك» مىخواهد تا در آتش بسوزد و دم بر نياورد و چون انقلاب ايران، سعيدىها، غفارىها و فهميدهها مىطلبد، تا بر سر آرمان خويش، از جان بگذرند.
اين اعتقاد و باور در مذهب شيعه، جان فشانى و شهادتطلبى را در پى مىآورد. «از نظر اسلام، هر كس به مقام و درجه شهادت نائل آيد كه اسلام با معيارهاى خاص خودش او را شهيد بشناسد، يعنى واقعا در راه هدفهاى عالى اسلام، به انگيزه برقرارى ارزشهاى واقعى بشرى كشته بشود، به يكى از عالىترين و راقىترين درجات و مراتبى كه يك انسان ممكن است در سير صعودى خود نائل شود، نائل مىگردد.» (١٤) لذا شهادت و خون شهيد، موجب گرديده است كه اسلام سياسى در ايران همواره تداوم داشته از بالندگى نايستد، زيرا «هيچ وقتخون شهيد هدر نمىرود، خون شهيد به زمين نمىريزد، خون شهيد هر قطرهاش تبديل به صدها قطره و هزارها قطره، بلكه به دريايى از خون مىگردد و در پيكر اجتماع وارد مىشود. لهذا پيغمبر فرمود: ما من قطرة احب الى الله من قطرة دم فى سبيل الله; هيچ قطرهاى در مقياس حقيقت و در نزد خدا از قطره خونى كه در راه خدا ريخته شود، بهتر نيست. شهادت تزريق خون استبه پيكر اجتماع و در رگهاى اجتماع - خاصه اجتماعاتى كه دچار كم خونى هستند - خون جديد وارد مىكند. (١٥)
حادثه كربلا در طول تاريخ تشيع، همواره براى شيعيان الهام بخش بوده است و آنان با يادآورى وقايع روز عاشورا، توانستهاند روحيه ايثار و شهادت را در ميان خود زنده نگه دارند. عنصر شهادت كه در اين واقعه هست، آشكارا جاذبهاى نيرومند براى همه نهضتهاى شيعى داشته است كه نظام حاكم را به مبارزه طلبيدهاند. «بدين سان امام حسين (ع) تنها امامى است كه فاجعه پايان عمرش مىتواند، نصب العين حماسى و اساطيرى شيعيان مبارز اثنى عشرى قرار گيرد. اين فاجعه مىتواند در متن خاص فرهنگ ايرانى، نه به خاطر رگههاى ناسيوناليستى، و ضد عرب و ضدترك در روايتهاى عاميانه، بلكه به خاطر آميختگى در فرهنگ عامه با اسطوره قبل از اسلام خون سياوش، آن چنان كه در شاهنامه فردوسى آمده، اهميت و ابعاد بزرگترى به خود بگيرد. در سرودههاى دينى اهل حق علوى بيان شده است كه چگونه روح اعلاى انسان كامل از طريق هابيل به جمشيد و ايرج و از آن جا به حسين (ع) منتقل شده است. اسطوره سياوش هرچند ويژگىهايى به كلى متفاوتى دارد. بر مفهومى مشابه و يكسان با شهادت امام حسين (ع) بنا شده است: «خونى كه بىگناه به زمين ريخته شد تا ابد خونخواهى مىكند.» (١٦) بدين رو همواره، امام حسين (ع) به دليل شهادت قهرمانانهاش، در دل و جان بسيارى از مسلمين و ايرانيان نفوذ داشته است و انگيزهاى بسيار قوى در اجتماع به وجود آورده و توانسته عاملى مطلوب در پيدايش زمينههاى استمرار اسلام سياسى در ايران به وجود آورد.
با آن كه انديشه غالب بر نظام جهانى در پى آن بود تا با تحميل جنگ بر ايران اين انديشه را در آغازين سالهاى پيروزى شكست دهد، اما همين حضور قدرتمندانه و مبارزهجويانه مفاهيمى چون شهادت، جانبازى، دفاع، آموزه كربلا موجب شد كه آن تدبير نيز شكستبخورد و با وجود ترور و شهادت نيروهاى قوى و زبدهاى خود چون مطهرى، بهشتى، مفتح و با هنر كه بار نظريهپردازى حكومت دينى و پشتوانههاى علمى اسلام سياسى و انقلاب اسلامى را بر عهده داشتند، و با آن كه نيروهاى ملىگرا و ماركسيست و اپوزيسيون قوى در ايران و خارج ايران حضور داشتند و از سوى قدرتهاى بيگانه حمايت مىشدند، اسلامگرايى بتواند به راه خود ادامه دهد و به حركتخود استمرار بخشد.پىنوشتها:
١. ر. ك: جلال آل احمد: «ادب هنر و معاصر ايران» ص ٥٤٩، فردوس، اول ١٣٧٣.
٢. جلال آل احمد، ادب و هنر... ، ج ٢، ص ١١٥٣.
٣. مرتضى مطهرى: «خدمات متقابل ايران و اسلام» ص ٤٥، بىتا، تهران.
٥. يرواند آبراهاميان، ايران بين دو انقلاب، ترجمه: احمد گل محمدى و محمد ابراهيم فتاحى، ص٣٥٩، نشر نى، پنجم ١٣٧٩.
٦. عنايت، همان ص ٢٧٥.
٧. جلال آل احمد: «روشنفكران» ، ص ٢٨٢، فردوس، اول ١٣٧٢.
٨. مرتضى مطهرى، ده گفتار، ص ١١٩.
٩. همان ص ١٢٠.
١٠. همان ص ١٢١.
١١. مطهرى، نهضتهاى اسلامى در... ، ص ٨٣.
١٢. آبراهاميان، همان ص ٦٥٥.
١٣. محمد هادى سمت، نظريه بسيج منابع و انقلاب اسلامى ايران، (مقاله) در مجله دانشكدهحقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران، ش ٨، ص ١٥٥.
١٤. مرتضى مطهرى، قيام و انقلاب مهدى (عج)، ص ٧٤، همان.
١٥. همان، ص ١٠٤.
١٦. عنايت، همان ص ٣٠٩.