پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - مثلث هرمنوتيك معاصر - قائمى نيا عليرضا
مثلث هرمنوتيك معاصر
قائمى نيا عليرضا
در گذر از معرفتشناسي معاصر كه در كانون فلسفهي تحليلي واقع شده است، به هرمنوتيك، يا علم تأويل كه در مركز فعاليتهاي بسياري از فلاسفهي قارّهاي قرار دارد، با تشتّت و پراكندگي و گرايشهاي بسيار متفاوتي روبهرو ميشويم. علاوه بر اين، كتابهايي كه در اين زمينه به رشتهي تحرير درآمدهاند نيز به طور معمول جامع و فراگيرِ ديدگاههاي مختلف نيستند و فقط از ديدگاههاي خاصّي به مسأله پرداختهاند. جاي تعجّب نيست كه كتابهاي جامع در اين زمينه حتّي به تعداد كتابهاي جامع در معرفتشناسي هم نيست.
هرمنوتيك، يا علم تأويل را مسامحتا ميتوان به عنوان نظريهي تفسير يا فهم تعريف كرد. اين علم، بحث داغ فلاسفه در حوزههايي مانند فلسفهي علوم اجتماعي، فلسفهي هنر، فلسفهي زبان و نقد ادبي گرديده و اقبال فلاسفه به آن روزبهروز بيشتر ميشود. از اين گذشته، متكلمان و علماي دين نيز از آن بهره ميجويند. معمولاً هر عمل را ميتوان به صورت مسأله يا مسايل خاصّي خلاصه و بيان كرد؛ براي مثال مسألهي معرفتشناسي امكان و تحليل معرفت است، به عبارت ديگر معرفتشناسي به امكان و تحليل معرفت ميپردازد. در اين صورت، اين سؤال مطرح ميشود كه مسألهي اصلي هرمنوتيك چيست و هرمنوتيك درصدد تحقيق پيرامون چه موضوعي است؟
براي روشن شدن مسألهي اصلي هرمنوتيك بايد به اين نكته اشاره كنيم كه افعال، نوشتهها و گفتههاي انسانها براي خود معانياي دارند، براي مثال در تاريخ ميخوانيم كه فلان شخص فلان كار را انجام داده است. اين كار براي خود معناي خاصّي دارد. حال كه خواننده مثلاً صد سال با او فاصلهي زماني دارد، براي فهم اين كار خاص بايد از دستگاه معاني و ارزشهاي خودش استفاده كند. يك متن نيز ممكن است در زمان و شرايط خاصّي نگاشته شده باشد كه محورهاي مختصات آن را تشكيل ميدهند و خواننده هم در شرايط ذهني و زماني با واژگان خاصّي قرار دارد. خواننده براي فهم اين متن الزاما بايد آن را به محور مختصات خود انتقال دهد و با يافتن مختصات جديد متن در دايرهي واژگان و مفاهيم خود، آن را براي خود قابل هضم و فهم ميسازد. اين امر چگونه امكانپذير است؟ خواننده چگونه متني را كه دو هزار سال پيش نگاشته شده، به واژگان خود منتقل ميسازد و آن را ميفهمد؟ مورّخ چگونه رويدادي را كه هزار سال پيش رخ داده است، با شرايط ذهني، انتظارات و علايق خاصّ خود ميفهمد؟
در هرمنوتيك، يا علم تأويل معاصر، در پاسخ به اين مسأله، سه گرايش و سه ضلع مختلف شكل گرفته است كه عبارتند از: «نظريهي تأويلي»، «فلسفهي تأويلي» و «هرمنوتيك انتقادي». هرمنوتيك معاصر، مثلثي است كه از اين سه ضلع تشكيل يافته است. در مركز ثقل اين مثلث نيز علم تأويل پديدارشناختي واقع شده است كه عناصري از گرايشهاي سهگانه را در خود دارد. اكنون به شرح اجمالي هريك ميپردازيم.
١. نظريهي تأويلي: (Hermeneutical Theory): اين نظريه بر تفسير به عنوان روششناسي علوم انساني تأكيد ميورزد. اين نظريه هرمنوتيك را معرفتشناسي و نيز روششناسي خاص علوم انساني ميداند. نظريهي تأويلي در اواخر قرن نوزدهم در ميان متفكران اوج گرفت. برجستهترين متفكر نظريه تأويلي در قرن نوزدهم «ويلهلم ديلتاي» (wilhilm dilty) است.
تفكيك علوم به علوم طبيعي و علوم انساني، تفكيك آشنايي است. ديلتاي در پي اين بود كه روششناسي و معرفتشناسي خاص علوم انساني را به دست آورد. علوم انساني (يا فرهنگي) تفاوتهاي عمدهاي با علوم طبيعي دارند؛ روش علوم طبيعي تبيين است. دانشمند علوم طبيعي به كمك قوانين كلي رويدادهاي عالم خارج را تبيين ميكند. روش خاصّ علوم فرهنگي فهم است. پديدههاي فرهنگي حامل معنايي هستند كه محقق بايد در صدد فهم آن معاني باشد.
براي مثال مورّخ در صدد كشف قوانين خاصي نيست، بلكه در صدد است كه اعمال خاصّ فاعلها را به همراه نيّات و اهداف آنها دريابد. همچنين ما به دنبال اين هستيم كه براي فهمِ متن، نيت و هدف نگارندهي آن را در يابيم. ديلتاي تلاشهاي بسياري كرد تا علم تأويل را مبناي معرفتشناسي علوم فرهنگي قرار دهد، ولي هرگز نتوانست اين كار را به نحو مطلوبي به اتمام رساند.
برجستهترين طرفدار نظريهي تأويلي و نگرش ديلتاي در عصر حاضر، «اميليوبتّي» Emilio Betti) ١٩٦٨ـ١٨٩٠) حقوقدان معروف ايتاليايي است.
بتّي تلاش كرد تا قانوني را براي تفسير (دستگاه و روشي براي فهم در علوم انساني) فراهم آورد.
به نظر بتّي تفسير، فرايندي سه قطبي است كه در يك قطب آن صُور معنادار قرار دارند كه همان متون، افعال و به طور كلّي تمام موضوعات فرهنگي بشري است و در علوم انساني از آن بحث ميشود. در قطب ديگر، ضميري وجود دارد كه در آن، صور معنادار، تجسّد و عينيت يافته و در قطب ديگر تفسيرنيز، ضمير مفسّر قرار دارد.
فرايند تفسير با ديگر فرايندهاي شناخت تفاوتي اساسي دارد. در تفسير، فاعل شناخت (مفسّر) با ضميرهاي تجسّد يافته سروكار دارد. براي مثال مفسّر با متني سروكار دارد كه تجسّد و عينيت يافتهي ضمير مؤلّف است. وظيفهي او نيز بازشناسي و بازسازي تصوّرات، پيامها و مقاصدي است كه مؤلف در آنها عينيت و تجسّد يافته است. در ديگر فرايندهاي شناخت، ما با ضميرهاي تجسّد و عينيت يافته رو به رو نيستيم. در فرايند تفسير، نخست از طريق وساطت زبان فهم ابتدايي رخ ميدهد. در اين مرحله، به كمك گفتار شخص ديگر، معناي مقصود مؤلف را در مييابيم. در حقيقت مفسر معناي مقصود مؤلّف را با ياري مقولات انديشه و به كمك شواهد مختلف بازسازي ميكند. در مراحل بعدي فهم مناسب، براساس معرفت دقيق ممكن ميگردد. هدف نهايي پژوهشهاي هرمنوتيكي توضيح معناي پديدههاي فرهنگي و صور معنادار و دستيابي به فهم بهتر از آنها است.
٢. فلسفهي تأويلي: Hermeneuutic philosophy)) اين نظريّه برخلاف نظريهي تأويلي، تلاش براي يافتن مبنايي براي پژوهش علمي در باب معنا را بيهوده ميشمارد و آن را به عنوان «عيني گرايي» طرد ميكند. ادّعاي اصلي فلسفهي تأويلي اين است كه مفسّر و متن مثلاً در زمينهي موافق سنّت با هم ارتباط مييابند و اين بدان معنا است كه مفسّر از پيش، نسبت به متن يا موضوع مورد بحث خود پيش فهمي دارد، از اين رو نميتواند با ذهن بي طرف به آن بنگرد.
فلسفهي تأويلي به جاي اين كه از طريق به كارگيري يك روش به دنبال معرفت عيني باشد، به توصيف پديدار شناختي فهم انسان ميپردازد. فلسفهي تأويلي با آثار «هانس گئورگ گادامر» (Hans - Georg Godamer) عالمگير شد؛ گرچه او هرمنوتيك خود را براساس قرائتي از فلسفهي هايدگر بنا نهاد.
شاهكار گادامر كتاب «حقيقت و روش» است. او در اين اثر كوشيده است تا هرمنوتيك را از مرحلهي تفسير متون به مرحلهي بررسي انواع فهم و به شكل يك فلسفه ارتقا دهد. كتاب «حقيقت و روش» يكي از حجيمترين و گران سنگترين متون فلسفي قرن بيستم به شمار ميآيد. بخش قابل توجهي از اين كتاب به بحث از زيباييشناسي و تجربهي زيباشناختي اختصاص يافته و اين امري اتفاقي نيست، زيرا در نظر گادامر تجربهي زيباشناختي الگو (Paradigim) و نمونهي اعلاي تجربهي هرمنوتيكي است و با تحليل و توصيف آن ميتوان عناصر و اجزاي هرمنوتيكي مورد نظر را بنا نهاد. گادامر بيش از همه بر نقش سنت در فهم تأكيد كرده است. هم چنين او براي پيش داوريها و پيش فهمها در فهم، اهميت به سزايي قايل شده است. هرمنوتيك گادامر جذابيت و شكوه والايي دارد، زيرا در اين هرمنوتيك تلاش شده است تا عناصر بسياري با هم به طور بديع هم خوان و سازگار گردند. نظرياتي مانند عدم تعيّن معنا و تصميم ناپذيري علي الاصول معنا همه به تناسب خاص در هرمنوتيك مطرح ميشوند.
٣. علم تأويل هرمنوتيك انتقادي: (Critical Hermeneutics) اين نظريه با علم تأويل فلسفي و نظريهي تأويلي از اين جهت سرستيز دارد كه هر دو گرايش مذكور به عنوان برون زباني دخيل در فهم وقعي نمينهند و آنها را ناديده ميگيرند. علم تأويل انتقادي به بررسي نقش ايدئولوژيها در فهم ميپردازد. چهرههاي اصلي اين گرايش «آپل» (Apel) و «هابرماس» (Habermas) هستند. ايدئولوژي به چه معنا است؟ آيا بايد تمام مظاهر عقلاني را از ايدئولوژيك در نظر گرفت؟ پاسخهاي بسيار متفاوتي در علم تاويل انتقادي ارايه شده و در نتيجه مسايل بسيار متفاوتي را نيز در اين گرايش آفريده است.
علم تأويل انتقادي، بيشتر حوزهي علوم اجتماعي را تحت تأثير خود قرار داده و هنوز در ديگر زمينههاي مربوط به هرمنوتيك چندان گسترش نيافته است.