پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - بومى سازى علوم انسانى و نظام آموزشى پاسخگو - نوروزی رسول

بومى سازى علوم انسانى و نظام آموزشى پاسخگو
نوروزی رسول

مقدمه
با وقوع انقلاب اسلامى در ايران، شاهد تحولاتى وسيع در بسيارى از عرصه‌هاى حيات اجتماعى، سياسى و فرهنگى جامعه ايران بوده‌ايم، اما برخى از ابعاد در جامعه وجود دارند، كه صرفا با اسلامى شدن نوع حكومت و ايجاد ظواهر اسلامى نمى‌توان شاهد تغيير آنها بود. از جمله اين موارد، مبحث نظام آموزشى كشور است، كه به اعتقاد فرهيختگان و مسئولين امروزى داراى محتوايى وارداتى است كه محصول وابستگى نظام شاهنشاهى سابق به غرب بوده است. اين نظام آموزشى به منظور پاسخ‌گويى به مسائل جامعه پيش از انقلاب طراحى شده و حتى درصدد بود تا جامعه ايران را به سمت توسعه يافتگى و مدرن شدن به معناى خاص غربى آن سوق دهد. بدين ترتيب، با وقوع انقلاب اسلامى و ايجاد شدن دغدغه‌ها، ملزومات و نيازمندى‌هاى جديد براى جامعه اسلامى، بخش غالب محتواى آموزشى موجود در نظام آموزشى، كارايى خود را از دست داد، تا جايى كه امروزه نخبگان جامعه بر اين باورند كه نه تنها اين علوم دردى از جامعه را دوا نمى‌كند، بلكه به علل مختلف موجب پديد آمدن مشكلاتى جديد در برابر مديريت جامعه مى‌گردد و مانعى براى پيشرفت جامعه شده است؛ زيرا اين اعتقاد در ميان نخبگان شكل گرفته است كه جامعه ايران با هويتى جديد(اسلامى-ايرانى) شكل گرفته و اين هويت، موضوعات و مسائل خاص خود را ايجاد كرده و ايران را به سمت ايجاد تمدنى جديد و متمايز از تمدن‌هاى موجود جهانى سوق مى‌دهد. اما مانعيت محتواى نظام آموزشى، از اين مسئله نشات مى‌گيرد، كه اين محتوا مخصوص تمدن "ديگرى"(٢) است كه با تعقيب اين محتوا جامعه ما جذب آن تمدن مى‌گردد. تعارض تمدن اسلامى - ايرانى، با تمدن غربى كه در وقوع انقلاب اسلامى به عنوان دشمن معرفى شده است، مهم‌ترين مسئله‌اى‌است كه ذهن نخبگان را به خود مشغول داشته است؛ يعنى در تمدن اسلامى - ايرانى وجود نظام آموزشى غربى سبب ايجاد تناقضاتى در بطن جامعه مى‌گردد و افراد جامعه دچار دوگانگى و يا حتى چندگانگى هويتى مى‌گردند. براى بررسى اين موضوع در اين نوشتار سعى شده است تا به طور خلاصه به برخى از مسائل مربوط به بحث بومى‌سازى علوم انسانى در ايران پرداخته شود.

نظريه، فرانظريه و بومى‌سازى علوم انسانى
بحث بومى‌سازى علوم اسلامى، نيازمند مقدماتى است كه شايد بتوان به آنها صفت "مقدمه واجب" را اختصاص داد و لذا يكى از اين مقدمات، بحث رابطه ميان نظريه و فرانظريه در علوم انسانى است. به عبارت ديگر، از آنجايى كه بومى‌سازى وابسته به خلق نظريه‌اى منطبق و مناسب با محيطى است كه نظريه براى آن توليد مى‌شود، لذا شايسته است تا نظريه‌هايى بر اساس معيارها، بنيانها، و مبانى همان محيط توليد گردند و البته نظريه‌ها زمانى توليد مى‌گردند كه بى نظمى و عدم تعادلى در جامعه مشاهده گردد و يا اين كه نظمى مطلوب و هدفى عالى تر در ذهن نظريه‌پرداز شكل گرفته باشد. زيرا فقط ذهن يك آدم بسيار عجيب مى‌تواند پس از مشاهده بى نظمى آرام بماند. به ديگر بيان، نظريه‌پرداز كسى است كه توانسته بى‌نظمى موجود در جامعه را مشاهده نموده و براى رفع و حل آن و بازگشت نظمى دوباره به عرصه حيات اجتماعى اقدام به نظريه‌پردازى نمايد. بنابراين، نظريه‌پرداز در صدد ارائه چارچوبه‌اى نظرى براى تشريح و تبيين مسائل مختلف اجتماعى و تصويرى روشن از جامعه مطلوب است.(٣) اما نظريه‌ها چگونه شكل مى‌گيرند؟ و در فرايند شكل‌گيرى آنها چه عواملى دخيل مى‌باشند؟
پيش از شكل‌گيرى هر نظريه‌اى در ساحت علوم انسانى، بايستى فرانظريه‌اى كه تعيين‌كننده محتوى و سمت و سوى نظريه باشد توليد شود. به عبارت ديگر، كسانى كه در مسير نظريه‌پردازى قرار مى‌گيرند و آرامش را به كنارى نهاده و سعى بر ايجاد تغيير در جامعه خويش دارند و به دنبال نظريه‌پردازى براى بهبود وضعيت جامعه و ارائه تصويرى از جامعه مطلوب مى‌باشند، هريك به نوعى در ابتدا بايد به يك دسته سوالات اساسى كه مبناى نظريه‌ها را تشكيل مى‌دهند. پاسخ دهند. پرسش‌هايى نظير ماهيت سرشت انسان، ماهيت سرشت جهان، چيستى معرفت، چگونگى كسب معرفت و روش‌هاى كسب معرفت، كه از آنها به فرانظريه‌ها(٤) ياد مى‌شود. اين فرايند در تمامى حيطه‌هاى دانش اجتماعى متداول و رايج است. فرانظريه‌ها به مثابه بنيادهاى نخستين نظريه‌اند كه بر آن، اجزاء ماهوى و محتوايى نظريه بنا مى‌گردد. بنابراين، در بحث بومى‌سازى معصوم، پيش از توليد نظريه در حوزه علمى خاص، بايستى قادر به توليد فرانظريه باشيم. فرانظريه‌ها در سه حوزه معرفت شناسى،(٥) هستى‌شناسى(٦) و روش‌شناسى(٧) تعيين كننده نوع نگاه ما به موضوع مى‌باشند. به عبارت ديگر، اگر چه نظريه‌ها به مثابه لنزها و عينك‌هايى هستند كه از پس آنها به جهان هستى نگريسته مى‌شود، اما فرانظريه‌ها، هم‌چون اجزا و عناصر تشكيل دهنده بنيادين آن به شمار مى‌روند، كه زاويه ديد و برداشت‌هاى ما را معين مى‌كنند. در معرفت شناسى به چيستى علم و امكان يا عدم امكان دست يابى(نسبى يا مطلق) به علم بحث مى‌شود. در هستى‌شناسى، از جهان هستى و اجتماعى و سرشت انسان، تعريفى روشن ارائه مى‌گردد و روش شناسى نيز در صدد دست يابى به بهترين روش دست يابى به علم مى‌باشد؛ يعنى براساس معيارهايى كه در مباحث مربوط به هستى‌شناسى و معرفت شناسى كشف شده است، روش‌شناسى شيوه‌هاى مرتبط با آن را بررسى مى‌نمايد.
از سويى ديگر، بستر و بافت اجتماعى(٨) خاصى كه در آن علم توليد مى‌شود، تاثيرى بسزا در تبيين حوزه‌هاى موضوعى سه‌گانه فرانظريه‌اى به ما ارائه مى‌دهد. حضور فرهنگ، تاريخ، دين، ايدئولوژى و... در فضاى ادراكى جوامع در دست‌يابى به فرانظريه از اهميت خاصى برخوردار است. بنابراين، با فهم رابطه ميان فرانظريه و نظريه و رابطه بستر اجتماعى با شكل‌گيرى فرانظريه مى‌توان گامى صحيح در بومى‌سازى علم برداشت. مثلا براى خلق علم اسلامى، بايستى تعريف و تبيين اسلامى در معرفت شناسى، هستى شناسى، روش شناسى و ساير حيطه‌هاى آن ارائه گردد. به عبارت ديگر، بايد به تبيين فرانظريه‌اى اسلامى اقدام نمود تا نظريه‌اى اسلامى از دل آن متولد گردد تا نهايتا بتوان از وراى آن به جهان هستى نگريست. به عنوان مثال، تعريفى كه اسلام از انسان و فطرت او ارائه مى‌دهد با تعريفى كه رئاليست‌ها(٩) ارائه مى‌دهند، كاملا در دو سر طيف هستى شناختى قرار مى‌گيرند، از اين‌رو بروندادهاى اين دو فرانظريه، در نظريه‌هاى مختلف نيز متفاوت خواهد بود و ممكن است در فرايند كشف و خلق نظريه، هر نظريه‌پرداز برداشتى خاص داشته باشد، كه متاثر از بستر اجتماعى و فضاى اداركى باشد ويا به سبك تفكر آن متفكر بازگشت نمايد، اما اين امر در درون چارچوبه‌هاى فرانظرى اتفاق مى‌افتد.
مخالفت با علوم انسانى غربى، هر چند مبناهاى متفاوتى دارد، اما مهم‌ترين و علمى‌ترين مبنايى كه در فرايند اين مخالفت قابل مشاهده است، بحث توجه به پيش‌فرض‌هاى علوم غربى است كه مقام معظم رهبرى‌به مناسبت‌هاى مختلفى بدان اشاره داشته‌اند. به عبارت ديگر، با ترويج علوم غربى پيش‌فرض و مفروضه‌هاى ليبراليستى آن نيز در جوامع ترويج مى‌يابد؛ يعنى همان پيش‌فرض‌هاى انسان شناختى و هستى‌شناختى اين علوم كه بر اساس الحاد و ماده‌گرايى تبيين شده و در تعارض با مبانى توحيدى اسلام قرار دارد. براى تبيين اين مورد به يك مقايسه و يك مثال اكتفا مى‌گردد. به عنوان مثال، در رويكردهاى‌رئاليستى "انسان" ذاتا شرور، ظالم، جنگ طلب و ... معرفى مى‌شود، كه با مبانى فرانظريه‌اى اسلامى در تعارض است. اولا: در هستى شناسى رويكرد رئاليستى، "انسان"، محور و مركز جهان است. زيرا نظريه‌ها پيرامون جهان براساس اين محور شكل گرفته‌اند. در حاليكه در رويكرد اسلامى، هستى‌شناسى از خداوند آغاز مى‌شود. ثانيا: نتيجه‌گيرى‌اى كه در مورد ذات انسان مى‌نمايد، تك بعدى‌است؛ يعنى صرفا آن بخشى از انسان فربه شده است كه مربوط به فعاليت‌هاى پست انسانى مى‌گردد (شرارت). اما در نگاه اسلامى، انسان فطرتا خدا پرست است و خداوند نيكى و بدى‌ها را به او الهام نموده است "فالهمها فجورها و تقويها"، كه انسان به اختيار خود يكى از اين دو را انتخاب خواهد نمود. حال اگر در تحليل‌ها رويكرد رئاليستى به جهان و انسان را پذيرا شويم و بر اساس آن حوادث و رخدادهاى جهان اجتماعى را پذيرا شويم، به نوعى دچار الحاد مى‌شويم و از نگاه توحيدى فاصله خواهيم گرفت.
بنابراين، لازم است در بحث بومى‌سازى علوم ابتدا به كاركرد فرانظريه‌ها و تاثير آن بر نظريه و نيز بر تاثير بستر و بافت اجتماعى و عناصر تاثير گذار بر توليد نظريه‌ها توجه داشته باشيم تا در پرتو آن بتوانيم به توليد علمى بومى دست يابيم و لذا عمده مخالفتى كه با علوم انسانى در سال‌هاى اخير مى‌گردد، حول محور مبانى فرانظرى و بنيان‌هاى كلان علوم غربى مى‌باشد؛ زيرا بنيان‌هاى فرانظرى علوم انسانيِ غربي، در تعارض با بنيان‌هاى فرانظرى علوم انسانى اسلامى است و همين امر سبب ناكارآمدى اين علوم در جامعه امروزى ايران شده است.

علوم انسانى از شكل تا محتوا
بحث ديگرى كه در مورد بومى سازى علوم انسانى مطرح است، فهم تمايز ميان علومى است كه شكل تفكر را مى‌سازند و علومى كه محتواى تفكر را ايجاد مى‌كنند. گاهى اوقات حتى با بستن چشم هم نمى‌توان برخى چيزها را انكار كرد، مثلا پله‌ها را هنگام گام نهادن بر آنها در وقت صعود! صعود هنگامى اتفاق مى‌افتد، كه پله‌اى در كار باشد، اما اگر پله اى بود و قدم‌ها سست بودند و چشم‌ها بسته و ادراك خاموش، انتظار صعود توهينى است به شعور انسانى!
در فرايند اكتساب علم و تحصيل نيز، عبور از پله‌هاى خاص مسلم و مفروض است. شاخه‌هاى مختلف علوم نيز هر يك برنامه اى مدون را براى رسيدن به اجتهاد و در نهايت توليد علم ارائه مى‌دهند تا محقق دچار سردرگمى نگردد. علوم انسانى نيز ازاين قاعده مستثنى نيست. به عبارت ديگر، هر علمى در كنار محتواى خود، شكلى براى دست يابى به آن معرفت ارائه مى‌دهد تا تسهيل كننده گذار از اين مراحل باشد، اما مساله‌اى كه امروزه در جوامع غير غربى (مثلا جامعه ايران كنونى)مطرح است و با عناوين مختلفى، نظير بومى نمودن علوم و يا اسلامى نمودن، بدان اشاره مى‌شود را بايستى بر اساس همين مولفه‌ها پاسخ داد. به عبارت ديگر، به طرح مساله بومى نمودن علم در جامعه ايران به خصوص علوم انسانى برداشت‌هاى مختلفى از نفى كلى علوم غربى گرفته ( بومى‌سازى مطلق) تا مخالفت كامل با بومى‌سازى(غربى‌گرايى مطلق) از سوى صاحب‌نظران ارائه گرديده است. برخى بر اين باورند كه اگر قرار است به سمت اسلامى كردن علوم انسانى حركت نماييم، بايستى حتى علومى، نظير منطق را كه برگرفته از غرب است نيز از فرايند انديشه در علوم انسانى حذف نماييم، اما آنچه كه در اين نوع نگاه از آن غفلت شده، تفاوت ميان شكل تفكر و محتواى تفكر است. به عبارت ديگر، گرچه ممكن است كه علمى مانند منطق وفلسفه كاملا غربى باشد، ولى خود اين قضيه را نيز به دلايل روشن نمى‌توان بطور كامل پذيرفت، زيرا با ابداعات و نوآورى‌هايى كه دانشمندان اسلامى در آن ايجاد نموده‌اند، پيشرفتى‌چشم‌گير در اين علم وساير علوم وام گرفته شده از غرب صورت گرفته، اما اين علوم، نظير رياضيات و ..... تنها جنبه "شكلى " براى تفكر دارند؛ يعنى به تدوين محتواى تفكر و صحيح انديشيدن كمك مى‌كنند، نه اين كه محتواى آن را نيز تعيين نمايند. ويا مثلا، علومى نظير روش تحقيق و پژوهش و يا روش‌هاى نگارش مقالات علمى نيز از همين دست مى‌باشند. به عبارت ديگر، به نظر مى‌رسد كه براى‌دست‌يابى به محتوايى بومى، بايستى پس از شناسايى منابع بومى توليد علم با روشى آكادميك و صحيح (هر چند وام گرفته از غرب) در جستجوى علم بومى برآييم.
بنابراين، در اسلامى نمودن علوم آن‌چه كه بايستى مد نظر باشد، تبيين و نقد محتواى علوم غربى است تا نشان داده شود كه اين علوم دچار چه نواقصى هستند كه نمى‌توانند نيازهاى جامعه اسلامى ما را برآورده سازند كه اين امر به نوبه خود نيز مستلزم فرآيندى است كه بايد در ابتدا ميزان و معيارى ايجاد گردد كه تعيين كننده ضد اسلامى بودن علوم انسانى بوده و سپس به فكر تغيير محتواى آن برآييم؛ يعنى بايستى سرفصل‌هايى جديد با محتوايى كاربردى‌تر براى جامعه خلق گردد، نه آن‌كه بدون هيچ مطالعه و بررسى و واكاوىِ علوم انسانى غربى، بر همه دانش‌ها برچسب غير اسلامى نهيم.
در گام بعدى، بايستى با بكار گيرى روش‌هاى صحيح تحقيق و تفحص در متون بومى و اسلامى به منظور حركت به سمت توليد علم بومى اقدام نمود. آن‌چه كه نبايستى ناديده گرفته شود، بستر اجتماعى‌اى‌است كه در درون آن علم و دانشى خاص توليد شده و علم توليد شده در بستر خاص از نگاه اسلامى مورد طرد نيست، زيرا احاديثى، نظير "اطلبوا العلم ولو بالصين" نشان دهنده اين است كه كسب علم "بما هو علم" بدون هيچ قيدى در اسلام از مطلوبيت ذاتى برخوردار است. آنچه كه در بومى سازى علوم انسانى برآن تاكيد مى‌شود، طرد و منع يادگيرى علومى نيست كه در خارج حوزه تمدن اسلامى‌حضور دارد، بلكه مهم آن است كه بروندادها و نتايج آن علوم به عنوان تنها نسخه و راه حل براى جوامع غير غربى فرستاده نشوند، چنان‌چه كه در مباحث مربوط به توسعه جوامع موسوم به جهان سوم شاهد آن بوده ايم. غربى‌ها در اين مورد، نظريه‌هاى مختلفى كه از درون جهان غرب توليد شده بود براى توسعه يافتن جوامع جهان سوم به آزمون نهادند، اما هيچ يك از آنها از كاميابى برخوردار نبودند، بلكه از آنجايى كه مسئله و موضوعات مربوط به بافت و بستر خاصى است، لذا تنها راهكارهاى منطبق با آن از كارآمدى كافى برخوردار خواهند بود.
بنابراين، اينگونه مى‌توان گفت كه علم، يا شكل تفكر را مى‌سازد؛ يعنى به "تفكر مدون" مى‌انجامد، كه وظيفه آن ساماندهى به توليد علم است و يا محتوى تفكر را كه بازتاب مستقيم بر حيات اجتماعى جوامع انسانى دارد. در صورت نخست ترديدى نيست كه اسلام نهى كننده از چنين علمى نمى‌باشد؛ زيرا روش تفكر و دست يابى به علم وظيفه خرد انسانى است و دسته دوم نيز در صورتى بايستى طرد گردد، كه در تعارض با ارزش‌هاى حاكم بر جامعه باشد.

بيمارى هلندى در علوم انسانى
مسئله بعدى در بومى‌سازى علوم انسانى بدست آوردن شناختى جامع و كامل از وضعيت كنونى علوم انسانى است. و اين شناخت نيازمند كار كارشناسى و مطالعه عميق است؛ زيرا اگر به گونه‌اى دستورى و سطحى و يا سياسى كارى در صدد حذف بسيارى از شاخه‌هاى علوم باشيم، و به نام علوم انسانىِ اسلامى، شاخه‌هايى را ايجاد نماييم كه از علوم موجود از كارايى و كارآمدى كمترى برخوردار باشند، بروندادهاى مثبتى را شاهد نخواهيم بود؛ زيرا علوم انسانى در ايران شبيه بيمارى شده است كه هيچ متولى و سرپرستى ندارد، كه به دنبال علاج آن باشد، ولى در مقام نقد، همه منتقد آنند و هر زمان كه مشكل اجتماعى‌اى بروز مى‌كند علوم انسانى تنها مقصر اين مسائل شناخته مى‌شود؛ يعنى هنگامى اين بيمار شفا خواهد يافت، كه اراده اى عمومى براى درمان آن ايجاد گردد.
غالبا برداشت چنين است كه چون علوم انسانى هنوز ريشه در سيستم آموزشى غرب دارد، برون دادهاى آن نيز غربى خواهد بود. به عبارت ديگر، تحصيل در رشته‌هاى علوم انسانى مترادف با سكولار شدن دانشجو مى‌باشد. در اين بين، رشته‌هايى نظير علوم سياسى، فلسفه غرب و... كه مستقيما با انديشه‌ها و فلسفه غرب در ارتباطاند بيشتر مورد نقد قرار گرفته‌اند. در نگاه به علوم انسانى، عموماً دو رويكرد فكرى وجود دارد: گروهى برآنند كه تفاوتى ميان ذهن شرقى و غربى وجود ندارد و هر آنچه كه متفكر غربى درك و انديشه نموده است، متفكر شرقى نيز به همان دست خواهد يافت؛ يعنى محصولى انسانى و جهانى است، نظير آن چه كه در علوم پايه و فنى وجود دارد، كه تفاوتى ميان مهندس شرقى و غربى وجود ندارد و شرق و غرب عالم در اختراع، ابداع و يافته‌هاى علمى تاثيرى نخواهد داشت. به عبارت ديگر، مثلا اگر متفكر غربى در انديشه‌هاى سياسى خود يافته‌هايى داشته باشد، متفكر شرقى نيز ممكن است نظير همان يافته‌ها را داشته باشد، چنان‌چه در ساير ابواب علوم هم همين شيوه معمول است؛ زيرا حاكميت ذهن انسانى در اين مساله مطرح است نه حاكميت جغرافيايى خاص. اما گروه دوم در مقابل براين باورند كه علوم‌انسانى نيازمند بومى‌سازى است و علتى كه مطرح مى‌گردد، شرايط خاص جوامع مختلف مى‌باشد، كه نمى‌توان تعميم علم از غرب به شرق يا بالعكس را پذيرفت؛ يعنى ممكن است جامعه‌اى با شرايط تمدنى، فرهنگى، دينى و... خاص نيازمندى‌هاى خاصى داشته باشد، كه انديشه‌هاى ديگران توان پاسخ‌گويى به آن را نداشته باشد و نيز اين عقبه‌ها ممكن است تعيين كننده منابع متفاوتى براى توليد علم داشته باشد. به عنوان مثال، در ايران با توجه به فقه، فلسفه و ... اسلامى، تكيه بر منابع دينى (قرآن و سنت) در كنار خرد انسانى، برون دادهاى متفاوتى را منجر خواهد شد؛ يعنى متفكر شرقى اگر با اين پيش زمينه‌ها در مورد سياست يا جامعه بيانديشد، دريافت‌هاى متفاوتى را نسبت به اين مسائل خواهد داشت، در حالى كه متفكرى كه از چنين زمينه‌هايى بى بهره است، نمى‌تواند به كسب اين بروندادها نائل گردد.
بنابراين، در گام اول براى رفع اين بيمارى نيازمند تعيين نوع نگاه به علوم انسانى هستيم. اما در اين كه نظام آموزشى موجود داراى بن مايه‌هاى غربى است و تغييرى اساسى در آن روى نداده كه مطابق با نيازهاى‌جامعه اسلامى ايران باشد. شكى نيست. مثلا در رشته‌اى؛ نظير علوم سياسى با توجه به منابعى كه در بالا ذكر شده و ساير منابع، چه مقدار از واحدهاى درسى دانشجويان از ميان اين منابع انتخاب شده است، در حالى كه بسيارى از مطالب موجود در اين منابع در عرف بين المللى و غربى نيز پذيرفته شده است، نظير عهد نامه مالك اشتر و يا بسيارى از آيات سياسى و حقوقى قران كريم و... كه در نظام آموزشى فعلى ما جايگاهى به مراتب نازل‌تر از انديشه‌هاى متفكران غربى دارد و نتيجتا رويكرد يك جانبه به غرب، همراه با بى اطلاعى از داشته‌هاى خود به نوعى غرب‌زدگى اجبارى منجر خواهد شد. بنابراين، نگرانى پيرامون رشته‌هاى علوم انسانى جاى ترديدى ندارد، ولى نه به شيوه طرد كامل انديشه‌هاى غربى كه مدون بودن و كارآمد بودن آنها در جوامع غربى قابل ترديد نيست و تكيه نمودن عجولانه و بدون برنامه بر مطالب پراكنده‌اى كه هنوز به صورت كامل تدوين نشده‌اند نير علاج و چاره كار نمى‌باشد. آن‌چه تا كنون در علوم انسانى اتفاق افتاده است، شبيه به "بيمارى هلندى" درعلم اقتصاد است، كه فربه بودن بيش از حد بخشى از سيستم اقتصادى، باعث از كارافتادگى ساير بخش‌ها مى‌گردد؛ يعنى فربهى انديشه‌هاى غربى كه تناسب كامل آن با جامعه ما مورد ترديد است، سبب شده تا از منابع و انديشه‌هاى موجود و مدون نيز غفلت گردد. اميد است با تلاش متفكران و انديشمندان، علم در ايران نيز به سمت تطبيق با نيازمندى‌هاى جامعه حركت نمايد.

پى‌نوشت‌ها:
١. پژوهشگر گروه مطالعات اسلام و غرب، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامى.
.٢.other
٣. اسپريگنز، توماس، فهم نظريه‌هاى سياسى، ترجمه فرهنگ رجايى، نشر آگه، ١٣٨٤.
.Meta theories .٤
.Epistemology .٥
.Ontology .٦
.Methodology .٧
.Social Context .٨
.Realists .٩