پگاه حوزه
(١)
ارزيابى دكترين ائتلاف در بحران عراق امريكا، عراق و مواضع كشورهاى ثالث - بهدارونديانى غلامرضا
١ ص
(٢)
روشنفكران دينى يا روشنفكران سكولار - فیاض ابراهیم
٢ ص
(٣)
نگاهى به جايگاه كردها و شيعيان عراقى در تحولات آينده اين كشور -
٣ ص
(٤)
انديشمندان مسلمان و قرائت اسلامى از جهانى شدن - سجادى سيد عبد القيوم
٤ ص
(٥)
بازخوانى موافقتنامه بن از منظر حقوقى و بينالمللى - محمدی عبدالعلی
٥ ص
(٦)
نگاهى به تعامل نظام حقوق اسلام با ديگر نظامهاى حقوقى -
٦ ص
(٧)
اقتصاد اسلامى منابع و سازوكارهاى رفاه - م ع چپرا
٧ ص
(٨)
چالشيابى هويت و از خود بيگانگى مدرن - پور هاشمی سید عباس
٨ ص
(٩)
نگاهى به سير تحولات اصلاحى در دانشگاه الازهر نوزايى علمى در كهنترين دانشگاه سنتى - فضل الرحمن
٩ ص
(١٠)
افشاى واقعيت آمريكايى با موسيقى آب گرم
١٠ ص
پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - نگاهى به سير تحولات اصلاحى در دانشگاه الازهر نوزايى علمى در كهنترين دانشگاه سنتى - فضل الرحمن
نگاهى به سير تحولات اصلاحى در دانشگاه الازهر نوزايى علمى در كهنترين دانشگاه سنتى
فضل الرحمن
مترجم: مجيد مرادى
اشاره:
آنچه فراروى خوانندگان عزيز قرار دارد، بخش دوم از مطلبى است كه هفته پيش، بخش نخست آن را مطالعه كردهايد. نويسنده در اين بخش به عمدهترين تحولات آموزشى در الازهر و خروج آن از شكل دانشگاهى نسبتبه دانشگاهى جديد و مشتمل بر دانشكدههاى مختلف پزشكى، كشاورزى، مهندسى و... مىپردازد و چنين ارزيابى مىكند كه اين تحولات نتوانسته است روحى همساز با زمانه در آن بدمد.
الازهر نهادى رسمى است و بهرغم تحولات ساختارى كه در آن - همانند هر نهاد اسلامى ديگرى در طى قرون گذشته - رخ داده و مىدهد، اما تا حد زيادى در درون وضعيت فرهنگى - معنوى ثابتخود باقى مانده است. الازهر نماد ارتدكس (پاك دينى/راست انديش) اسلامى است. البته به كارگيرى اين اصطلاح با همه دشوارىاى كه قبول آن در ضمن درونمايهاى اسلامى دارد، ناگزير است. اما تغييرات و تحولات در درون نهاد ارتدكس اسلامى، غالبا بر اثر فشار متراكمى پديد مىآيد كه از خارج هسته آن و به طور پيوسته شكل مىگيرد. زمانى كه اين فشار به اندازه معينى رسيد، آن هسته درونى به بازپيرايى خود يا خوداصلاحى اقدام مىكند. فشار ديگرى كه بر چنين نهادهايى وارد مىآيد، از نوع فشارهاى حكومتى است كه گاه رويكردى درست دارد و گاه خطا، اما در هر حال تاثير آن نوع از فشارى را كه در اين جا از آن سخن مىگويم، ندارد; يعنى همان فشارى كه به نوعى خوداصلاحى مجدد يا بازسازى هسته داخلى و عوامل فرهنگى و معنوى درونى مىانجامد. اين نوع از فشار را به طور مثال مىتوان در تاثير پياپى اشخاصى مانند غزالى و ابن تيميه و وهابيان - تحت تاثيرنوگرايى اسلامى - مشاهده كرد.
نوسازى الازهر به دستشمارى از علما در قرن نوزدهم كه برجستهترين آنها شيخ محمد عبده است، انجام شد. به نظر مىرسد كه تاثيرات عبده بيشتر در زمينه تنظيم مجدد نظام آموزشى و شكلدهى تازه به نظام امتحانات و وارد كردن مواد درسى جديد در كنار ارتقاى عمومى افكار در درون و بيرون الازهر متمركز بوده است تا در محتواى علوم اسلامى، مانند الهيات و فلسفه. درست است كه محمد عبده بحثى گيرا و رسا در زمينه الهيات - يعنى رسالة التوحيد - را عرضه كرد (كتابى كه بحث درباره بسيارى از نظريات علم كلام سنى مربوط به دوران ميانه را از طريق تاكيداتى امروزين و احياى دوباره عقلانيت اعتزالى، در مسايلى مانند آزادى اراده انسانى مجددا وارد صحنه كرد. به رغم اين كه چنين كارى خوب و در حد زمانى خود كافى به نظر مىآيد) اما محمد عبده اساسا عالمى سنتى بود و توصيف او به عنوان عالمى با تربيت (فرهنگ) جديد، دشوار است. پس از وى مناسبتهايى پيش آمد و در لابهلاى آن مناسبتها كسانى توانستند سنگهايى درون مرداب بيندازند و لرزههايى را ايجاد كنند كه تا حدى توانستبه موج تبديل شود; بگذريم از اين كه انقلابى پديد نياورد.
عبدالمتعال الصعيدى در كتابش «تاريخ الاصلاح فى الازهر» نشان مىدهد كه آموزشى كه در الازهر پىگرفته مىشد، ناتوان از تربيت مجتهدان يا علمايى بود كه قدرت و رغبت نوانديشى را در ابعاد گوناگون اسلام داشته باشند. چنين نظرى از ديد من كاملا درست است.
خالد محمد خالد در كتابش «من هنا نبدا» همين سخن را با تعبيراتى خشنتر بيان مىكند.
با اين حال هيچ كدام از اين نوشتهها نتوانست مقامات الازهر را به تغيير محتوايى آموزش اسلامىاش وادار كند. پيدا كردن اسباب اين وضعيت كار دشوارى نيست. حقيقت اين است كه الازهر آخرين دژ انديشه دوران ميانه اسلام - البته با چاشنى تعديلهاى جديد - به شمار مىآيد و كسانى كه الازهر را مورد انتقاد قرار مىدهند، وجود وضعيت معينى را كه سنگينى قرنها جمود را در درون خود دارد، نقطه عزيمت قرار مىدهند. آنچه نسبتبه الازهر صادق است، نسبتبه سنتهاى رسوخ يافته و قديمى مرتبط با همه اديان صادق است و اگر من در اين جا تنها سخن از الازهر نسبتبه وضعيت اسلام به ميان مىآورم، تنها از آن رو است كه الازهر نه تنها به گونهاى برجسته نماينده سنتهاى قديمى رسوخ يافته و جامد است، بلكه نماينده سنتهايى شديدا متراكم نيز مىباشد.
اكنون، روشن است كه هر كس بخواهد مانند چنين نهادى را براساس حال و وضع كنونىاش نقد كند، چنين كارى را اولا بايد با قبول ضمنى سنتهاى قوى آن - كه در طى قرنها رشد يافته و باليده است - و ثانيا با پذيرش پيشنهاد و سفارش برخى تعديلهاى كمتاثير، انجام مىدهد.
نگاههاى نوسازانه نسبتبه الازهر در حد دوره كنونى متوقف نمىشود و به نقطه آغاز شكلگيرى علوم اسلامى و مركزى، مانند شريعت و الهيات سرايت مىيابد. چنين فعاليتهايى در چارچوب الازهر امكان تحقق نمىيابد و حتى الازهر نمىتواند مركزى براى چنين فعاليتهايى باشد. كار جديد و جدى در زمينه پيشرفتهسازى و نوسازى سنتهاى الازهر، جز در خارج از نهاد رسمى امكان تحقق ندارد. زمانى كه چنين كارى انجام شد و رشد كرد و به نتايجحساسى رسيد، قطعا در آن زمان، نهاد الازهر با آن دمساز مىشود و اين دمسازى هر چند كند، اما قطعى است. حقيقت اين است كه الازهر در اين دوران، ياد گرفته است كه چگونه بايد با نداهاى اصلاحطلبانه همنوا شد; اما به مقتضاى نهادى رسمى بودن، همواره پويايى خاص خود را دارد.
پيشتر به اصلاحاتى كه تا صدور نظامنامههاى سال ١٩٣٠ و ١٩٣٩ در الازهر رخداد و در طى آن سه دانشكده در آن ايجاد شد، يعنى دانشكدههاى الهيات و شريعت و ادبيات عرب، اشاره كرديم. اما تحولات و دگرگونىهاى ريشهدارتر كه از آن زمان به بعد اتفاق افتاد، مربوط به سالهاى دهه شصت است. در سال ١٩٦١ م آيين نامهاى صادر شد كه حكم به ايجاد دانشكده پزشكى و مدرسه عالى كشاورزى و مدرسه عالى مهندسى، به عنوان بخشهايى از الازهر مىكرد. حقيقت اين است كه ناتوانى طلاب الازهر در سازگارى و ايجاد رابطه با محصولات نظام آموزش عمومى، اقدام به چنين تحول اساسىاى را تحميل كرد. آنگاه دانشكدههاى يادشده، اقدام به رفع اين مشكل كردند. منفعت محسوس ديگرى كه اين تحول داشت، سربرآوردن گروهى از متخصصان - مانند پزشكان و مهندسان و مهندسان كشاورزى - بود كه به لطف راهاندازى اين دانشكدهها، علاوه بر تخصص در رشته خود، مجهز به معارف اسلامى عميق بودند كه آنان را از ديگر دانشآموختگان نظام آموزش عمومى، متمايز مىكرد. اين اقدام بىترديد، پيشرفتى بسيار مهم بود و از نگرهاى دينى مىبايستبه نتايجى ملموس و تاثيراتى عميق در حوزه زندگى اجتماعى در مصر بينجامد. يكى از جلوههاى اين تاثير بر تحولات اجتماعى، ورود پرستاران به رشتههاى درسى مربوط به بيمارستانها بود كه عمليات جداسازى زن و مرد را در هم كوبيد.
در سال ١٩٦٢ م دانشكدهاى ويژه زنان در درون الازهر تاسيس شد. اين دانشكده با مرور زمان به دانشگاهى - در درون دانشگاه الازهر - تبديل شد و خود مدرسه عالى پزشكى ويژه زنان را تحت پوشش داشت. همه اين تحولات و دگرگونىها به لحاظ جامعهشناختى، تحولاتى شگفتانگيز بود كه هيچ مشابهى در هيچ نهاد آموزشى اسلامى در هيچ جايى از جهان اسلام نداشت. تمامى اين اقدامات از رنگ و لعاب دينى زدن به جامعه - در شكل كلى آن - پرده برداشت. الازهر به لطف شمار فراوانى از طلاب خارجى كه توانسته بود به مدد فعاليتهاى اقتصادى در طول پنجاه سال، آنان را جذب كند، دامنه نفوذ خود - و به طور كلى نفوذ مصر - را به خارج از مرزهاى مصر بكشاند; هر چند نفوذ آن در جنوب آسيا اندك بود. الازهر به طور مداوم گروهها و اشخاص فعال اسلامى را جهت فعاليتهاى اسلامى به خارج و امروزه به ويژه به كشورهاى غربى گسيل مىدارد.
به هر روى پرسش اساسىاى كه بايد بهتاكيد مطرح كنيم اين است كه آيا مىتوان گفت كه الازهر به لطف اين همه ابزار و نفوذ توانسته است تا به لحاظ آموزشى مزيت عمدهاى نسبتبه ديگر نهادهاى آموزشى اسلامى داشته باشد؟ آيا الازهر توانسته است دانشآموختگان و محققانى تربيت كند كه علاوه بر ارتباط عميقتر با اسلام، از خرد روشنتر و زيركى و تيزبينى در امور زمانه برخوردار باشند؟ آيا نمىتوان نتيجه گرفت كه الازهر به سبب جايگاه و وضعيتخاص خود - به ويژه به لحاظ مالى - به طمانينهاى رسيده است كه آن را به تنبلى كشانده و از نعمتبرخوردارى از عنصر چالش معنوى و فرهنگى و دستمايههايى كه پايه سرنوشتساز پيشرفت فكرى و فرهنگى است، محروم كرده است؟ پردازشهاى ذهنىاى كه برخى دانش آموختگان الازهر تا امروز انجام دادهاند، برداشتهايى استثنايى و نوآورانه براى صاحبنظران، در پىنداشته است. هنوز هم در الازهر تاكيد و اهتمام شديدى به مسئله «كسب معرفت» يا به تعبير ديگر فراگيرى پارهاى از حقايق و وقايع با درجات متفاوتى از جمود، به جاى ابداع و ابتكار وجود دارد. ابداعى كه امكان ندارد تحقق پيدا كند جز اين كه همراه خود نگرانى درونى و نوعى خطر كردن فرهنگى به بار مىآورد. اما حتى اگر مسئله اساسى «فراگيرى» وقايع به جاى انديشهورزى خلاق باشد، چه وقايعى شايسته فراگيرى است و چگونه مىتوان اين وقايع را طبقهبندى كرد و چه ارزشهايى را مىتوان به آن پيوند داد؟
سياهه مواد درسىاى كه در الازهر تدريس مىشود، به حد كافى مفهوم به نظر مىرسد. اين سياهه هنوز يادآور مواد درسى دانشكده الهيات آنكار است.
در نظام آموزشى الازهر به تدريس علوم تفسير قرآن و حديث و كلام و مانند آن اكتفا نمىشود و علوم اجتماعى و روانشناسى و اديان تطبيقى و... هم در آن جايى دارند. اگر تدريس اين علوم براساس رهيافتى انتقادى - تحليلى به شكلى بايسته انجام شود، ديگر جايى براى اين نظريه باقى نمىماند كه انديشهاى خلاق هرگز در الازهر ظهور نخواهد كرد، مگر آن كه عامل پيش گفته را لحاظ كنيم كه آن، سنگينى راه و انحصار تربيت و آموزش اسلامى مصر در نهاد الازهر است. به عامل يادشده، بايد بيافزايم كه رهيافت اين علوم در حد خود رهيافتى توجيهگرانه است. يكى از مسايل معنادار اين است كه در ضمن مواد درسى نظام آموزشى الازهر، موضوعى ديده مىشود به نام «الدفاع عن القرآن ضد الجمات الغربية» (دفاع از قرآن در برابر هجوم غربيان).
شايد دفاع از «حديث» با توجه به اين كه بسيارى از برجستهترين محققان غربى همواره شك و ترديد خود را نسبتبه بخش عمدهاى از احاديث آشكارا ابراز مىكنند قابل فهم و درك و توجيه باشد. اما چنين دفاعى از قرآن چه معنايى دارد در حالى كه هيچ محقق معتبر غربىاى كمترين سايهاى از ترديد بر اصالت و حقيقت نص قرآنى نيافكنده است، جز برخى شرقشناسان كه حدس زدهاند برخى سورهها وجود داشته كه به مرحله پيش از اعلان نبوت مربوط مىشده است و البته اين حدس عجيب و غريبى است. و از اين دست است نظريه ناموزون و عجيب ريچارد بيل كه مىگويد پيامبر اسلام - براساس تعليمات ربانىاى كه بر او نازل مىشده - در نصوص قرآن تجديد نظر مىكرده است! اما چنين نظرياتى كوچكترين تاثيرى حتى بر خود محققان غربى بر جاى نگذاشته است.
در اين جا بايد يادآور شوم كه برخى نظرياتى كه چند تن از تندروان شيعه در اوايل قرون ميانه [درباره تحريف قرآن] مطرح كردهاند، بسيار خطرناكتر از نظريات شرقشناسان است. بنابراين اگر علماى الازهر به جاى پرداختن به مباحث و موادى چون دفاع از قرآن در برابر هجوم غربيان، به مطالعه و تحقيق جدى و بررسى سير تحول قرآن به شيوهاى علمى و روشنكننده اهداف و ارزشها و اصول آن روى آورند، براى قرآنپژوهى مفيدتر خواهد بود. جالب توجه است كه موادى مانند دفاع از قرآن، از نظام آموزشى تركيه حذف شده است. به هر روى يكى از امور دلگرمكننده اين است كه ماده درسى حقوق مدنى در دروس دانشكده شريعت، گنجانده شده است. چنين اقدامى علاوه بر تربيتحقوقدانانى متخصص در دو نظام حقوقى (اسلامى و مدنى) از تداخل تدريجى يا ائتلاف بين اين دو سنتحقوقى پرده برمىدارد. با اين حال بايد تاكيد كرد كه موضع علماى الازهر در اين زمينه بسيار پيشرفتهتر از موضع مثلا علماى پاكستان است; زيرا علماى پاكستان، مسائلى را كه محققان غير مسلمان درباره موضوعات مختلف اسلام نوشتهاند، حتى پيشخودشان هم مطرح نمىكنند.
نهاد الازهر تنها سازمانى عظيم و انحصارى به شمار نمىآيد، بلكه افزون بر اين، متكى به حمايت دولت است. طبيعى است كه اين دو عامل به هم مرتبط بوده باشند. درست است كه اينجا، محل بحث و تحليل چنين وضعى نيست، اما جاى شك نيست كه تبعيت الازهر از دولت، پيوند متقابل آن دو را به ثبوت رسانده است. در پيوند الازهر و دولت، مسئله به اين شكل نيست كه گفته شود براى الازهر آسانتر است كه به حمايتحكومت از برنامههاى ضرورىاش - كه حكومت مفيدشان مىداند - متكى شود تا بتواند فعاليتهاى اسلامى را كه براى هر نهاد مشابهى در تمام جهان انجام آن ناشدنى است، در انحصار خود در آورد، بلكه واقعيت ديگرى وجود دارد كه اگر مهمتر نباشد كم اهميتتر نيست، و آن اين است كه حكومت، زمانى كه به برنامههايى با ابعاد حساس دينى مىپردازد، همراهى الازهر با خويش و از ميان برداشتن هر گونه مخالفتبا خويش را تضمين مىكند. روشن است كه چنين وضعيتى حس مسئوليت مضاعفى را بر نهاد زعامت دينى تحميل مىكند و از احتمال اختلاف افكنى رهبران اسلامى در كار حكومت - كه در برخى كشورها گاه مشاهده مىشود - مىكاهد.