پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣ - آن ديگر - میراحسان احمد

آن ديگر
میراحسان احمد

مي‌گفت با خود ديگر
با خود ديگر مي‌گفت
ديگر با خود مي‌گفت: باز نمي‌گردم ديگر؟
***
گفت‌وگويي به صد زبانِ بي‌زبان سكوت
كوهسار لب بسته‌ي آواانگيز بود
رود بود بود و ريشه در رود بود و ريشه رود بود و ليك تشنه‌كامي درخت كبود آه بود، بر سينه‌كش دردي دود
جاري
مي‌گشت و مي‌گشت ديگر بار مي‌گشت
بي خود
به دور خود مي‌گشت و با خود مي‌گفت:
باز نخواهم گشت ديگر؟
و بار ديگر با خود بي‌خود مي‌گشت
***
به بَرَش آب و
دورادورش آب و
ـ چه دورِ دورم از آب و...
و بي‌تاب مي‌گشت
ناب مي‌گشت و مي‌گشت
دريايي در كف دست، گوهر آبي از بي‌آبي مي‌سوخت
پاي در آب و جهان حباب و
سراب شن‌زار در روبه‌رو
چشم بر چشم به راهيي برگچه‌هاي سبز لاهوتي
خاكستري از سوخته‌كامي مي‌دوخت
دورادور و در ناسوتي برهوت
مي‌نگريست دمي ديگر ـ باز نمي‌گردم ديگر؟
بر جداكاريِ دو دست جداسار
دو پرنده‌ي هردم دوردست‌تر و پرپر
اما هنوزاهنوز
راهي مانده بود تا بي‌دستي‌ي يكدست فراهست هزاردستان سرمست
مانده بود تا نقشه‌ي نقش برآبِ آب و اسب و سوار تا بر بادِ... بربادِ... برباد
و مي‌گشت و مي‌گشت و در خود مي‌گشت باداباد
***
دو كركس تير
از پشت درختان تيره و
از كمين تاريكي
پر گشودند و در آشيان سرچشمه روشنايي
شب نشست
و رساترين سردار آفتاب بي‌تاب گشت
با دو شاخسار بر خاك فتاده نارسا
با بي‌چشم پرسا
به خود مي‌گفت
ديگر باز نخواهم گشت؟
و گرد خويش مي‌گشت و مي‌گشت نگاهي دلخون
روان در سر نيزه‌زار بي‌چون
كه خون آب مي‌داد به بنيان‌هاي چشم ديگر
چشمي چشم‌ترِ چشم
چشمِ...
چشم...
چشمِ بي‌چشمي
سرچشمه چشم
***
و ديگر بي چشمداشت چرخي زد دل در هواي يار
چرخي زد سر به سر سوداي دلدار و دلبسته گار
نه ديگر باز نخواهم گشت و اينك
با كدام چشم و بي‌چشمي مي‌نگريست بر لبان پاره‌پاره مشك
ديگر در بازنمي‌گردم هايش پرپر مي‌زد و سر به سر
مي‌دانست بازنمي‌گردد ديگر و
ديگر خلاصه مي‌شد در دو سه قطره سرشك خون
برآيند جدا سري‌هاي اين جدا دستي‌ها
و ديگر خيره مي‌ماند خيره در نقطه‌ي حيرت بي‌دودست در ـ بر خاك و باد و تير در چشم
بي‌نگاه داشت مشكي بيهوده با دندان
و اين همان نقطه‌ي حيران سرنگون سردار بود
بي‌دست
بر خاك؟
نه به سوي آسمانِ آسمان‌ها
همان دمِ سر بر دامان بوتراب و
در آغوش ريشه مهراب و
در دستان آهين محراب فيروزه‌ي برادري كه برِ او مي‌شد
بر و بار و ثمر و دست بر سر او مي‌شد و مي‌شد، مي‌شد
اين آبي‌ست كه مي‌سوزاند
يا بي‌آبي‌ست كه مي‌سوزاند
يا ناگهان افشار افشاي افشان رازست
آواز بازست و نوازست و پرواز بي‌انبازست
كه مي‌سوزاند بازِ عشقباز
دل بي‌چار و ناچار كبوتر دلباز
***
هيچت مي‌كند تا خود بي‌خودت كند با خود
بي‌چشم و بي‌دست و بي‌پايت مي‌كند
بي‌آب و بي‌تاب و نابت مي‌كند تا خودت را خودش كند
ديگر دو دست پرنده به بي‌سوي دوست و باداباد
ديگر هزاردستان از سوي اوست ابدالآباد
دست دستان فراهستِ دوست
دست‌گير دست‌هاي كوتاه دستان هموست
اين همان دو دست اوست
هزاردستان به سوي دوست
هزاردستان از سوي دوست ابدالآباد
***
و ديگر دانست دانشِ چشم و دانايي دست
بال بال بازگشت بود و
«وقت»، همان آن‌گاهِ بازگشت بود و
او كه مي‌گشت و مي‌گشت و در گماني مي‌سوخت
و چشم مي‌دوخت و به خود مي‌گفت: ديگر بازنخواهم گشت
نمي‌دانست
بازمي‌گشت همان گاه
همان گاه كه از بي‌آبي مي‌سوخت
آبي مي‌گشت
جاري مي‌گشت
***
و ديد همان دست است كه نارسا بود
رسانايي ناب دسترسيِ دسترسي‌ها بود
و ديد
بازمي‌گردد به بودِ بود بود
او ازو خشنود و
او ازو خشنود.
يك هوي يك اوي بي‌گسست و بي‌هاي و هوي فروپست
سراسر دست و يكدست و سرمست
و ديد ديگر ـ ديگر نيست نيست
هستستان يك هست هست و
بي كيست كيست
يك چيست نيست
سراسر دست و يكدست و سرمست
يكدست و يكدست و يكدست و يكدست
سراسر دست و سراسر دست و سراسر دست و
دست:
تنها دست
يك سر دست
اما دست
تمام دست
سراسر دست و دست و دست.