پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - جامعهي جهاني و نظم پره تورين - کوهزاد حمید
جامعهي جهاني و نظم پره تورين
کوهزاد حمید
جهان وحشي شده است! هنگامي كه براي غرب امريكا، نام غرب وحشي را برگزيدند، به ويژگيهاي شگرفي نظر داشتند كه حاكي از خودپرستي، ديگرستيزي، خشونتبرهنگي، نامردي، بيقاعدگي، بياعتمادي، خشم، اضطراب و... بود. ورود جدّيتر ايالات متحده به معادلات جهاني، بكارگيري روشهاي مزوّرانه، نقابدار و باورنكردني از جمله؛ سوءاستفاده از نقاب حقوق بشر، پرهيز از ورود به جنگ تا لحظهي ضعف مطلق طرفهاي درگير جنگ و استفاده از بمبهاي اتمي، و همچنين گسترش ابزارهاي ارتباطي كه به شناخت بيشتر اين اتحاديه (امريكا) انجاميد، موجب تسرّي نامِ «غرب وحشي» به سراسر ايالات متحده شد.
حالا بهراستي بايد از «جهان وحشي» نام برد. جهاني با درگيريها و خشونتهاي عريان، ستمها، خودخواهيها، جنگافروزيها، ناامنيها و... . بازيهاي ديپلماتيك چندساله و بهويژه چند ماه اخير پيرامون حوادثي؛ همچون يازده سپتامبر، حمله به افغانستان، جنايتهاي اسراييل و تهديد عليه عراق، نشاندهندهي آن است كه جهان (به عنوان جامعهاي از كشورها) يك جامعهي پره تورين(١) ميباشد. لذا حوادثي كه د ر دورهي اخير جهان رخ ميدهد، تمام آنها اجزاي به هم پيوستهاي از يك كل، با نام سياستهاي جهاني هستند كه موضعگيريهاي پيرامون آن، از نگاه خودخواهانه (بدون هيچ پردهپوشي) انجام ميگيرد و منافع ملي ناميده ميشود، مفهومي كه بيشتر دستاويزي براي حفظ حكومت است.
براي فهم بهتر مسأله، بايستي تعريفي از يك جامعهي پره تورين داشته باشيم. سامويل پي. هانتينگتون(٢) با آن كه شهرت جهانشمول او مديون كتاب «برخورد تمدنها» ميباشد، ليكن او در درجهي اول يك نظريهپرداز «توسعهي سياسي» بهشمار ميرود. و حتي كتاب «برخورد تمدنها»ي وي مجموعه ادلهاي براي نشان دادن خطرهاي در كمين غرب و توسعهي آن و همچنين كمك به حفاظت از دستاوردهاي آن ميباشد.(٣) وي ضمن انتقاد بر نظريههاي كلاسيك توسعه (كه توسعه را امري خطي و بازگشتناپذير ميپنداشتند) اعلام كرد، انحطاط پس از توسعه ممكن ميباشد. وي ادعا كرد كه جهان باستان و تاريخ گذشته بارها شاهد توسعه و جهشهاي سياسي چشمگير بوده كه همگي نيز با انحطاط مواجه گشتهاند و علم سياست بايستي آنها را مطالعه نمايد.(٤) در الگوي خطيِ(٥) نوسازي، جوامع ميبايست بهناچار از مرحلهي سنتي به مرحلهي صنعتي غربي پاي گذارند كه در اين صورت مسير پيموده شده برگشتناپذير است. براي مثال: راستو پنج مرحله را براي جوامع رو به توسعه ذكر ميكند ١ـ دوران آمادهسازي جهش؛ ٢ـ جهش؛ ٣ـ حركت به سوي بلوغ؛ ٤ـ مصرف گسترده ـ دوران فوق مصرف. در اين الگو، جامعهاي كه به مرحلهي سوم رسيده، لاجرم به سوي مرحلهي چهارم گام برميدارد.(٦)
همچنين هانتينگتون ادعا نمود كه توسعهي سياسي را بايستي بر مبناي معيارهاي مستقل و جهانشمول كه قابليت تعميم به جوامع باستاني و امروزين را داشته باشند، تعريف نمود. بر اين اساس او مؤلفهي نهادينه شدن را پيشنهاد نمود؛ يعني نظامهاي پيشرفته ـ طبق باور هانتينگتون ـ آنهايي هستند كه داراي نهادهاي پايدار، جاافتاده، پيچيده، مستقل و منسجمي باشند. وي سپس به مقايسهي نظام سياسي ايالات متحده با جمهوري چهارم فرانسه ميپردازد و آن را به واسطهي تكيه بر روابط رقابتآميز و متعادل ميان رياست جمهوري، سنا، مجلس نمايندگان و ديوان عالي پيشرفتهتر و نهادينهشدهتر از جمهوري چهارم فرانسه ـ كه صرفا بر نهاد تقنيني تكيه دارد ـ ميداند. البته وي استقلال عمل و انسجام را هم به عنوان معيارهاي نهادينگي ساختارها ذكر ميكند. در اين چارچوب، چنانچه نهادينه شدن با گسترش مشاركت سياسي همراه باشد، جامعهي مدني پديد ميآيد وگرنه، جامعهي پره تورين شكل ميگيرد.
پره تورينها، در امپراتوري روم، نگهبانان كاخها بودند و سپس توانستند قدرت را به دست گيرند. از ويژگي جامعهي پره تورين، رويارويي مستقيم نيروهاي اجتماعي است كه هركدام براي رسيدن به اهداف، شيوهي خاص خود را پيش ميگيرد. در جامعهي پره تورين هم، مشاركت سياسي ميتواند گسترده باشد، ليكن رابطهي مناسبي براي نهادينه شدن وجود ندارد. يك جامعهي پره تورين، با مشاركت قوي را پره تورين تودهاي، مشاركت متوسط را پره تورين راديكال و مشاركت اندك را پره تورين اليگارشيك مينامند. رويارويي عريان و پايبند نبودن به هيچ قانون يا قاعدهي مشترك بازي، از ويژگيهاي اصلي اين نظم است. نيروها از هر ابزار فشاري كه در اختيار دارند، به عنوان روش اقدام سياسي استفاده ميكنند. كارگران، اعتصاب و ثروتمندان، اختلاس و نظاميان، كودتا ميكنند؛ و كودتا بسيار شايعتر است. دولتها استقلال ندارند و بازيچهي دست يك طبقه، گروه يا طايفهاي ميشوند. ورود هر نيروي تازه، به گسترش ستيز و فساد ميانجامد. گروهها و اقشار گوناگون، از ساختارهاي سياسي براي دستيابي به اهداف خود استفاده ميكنند. مراجع سياسي مشروعيت و اتكاي اجتماعي خود را از دست ميدهند و گسترش روند انحطاط سياسي تا مرزهاي هرج و مرج بالا ميرود.(٧)
اگرچه الگوي هانتينگتون پيرامون يك نظام سياسي و يا اجتماعي تشريح شده است؛ ليكن به واسطهي گسترش ارتباطات سياسي ـ اطلاعاتي موجود، جهان تبديل به يك اجتماع كوچك شده است. ضمن آن كه جهان بنا بر رهيافت سيستمي، يك نظام (يا سيستم) بينالمللي است كه محيط بيروني نظامهاي اجتماعي (كشورها) را تشكيل ميدهد.(٨) لذا تعميم الگويي مربوط به يك جامعه به كلّ جهان مقدور است.
جامعهي جهاني، در حال حاضر يك جامعهي بهشدت پره تورين است و حتي بالاتر، يك جامعهي پره تورين راديكال است. روياروييها برهنه است؛ كشورها از هيچ قاعدهاي تبعيت نكرده و از هر وسيلهاي براي دستيابي به اهداف خود استفاده ميكنند. مراجع سياسي جهاني مشروعيت و اتكاي جهاني ندارند. ساختارهاي متعادلكننده و نظمدهنده، نهادينه نشدهاند، و البته مشاركت در حد متوسطي برقرار است.
همانطور كه در جامعههاي پره تورين، نظاميان از همه خرسندترند، در جهان پره تورين، كشورهاي «ميليتاريست» نيز از همه خرسندترند. امريكا، شادمانترين عضو اين جامعه است؛ لذا بررسي سياستگذاريهاي اين نظام ضروري است.
نظام امريكا، دوحزبيِ رقابتيِ رياستيِ فدرال است. دو حزب به خاطر به قدرت رسيدن، رقابت انتخاباتي دارند و برندهي انتخابات رياست جمهوري ـ كه قدرت فراوان و شبهمصونيت دارد ـ قدرت را بهدست ميگيرد و بعلاوه ايالتها در امور داخلي خود مستقل هستند. مهمترين هدف هر حزب، پيروزي در انتخابات آينده است. «حزب پيروز» چيزي نزديك به دويست هزار مديريت را به عنوان «غنيمت» ميان اعضاي خود توزيع ميكند. اين عمل نهتنها به اجراي برنامههاي حزبي و افزايش درآمد اعضا كمك ميكند، بلكه باعث ايجاد پشتوانهي مالي براي حزب ميشود. امريكاييها، هيچ لفافهاي براي اين عمل ندارند و به طرزي كاملاً باز آن را انجام ميدهند. براي اين كه حزب بتواند در انتخابات آينده پيروز شود، نياز به رضايت مردم و همچنين سوق دادن به افكار و ذهنيتهاي آنها است. لذا كمابيش حزب به صورت خودبهخود در جهت خواستهاي مردم قرار ميگيرد. علاوه بر سياست داخلي امريكا، سياست خارجي هم در همين راستا قرار دارد و اين مطلب را «جان.و.فاستر»(٩) ـ به عنوان وزير خارجهي امريكا ـ در سال ١٩٠٠ نيز تأييد كرده است. اين مسأله ـ بهويژه از آغاز قرن بيستم ـ شكلي بسيار جدّي به خود گرفت و در همين رابطه «تافت» رييس جمهور امريكا ـ طي سالهاي ١٩٠٩ تا ١٩١٣ ـ اعلام كرده است كه سياست خارجي امريكا در درجهي اول، وسيلهاي براي پيشبرد اهداف اقتصادي است.(١٠) پيگيري اهداف اقتصادي، عملي براي دستيابي به پيروزي در انتخابات آينده ميباشد. مردم از دولتها، امنيت، رفاه و آزادي ميخواهند؛ در آن زمان «رفاه» به واسطهي ركودهاي اقتصادي، در امريكا تهديد ميشد ولذا جلب آن، رضايت بيشتري را به همراه داشت.
امروزه ـ در آغاز قرن بيست و يكم و هزارهي سوم ـ سياست خارجي امريكا نه به واسطهي اقتصاد، بلكه مستقيما خوراك تبليغاتي شده است و اين عمل در سراسر جهان حكمفرما ميباشد. وقتي بوش ـ پسر ـ، با آراي يكساني نسبت به رقيب خود براي رياست جمهوري برگزيده شد، او و جمهوريخواهان يك مشغلهي اساسي داشتند و آن افزايش محبوبيت براي پيروزي در انتخابات آينده بود اگر جمهوريخواهان و بوش، بازي را در آخرين انتخابات امريكا ميباختند، براي سه دورهي پياپي به دور از قدرت و درآمدهاي آن بودند. موفقيتهاي چشمگير كلينتون در ايجاد رونق اقتصادي، دست بوش را براي بازي در عرصهي اقتصاد و كسب محبوبيت بسته بود. حادثهي يازدهم سپتامبر به فريادش رسيد؛ حالا به جرأت ميتوان گفت كه سياست خارجي امريكا، در جهت هدف اصلي حزب حاكم ـ پيروزي در انتخابات بعدي ـ قرار گرفته است، آنهم به عريانترين شكل خود مردم امريكا از بوش امنيت ميخواهند و او با وجود موانع داخلي و خارجي، آن را برقرار ميكند و ٣٠ درصد به محبوبيت خود و حزبش ميافزايد. در دنياي فعلي، همه چيز فداي اهداف نيروها ميشود، حتي منافع و امنيت ملي؛ همانطور كه در يك جامعهي پره تورين چنين است.
حالا ميشود از سرآمد پره تورينها (امريكا) فاصله گرفت و خواهيم ديد كه جهان نيز بر اين قاعده بازي ميكند.
با حوادث يازده سپتامبر، پاكستان فرزند نامشروع خود ـ طالبان ـ را قرباني حفظ حكومت كودتايي خود نمود، و در مقابل امريكا هم تحريمهاي او را بخشيد و توان اتمي آن كشور را ناديده گرفت. مجاهدين بيگانهستيز، دست رفاقت به بيگانگان دادند و روسيه هوراكشان به بدرقهي اين گلادياتورها آمد! در حالي كه در تهران آن قشر از مردم كه براي قربانيان برجهاي دوقلو شمع روشن كردند، چشمانشان را بر نسلكشي كردها توسط تركيه، فلسطينيان توسط اسراييل، عراقيان توسط صدام و... بستند! كشورهاي عربي در برابر تهديد امريكا عليه عراق، موضعگيري منفي نمودند، و بهظاهر ادعاي حمايت از مردم عرب عراق را سردادند. اما وقتي ملك عبدالله به امريكا هشدار داد، حمله به عراق موجب تهييج مردم و غيرقابل كنترل شدن احساسات و رفتارهاي مردم عرب خواهد شد، همه فهميدند كه مخالفت شيوخ عرب، نه از راه دل سوزاندن براي عراقيان است، بلكه به دليل تهديدهاي ناشي از پيامدها و اثرات اين حمله بر پايههاي حكومت خويش است. بيجهت نبود كه روسيه چشمش را بر تار و مار شدن «اسلاوهاي» همنژاد صربستان بست! زماني كه امريكا نقض حقوق بشر در چچن را ناديده ميگرفت! و اسراييل بيسروصدا فلسطينيان را خفه ميكرد! حكام عربي از تعيّش خود هيچ نميكاستند، اما وقتي موج اخبار، مردم را متلاطم ميكند، به هر ريسماني دست خواهند آويخت.
حالا ميتوان حتي منافع و امنيت ملي را نيز فنا نمود؛ وقتي برجهاي تجارت جهاني فروميريختند، احتمالاً از همه شادمانتر جمهوريخواهان بودند. در اين صورت ميشود آبروي دمكراتها را ريخت. دمكراتهاي بيعرضهاي كه جهان تروريسم را رها كردند تا رشدي چنان بالنده بيابند كه امريكا را در هم بكوبند. از آن بهتر، ركود اقتصادي ناشي از اين انفجارها بود. اگر بوش بتواند اندكي به اوضاع امنيتي و اقتصادي كشور سر و سامان بدهد، مردم بسيار خرسند خواهند شد و پيروزي در دور بعدي بيمه ميگردد. همين نيرنگ را تركيه بر سر كردها، انگليس بر سر ايرلنديها، روسها بر سر چچنيها، ژاپنيها بر سر جزاير كوريل، عربها بر سر مسألهي عراق و... به مردم خود ميزنند. حتي ميتوان همچون امارات به پشتوانهي كشورهايي، مثل بحرين (كه خود چند سالي نيست كه از ايران تجزيه شده) ادعاي حاكميت بر سه جزيرهي ايراني را مطرح كرد. حداقل اندكي افكار عربها از اسراييل منحرف ميشود؛ جايي كه ناكاراييها و سازشها، مردم متبوع را خشمگين كرده است.
بنابراين در اين جامعهي جهاني همهي وسيلهها در خدمت رسيدن به اهدافند. در جامعهي پره تورين، روياروييها و خشونتها عريانند و هيچكس و هيچنيرويي كتمان نميكند كه صرفا در پي اهداف خود بوده و در اين راه، از كاربست هيچ خشونتي نيز ابايي ندارد. هند و پاكستان صفآرايي خونين ميكنند، نيروهاي موجود در ملتي ستمكشيده همچون افغانستان را همهي قدرتها به عنوان ابزار نفوذ ميبينند. ارتش تركيه تا عمق خاك عراق به كشتار كردها ميپردازد و با افتخار آن را نمايش ميدهد. كشتههاي چچني، بوسنيايي، سوداني، اريترهاي و... زينتبخش تصوير رهبران كشورها ميشود؛ عربستان و قطر به زد و خوردهاي مرزي ميپردازند.
در جامعهي پره تورين، دولتها غير مستقل و بازيچهي طايفهي شركتهاي چندمليتي و رسانهها هستند. رسانههاي جمعي بهسادگي افكار عمومي را به هر سو كه بخواهند ميكشانند؛ و شركتها هر دولتي را كه بخواهند سرنگون ميكنند. دولتها ناچار هستند كه با آنها مدارا كرده و حتي تابع اجراي دستورهاي غيرمستقيم آنها باشند.
در يك جامعهي پره تورين، ساختارها و مشاركتها، نهادينه نشدهاند. همانطور هم كه در جامعهي جهاني نهادينگي وجود ندارد. دادگاه لاهه، شوراي امنيت، مجمع عمومي سازمان ملل، پيمان خلع سلاح، منع آزمايشهاي اتمي، حقوق بشر و... اموري غيرنهادينه هستند.
وقتي دادگاه لاهه امريكا را محكوم ميكند، آب از آب تكان نميخورد! اما وقتي يك دادگاه محلي امريكا حكم فرامليتي مصادرهي اموال بلوكه شدهي ايران را صادر ميكند، حكم اجرا ميشود! نيروگاه و پايگاه اتمي امريكا در هند، فاجعهاي انساني ـ زيستمحيطي پديد ميآورد و هزاران كشته، نابينا و معلول بر جاي ميگذارد، ولي قربانيان، چند دلاري بيش نميگيرند! اما آدمربايي چند عرب براي ايران، سيصد ميليون دلار آب ميخورد. كميتهي حقيقتياب جنين منحل ميشود! اما اتاق خوابهاي صدام حسين بازرسي ميگردد! سازمان ملل ـ با همهي تشكيلاتش ـ جرأت تصويب قطعنامهاي عليه اسراييل را ندارد! در مقابل، امريكا و رييس جمهورش يكتنه كشورهاي گوناگون را محكوم ميكنند. سازمانها و ساختارهاي بينالمللي، بنيانهايي براي بسيج مشاركت موقت و زودگذر كشورها هستند. هيچ مشاركتي نهادينه نيست. قدرت هژمون بهراحتي اين مشاركت را شكل ميبخشد، تغيير ميدهد و از بين ميبرد. با اينحال، كشورهاي كوچكتر هم از هر روشي كه بتوانند مقابله ميكنند.
در اين بازيها، هيچ قاعدهي پابرجايي وجود ندارد؛ حقوق بشر، آزادي بيان، استقلال و حاكميت كشورها، تعهد بر پيمانها، حفظ حقوق طبيعي انسانها، جايگاهي ندارند، مگر آنجا كه ابزاري براي رسيدن به اهداف باشند. هنگامي كه هر قاعده باعث زيان باشد ميتواند زير پا، گذاشته شود، البته به شرط آن كه قدرتش وجود داشته باشد؛ همانطور كه امريكا زير پا ميگذارد قدرتهاي ديگري همچون چين، روسيه و اروپا نيز اينطور عمل ميكنند. چين تايپه، حق ندارد مستقل شود به اين دليل كه چينِ بزرگ دوست ندارد و اعلام ميكند در صورت لزوم، همهي قواعد را زير پا ميگذارد.
بالاخره در جامعهي پره تورين مراجع سياسي بياعتبار ميشوند: در حال حاضر دو مرجع اصلي در جهان وجود دارد: ١ـ سازمانهاي بينالمللي؛ ٢ـ قدرت هژمون. مرجعيت سازمانهاي بينالمللي از دو سو خدشهدار شده است؛ يكي توسط قدرتها و بهويژه امريكا و ديگري چين. امريكا به واسطهي سياست خارجي گسترشخواهانه، نظاميگرايانه، تناقضدار و جنگافروزانه و چين در سياست ديكتاتورمآبانهي داخلي خود. اينها مصوبات اين نهادها را ناديده ميانگارند؛ در تصويب مصوبهها مداخله كرده و هر جا كه به زيان آنها باشد، يا وتو مينمايند و يا عمل نميكنند؛ اگرچه كشورهاي ديگر هم تا حد امكان بر اين اساس عمل ميكنند. از طرفي ديگر اين نهادها در برابر حوادث جهان، واكنشي متناقض دارند؛ از يك سو با بيقيدي نسبت به حوادث چين، تركيه، روسيه و بهويژه اسراييل برخورد ميكنند و از سوي ديگر، نسبت به برخي مناطق، برخوردي تند و غضبآلود دارند. البته اين برخورد دوگانه بيشتر متأثر از برخورد دوگانهي غرب با مسايل است.
قدرت هژمون (امريكا) كه امروزه نماد اصلي تمدن غرب بهشمار ميرود، از دو سو تحت فشار بوده و مرجعيت سياسي آن بياعتبارتر ميشود. از يك سو با چالش قدرتهاي فرودستتري روبرو است كه با بخش عمدهي آنها روابط حسنهاي دارد. و از سوي ديگر به واسطهي برخورد دوگانهي ايدئولوژيك و خالي از انصاف خود، از طرف دولتها و همچنين از ديدگاه افكار عمومي جهانيان تحت فشار قرار گرفته است. اين دو جهت مرجعيت ادعايي امريكا را كاملاً سست و بياعتبار نموده است. لذا سياستهاي اين كشور و اين سازمانها با اقبال و اعتماد عمومي چنداني مواجه نميشود.
پايان سخن اين كه جامعهي جهاني امروزي، يك جامعهي پره تورين است، با اين ويژگيها: رويارويي و خشونت عريان؛ بياستقلالي دولتها؛ نهادينه نشدن مشاركتها و ساختارها؛ استفاده از هر ابزار و وسيله براي دستيابي به هدف و... . اگرچه شعارها حاكي از «جهان دهكدهاي شده» تلاش براي صلح، حاكميت مستقل و برابر، اقتصاد آزاد و خلعسلاح باشد.
پينوشتها:
١. Pretorien.
٢. Samuel p. Huntington.
٣. رك به: ساموئل هانتينگتون: برخورد تمدنها و بازسازي نظم جهاني، ترجمهي محمدعلي حميد رفيعي، (تهران: دفتر پژوهشهاي فرهنگي، سال ٧٨).
٤. برتران بديع، توسعهي سياسي، ترجمهي احمد نقيبزاده (تهران: قومس، ٧٩) ص ٩٣ و ٩٤.
٥. Linear.
٦. سيدحسين سيفزاده، نوسازي و دگرگوني سياسي، (تهران قومس، ٧٣) ص ٦٩ و ٧٠.
٧. برتران بديع ص ٩٤ تا ١٠٠.
٨. گابريل آلموند، بينگهام پاول و رابرت مونت: سياست تطبيقي، ترجمهي عليرضا طيب (تهران: مركز آموزش مديريت دولتي، ٧٧). در اين كتاب آلموند، پاول و مونت با رويكردي كاركردي ـ سيستمي، كاركردها و ارتباطات سيستم يا نظام سياسي را بررسي كردهاند.
٩. John w. Foster.
١٠. ويلفريد روريش، سياست به مثابهي علم، ترجمهي ملكيحيي صلاحي، (تهران: سمت، ٧٢) ص ٢٤٦ و ٢٤٧.