پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - شهروندان شهر حماسه
شهروندان شهر حماسه
نزار قباني، شاعر سرشناس معاصر عرب، فلسطيني تبار سورياي است كه بيشتر عمرش را در لبنان گذرانده است وي، در ٢١ مارس ١٩٢٣ م (٣ فروردين ١٣٠٢ش) ديده به جهان گشود و در ٣٠ آوريل ١٩٩٨ م (١٣ارديبهشت ١٣٧٧ش) ديده از جهان فروبست؛ يعني هفتاد و پنج سال زيست، در بهار به دنيا آمد و در بهار از دنيا رفت. «ميتوان اين آمد و رفت را حادثهاي [معمول] از حادثههاي ديگر گيتي برشمرد اما به شرط آن كه انسانِ در بهار متولد شده و از دنيا رفته، نزار قباني بود» . قباني، در دانشگاه سوريه و در رشتهي حقوق تحصيل كرده و از سال ١٩٤٥ م تا ١٩٦٦ م رايزن سوريه در كشورهايي چون مصر (قاهره)، تركيه، انگلستان (لندن)، چين و اسپانيا بوده است. وي را «شاعر المرأة» لقب نهادهاند و مهارت والاي وي در سرودن غزل است. اگرچه قباني از بزرگترين نوپردازان شعر و ادب معاصر عرب به شمار ميآيد اما از ديد منتقدان - و شايد بهتر است بگوييم مخالفان ـ در امان نيست. هر چند كساني تا حد پرستش او را ستودهاند ولي در مقابل، افرادي او را نه تنها شايستهي ستايش نميدانند بلكه وي را فردي ميشناسند كه «تنها اندك بويي از فرهنگ برده است كه فقط در اشعار زنباورانه به كارش آمده، اما چون به بيراهه پا نهاد [مراد، سرودن اشعار سياسي است [تعادلش را از دست داد». هنجارشكني و نبودن عنصري به نام «ممنوعيت» از شاخصههاي برجستهي شعر قباني است. از آنجا كه هدف وي تنها «گفتن» است از اين رو از بهكارگيري تمامي واژهها و نام بردن شخصيتها و اماكن و چيزها واهمهاي ندارد. اشعاري چون «خبز و حشيش و قمر» چنان عربها را بر آشفت كه پاسخهاي ناشايستي به وي دادند اما وي در جايي حقيقت مردم خود را در دو سطر خلاصه كرده است:
خلاصة القضية
توجز في عبارة
لقد لبسنا قشرة الحضارة
و الروح جاهلية
مطلب، در عبارتي خلاصه ميشود
ما پوستين تمدن را بر تن كردهايم
در حالي كه روحمان همچنان جاهلي باقي مانده است.
بنابر نگرگاه وي، هر عملي كه به نوعي باعث عقبماندگي شود، زمانپذير نيست. هر چند در برخي كشورهاي عربي فقرزدايي شده است اما نگاه قباني معطوف به تهيدستاني است كه نان و بركت و خير را جز در خيال خويش نميبينند (الملايين التي لاتلقتي بالخبز إلا في الخيال) و فقر واقعي را فقر فرهنگي و عقلي ميداند و با محمد اركون همصدا است كه ميگويد: «دوست دارم ميان دو امر تمايز بيفكنم: مدرنيتهي مادي و مدرنيتهي عقلي و فكري. مدرنيتهي مادي در بسياري از كشورهاي اسلامي راه يافته به ويژه در كشورهاي ثروتمند آن ولي مدرنيتهي عقلي است كه به شكل دردناكي در ميان ماغايب است.» نزار قباني، بارها و بارها بر جهان پيرامون خود خرده ميگيرد. او براي واپسماندگي ملت خويش كه دستاورد حكمرانان (اميران نفت) است تاريخ مشخص بيان نميكند و تا واپسين نفسهاي عمرش از ابولهب به عنوان مظهر و سرآمد جهل نام ميبرد.
تأثير عناصر شيعي هم در زندگي و هم در شعر نزار آشكار است. وي تنها دختر خويش را «زينب» نام نهاد تا رابطهي عاطفي و حماسياش را با قهرمان كربلا هر چه ژرفتر كند.
نزار كه شاعري ستمستيز است با منطق خاص خود، امام حسين(ع) را تنها رهبر شايستهاي ميداند كه توان بازستاندن حقوق مظلومان را دارا است زيرا تنها حسين است كه هر آن، براي بازگرفتن حق ستمديدگان زنده ميشود:
كل الجنائز تبتدي من كربلاء
و تنتهي في كربلاء
قباني، حسين(ع) را نماد شجاعت مينامد كه از شهادتش تا به امروز، درد دردمندان را با خود حمل ميكند گو اينكه تمامي ستمديدگان در كربلاي حسيني به شهادت ميرسند:
فكم من رسول قتلنا
و كم من امام بحناه و هو يصلي صلاة العشاء
فتاريخنا كله محنة
و ايامنا كلها كربلاء
«چه بسيار پيامبراني كه كشتيم و چه بسيار امامي كه در حال نمازِ عشايش سربريديم پس تاريخ ما سراسر محنت است و روزهاي ما همگي كربلا است.» كه اشارهاي گويا به «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلاء» است. و روزي از روزهاي نه چندان دور، نزار خود را در ركاب حسين(ع) ميبيند تا حق ستمديدگان را بازستاند، حقوق شيعيان مظلومي كه حتي لبخندي، جانشان را به خطر ميافكند:
اذا ضحكنا لعلي مرة
يقتلنا معاويه
اگر يك بار براي علي(ع) لبخندي زنيم
معاويه ما را خواهد كشت
او براي رهاندن قدس شريف با آه و نالهي فاطمهي زهرا(س) همنواست و با اهل بيت تاريخ را در نورديده است:
من وجع الحسين تأتي
من أسي فاطمة الزهراء
من أحد ناتي و من بدر
و من احزان كربلاء
ناتي لكي نصحح التاريخ و الاشياء
و نطمس الحروف في الشوارع العبرية الاسماء
از درد [جانكاه [حسين(ع) ميآييم
از غصههاي فاطمهي زهرا(س)
از احد و بدر
و از غمهاي كربلا
ميآييم تا تاريخ و همه چيز را درست سازيم
و حرفها را از خيابانهايي كه نام عبري دارند بزداييم.
و نزار در انتظار مهدي موعود است:
ايها الناس انا مهديكم فانتظروني آي آدمها، من مهدي شمايم پس در انتظارم بمانيد.
چونان مريم مقدس كه انتظار مسيح را ميكشد و فاطمهي زهرا كه در انتظار مهدي است:
و مريم تجلس فوق الرمل كل ليلة
تنتظر المهدي
و تقطف الورد الذي يخرج من اصابع الضحايا
و زينب تخبيء السلاح في قميصها
و تجمع الشظايا
و مريم هر شب بر روي ماسهها مينشيند
و مهدي را منتظر ميماند
و گلهايي را كه از انگشتان قربانيان بيرون ميآيد، ميچيند
زينب اما اسلحهها را در پيراهنش پنهان ميكند
و تركشها را جمعآوري ميكند.
انسان ناخودآگاه بر شنهاي داغ كربلا پا مينهد: زينبي كه تركشها را جمع ميكند و انگشتان [بريدهي عباس [كه از آنان گلبوته ميرويد. نزار خود را بندهي كسي ميداند كه به وي عشقي بياموزد (من علمني حرفا فقد صيرني عبدا) و از اين رو ميسرايد: من علمني حبا... كنت له عبدا و در همين شعر فرازي ديگر از سخنان گهربار اهل بيت ميآورد كه اشاره به (اطلبو العلم من الهد الي اللحد) دارد:
من علمني
كيف اواصل عشقي
منذ المهد... و حتي اللحد.
باني هماره به ياد مصائب اهل بيت ميافتد: از نجف اشرف (و يبكي في رحاب النجف الاشرف)
از منارههاي مرقدِ امام حسين(ع)( و مآذن سيدنا الحسين) از فاطمهي زهرا(س)، از پيراهن عثمان كه دستاويز مخالفان مولا علي(ع) بود (كانت فلسطين لكم قميص عثمان الذي به تتاجرون) از مظلوميت شيعيان(يستوطن حزنٌ عباسيّ في عينيك / و تبكي مدن شيعية) از امام علي(ع) و امام حسين(ع) (فاذكر حسين اراك علياً / و تذكر حسين تراني الحسين) ياد ميكند. امام حسين(ع) امّا، نمودي ديگر دارد. وي حسين(ع) را سرآمد مبارزان گيتي ميداند و در جاي جاي شعر بلند «السمفونية الجنوبية الخامسة» اهل بيت و به ويژه امام حسين(ع) تجلي يافتهاند: سميّتك الجنوب / يالابساً عبادة الحسين/ و شمس كربلا.../ يا ايّام عاشوراء تو را جنوب ناميدهام / اي آن كه عباي حسين(ع) و آفتاب كربلا را بر تن كردهاي /.../ اي روزهاي[داغِ] عاشورا. و در جايي ديگر ميسرايد: ظلّي معي... فلر بماياتي الحسين/ و في عباءته الحمائم و المباخر و الطيوب/ و وراءه تمشي المآذن و الرُبي / و جميع ثوار الجنوب. با من بمان... چه بسا حسين بيايد / و در عبايش كبوتران و شميم كُندر و عطرها باشند / و در پس او ماذنههاو تپههاي سرسبز روان باشند / و همهي جهادگران جنوب.
وي خويش را شهروند كربلا ميداند: مواطنون نحن في مدائن البكاءْ/ قهوتنا مصنوعة من دم كربلاء / حنطتنا معجونة بلحم كربلاء / طعامنا، شرابنا/ عادتنا، ايامنا / صيامنا، صلاتنا/ زهورنا، قبورنا/ جلودنا، مختومة بختم كربلاءْ
ما شهروندان شهر گريهايم / قهوهي ما از خون كربلا ساخته شده / گندممان با گوشت كربلا در آميخته/ غذايمان، آبمان / عادتهايمان، روزهايمان / روزههايمان، نمازمان / گُلهاي مان، گورهايمان/ پوستمان، با مهر كربلا مُهر خوردهاند.
به راستي كه هر كس براي خود عاشورايي دارد هر چند ناتمام.