پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - ديدگاه پست مدرنيسم در اصلاحات - پارسانیا حمید رضا
ديدگاه پست مدرنيسم در اصلاحات
پارسانیا حمید رضا
همراه با بسط تحليل ششم، تحليل هفتمي نيز در بخشي از ذهنيت نخبگان سياسي ايران فرصت بروز و ظهور يافت. اين تحليل كه متأثر از انديشههاي پستمدرن است، نظير چهار تحليل از شش تحليل گذشته، در مبادي معرفتي دنياي غرب ريشه دارد.
پيدايش و رشد انديشههاي پستمدرن ناشي از شرايط اجتماعي و تاريخي دنياي غرب بوده و كاركردهاي ويژهي محيط خود را دارا است. دلايل و زمينههاي حضور اين ديدگاه و هم چنين آثار و پيآمدهاي آن، در محيط اجتماعي ما با دلايل و آثاري كه در محيط اجتماعي غرب براي آن وجود دارد، مغاير است.
گرچه پست مدرنيته بازتاب خود در قلمرو انديشهي سياسي را به صورت گسترده نشان ميدهد، لكن در ابعادي به مراتب فراتر از انديشهي سياسي مطرح ميشود. پست مدرنيته طيف وسيعي از تحليلها را كه در قلمرو ادبيات، هنر و فلسفه حضور دارند، در بر ميگيرد. پستمدرنيسم و پستمدرنيته عناويني هستند كه از دههي هفتاد به بعد يعني در سه دههي پاياني قرن بيستم، تأملات و گفتوگوهاي فراواني را پيرامون خود برانگيختهاند. نظريهپردازان پستمدرن نظير «ژان فرانسوا، ليوتار» و «ميشل فوكو» پيشينهي سياسي چپ داشتند. آنان در دهههاي ٥٠ و ٦٠ تلاشهاي نقادانهي خود نسبت به نظامهاي اجتماعي غرب و دنياي سرمايهداري و ليبراليسم حاكم بر آن را به صورت انديشهها و جنبشهاي ايدئولوژيك چپ دنبال ميكردند. «ليوتار» طي اين دو دهه در حمايت از انقلاب الجزاير، حركت سركوبگرانهي فرانسه را محكوم ميكرد. او در قيامهاي ١٩٦٨ پاريس، شخصا حضور داشت. «فوكو» نيز كه در سوربن فرانسه درس خوانده بود، مدت كوتاهي به عضويت حزب كمونيست فرانسه درآمد.
ماركسيسم و انديشههاي چپ، بخشي از نظرياتي بودند كه در قرن نوزدهم، براي حل مشكلات و عوارض نظام صنعتي و حاكميت بورژوازي شكل گرفتند.
ماركسيسم در دهههاي نخستين قرن بيستم آثار گستردهاي را به دنبال آورد. قطب بندي دوگانهي شرق و غرب در جغرافياي سياسي حاصل حضور مستقيم انديشههاي ماركسيستي بود. ماركسيسم به طور مستقيم ايدئولوژي بلوك شرق را سازمان ميبخشيد و به طور غيرمستقيم، در عمل و نظر بلوك غرب اثر ميگذاشت. احزاب كمونيست و سوسياليست در كشورهاي اروپايي به صورت مستقيم از آموزههاي ماركس بهره ميبردند و جريانهاي ليبراليستي مقابل نيز در آرايش فكري و سياسي خود به طور غيرمستقيم از ماركسيسم تأثير ميگرفتند، زيرا آنان بايد خود را در برابر مشكلاتي كه حريف از آنها استفاده ميكرد، تجهيز ميكردند. در روند همين تجهيز بود كه ماجراي به سر عقل آمدن سرمايهداري به وجود آمد.
ليبراليسم متأخر
راه حلي كه ماركسيسم براي رفع نواقص جوامع غربي ارايه ميكرد، در عمل كاستيها و نقصهاي خود را به سرعت نشان داد و جريان رقيب متقابلاً با بهرهوري از همان نقاط ضعف، هجوم خود به همهي حركتهاي ايدئولوژيك و آرمانخواه جريانهاي راديكال را سازمان داد.
ليبراليسم متأخر در موضع نوين خود دستور قتل دو قرباني را صادر كرد: ابتدا مردم و سپس ايدئولوژي. البته هر دو قرباني مجرماني بودند كه در دهههاي نخست اين قرن آزمون موفقي را پشتسر نگذارده بودند. مردم، همان تودهي خام بودند و ايدئولوژي مجموعهاي از سازههاي ذهني ايدئولوگها بود كه هيچ ضابطه و معيار عقلي و علمي را بر نميتافت و در ضرابخانهي تبليغات به قوت لايموت سربازان پيادهي جنگي تبديل ميشد كه به تعبير «گيدنز» به مراتب بيش از جمعيت قرن نوزدهم يعني صد ميليون كشته در پي داشت.(١)
حكمي كه براي دو مجرم فوق صادر شد در حكم پيش درآمدي براي تحقق سيويل سوسايتي و جامعهي مدني بود. مفاد حكم عبارت بود از اين كه از اين پس نه ايدئولوژي حق دارد بر موضع رهبري جامعه قرار گيرد و نه مردم حق حضور و دخالت مستقيم در قدرت سياسي را دارند و رابطهي بين مردم با رهبري ايدئولوژيك جامعه براي هميشه قطع است.
احزاب كمونيست و سوسياليست كه در فاصلهي بين دو جنگ آرمانهاي ايدئولوژيك خود را با شور و حرارت دنبال ميكردند، پس از جنگ با شرمندگي از آنچه طي جنگ در بلوك شرق پديد آمده بود، به سوي مرزهايي كه رقيب ليبرال ترسيم ميكرد، گام گذاردند و در نهايت نيز در ساختار حكومتي كشورهاي اروپايي به صورت نزديكترين دوستان صهيونيسم بين الملل در آمدند.
حلقهي فرانكفورت كه در فاصلهي دو جنگ، به كانون فعال براي نظريهپردازان راديكال و چپ تبديل شده بود، پس از جنگ به تدريج از نفس افتاد و آخرين بازماندهي نسل دوم آن، يعني «روگن هابرماس» در خدمت تبليغ و تفسير مجدد آرمانهايي قرار گرفت كه دنياي غرب قبل از ماركس ـ يعني در قرن هجدهم ـ داعيهي وصول به آنها را داشت.
هابرماس ميكوشد مشكلات سرمايهداري متأخر را با تمسك به نوعي از عقلانيت در چارچوب چيزي كه آن را «دموكراسي صوري» ميماند، حل كند. هابرماس خود ميداند، عقلانيتي كه به آن تمسك ميورزد، عقلانيت ابزاري نيست، بلكه عقلانيتي انتقادي است و موضوع مورد پژوهش اين عقلانيت نيز جهان خارج نيست، بلكه چيزي از سنخ ذهن جمعي است كه داراي هويت بين الاذهاني بوده و محصول آگاهي و ارادهي انساني ميباشد. هم موضوع اين عقلانيت و هم ذات و نفس آن امري است كه به اعتبار و خواست انسان شكل گرفته و سازمان مييابد.
عقلانيت مورد نظر هابرماس توانمنديها و ادعاهاي عقلانيت روشنگري سدههاي هفدهم و هجدهم را ندارد، عقلانيت دورهي نخستين روشنگري باز ماندهي عقل متافيزيكي بود. آن عقلانيت با آن كه به مبادي آسماني و الهي خود پشت كرده بود و نفس الامر رباني خود را از دست داده بود، هنوز هم مدّعي شناخت ثابت و مطلق بود. آن عقلانيت حتي هنگامي كه در دستان «كانت» از شناخت عالم روي گرداند، در حوزهي عمل هم چنان مدعي راهنمايي و راهبري بشر به سوي ضوابط و قواعد عام و جهان شمول بود.
عقلانيت نخستين روشنگري با ادعاي شناخت يقيني و ثابت عالم، در چارچوب ايدئولوژيهايي نوين، خود را در قلهي آگاهي تاريخي بشر ميديد و از همان افق، نويد ظهور دنيايي پيشرفته و مترقي را داده و در جهت براندازي نظامهاي پيشين بسيج ميشد.
هابرماس، به رغم وقوف به محدوديتهاي عقلانيت انتقادي خود، هم چنان به آرمانهاي عصر روشنگري وفادار است. او معتقد است كه عقل انتقادي او بدون آن كه رهآوردي روشن و مسجّل داشته باشد، در مسير گفتوگوهاي مستمر و پياپي، حركت روشنگري را كه او پروژهي نا تمام مدرنيته مينامد، ادامه خواهد داد.
ديدگاههاي انتقادي
انديشههاي پستمدرن از دههي هفتاد به بعد، در زمينههاي فكري فوق فرصت بروز و ظهور يافتند. پس از آن كه بخشي از نظريهپردازان چپ با سرخوردگي از ايدئولوژيها و حركتهاي راديكال به جبههي محافظهكاران ليبرال پيوستند، بخشي ديگر از يافتن افقهاي جديد نااميد شده و نظر خود را به سوي محدوديتهايي كه فرهنگ و تمدن غرب با آنها دست به گريبان است، معطوف ساختند. اين گروه در حالي كه در متن فرهنگ و تمدن غرب قرار گرفته بودند، با ترديد در امكانات و توانايي آن كرانهها، اصول و بنيانهاي تمدن غرب را در معرض نگاه و پرسش خود قرار دادند.
چالشها و گفتوگوهايي كه از زمان رنسانس تا سدهي هفدهم در غرب وجود داشت، بيشتر چالشهايي بود كه در گذر از سدههاي ميانه رخ ميداد، لكن چالشهايي كه پس از قرن هجدهم و خصوصا در سدهي نوزدهم شكل ميگرفت، چالشهايي بود كه در چارچوب فرهنگ نوين به وجود ميآمد. پاسخهايي هم كه به آنها داده ميشد، در قالب همان فرهنگ بود. ماركس هيچ علقه و پيوندي بين خود و آن چه در گذشته بود، نميديد. او اصول و بنيادهاي دنياي مدرن را ميپذيرفت و ميكوشيد، در جهت تأمين آرمانها و اصولي كه روشنگري با آنها آغاز شده بود، مشكلات و كاستيهايي را كه بورژوازي با آن مواجه شده بود را حل كند.
ماركس، ديالكتيك و ماترياليسم تاريخي را مشتمل بر اصول و قواعدي ميدانست كه به راستي ابعاد هستي را روشن ميكند. او بورژوازي و سرمايهداري غرب را پيشرفتهترين مرحلهي تاريخ بشر ميدانست و معتقد بود تضادها و مشكلات مربوط به اين نظام، در مسير تحولات ديالكتيكياي كه او ترسيم ميكند، به نقطهاي ختم ميشود كه مشكلات تاريخي بشر در آن پايان ميپذيرد. اليناسيون و بيگانگي از نظر او پديدهاي عارضي بود كه در جامعهي سوسياليستي و كمونيستي زايل و برطرف ميشود.
تفاوت ماركس با ديگر نظريهپردازان قرن نوزدهم و به بيان ديگر تفاوت ديدگاههاي سوسياليستي و ليبراليستي، در اصول و مباني و بنيادهايي نيست كه دنياي مدرن بر آن استوار است، تفاوت آنها در نسخههايي است كه بر اساس آن اصول پيچيده ميشود.
جنگهاي نيمهي نخست قرن بيستم، جراحيهاي وحشتناكي بود كه در قالب تئوريها و ايدئولوژيهاي مدرن توجيه و تبيين ميشد. پس از جنگ، جريانهاي راديكال به تدريج ناكامي خود را در ورود به افقهاي نوين دريافتند و بخشي از آنها به گونهاي محافظهكارانه در جهت توجيه وضعيت موجود به خدمت گرفته شدند.
پرسش از مدرنيته
به موازت ناكامي عملي ديدگاههاي نقادانه در وصول به افقهاي جديد، ضعف بنيادهاي فلسفي دنياي مدرن نيز طي مباحثات و مجادلات مستمر فلسفي آشكار ميشد.
ناكامي و حذف عقل فلسفي و متافيزيكي در قرن نوزدهم، ترديد در بنيادهاي علم پوزيتويستي، و شكلگيري جستارهاي فلسفي در باب چيستي و هستي علم مدرن، مجموعهي به هم پوستهاي بود كه در كنار عوامل اجتماعي زمينههاي معرفتي تكوين انديشههاي پست مدرن را پديد ميآورد.
اگر ديدگاههاي نقادانهاي كه در چارچوب تفكر مدرن شكل ميگرفتند، ميتوانستند مصايب و مشكلات انسان غربي را حل كنند، شايد فرصتي براي گسترش و توسعهي پرسشهاي بنيادين نسبت به اصول و مباني فرهنگ و تمدن غرب به وجود نميآمد. وجود اين مشكلات موجب گرديد كه پرسش از سطح دغدغههاي فردي محققين به يك مسألهي اجتماعي تبديل شود. زمينههاي اجتماعي به پرسش و سؤال چهرهاي جمعي بخشيد و زير ساختهاي فلسفي دنياي غرب به پاسخي كه بايد داده ميشد، سمت و سو داد.
سؤال همواره منظر و افق نگاه را تعيين ميكند. پرسش گرچه پاسخ مناسب با خود را ميطلبد، لكن هرگز محتواي پاسخ را تعيين نميكند. پرسش چشم را ميگشايد و محتواي پاسخ چيزي است كه پس از گشودن چشم در معرض نظر قرار ميگيرد. آنچه به چشم ميآيد، به موضوعي مربوط است كه در معرض پرسش قرار ميگيرد. از اين بيان فهميده ميشود كه پستمدرنيته گذر از مدرنيته نيست، بلكه نظر به آن است.
مدرنيته در روزگار جواني خود و در موضع اقتدار، چشم و گوش انسان غربي را چندان پر كرده بود كه در پرسش قرار نميگرفت. در آن روزها مدرنيته از هر چيز ميپرسيد، بي آن كه خود را پاسخگوي هيچ سؤالي بداند. امّا پس از آن كه لوازم و مشكلات دنياي مدرن آشكار شد، پرسش از آن گسترش يافت و متفكران غربي چون به سوي خود نظر كردند، چيزي را ديدند كه از آغاز با آنان بود، جامعهي غربي تا دههيهاي اخير در حال بسط و توسعهي خود بود و همواره به آثار و ثمرات وجود خود مينگريست و به ريشههاي وجود خود نگاه نميكرد. از دههي هفتاد به بعد بود كه نگاه به خود به صورت يك نياز اجتماعي در آمد. از آن پس پاسخي كه قبل از آن فقط براي سؤالكنندگي نادر و اندك رخ نموده بود، در معرض نظر و ديدهي همگان قرار گرفت.
حقيقت روشنگري
انسان غربي در نگاه به خود نميتواند چيزي جز شورهزار شك و ترديد را ببيند. رويهي پنهان آن چه در قرن هفدهم با عنوان روشنگري و علم آغاز شد، كاخي از پندار و خيال بود. متفكرين پستمدرن از نگاه به كرانههاي مدرنيته پايانههاي وجود خود را ديدند كه به ظلمت و تيرگي ختم ميشد. آن چه آنها يافتند، پديدهاي جديد نبود؛ همزاد با مدرنيته و به بيان بهتر نفس مدرنيته بود. انديشههاي پستمدرن به ساختهايي فراتر از دنياي مدرن راه نمييابند. آنها فقط آن چه در زير ظاهر آراستهي مدرنيته حاضر است را آشكار ميسازند. آنان اصول و باورهاي ناگفتهي دنياي مدرن را بيان ميكنند. به همين دليل است كه ليوتار، «ماكياول» را هم پستمدرن مينامد. ماكياول با آن كه در دورهي رنسانس زندگي ميكند، به دنياي مدرن تعلق دارد. او قدرت را اصل قرار داده و آگاهي را فرع بر آن ميپندارد و اين همان اصلي است كه انديشمندان پستمدرن بر آن اصرار ميكنند. بر اين اساس، ميتوان جوانههاي انديشهي پست مدرن را در عبارات «فرانسيس بيكن» كه از بنيانگذاران تفكر مدرن است، نيز يافت. بيكن آن روز كه گفت «دانايي توانايي است»، از تقدم قدرت بر آگاهي و علم خبر داد. «نيچه» نيز در قرن نوزدهم، آنچه در معرض نظر انديشمندان پست مدرن قرار گرفت را به صراحت اعلان كرده بود.
روشنگري مدرن، با پشت كردن به مبادي آسماني معرفت، ريشههاي خود را از ساحل هستي بيرون كشيده بود. راسيوناليسم، با نسيان يا انكار شهود عقلي، بن و اساس شاخهاي كه بر آن نشسته بود را بريد. علم و دانش از آن پس ناگزير به افق پندار و خيال سقوط كرده و در شورهزار گرايشها و خواستههاي دنيوي انسان مدرن به حيرت و سرگرداني گرفتار آمد. مدرنيته تا مدتها سرگرم دستآوردهاي عملي خود بود و آن چه را به دست آورده بود، دليل بر حقانيت خود ميدانست. دنياي مدرن بر اساس همين پندار، به بطلان و غيرحقيقي بودن، جهالت، ناداني و حتي توحش ديگر تمدنها و فرهنگها حكم ميكرد و خود را در بستر ترقي و پيشرفت پيشتاز ميديد. استعمار نيز بر اساس همين اصول، مباني تئوريك و نظري خود را سازمان ميداد.
تئوريپردازان قرن نوزدهم، به رغم همهي اختلافات و ستيزهاي ايدئولوژيكي كه با هم داشتند، در اين عقيده مشترك بودند كه غير غربيان، بخشهاي مختلفي از يك موزهي بزرگ هستند كه دورههاي كودكي و خردسالي دنياي غرب را به نمايش در ميآوردند. در حالي كه دنياي اسلام در زير قدرت نظامي و اقتصادي استعمار درهم ميشكست. ماركس «الجزاير» را هنوز يك ملت نميدانست و معتقد بود، اين كشور مراحل جنيني را براي ملت شدن طي ميكند، از نظر او ملت تنها هنگامي پديد ميآمد كه بورژوازي آن چنان كه در غرب به وجود آمده است، پديد آيد.
پست مدرنيته
پستمدرنيته پاسخي است كه در پرسش از بنيانهاي تفكر مدرن داده ميشود. اين پاسخ از تفكر معاصر فلسفي غرب تغذيه ميكند و انديشهي فلسفي معاصر نيز برآيند منازعات و گفتوگوهايي است كه طي چهار قرن، يعني از سدهي هفدهم به بعد شكل گرفته است. در اين پاسخ همهي آن چه طي اين چهار قرن ساخته و پرداخته شده است، چيزي جز يك گفتوگو بر مدار اراده، قدرت، خواسته و اقتدار اجتماعي نوين نبوده است. اين گفتوگو تلاش و كوششي براي وصول به حقيقت نيست، بلكه تصميم و عزم بر ساختن و آفرينش يك حقيقت است. در انديشهي پستمدرن، حقيقتي فراسوي گفتمانهاي انساني يافت نميشود، بلكه حقيقت در متن هر گفتمان پديد ميآيد.
پست مدرنيته نوعي بررسي نقادانهي مدرنيته است كه داراي دو خصوصيت مهم ميباشد:
پست مدرنيته از متن مدرنيته برميخيزد؛ يعني زاويهي نگاه و بنيانهاي معرفتي آن، در تطورات فلسفي دنياي غرب ريشه داشته و محصول طبيعي آن است.
نگاه نقادانهي پست مدرن به لحاظ نظري از ديدگاههاي انتقادي پيشين عامتر و گستردهتر است. اين نگاه با نسبي كردن شناخت و بلكه با نسبي دانستن حقيقت، همهي داعيههاي روشنگري را در معرض ترديد قرار داده و حتي نفي نمود. اثر مستقيم اين نقد متوجه ديدگاههاي مردمشناختي و اجتماعياي است كه با نگاه تك قطبي به تاريخ فرهنگ و تمدن غرب، آن را پيشتاز پديدهاي به نام ترقي و پيشرفت ميدانستند. پستمدرنيته همهي آن چه كه غرب را به عنوان حقيقت در فراسوي قافلهي تمدن بشري قرار ميدهد، به يك اندازه عاري از حقيقت ميبيند. در اين نگاه همهي ايدئولوژيها، اديان، مذاهب و همهي اموري كه با پسوند علمي به دنبال اعتبار اجتماعي خاص ميگردند و همهي باورها و اعتقادات خرد و كلان به يك اندازه به دور از حقيقت هستند و اين نه به آن دليل است كه حقيقتي در فراسو است و ميزان و ضابطهاي در سنجش دوري و نزديكي اشيا با آن وجود دارد، بلكه به اين دليل كه حقيقتي براي يافتن نيست و همهي آنچه حقيقت ناميده ميشود، ساختني است.
با اين بيان نگاه نقادانهي پستمدرن در قبال همهي انديشههاي سياسي و غيرسياسي دنياي مدرن؛ اعم از چپ و راست قرار ميگيرد. اين نگاه از فضاي تيره و غمباري خبر ميدهد كه تمدن و فرهنگ غرب دربر گرفته است، بيآنكه روزني به فراسوي آن بگشايد. پستمدرنيته داعيههاي دروغين مدرنيته را افشا و رسوا ميكند و آرمانهاي مختلف دنياي غرب را كه در پوشش ايدئولوژيهاي مختلف قصد تسخير و تسلط بر زمين و زمان را دارند، از قلههاي خيالي پيشرفت و ترقي به زير ميكشاند، و تمدن و فرهنگ غرب را با همهي فرا روايتها و اصول موضوعهاي كه دارد، در كنار ديگر تمدنها و اساطير مربوط به آنان مينشاند. به اين لحاظ ميتوان پست مدرنيته را سوگنامهي دنياي مدرن خواند و مرثيهاي دانست كه قبل از مرگ مدرنيته نوشته ميشود.
انعكاس و بازتاب
پستمدرنيته نظير مدرنيته يك پديدهي غربي است و به اين دليل كه غرب مسألهي جوامع غيرغربي نيز هست، پستمدرنيته براي جوامع غيرغربي و ازجمله جامعهي ما نيز ميتواند مسأله باشد. پيش از اين، بازتاب غرب در ذهنيت جامعهي ايراني را در افق چهار نوع از تحليل بيان كرديم. سيويليزاسيون كه در نوشتهها و عبارات ناصرالدين شاه نيز به چشم ميخورد، با روايت و قرائت سكولاريستي، نخستين بازتاب انديشههاي غربي در ذهنيت نخبگان و نظريهپردازان ايراني بود. دومين بازتاب به انديشههاي راديكال و چپ مربوط بود كه از دههي بيست به بعد در ذهنيت روشنفكران ايراني به صورت دومين موج ظاهر شد. بازتاب سوم در تحليلهايي ظاهر شد كه انقلاب اسلامي ايران را در قالب برداشتهاي «وبر»، از رهبري كاريزماتيك تبيين مينمودند، يا آن كه حركت انقلابي و اسلامي مردم ايران را در چارچوب بسيج تودهاي تحليل ميكردند، و بالاخره بازتاب چهارم از انديشههاي سياسي محافظهكارانهاي متأثر است كه در دهههاي پس از جنگ دوم در خدمت اقتدار سياسي غرب قرار گرفته و توجيهكنندهي آن است. اين دسته از انديشههاي محافظهكارانه در حال حاضر، يعني پس از فروپاشي بلوك شرق، در موطن اصلي خود (غرب) با غلبه بر ديدگاههاي انتقادي، با عناويني نظير دموكراسي صوري و جامعهي مدني بر ميراث فكري ماركسيسم غالب آمده است. به همين دليل چالش جدّي ليبراليسم متأخر با نظريههاي راديكالي نيست كه در درون آرمانهاي عصر روشنگري به رقابت با آن ميپرداختند. اكنون چالش جدي بيشتر با نظريههاي پستمدرني است كه فرهنگ، تمدن، علم غربي و همهي ايسمها و ايست مربوط به آن را عقيم و نازا ميخوانند و رسالتي كه اين تمدن براي گسترش و جهاني شدن خود ادعا ميكند را باطل و غيرقابل دفاع ميدانند.
همانگونه كه انديشههاي مدرن به صورت موجهاي متوالي بر ذهنيت نخبگان ايراني اثر گذاردند، انديشههاي پستمدرن نيز به ذهنيت جامعهي ايراني وارد شده و يا ميشوند. البته هيچيك از اين انديشهها به هنگام ورود به كشورهاي غيرغربي ازجمله ايران زمينهها، بسترها و كاركردهاي محيط نخستين خود را دارا نيستند.
تلقي مثبت
پستمدرنيته در ايران از ناحيهي دو گروه مورد استقبال قرار گرفت؛ گروه نخست كساني هستند كه در برابر موج چهارم، يعني بازتابهاي ليبراليسم متأخر كه بخش وسيعي از ذهنيت نخبگان سياسي ايران را در سطوح و لايههايي مختلف و متفاوت به خود مشغول داشته و همچنين در برابر كانون اصلي اين انديشه، يعني دنياي غرب كه جهاني شدن را در دستور كار خود قرار داده است، موضع دارند. البته اين گروه كساني نيستند كه در اثر زمينهها و پيشينههاي سياسي چپ به سوي ديدگاههاي پستمدرن جذب شده باشند، بلكه بيشتر افرادي هستند كه داراي علقههاي مذهبي و بومي گسترده و قوي هستند. دليل رويكرد و توجه آنان به انديشههاي پستمدرن، مواضع نقادانهي آنها در برابر جريان جهاني شدن و همچنين ظرفيتهاي تئوريكي است كه براي دفاع از بقا و دوام فرهنگهاي غيرغربي وجود دارد. اين گروه نوعا از سر همدلي با انقلاب اسلامي و هويت مذهبي آن از تحليلهاي پستمدرن استفاده ميكنند.
رقيبان داخلي اين گروه كساني هستند كه تحت تأثير موج چهارم، ليبراليسم متأخر را پايانهي تاريخ بشري ميدانند و با نگاهي تكقطبي به تحولات اجتماعي بشر، به شبيهسازي تاريخي مشغول ميشوند و در اين مقايسه به تأخر تاريخي كشورهاي غيرغربي و ازجمله جامعهي ايران نظر ميدهند. اينان تا آنجا پيش ميروند كه انقلاب اسلامي ايران را در مراحل بسط و توسعهي مدرنيته، به انقلاب فرانسه تشبيه كرده و دهههاي بعد از انقلاب را با دهههاي پس از انقلاب فرانسه مقايسه مينمايند.
پستمدرنيته نه حركت تكقطبي فرهنگها و جوامع را ميپذيرد و نه براي آرمانهاي انقلاب فرانسه اعتباري قايل است. غرب در سالهاي پاياني قرن بيستم، در اثر گسترش انديشههاي پستمدرن، از كنار دويستمين سالگرد انقلاب فرانسه با خاموشي و سكوت گذشت. اين خصوصيات جاذبههاي كافي براي رويكرد مدافعان انقلاب به انديشههاي پستمدرن را ايجاد ميكند. آنان با استفاده از اين ظرفيتها ميكوشند تا مواضع خود را در برابر رقيباني كه غرب قرن هجدهم را در پيش روي خود قرار دادهاند، تحكيم كنند. آثار و انديشههاي فوكو براي اين گروه از جاذبهي بيشتري برخوردار ميباشد. ميشل فوكو در حوادث انقلاب ايران دو بار به ايران سفر كرد و برخي از مقالات خود دربارهي انقلاب ايران را در همان زمان به نگارش درآورد. او در آن مقالات بر اين نكته تصريح كرد كه انقلاب ايران اولين انقلابي است كه پس از انقلاب فرانسه رخ داده است. در بيان فوكو انقلاب فرانسه انقلاب مدرنيته بود و همهي تحولات سياسياي كه پس از آن واقع شده است، در جهت بسط مدرنيته بوده است. حتي حركتهاي آزاديبخشي كه در كشورهاي جهان سوم، در طي قرن بيستم رخ داده بود، حركتهايي بود كه از آرمانها و شعارهاي انقلاب فرانسه تبعيت ميكرد. اين حركتها به دنبال آن بودند كه با رها كردن جوامعِ خود از محدوديتها و بندهاي استعمار، در يك حركت رقابتآميز، در همان مسيري گام بگذارند كه تمدن و فرهنگ غرب گام نهاده است. در حالي كه از نظر او انقلاب اسلامي ايران، انقلابي براي احياي مجدد سنتهاي فرهنگي خود و اعلان حضور و حيات يك فرهنگ و تمدن جديد در بيرون از دروازههاي فرهنگ و تمدن غرب بود. اين انقلاب از ديدگاه فوكو، اقتدار اسلام را بار ديگر در ديدهي جهانيان آشكار ميساخت و با اقتدار خود پيدايش و ظهور تمدني نوين در عرصهي حيات بشري را نويد ميداد. او در برخي از مقالات خود از انقلاب ايران به عنوان يك انقلاب ديني نام برده است و از ايران به عنوان «روح يك جهان بيروح» ياد كرده است.
كاركرد مدرن پستمدرنيته
گروه دومي كه در ايران مجراي ورود انديشههاي پستمدرن شدند، همان كساني بودند كه ليبراليسم متأخر را در آينهي انديشهي خود منعكس ميكردند. ليبراليسم پديدهاي مدرن است و جمع آن با پستمدرنيته به معناي جمع دو امر مقابل و روياروي ميباشد. جمع اين دو در بخشي واحد از ذهنيت جامعهي ايراني نيز شگفت و عجيب نيست، زيرا امور متقابل در موطن و جغرافياي اصلي خود قابل جمع نيستند و در غير از موطن اصلي خود به دليل از دست دادن برخي از لوازم و به دست آوردن كاركردها و لوازم جديد قابل جمع ميباشند. مانند ضدين و نقيضين كه در جهان خارج قابل جمع نيستند، ولي در ظرف ذهن با هم جمع ميشوند. چه اين كه ذهن به دليل دريافت همزمان دو امر متضاد يا متناقض، توان سنجش، مقايسه، حكم و داوري نسبت به آنها را پيدا كرده و به استحالهي اجتماع آن دو در ظرف خارج حكم ميكند.
هابرماس و نظريهپردازان مخالف او در موقف و جايگاه اصلي خود مقابل و روياروي يكديگر هستند، زيرا آثار و كاركردهاي انديشه و تفكر آنان در آنجا با يكديگر سازگار نيست. لكن آنان در جوامع غيرغربي و ازجمله در ايران ميتوانند كاركردها و آثار جديدي داشته باشند و به لحاظ برخي از اين آثار در كنار يكديگر قرار گيرند. آندسته از شبه ليبراليستهاي ايراني كه در حال و هواي انقلاب فرانسه بهسر ميبرند و فرهنگ ديني و شيعي جامعهي ايران را با همهي ذخيرههاي فقهي، فلسفي و عرفاني آن با كليساي سدههاي ميانه مقايسه ميكنند و حتي براي تحليل تاريخ تفكر جامعهي خود از مقاطع تاريخي فرهنگ غرب نظير دورهي ميانه و مانند آن استفاده ميكنند، از جهت تقابلي كه پستمدرنيته با مدرنيته دارد، گرايشي به سوي آن ندارند. بلكه از اين جهت از آن حريم گرفته و دوري ميجويند.
برخي از افرادي كه در فضاي تخيلي و رمانتيك انقلاب فرانسه گام برميدارند و پيشكسوتان انقلابي خود را در حكم روبسپيرهايي ميبينند كه بايد به گيوتين بسپارند، هنگامي كه با لفظ پستمدرنيته مواجه ميشوند، با شتابزدگي به مخاطب خود گوشزد ميكنند كه آقا فراموش نشود، ما در مرحلهي مدرنيته هستيم و پستمدرنيته هنوز مسألهي ما نيست. اينگونه افراد بر اين گمان هستند كه پستمدرنيته و موضوعات مورد تأمل آن مربوط به دوره ديگري از تاريخ است كه به لحاظ زماني بعد از دوران مدرن ميآيد.
پستمدرنيته از آن جهاتي كه براي گروه اول جاذبه دارد و از آن جهت كه مورد استفادهي كساني قرار ميگيرد كه گرايشي همدلانه به هويت ديني جامعهي ايران دارند، براي كساني كه روند سكولاريزاسيون را در مقاطع جديد آن دنبال ميكنند، خوشآيند نيست. ولي در پستمدرنيته ابعاد و زمينههاي ديگري وجود دارد كه به آن لحاظ ميتواند در جغرافياي انديشهي ايراني به جريان مدرنيزاسيون خدمت كند و همين ابعاد براي گروه دوم كشش و جاذبه ايجاد ميكند.
ليبراليسم محافظهكار يا انقلابي
ليبراليسم سدهي هفدهم و هجدهم، يعني ليبراليسم متقدم، در قياس با محيط فرهنگي و اجتماعي خود يك جريان انقلابي و براندازانه است و ميكوشد بقاياي تفكر و انديشهي ديني و آنچه سنت مينامد را از حوزهي حيات و زندگي اجتماعي بيرون كند. اما ليبراليسم متأخر يعني ليبراليسم دهههاي پاياني قرن بيستم نسبت به محيط خود بهشدّت محافظهكار است، زيرا در اين مقطع هم سنتهاي ديني را از حوزهي فرهنگ عمومي بيرون رانده است و هم رقيباني كه از دل فرهنگ مدرن سر برآورده بودند، به موضع ضعف كشانيده است. حال آن كه بازتابهاي ليبراليسم متأخر در كشورهاي غيرغربي و خصوصا ايران، نسبت به محيط خود همچنان راديكال و براندازانه است. به همين دليل، اين جريان براي تحكيم مواضع خود به ابزارهايي نياز دارد كه او را در مقابله با باورها و اعتقادات ديني جامعه و سنتهايي كه در انديشه و ذهنيت مردم حاضر هستند ياري دهند و پستمدرنيته اين نقش را نيز ميتواند ايفا كند. بنابراين، پستمدرنيته گرچه در محيط غربي به عنوان يك رقيب، داعيههاي ليبراليسم متأخر را در معرض ترديد و شك قرار ميدهد، لكن در محيطهاي غيرغربي ظرفيت همكاري و همراهي با آن را دارد. زيرا پستمدرنيته به رغم پرسش از انديشهها و ايدئولوژيهاي مدرن، در بنيانهاي معرفتي دنياي غرب ريشه دارد و از همان زاويه نيز به كرانههاي تمدن مدرن مينگرد. پستمدرنيته متأسفانه يافتههاي خود را به افقهاي تمدن و فرهنگ غرب محدود نميكند، بلكه آنچه در همان محدوده ميبيند، به همهي عالم تعميم ميدهد. پستمدرنيته دانسته يا ندانسته بر موقف تاريخي خود نشسته و از بنيادهاي معرفتي دنياي غرب استفاده ميكند و البته در قلمرو نگاه خود اثري از حقيقت نميبيند. نظريهپردازان پستمدرن آنچه در افق وجود خود ميبينند را به همهي عوالم و همهي فرهنگها و تمدنها نسبت ميدهند و با اين عمل تنها از بيمعنا بودن فرهنگ و تمدن غرب خبر نميدهند، بلكه حقيقت را در همهي آفاق نفي ميكنند كه اين مسأله تعميم همان خصوصيتي است كه مدرنيته در فرهنگهاي حاشيهاي و خصوصا در دنياي اسلام از آن بهره ميبرد.
شبه ليبرالهاي پستمدرن
مدرنيته هنگام ورود به جوامع غيرغربي، تا وقتي در قالب يكي از ايدئولوژيهايي كه داعيهي حقانيت دارد وارد ميشود، ناخواسته امكان گفتوگو را براي فرهنگ رقيب فراهم ميآورد، زيرا در اين حال فرهنگ مورد هجوم در مقام دفاع از حقانيت سنن خود ميتواند به احتجاج روي آورد. آثاري كه در نقد و بررسي ماركسيسم در فرهنگ شيعي جامعهي ايران از دههي بيست به بعد شكل گرفت، نمونهاي گويا از اين مقابله است.
نسبيت عام و گسترده وسيلهاي است كه اين ظرفيت را نيز نابود ميكند و راه گفتوگو و محاجّه را ميبندد. پستمدرنيته با نسبيت فراگيري كه در بطن خود دارد، ميتواند در اين جهت حركت كند و همين امر رمز رويكرد ليبراليستهاي ايراني به انديشههاي پستمدرن است. اگر پيامبران براي تحقق رسالت و اجراي عدالت و قسط در يك دست كتاب و در دست ديگر آهن داشتند، شبهليبرالهاي ايراني نيز در يك دست خود آثار «پوپر» يا «هابرماس» را دارند و دست ديگر خود را به سوي آثار «فوكو»، «دريدا» و ديگر انديشمندان پستمدرن دراز كردهاند. چشم و دل اين جريان به سوي اموري است كه در آثار دستهي اول تزيين ميشوند. اما مفاهيم و صورتپردازيهاي دستهي دوم، در حكم شمشير آختهي است كه در ستيز با فرهنگ ديني جامعه بهكار ميآيند. مفاهيمي كه در چارچوب انديشههاي پستمدرن توليد شدهاند، در نخستين گام حقايق و سنن ديني را در قطع قرائتهاي مختلف بشري بستهبندي ميكنند. اين قرائتها همگي در بيرون از دروازهي متن در چارچوب روابط تاريخي اقتدار باقي ميمانند و دربارهي همه چيز و حتي اصل متن يا وجود متن داوري ميكنند. بدين ترتيب، همهي امور حتي توحيد نيز به قالب قرائت روايت ميشود، بدون آنكه هيچ ميزاني براي داوري پيرامون آنها پذيرفته شود يا حتي آنكه به حقيقتي براي سنجش روايتها و قرائتها اذعان شود. در انديشهي پستمدرن حقيقت چيزي است كه با هر قرائت آفريده و خلق ميشود.
پستمدرنيته و پسافورديسم
عملكرد پستمدرنيته در عرصهي فرهنگ و علم، چيزي نظير عملكرد سرمايهداري در مقطع پسافورديسم است. اصطلاح فورديسم در دههي ٣٠ توسط گرامشي بهكار برده شد و در دههي ٦٠ ناظر به شيوهاي از توسعهي اقتصادي بود كه بر گسترش خط توليد تمركز داشت. پسافورديسم كه از دههي ٨٠ مورد توجه برخي از پستمدرنها نيز قرار گرفت، نظر خود را از توليد به سوي مصرف بازگرداند و بر انعطاف توليد نسبت به مصرف تأكيد كرد. مدرنيته در عرصهي فرهنگ نيز بر خط واحد توليد تمركز داشت و غرب را در مركز حقيقت ميديد، ليكن پستمدرنيته قرائتهاي مختلف را در صحنهي توليدات فرهنگي به رسميت شناخت. از اين ديدگاه همهي اصول و عقايد و همهي حقايق چيزي از سنخ ديگر كالاهاي بشري هستند كه اينك در عرصهي جامعهي بشري صف كشيدهاند تا يار كه را خواهد و ميلش به چه باشد. شما ميتوانيد قرائتهاي مختلف افراد گوناگوني چون فارابي، ابنسينا، ابنعربي، ملاصدرا، دكارت، اسپينوزا، فرويد، ماركس، دوركيم، و يا حتي قرائت پستمدرن سلمان رشدي و به بيان ديگر قرائتهاي علي(ع) و معاويه از دين و توحيد را در عرصهي تاريخ و فرهنگ بشري ببينيد و از آن پس، تمايل خود به هركدام از آنان را اظهار كنيد. بدون آن كه حق داوري دربارهي صحت و سقم يكي از آنان را داشته باشيد. ديدگاه فوق اگر بتواند در قلمرو فرهنگ و انديشهي جامعهي ايران گسترش يابد، ابعاد آسماني اسلام و تشيع را حذف خواهد كرد و به هويت ديني و حقاني آن كفر خواهد ورزيد و فرهنگ ما را به همان گردابي وارد خواهد ساخت كه فرهنگ و تمدن غرب به آن گرفتار آمده است.
بدين ترتيب با تسلط ديدگاه فوق، اسلامي كه در پايان قرن بيستم با اتكا به حقانيت خود مدّعي درهم شكستن بنبستهاي دنياي مدرن و گشودن روزن به سوي حقيقت بود، در نخستين گامهاي خود به جايي ساقط خواهد شد كه غرب در آخرين قدمهاي خود بدان رسيده است. اين سقوط نهتنها مانعي بزرگ را از پيش پاي كساني كه زاويهي انعكاس ليبراليسم متأخر در اين جامعه هستند، برميدارد، بلكه خطري جدي و بزرگ را از پيش روي سرمايهداري متأخر دور ميكند، زيرا پس از افول ديدگاههاي انتقادياي كه در چارچوب تفكر مدرن شكل ميگرفتند، ديدگاههاي پستمدرن، هنري فراتر از مرثيهخواني براي مدرنيته ندارند. پستمدرنيته همانگونه كه به مدعيات مدرنيته با ديدهي ترديد و شك مينگرد، درهاي اميد را به سوي افقهاي برتر نيز فروميبندد. بنابراين، از پستمدرنيته رقيبي جدي براي فرهنگ و تمدن غرب برنميخيزد، خطر جدي در جايي است كه فرهنگي نوين از افق يقين سر بركشد و قدرت دفاع از حقيقت خود را داشته باشد.
گفتمان مسلمانان
متفكرين مسلمان، براي دفاع از كيان خود چارهاي جز كاوش در ذخيرههاي فرهنگي خود ندارند و روشنانديشاني كه با اسلام همدلي دارند، در مصاف با روند جهانيشدن دنياي غرب، از انديشههاي پستمدرن تنها در مقام جدال احسن ميتوانند استفاده كنند، زيرا پستمدرنيته جايگاه سالمي براي تكوين و تدوين يك حركت برهاني ندارد. كساني كه از اين حقيقت غافل بمانند به همان دامي گرفتار خواهند آمد كه نسل پيشين آنان در مواجهه با تئوريهاي ماركسيستي به آن مبتلا شدند؛ بخشي از آن نَسل به دليل آن كه توان بهرهوري از ذخاير عقلاني فرهنگ اسلامي را نداشتند، در همان مقطع به دام ليبراليسم گرفتار آمدند، بعضي ديگر نيز آنگاه كه با حركت توانمند انقلاب اسلامي مواجه شدند، براي همراهي و همدلي با انقلاب، از ابزارهاي مفهومي ماكسوبر استفاده كرده و حركت ديني جامعه را با برداشتي كه وبر از رهبري كاريزماتيك دارد، تفسير كردند. اين گروه نيز با اعتماد به اين تفسير در گفتوگوهاي بعدي فاقد ابزارهاي مفهومي لازم براي دفاع از واقعيتي بودند كه حضور خود را در متن فرهنگ اسلامي اعلان ميكرد.
كساني كه اينك به انديشههاي پستمدرن پناه ميبرند، اگر نيك بنگرند، به اين حقيقت پي خواهند برد كه حتي فرصت گفتوگو را نيز براي دفاع از اسلام پيدا نخواهند كرد، زيرا گفتوگو در جايي معنا دارد كه جايي براي حقيقت و معنا باقي مانده باشد، در حالي كه پستمدرنيته منكر حقيقت است.
پينوشت:
١. A.Giddens, the Elnsequences of Modernity, London, Polity Press, ١٩٩٥. P ١٠.