پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠
حسن زندگي و فاجعه در هياهوي گريز
میراحسان احمد
«در گريز گم ميشويم»، اولين مجموعه داستان محمدآصف سلطانزاده، نويسنده افغاني مقيم ايران است كه حالا ديگر نميدانيم مقيم ايران است يا افغانستان. جنگ پايان پذيرفت، طالبان رفتند؛ كرزاي آمد، و جهان اميد التيام يافتن زخمهاي فاجعه را در سر ميپرورد. فاجعهاي كه در گزارشهاي تصويري، در اخبار روزنامهها و بر آنتن تلويزيونها و ماهوارههاي جهان رخ نمود، اكنون سخني از آن نيست؛ اما در صفحات «در گريز گم ميشويم» زنده خواهد ماند؛ زيرا اين اثر، از يادنرفتني است. مثل ديگر كارهاي نويسنده كه آينه تمامنماي قدرت آفرينش اوست. اين قدرت خلق كردن، ميتواند ادامه يابد يا نيابد، اما بدون ترديد اولين اثر درخشان، و نخست كار، از خاطرهها محو نخواهد شد؛ همچنان كه اولين و تنها اثر داستاني ناصر تقوايي، «تابستان آن سالها»، بدون تداوم، اما از ياد نرفتني، باقي مانده است.
دوستي، كتاب او را به من معرفي كرد. كتاب را كه گشودم، مقدمه جذاب فرزانه طاهري، نظرم را جلب كرد. داستان اول را خواندم، ديگر يكنفس ادامه دادم. كتاب سلطانزاده از دست نهادني نبود. همسر هوشنگ گلشيري مينويسد كه گلشيري از كشف آصف بسيار هيجانزده شده بود:
«نميدانم، شايد حدود دو سال پيش بود؛ آمد به خانه، هيجانزده، مثل پرندهها، بالبال ميزد، يا به قول خودش دست و بال ميزد كه نميداني فرزانه امروز يك نويسنده افغاني آمده بود دفتر كارنامه، داستان خواند برايم، و قصه داستان را برايم گفت، و گفت كه بايد ويژهنامه ادبيات افغان درآوريم. از رنگيني زبان او گفت، و كلماتي كه ميتواند زبان فارسي ما را رنگينتر و غنيتر كند. و گفت براي گذران زندگي در كارگاهي روي دستمال گلدوزي ميكند. آن روز هوشنگ ميگفت نميداني چه مضاميني در داستانهايش دارد. مو بر اندام آدم راست ميشود. بيخ گوش ما چه گذشته و ما بيخبريم. بايد بگويم در جلسات بيايد.»
گلشيري راست ميگفت. آنهمه فيلم و خبر اين حس را در ما زنده نكرد؛ بلكه ما را دچار بيحسي ميكرد. اما استتيك قصههاي سلطانزاده گويي دوباره حسّيت سردشده، فرسوده، كُند و رخوت گرفته ما را شفا ميدهد. حس كردن فاجعه را با همه ابعادش در ما بيدار ميكند و ما را تكان ميدهد. اين مجموعه، نه با صنعتكاريهاي افراطي و زبانبازي مصنوعي و نثري كه مدام خود را به رخ كشد و نه با اداهاي ساختاري خامدست و پشتكواروهاي بيربط، بلكه با گرماي زندگي، ما را جذب ميكند. نويسندههايي مثل چخوف يا بوكفسكي، از روايت روان واقعهاي ساده و روزمره به يك مدرنيسم ژرفدست مييابند و چهرهاي عميق به روايت و قصهپردازيشان ميدهند. نويسندههايي هم هستند كه يك سال وقت صرف ميكنند تا به قول خود اثري مدرن در حد دو صفحه مجلهاي بيافرينند و نتيجه نهتنها جذاب از آب درنميآيد بلكه پوچ و كسالتبار و سطحي است.
واقعا چگونه است كه گزارش يك زندگي پرفاجعه، چنين داستان بزرگي از آب درآمده است؛ در حالي كه داستانهاي پر ادا تكليف و پرمدّعا، با همه عرقي كه براي داستان شدن ريختهاند، يك «گزارش» تحويل خواننده ميدهند، نه يك قصه! قصه «در گريز گم ميشويم» اولين مجموعه داستان است و داستان با اين بيان ضربهوار و صريح آغاز ميشود:
«پدرم را كشتهاند، يا شايد برادرم را. نميدانم كدامشان را، ولي اين را ميدانم كه حتما يكي از آنها را. چراكه جز آن دو تا، كس ديگري را در كابل نداشتم.»
پس از اين جملات، روايت يك افغاني گريخته به ايران به زبان اولشخص آغاز ميشود كه ما را با جهان همه آن مردم دردكشيده به نحو ملموس آشنا ميكند. كساني كه هرازچندگاهي خبر كشته شدن عزيزي را يا كشتن عزيزي را شنودهاند. درد هجرت و خستگي و رنج كار با اين انتظار شوم، چنان هولناك شده كه آرزو كردهاند گم شوند و ديگر خبر بد را نشوند؛ خبري كه يا از كشتن است و يا از كشته شدن، و ايندو فرق با هم ميكنند:
«پدرم را كشتهاند يا برادرم را. يا شايد هم خودشان كشته شدهاند. فرق ميكند كسي كه كشته باشندش يا كسي خودش كشته شده باشد. اولي را ميبيني كه يك كسي ميگذاردش سينه ديوار و با آتش كردن تفنگ ميخواباندش،دولي دومي همينطوري در خانه نشسته كه خمپارهاي يا موشكي سر ميرسد و كارش را ميسازد. يعني اصلاً نميشود فهميد قاتل يا قاتلينش چه كسي است و نميشود رفت گريبان كسي را چسبيد و گفت كه كار تو بوده.»
چنين است كه با ضربه مدام(پدرم را كشتهاند يا برادرم را) و با تصويري از يك زندگي پر هول و هراس روبرو ميشويم. همين تصوير مهيب و حسي است كه ما را تكان ميدهد. اينجا شرح ساده و گزارش رويدادهايي نيست كه هولناكيشان را تشريح ساده كلمات گزارشي فرو بسايد و وقتي ما آنها را ميخوانيم، با انديشيدن، به وجه ضد انساني ماجرا پيميبريم. بلكه در اينجا ما با تصوير موقعيت دروني و نگاه اول شخصي و راوي و همراه او، وارد يك فضاي پرهول و هراس ميشويم كه تا مغز استخوان نفوذ ميكند. شروع داستان در واقع با ضربه ناگهاني ديدار قيافه عمو از نظر فرم همنواست. ما بلامقدمه با اين جمله رودر رو شدهايم كه: «پدرم را كشتهاند يا برادرم را» اين جمله درست حكم همان اولين نگاه را دارد كه راوي «ذله و مانده» از كار برگشته و آنقدر خسته بود كه حتي نتوانسته شام بخورد. جا انداخته كه بخوابد. در حياط را ميزنند، نشنيده ميگيرد. باز در را ميزنند. لحظاتي بعد كسي در را باز ميكند. صداي قدمهايي را ميشنود كه آمد و آمد به طرف اتاقش پاهايش را بر روي زمين ميكشيد. فكر كرده چقدر صداي قدمهايش آشنا بوده. قبلاً هم اين طور راه رفتن را شنيده بوده. ميشناسدش. فوراً لامپ را روشن ميكند. عمو به چارچوب در رسيده و درست با همين اولين نگاه فكر ميكند: «پدرم راكشتهاند يا شايد برادرم را.» ميبينيد كه تكنيك روايت در كمال سادگي در اوج هوشمندي قرار دارد. در واقع اينجا درك ساختاري غني و فرم، وابسته به اداهاي جدا از روح و مايه داستاني نيست كه تعريف ميشود، بلكه هوشمندي ساختاري در ادراك دروني و عاليِ انطباق دو موقعيت: كاربرد زبان و ايجاد وضعيت ساختاري براي روبرو شدن خواننده با داستان و همذات كردن فرم با وضعيت روحي راوي است. اين ادراك قوي ساختاري و كاربرد زبان، اولين ويژگي مهمي است كه نشان دهد در پس آن شعور ذاتي داستاننويسي، نهان است. داستان كه پيش ميرود، اندك اندك ما تكيده ميشويم و به هراس ميافتيم. داستان آصف داستان پلات است. پلات و پيرنگ آن ميدرخشد. و داستان هول و هراس است. به قول دائرةالمعارف كاسل كه درباره آلن پو نوشته، داستان سلطان زاده هم داستان آتمسفر است، و پيوستگي همه اينها با هم عالي است. واقعيت ساختگيشان آنچنان زنده است كه زندهتر از زندگي به نظر ميرسد و آنچنان با زندگي پيوند دارند كه واقعيت هنرمندانهشان بهخوبي واقعيت فني را نهان ميدارد و واقعي به چشم ميآيد؛ در حالي كه در واقع چيزي جز واقعيت داستاني نيست. در هر سطر و صفحه، فن نوشتن، زبان روان، شگردهاي داستاني، تعليق و فضا و رنگ، ذره به ذره پرداخت شده است و ما را دچار هول و هراس ميكند:
«چرا اين قدر چهرهاش تكيده شده. از چند روز پيش كه ديدمش، چقدر موهايش سفيد شده. شانههايش فرو افتاده، گويي زير بار سنگيني قرار دارد. بدن لاغرش هم درون لباسهايش لاغرتر نشان ميدهد. درست مثل همان عموي سه ماه پيش.
عمو لبخند بر لب نداشت و رفت در خانه نشست. لبهاي خشكيدهاش را ميكوشيد با زبانش تر كند. حس كردم كه خبرهاي ناگواري بايد اتفاق افتاده باشد. چند روز پيش شنيده بودم كه يكي از خويشاوندان تازگي از كابل آمده است. برادرم يك ليوان آب را برده بود و داده بود به عمو.
ـ كاكا خيريت اس. اين وقت شب؟
در حالي كه شرمگينانه نگاهش را ميخواست از ما پنهان كند گفت: خيريت اس... .
و مِن مِن كنان ادامه داد:.... ميداني يكي از قومها همين پريروز از كابل آمده. حالا هم آمده خانه ما... بقيه قومها هم هستن. شما هم بيايين بريم و حال و احوال فاميلها را بپرسيم.
طاقت نياورده بودم و از خانه بيرون آمدم و شروع كرده بودم به قدم زدن در داخل حياط تا شايد دلم آرام بگيرد... »
در همين قطعه ما ميبينيم با ظرافت چگونه زمان حال شكسته شده، و ماجرا ناگهان وصل شده به زمان گذشته و خاطره يك شب ديگر كه همين طور عمو آمده بود و خبر كشته شدن مادر را آورده بود و همان طور كه تداعي حالت عمو، راوي را با حس شوم يك خبر ديگر كه نميتواند جز مرگ پدر يا برادر باشد مواجه كرده، بلاواسطه ما را هم در داستان، وارد آن گذشتهاي ميكند كه تصويرش را ميخوانيم. پس مدرنيسم داستان و رها كردن زمان خطي نيز منطقي مستحكم دارد. قرينهپردازي ممكن است لحظاتي خواننده را به اشتباه بيندازد، و بپندارد كه روايت زمان حال را ميخواند، اما كمي بعد متوجه ميشود كه نويسنده او را به گذشته برده و ما هم در وحشت او شريك ميشويم؛ زيرا نويسنده ساختاري ضروري و لازم برگزيده و با اين فلاشبك براي ما نيز زمينهسازي تعليق و ترس پديد آورده. از اين نقطه تا نقطه پاياني كه شبيه دچار شدن به جنون است، اين تعليق با ماست:
«نميدانم كه چرا دو مرد ناشناس در دو طرفم دستانم را محكم... . راستي من خودم كي هستم». بين اين دو نقطه فاصلهاي است كه روايت آن بدنه داستان زيباي «درگريز گم ميشويم» را ميسازد. او ميخواهد بگريزد از دهشت، ميخواهد گم شود تانشنود. اما فاجعه بر او فرود ميآيد، او ميگريزد، نميخواهد بشنود كه پدرش را يا برادرش را كشتهاند، ليكن گريزي نيست. فاجعه دنبالش ميكند، مييابدش، و دربرش ميگيرد.
بدنه داستان «در گريز گم ميشويم» پس از بازگشت به زمان حال، باتردستي هراس تازهاي را پيش ميبرد؛ زيرا حال ما ماجرا را ميدانيم. عمو آمده است كه بگويد خيريت اس... . و ميداني كه يكي از قومها همين ديروز از كابل آمده... . از اين پس كشكش داستان، تلاش راوي است براي گريز به عمو. ميگويد: كاكا اگر آمدهاي كه مرا از چيز ناگواري خبر كني، من نميخواهم بدانم... .
او از لرزيدنش و از تنهايي ميگويد، پس از ختم مادر. و با تندي ميگويد بايد خبر مرگ مادر را نميدادي و ميماندي پس از برگشتنشان به افغانستان. عمو در فكر آئين است و اينكه مردم چه ميگفتند و هم اكنون هم چون پيامآور مرگ، ايستاده است و راوي ميگويد در جستوجوي راهي براي گريز بوده و كمي بعد در حين رفتن با تاكسي، ما وارد همه لايههاي آگاهي او و جزئيات آنچه ميشويم كه در حين رفتن به خانه عمو، از مغزش خطور ميكرده: وسواسها، عطش فراموشي و خيالهاي پراكنده بيربط كه نشان پريشاني ذهن او و راهيست براي گريز از خبري كه نميخواهد بشنود.
هر بار با يادآوري اينكه سه ماه پيش مادرش در افغانستان زير آوار مانده بود؛ آواري كه محصول جدل بيمعنا و برادركشي، و رقابت جناحهايي است كه دمي به سرنوشت مردم و وطن نميانديشيدند و كشور را به كشتارگاه همديگر بدل كردند و ويرانگاهي كه در آينه راوي وضعيت هراسناك آن را با همه پوست و گوشت حس ميكنيم. او ميگريزد. در راه بوسيله پليس متوقف ميشود. عمو سر ميرسد و او را به زور به مجلس سوگ ميبرد.
* * *
سلطان زاده داستانهاي ديگري هم دارد كه يكي از ديگري در پيرنگ و فضا و رنگ و هول و هراس نابتر است: ـ دپ شاهانه ـ دريا.... دريا ـ ما همگي گم شدهايم ـ بابه مداري ـ داماد كابل ـ تامزار.
مايل بودم با حرف زدن از يك داستان، نيروي نويسنده را در ترسيم وضعيت بيروني افغانستان و وضعيت دروني يك افغاني مهاجر به نمايش بگذارم. در اين مجموعه، داستان تكاندهندهاي چون دپ شاهانه وجود دارد. مردي كه كودكانش را براي فروش به بازار ميبرد. هيچكس آنها را نميخرد. به او چون سائلي كمك ميكنند و او در غذاي شاهانه و ضيافت مرگي كه با آن پولها برپا ميسازد، به همه زهر ميخوراند و خود نيز با آنها اين همه حرمان و هول و تباهي را در نقطهاي سياه پايان ميدهد. داستانهاي سلطان زده داراي چنان كوبنده و زنده و چنان نثر ساده و زيبايي دارد كه ما تا سالها آن را فراموش نميكنيم. اين داستانها حاوي عبرت و تعليق بزرگي براي ماست. همه بايد دمي توقف كنند و بينديشند كه از كف دادن موهبت خردورزي و گفتوگوي معقول و حس وحدت و تحمل يكديگر و احترام به حقوق همديگر و امنيت اجتماعي و آزادي زيستن در فضاي امن و به جاي آن جدال و پاره پاره شدن، چه تقدير شوم و فاجعه باري به بار ميآورد، و مطامع اجنبي و جهل خوديها كار را به كجا ميكشاند.