پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - پيشگامان فلسفه تحليلي دوران معاصر (٤)

پيشگامان فلسفه تحليلي دوران معاصر (٤)


كنث ال. اشميتز
مترجم: سيدمحمود موسوي
هايدگر (١٨٨٩-١٩٧٦)

مارتين هايدگر، فيلسوف آلماني معاصر كه با واژگان خاص خود، توجه بسياري را به خود معطوف داشته است، از جمله فيلسوفاني است كه به انسان و دغدغه‌هاي او پرداخته است. او در مقاله‌اي كه براي رفع اتهام ناسازگاري انديشه‌هاي او با انسان‌گرايي نگاشته است، به دفاع از ديدگاه‌هاي خود مي‌پردازد كه اينك اجمالي از آن از نظر خوانندگان مي‌گذرد.
هايدگر شايد غامض‌ترين فيلسوف باشد. در اين نوشتار به ديدگاه وي درباره اومانيزم خواهيم پرداخت.
مقاله‌اي كه در باب انسان‌گرايي با عنوان LetteronHumanism نگاشته، محور آثار او و شايد از متن‌هاي دشوار اوست. به نظر بعضي، در اين مقاله چرخشي در آرا و افكار هايدگر به چشم مي‌خورد. او ابتدا پيرو كانت بوده (ايده‌آليسم كانتي)، سپس به سوبجكتيوتيه (شخص بنيادانديشي) رو كرده و در نهايت به امور عيني و خارجي بها داده است. در مقابل، كساني معتقدند كه چنين چرخشي در افكار هايدگر مشاهده نمي‌شود. پاره‌اي از از آثار او عبارتند از: ماهيت مابعدالطبيعه، كانت و مابعدالطبيعه و كتاب ماهيت حقيقت كه بعد از تحوّل فكري‌اش نوشته است.
بهترين مجموعه كه بيش‌ترين آثار هايدگر را در خود جاي داده است، كتاب BasicWritings است.
به رغم فرانسوي‌ها كه به نثر واضح و روان معروفند و سنّت وضوح و تمايز دكارت را به‌كار مي‌برند ـ اگرچه سارتر اين سنّت را رعايت نمي‌كرد ـ آلماني‌ها به عمق و دشوارنويسي شهرت دارند.
هايدگر به پيروي از استادش هوسرل، مي‌خواست هستي‌شناسي را مجددا احيا كند، اما با شيوه‌اي متفاوت از شيوه استادش. او معتقد بود كه بايد موقعيت انسان را در تاريخ بيابيم تا از اين طريق وجود انسان را بشناسيم. محور انديشه‌هاي او تمايزي است كه بين دو نوع هستي مي‌گذرد؛ يعني being و Beingكه به ترتيب مي‌توان به «موجود» و «وجود» ترجمه كرد. هايدگر مي‌خواهد معناي انسان را به عنوان يك كلّ بفهمد، نه به عنوان موجودي در رديف ديگر موجودات.
هايدگر مي‌گويد: ويژگي اساسي انسان Da-sein است؛ يعني در آن‌جا بودن يا در جهان بودن. Da، يعني there(آن‌جا)؛ يعني فقط انسان است كه از ميان موجودات، پرسشي درباره وجود (Being) مطرح مي‌كند. توجه به اشيايي كه صرفا موجودند مثل درخت، كوه، صحرا و امثال اين‌ها موضوع مابعدالطبيعه است. آنچه انسان به آن توجه دارد، اصل هستي است كه موضوع هستي‌شناسي است.
او سيري در تاريخ فلسفه مي‌كند تا ببيند چرا فلاسفه نتوانستند به اين مسئله بنيادي دست پيدا كنند. در تاريخ فلسفه همواره پرسش درباره وجود، مطرح بوده؛ اما در جواب از آن به چيزي غير از آن توجه شده است؛ مثلاً افلاطون به مُثُل، ارسطو به فعليّت و توماس به خدا، توجه كرده‌اند.
در اين اواخر نيز در غرب، به جاي اين كه معناي وجود را در ارتباط با انسان و وجود پيدا كنند، به روش، تكنولوژي و خود توجه كردند. او چون پيرو هوسرل است، مي‌خواهد روش جديدي براي كشف معناي وجود به دست دهد و آن روش «هستي‌شناسي پديدارشناختي» است؛ يعني برخلاف فلاسفه پيشين كه براي دستيابي به معناي وجود، به اموري همچون محرك نامتحرك، علة‌العلل، خدا توجه داده‌اند، او همه اين روش‌ها را و كنار مي‌گذارد. فلاسفه، كارشان تبيين علل وجود بود؛ اما وي مي‌خواهد «توصيف» كند و از اين رو معتقد است كه با تأمّل در وجود مي‌توان فهميد كه چگونه موجودات به‌وجود مي‌آيند.
در نظر هايدگر فقط انسان است كه پرسشي درباره معناي وجود مطرح مي‌كند؛ بقيه موجودات فقط موجودند، و پرسش از معنا درباره آن‌ها صدق نمي‌كند. فقط انسان است كه در تاريخ و زمان زندگي مي‌كند و به موقعيت و افعال خود آگاهي دارد؛ همچنين آگاه است كه به سوي مرگ مي‌رود. آگاهي از مرگ مختص انسان است.
به نظر او انسان خودش را «پرتاب‌شده» در اين عالم مي‌بيند و بي‌آن‌كه از گذشته‌اش باخبر باشد، با آگاهي به آينده، پيش مي‌رود كه اين‌ها موجب دلهره و اضطراب وجودي او مي‌شود (تأثير كي‌يِر كگارد در او). با اين كه آينده، امكاناتي را در اختيار انسان مي‌گذارد، در كنار اين امكانات، يك امر قطعي وجود دارد و آن مرگ است؛ يعني پايان امكانات و استحاله آن‌ها. «مرگ‌آگاهيِ انسان، موجب اضطراب او مي‌شود». اين تعبير باعث شده كه هايدگر را اگزيستانسياليست بدانند كه البته فلسفه‌اش فراتر از آن است.
ويژگي ديگر «زمان‌مندي» است؛ يعني انسان موجودي تاريخي و زمان‌مند است. اين ويژگي را از هوسرل گرفته است. هوسرل مي‌گفت زمانِ حال، جدا از گذشته و آينده نيست. از چهار رويكرد فلسفي كه قبلاً از آن بحث كرديم رويكرد هايدگر آميزه‌اي از دو رويكرد هستي‌شناختي و تاريخي است.
به نظر هايدگر، اشكال كار افلاطون اين بودكه به مابعدالطبيعه يا فلسفه به ديده علم مي‌نگريست و در چارچوب خاصي مباحث را مطرح و فلسفه را تعريف مي‌كرد. مُثُل افلاطون و علل اربعه ارسطو، تفسيري علمي است كه هايدگر با آن مخالف است؛ زيرا علوم به زمان‌مندي ما انسان‌ها توجه نمي‌كنند. بدين ترتيب هايدگر نه‌تنها معناي وجود، بلكه ماهيت فلسفه را نيز مي‌خواهد مشخص كند.
او اين پرسش اساسي را مطرح مي‌كند كه: چرا اصلاً چيزي بايد موجود باشد؟ چرا هستي هست؟ و چرا نيستي نيست؟ در فلسفه ارسطو، علل موجودات خاص مورد بحث قرار مي‌گرفت، ولي پرسش از اصل وجود مطرح نبود. هايدگر مي‌خواهد بگويد، اين تناهي و امكان وجود، موجب مرگ‌آگاهي ما است و اين پرسش را برمي‌انگيزد كه چرا هستي وجود دارد. اگر مرگي در كار نبود يا آگاهي به آن نداشتيم، اين سؤال مطرح نبود. هايدگر در اين‌جا با نقد دائم مابعدالطبيعه وجود، فلسفه وجودي خودش را مي‌پروراند. از ديدگاه او علت شكست فلسفه در به دست دادن معناي وجود، اين است كه به تجارب روزمره و متعارف توسل جسته است.
در فلسفه هگل دوگونه عدم مطرح بود: عدم به معناي پوچي و نيستي، و ديگر عدمي كه با وجود منضمّ مي‌شود؛ يعني رهايي از حدود و تكثر كه سرانجام به روح مطلق مي‌رسد. اين نوع نيستي كه هگل كل ديالكتيك خود را بر آن بنا مي‌كند، يك نوع نيستي خلاّق است كه منظور هايدگر نيز بوده است.
در تاريخ مغرب‌زمين، همواره خواسته‌اند مابعدالطبيعه را در اين موجودات متكثّر بفهمند؛ اما هايدگر مي‌گويد فراتر از اين‌ها چيزي وجود دارد. چنان‌كه گفتيم او روش افلاطون و ارسطو را قبول ندارد و به همين اين دليل به قبل از سقراط (پارميندس و هراكليتوس) توجه كرده، مي‌گويد: در فلسفه قبل از سقراط يك احساسِ حيرت از قداست وجود مي‌يابيم. قداست، يعني قابل تبيين و كنترل بودن. به اين دليل از سويي با جلوه‌هاي پنهان و دروني و از سويي با جلوه‌هاي آشكار آن مواجهيم.
هايدگر در مقاله‌اي اين بحث را مطرح مي‌كند كه ما بايد مفهوم وجود را به عنوان چيزي كه بر انسان (Da-sein)جلوه‌گر مي‌شود، بفهميم كه البته مقصود او جلوه‌گر بطور كامل نيست؛ بلكه آشكار شدن جلوه‌هايي از آن است. در اين‌جا است كه مي‌گويد: «حقيقت موهبتي است از وجود مطلق». او براي وجود متجلي كه خودش را جلوه‌گر مي‌سازد، چهار جنبه قائل است: زمين، آسمان، انسان و خدا. به اعتقاد وي ما اين چهار جنبه را در فلاسفه قبل از سقراط كه نوآوري داشته‌اند، مي‌يابيم. او مي‌خواهد همان امر قدسي را كه تفكّر مابعدالطبيعي به دنبال تبيين آن بود و آن را در زمره همين موجودات مي‌دانست، احيا كند و آن را ساحتي جداگانه و متعالي در نظر بگيرد.
به نظر هايدگر تفكر سنتي مسيحي كه خدا را شخصي مي‌داند، نوعي انسان‌وارانگاري است. لذا هايدگر به قبل از سقراط برمي‌گردد و مي‌خواهد وجود خداي غيرشخصي را ثابت كند. به علاوه، وجود خدا را در عداد بقيه موجودات قرار داده‌اند. او مي‌گويد ساحت مقدّس يا امر مقدّس چيزي فراتر از آن چيزي است كه مسيحيّت يا متافيزيسين‌ها مي‌گويند. هايدگر معتقد بود كه عالمان مابعدالطبيعه، خدا را حتي آن‌جا كه برترين موجود قلمداد كرده‌اند، در سلسله و دايره منطقي موجودات قرار داده‌اند. با اين همه با دقت در كلمات هايدگر مي‌توان دريافت كه مابعدالطبيعه خود او نيز همان مشكل مابعدالطبيعه سنتي را دارد؛ چون او هم خدا را يكي از ساحات چهارگانه وجود و برترين موجود مي‌داند. در عين حال او توجه دارد كه امر قدسي خودش را جلوه‌گر نمي‌سازد. مابعدالطبيعه مي‌خواهد وجود را با موجودات و ازجمله خدا حتّي به عنوان برترين موجود گره بزند كه شدني نيست.
او با ردّ مابعدالطبيعه، اخلاق را هم از اعتبار انداخت. نظام ارزشي با توجّه به ديدگاه‌هاي فلسفي او پذيرفتني نيست. وقتي ارزش‌هاي فرازماني، مباني انتزاعي و نظام ارزشي وجود ندارد، چيزي هم وجود نخواهد داشت تا او را از حمايت نازي‌ها كه يكي از مسايل بحث‌انگيز در زندگي اوست، باز دارد. شايد از همه مهم‌تر مطالبي است كه درباره ماهيت حقيقت بيان كرده است. او انسان را با موقعيت تاريخي محدودش تعريف مي‌كند، كه با اين تعريف نه‌تنها از نظام‌هاي سنتي و ارزشي فاصله گرفته، بلكه از نظام حقيقت و تعريف حقيقت نيز دور شده است.
ديدگاه سنتي اين بود كه حقيقت، ايده يا مثالي است كه ما جلوه‌هايي از آن هستيم تا به جنبه‌هايي از آن دست پيدا كنيم. اما او حقيقت را طوري تعريف كرد كه error را نيز شامل مي‌شد؛ به همه معاني‌اش: خطا، ناصواب و نيز به معناي انحراف. او حقيقت را جلوه‌گري و در عين حال مخفي بودن مي‌داند. به همين دليل، حقيقت، همواره با خطا و انحراف همراه است. همكاري هايدگر با نازي‌ها در طول هيجده ماه ـ كه از نقاط تاريك زندگي اوست ـ در همين راستا قابل توجيه است.
اشكال و انتقاد ديگري كه بعضي بر هايدگر وارد دانسته‌اند، ضدّيت او با اومانيزم است. هايدگردر جواب، مقاله «نامه‌اي در باب اومانيزم» را نوشت. موضوع اين مقاله، تلاش براي به دست دادن تعريفي جديد از انسان است. چون او با طرح مسئله «دازاين» ارتباط آن با هستي مطلق و كنار گذاشتن مابعدالطبيعه و تعريف سنّتي از انسان، تعريف جديدي ارائه مي‌دهد.
متن اين مقاله. بسيار فشرده و دشوار است. هايدگر در اين متن، بين فلسفه و مابعدالطبيعه در نوسان است. مي‌خواهد از مابعدالطبيعه بگذرد و آن را كنار بگذارد، امّا دچار مشكلاتي مي‌شود. در اين‌جا هايدگر وقتي مسئله دازاين را، يعني انسان به عنوان تنها موجودي كه از معناي وجود پرسش مي‌كند، مطرح مي‌كند، براي تبيين آن به مسئله زبان خاصّي توجّه مي‌كند كه بتواند پرسش از معناي وجود را توضيح دهد. در اين جا مي‌گويد زبان خانه وجود است. چون انسان است كه درباره وجود پرسش مي‌كند و زبان ساحتي جداي از انسان نيست. سپس به نقد مابعدالطبيعه مي‌پردازد و مي‌گويد مابعدالطبيعه يك زبان فني است كه مي‌خواهد وجود را محدود، مخفي و تحريف كند؛ در حالي كه زباني كه من به كار مي‌گيرم مي‌خواهد وجود را آشكار كند. ولي از آن‌جا كه زبان خاصي به معناي دقيق كلمه وجود ندارد، ناگزير مي‌شود كه به جاي زبان مابعدالطبيعه، از شعر و استعاره استفاده كند. از اين رو مي‌گويد «زبان ساحت وجود است» و يا «زبان شبان وجود است.»
هايدگر پس از آن‌كه مابعدالطبيعه را تفكري تحريف‌شده كه با آن نمي‌توان به كُنه وجود و واقعيت دست يافت، برمي‌شمارد، بر آن مي‌شود كه ماهيت تفكر اصيل را بيان مي‌كند. او در اين باره مي‌گويد: مابعدالطبيعه تفكّري است كه به تحريف وجود و واقعيت مي‌پردازد. تفكّر اصلي آن است كه وجود را در آغوش مي‌گيرد، جانب‌داري از وجود مي‌كند و امكان وجود را فراهم مي‌سازد. وي معتقد است كه با شناخت تفكر اصيل مي‌توانيم به ماهيّت انسان پي‌ببريم.
هايدگر نگرش‌هاي غير اصيل را فهرست مي‌كند: رنسانس، مسيحيان، سارتر، يونانيان. اين‌ها نمي‌گذارند ماهيّت انسان خودش را آشكار كند؛ چرا كه از مفاهيمي كمك مي‌گيرند كه مانع اين امر مي‌شود.
مابعدالطبيعه در مقام تبيين ماهيّت انسان، آن را در عرض موجودات ديگر قرار مي‌دهد؛ لذا نمي‌تواند به ماهيّت و سرشت اصلي و خاصّ انسان دست پيدا كند. علّت ناكامي مابعدالطبيعه، به نظر او اين است كه نمي‌گذارد ماهيّت انسان كاملاً جلوه كند؛ چون نمي‌گذارد انسان برجسته شود؛ چرا كه در زمره ديگر موجودات قرار مي‌گيرد، امّا هايدگر مي‌گويد انسان برجسته است.
مابعدالطبيعه انسان را sub-stans = stand under يعني جوهر و زيرنهاد مي‌داند. امّا هايدگر مي‌گويد انسان ek-sistenz = stand out (برجسته و بيرون) است و در زمره ساير موجودات قرار نمي‌گيرد. او نمي‌خواهد مابعدالطبيعه را به كلّي تخطئه كند. او اين تفسير مابعدالطبيعه را در اشيا و موجودات ديگر، غير از انسان‌ها مي‌پذيرد، امّا در مورد انسان نمي‌پذيرد. او براي آن‌كه بتواند ماهيّت انسان را تبيين كند، به ماهيّت زبان مي‌پردازد. زبان صرفاً خاصّ حيوان ناطق نيست كه براي ارتباط با ديگران آن را به كار گيرد. زبان يك رويداد، فوّاره و جوشش است. هايدگر مي‌خواهد با توجّه به زبان، برجستگي انسان را از ساير موجودات مشخص كند و بگويد انسان خارج و برتر از شبكه و نظام موجودات است، نه داخل و در عرض آن‌ها.
حتّي تاكيد بر وجود در فلسفه توماس يا سارتر، نمي‌تواند دازاين و بي‌همتايي انسان را بخوبي آشكار كند. گرچه مابعدالطبيعه از وجود بحث مي‌كند، امّا از وجود غافل است. هايدگر مي‌گويد «مابعدالطبيعه فراموشي از وجود است.» به نظر وي كلّ تاريخ فلسفه غرب، تحت تاثير نسيان مابعدالطبيعي بوده و به همين دليل به نظام‌هاي اومانيستي متفاوتي انجاميده كه عمق لازم را به منزلت و شأن انسان نداده است. انسان برتر از تفسيرهاي اومانيستي است؛ خواه تفسير اسكولاستيك، رنسانس، فلسفه جديد سارتر و خواه تفاسير ديگر.
وقتي انسان به موقعيّت تاريخي‌اش توجّه مي‌كند، احساس مي‌كند به جهان پرتاب شده و اين پرتاب‌شدگي را به عنوان يك واقعيّت مي‌پذيرد. وقتي متوجه اين واقعيّت مي‌شود، مي‌فهمد فقط او است كه مي‌تواند از معناي وجود سئوال كند فقط او است كه حقّ پرسش و تسلّط دارد. به اين دليل هايدگر انسان را شبان وجود مي‌خواند.
اگر به مابعدالطبيعه بپردازيم، چه چيزي را از دست مي‌دهيم؟ هايدگر مي‌گويد: ما از ماهيّت اصيل خود دور مي‌شويم و سرشت اصلي خود را از دست مي‌دهيم. حال بايد ببينيم كه اگر به نظر هايدگر توجّه كنيم، چه چيزي به دست مي‌آوريم. با پيروزي از مابعدالطبيعه،، مشخص است چه چيزي از دست مي‌رود، امّا با پيروي از هايدگر معلوم نيست چه چيزي به دست مي‌آيد.
يكي از شاگردان هايدگر نيز به نام كارل لوئيث در كتاب معناي تاريخ مي‌پرسد: مراد از اين كه انسان اصيل باشد، چيست؟ مراد از دعوت هايدگر كه همه بايد اصيل باشند، چيست؟
هايدگر درمرحله بعد به حيرت و پرسشي كه درباره حقيقت وجود و معناي آن مطرح مي‌كنيم، مي‌پردازد. او در پاسخ به اين سؤال كه حقيقت وجود چيست، مي‌گويد نوعي درخشش است. البتّه مراد او نور معقول است كه بر پرسش‌گر مي‌تابد، اما نه مستقيم، بلكه آميخته با چيزهاي ديگر. امروزه كه تكنولوژي ،سودآوري، توليد و مانند آن، مهمّ و مطرح است، با بودن اين‌ها در حيات، آن نور مستقيم نمي‌تابد، و با اين مسايل مخلوط مي‌شود.
در اين جا پارادوكسي در كار است: از يك طرف وجود يا نور از همه چيز به ما نزديك‌تر است، امّا از طرفي به خاطر اين عوامل واسطه خورده و از ما دور شده است، هم نزديك است و هم دور است. در عصر جديد، انسان از يك سو احساس مي‌كند كه از وجود پرتاب شده، و داراي گذشته خاصّي است كه نمي‌تواند آن را احيا كند و از سوي ديگر با طرح ارزش‌هاي دنيوي احساس انحطاط مي‌كند. اين انحطاط اخلاقي نيست، بلكه انحطاطي است كه بخشي از ساختار انسان را تشكيل مي‌دهد؛ يعني انسان كه در وجود پرتاب شده و در اين شرايط زندگي مي‌كند، به‌خطا و سردرگمي و تذبذب گرايش دارد. هايدگر با ارايه تعريف جديدي از انسان(دازاين)، در واقع تعريفي از حقيقت ارائه داده است؛ زيرا انسان كه در حالتي از تذبذب و سردرگمي است، همواره در معرض خطا و انحراف است .
دازاين، وقتي پرسشي از وجود مطرح مي‌كند، در واقع ماهيّت اصيل خودش را پيدا مي‌كند، كه البتّه اين كار آساني نيست؛ زيرا انسان پرتاب شده است، و شرايط تاريخ او واقعيتي است غير قابل اجتناب. در حالت تذبذب انسان به خطا و انحراف گرايش دارد؛ پس با توجّه به اين مسايل، دازاين نمي‌تواند به ماهيّت اصيل و حقيقت وجود برسد، لذا همواره وجود آشكار و پنهان مي‌شود. اگر انسان سعي كند به وجود گوش فرا دهد، مي‌بيند وجود امكانات بيش‌تري را برايش فراهم مي‌كند تا بتواند به معناي انسانيّت و ماهيّت آن پي ببرد. در اين جا انسان هم شبان وجود است و هم تحت تدبير وجود است.
اين واژه‌ها يعني فراخواني و تدبير، باعث شده است كه مؤمنان اعم از مسيحي، يهودي، هندو و سايرين مجذوب هايدگر شوند، با اين تصوّر كه او با فراخواني و تدبير وجود، از وحي خدا سخن مي‌گويد؛ در حالي كه اين طور نيست. او بحث جلوه‌گري وجود را مطرح مي‌كند، نه بحث وحي و كتاب مقدّس.
سؤال اساسي نزد هايدگر، همان پرسش از معناي وجود است. با رها كردن اين پرسش، انسان هم رها مي‌شود و در زمره ديگر موجودات در مي‌آيد. قبلاً گفتيم كه اگر انسان به وجود گوش فرا دهد، تحت تدبير آن قرار مي‌گيرد، امّا اگر آن پرسش اساسي را فراموش كند، بي خانمان مي‌شود و نتيجه‌اش آن است كه نمي‌تواند معناي انسانيّت را اصلاح كند و در معرض گمراهي قرار مي‌گيرد.
هايدگر ديدگاه‌هاي سياسي‌اش را با اين مسئله مرتبط كرده، مي‌گويد در اين عصرِ تكنولوژي، انسان بي‌خانمان است و سمت و سوي خودش را از دست‌داده است. او شكل‌هاي سياسي اين بي‌خانماني را عبارت مي‌داند از سيطره فرهنگي امريكا، ملّي گرايي و ماركسيسم. اين‌ها نمونه‌هاي بي‌خانماني انسان است؛ زيرا به جاي اين كه بگذاريم وجود تجلّي كند و موهبت او را دريافت كنيم، ماركسيسم و فرهنگ امريكايي وجود را محدود كرده، نمي‌گذارند حقيقت او بر ما آشكار شود.
بوفره (Beaufret) شاگرد فرانسوي هايدگر، در نامه‌اي از او پرسيد: «چگونه احساس اومانيزم را احيا كنيم؟ بوفره با اين پرسش مي‌خواست مجالي را براي هايدگر فراهم كند تا او از خودش دفاع كند. تعريفي كه هايدگر به دست مي‌دهد، تعريف جديد افراطي است و چون همه تعاريف قبلي را كنار گذاشت، متهم شد به ضدّيت با اومانيزم، در حالي كه او هم مثل قبلي‌ها از جمله سارتر مي‌خواست تعريفي از انسان ارايه دهد، امّا چون تعريفش افراطي بود و همه را زير سؤال مي‌برد، اين گونه متّهم شد.
شكّي نيست كه نقد او بر اومانيزم جدّي است؛ امّا ديدگاه او نسبت به اومانيزم سلبي و منفي نيست. او مي‌گويد، اشكال اساسي من بر قبلي‌ها اين است كه آن‌ها با روي آمدن به مابعدالطبيعه يا منطق، انسان را تعريف مي‌كنند كه از نظر من پذيرفته نيست. بايد به سپيده دم انديشه در غرب، يعني به قبل از سقراط بازگرديم؛ زيرا فلسفه از افلاطون به بعد منحرف شده است.
نقد او بر افلاطون و فيلسوفان سنتي اين است كه چون اين‌ها بيش از حدّ بر انسان تاكيد دارند و انسان را معيار ارزش دانستند ـ كه البته در اين جا هايدگر به كانت توجّه دارد ـ در اين صورت ارزش‌ها ذهني يا خودبنيادي مي‌شوند. به همين خاطر به فلسفه قبل از سقراط بر مي‌گردد كه امور را عيني تفسير مي‌كنند و به ارزش‌هاي فراشخصي رجوع مي‌كنند. شما وقتي عقل انسان را در چارچوب عدم، منطق و مقولاتي از اين دست به كار مي‌بريد، نمي‌توانيد به مطلق برسيد؛ هر چند مي‌توانيد به آن اعتبار بدهيد. اما وقتي شما اجازه دهيد وجود خودش را جلوه‌گر كند، در اين صورت وجود، معيار انسانيت و تنها راه رسيدن به ارزش‌ها مي‌شود. دليل اين كه او بحث وجود و قداست آن را مطرح مي‌كند، اين است كه انسان را تحت تدبير وجود مي‌داند؛ اما هايدگر نمي‌خواهد به اين مسئله بپردازد كه اين امر مقدس و وجود آيا انسان است، و آيا شخصي است يا غيرشخصي. لذا بحث خداباوري و الحاد مطرح نمي‌شود.
وقتي انسان معيار ارزش‌ها باشد و خود را تحت تدبير وجود نداند، ساحت وجود به عنوان امر مقدس بسته مي‌شود. اما وقتي انسان شبان وجود شود، آن امر قدسي، يعني وجود براي انسان گشوده مي‌شود. به گمان هايدگر حقيقت وجود اين نيست كه الهي باشد، به همان اندازه كه الهي است، الحادي هم هست و اين نه به معناي بي‌توجهي به امر الهي، بلكه به معناي به رسميت شناختن حد و مرزهاي موجود متفكر و عاقل است.
هايدگر، احترام به مرزهاي تفكر را توضيح نمي‌دهد، اما به اعتقاد ما شايد مرادش اين است كه او مي‌خواهد به نوعي پديدارشناسي كند. يك شي‌ء تماما پديدار نمي‌شود، بلكه همواره بعضي از جنبه‌هايش مخفي باقي مي‌ماند، اين يك تفسير از مرز است.
ديگر آن كه او مي‌گويد انسان در اين عالم پرتاب شده است. انسان كه موجودي زمان‌مند و تاريخي است، نمي‌تواند به قلمرو عدم تناهي بپردازد كه بحث الحاد و ايمان در آن قلمرو مطرح است. گفتيم جاذبه افكار او مرهون واژگان او است: امر قدسي، تدبير و سرانجام اين گفته كه انسان نمي‌تواند وارد قلمرو نامتناهي شود. نكته جالب توجه براي اگزيستانسياليست‌هاي الحادي، توجه او به انسان عيني با موقعيت تاريخي و محدود است. حال با توجه به اين همه تاكيدي كه وي بر «دازاين» با ويژگي پرسش‌گري از معناي وجود، مي‌نهد، اين پرسش مطرح مي‌شود كه آيا مي‌توان به نظام اخلاقي رسيد؟ به نظر هايدگر مبدأ فلسفه اخلاقِ سنتي، گفته‌هاي افلاطون است: مابعدالطبيعه علم به مبادي است.
به نظر افلاطون اين مبادي، منابع بنيادين واقعيت را تشكيل مي‌دهند؛ در حالي كه هايدگر مي‌گويد اين مبادي ساختاري است كه بر فهم انسان سيطره افكنده، نمي‌گذارد وجود آن گونه كه هست، جلوه نمايد. به نظر مي‌رسد هايدگر برداشت درستي از مبادي افلاطوني نداشته و بر اين اساس آن‌ها را رد كرده است.
اگر مبادي و اصول را بر اين اساس رد كنيم ـ چنان كه هايدگر مي‌كرد ـ آيا اخلاقِ مبتني بر اصول مي‌توان داشت يا خير؟ اين جا است كه هايدگر از بي‌خانماني انسان سخن مي‌گويد و براي حل اين معضل، باز هم به متفكران قبل از سقراط رجوع مي‌كند كه از تعبير «دار اقامت» و «دار مقام» استفاده كردند. پس اخلاق يعني «ساحت» يا قلمروي كه انسان به سرپناه مي‌رسد، منزل مي‌يابد و به كنه حقيقتش دست مي‌زد.
او پيش‌تر گفت وجود فراتر از آن است كه بتوان آن را مهار كرد. وجود ما را تدبير مي‌كند و از اين رو، امري قدسي است. حال، هايدگر قلمرو اخلاق را در اين امر قدسي مي‌داند و براي اخلاق، تعريف جديدي ارايه مي‌دهد. انسان مي‌خواهد به سرمنزل، خاستگاه و منشأ خود برسد. اين همان اخلاق است نه قواعد و قوانين خاص.
هايدگر مي‌گويد: اگر انسان به قلمرو وجودي و خاستگاه خود توجه داشته باشد، كانون توجهي براي خود دارد و مي‌تواند بقيه امور را از آن طريق جهت ببخشد، اما اگر به آن توجه نداشته باشد، بي‌خانمان مي‌شود. هايدگر اين خاستگاه را وجود مي‌داند، او همه چيز را با وجود پيوند مي‌زند.
مجله اشپيگل مصاحبه‌اي با هايدگر كرد كه بعد از مرگ او منتشر شد. در قسمت اول، مصاحبه‌گران سؤالات مهمي مطرح مي‌كنند؛ از جمله اين كه آينده را چگونه مي‌بينيد؟ او مي‌گويد ما بايد منتظر جلوه‌گري بعدي وجود باشيم. سپس زير لب مي‌گويد «خدا بايد ما را نجات دهد» اين نشان از نااميدي هايدگر است كه مي‌گويد ما بايد منتظر جلوه‌گري بعدي وجود باشيم. او گفته است ما نبايد ساحت وجود را با تمايزهاي فلسفي و متافيزيكي بين نظر و عمل اشتباه بگيريم. فلسفه اصيل، چيزي جز يادآوري وجود و مجال دادن به وجود براي جلوه‌گري نيست.
از هايدگر مي‌پرسيم: اگر مبادي افلاطوني براي ايده «ساحت» و «قلمرو» كافي نباشد، و تنها بايد به وجود توجه كرد، آيا مي‌توانيد روشي را بدست بدهيد تا نشانه‌هاي وجود را تفسير كنيم و بفهميم؟ ظاهرا او جوابي ندارد. هايدگر متوجه اين سؤال است و سادگي تفكر را يادآور شده، صرفا مي‌گويد: «ما به وجود مي‌انديشيم.» بدون اين كه جواب سؤال را به‌تفصيل بگويد. او گفته است اين تفكر (وجودانديشي) نه نظري است و نه عملي، اما به اصولي وابسته است كه آن‌ها را مشخص نكرده است. اين جا است كه به زبان شعر روي مي‌آورد و اموري همچون «انسان شبان وجود» را مطرح مي‌كند.
اما اگر بخواهيم زبان شعر را ملاك قرار دهيم، زبان كدام شاعر را برگزينيم، ملاكي براي انتخاب شاعر نيست. خلاصه اين كه او در چارچوب خاص و منسجمي حركت نمي‌كند. در جايي گفته است اين انتظار بي‌جا و بيش از حد از فلسفه است كه بخواهيم ملاك و معيار ثابتي برگزينيم.
برگرديم به آن جمله در مصاحبه كه گفته است: «خدا بايد ما را نجات دهد». اين جمله موجب شد كه منتقدين او بگويند پروژه هايدگر زير سؤال رفته و حتي شكست خورده است. اما عده‌اي مي‌گويند او خواسته فراتر از عقلانيت چيزي را مطرح كند كه آن عرفان است. گفتيم هايدگر اخلاق مبتني بر اصول و مبادي را برنتافته و به جاي آن تعريف جديدي براي تفكر اصيل ارائه مي‌دهد. معناي جديدي براي اخلاق مطرح كرد كه آن گوش فرا دادن به وجود است. در اين دوره كه عصر صنعت و تكنولوژي است، تا حدودي حرف هايدگر مورد قبول است كه نبايد همه چيز را تحت سيطره خود درآوريم. او تعريف مجددّي از انسان به دست داد؛ انسان، يعني دازاين، موجودي كه در زمره ديگر موجودات نيست، بلكه موجودي است برجسته. او در مقام رد اخلاق مبتني بر اصول و مبادي، بيش‌تر در پي‌خلاقيت و نوآوري انسان بوده است. اگر مراد هايدگر از اين همه نكوهش تسليم در برابر تكنولوژي است، بر حق است. با آن‌كه او راه‌حلي براي فائق آمدن اين مشكل ارائه نداده است، حداقل قبول كوركورانه مابعدالطبيعه را متزلزل ساخته و باعث شده تا آن‌هايي كه مابعدالطبيعه را قبول دارند، به خود آيند و در ديدگاه‌ها و نظرات خود بازبيني كنند.