پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و زبان - فیاض ابراهیم
حكمت و زبان
فیاض ابراهیم
١. زبان قلب فرهنگ است يعنى به پيكره فرهنگ خون مىدمد و قوت دميدن خون به پيكره فرهنگ و يا ضعف آن، نشان رابطه تنگاتنگ بين زبان و فرهنگ است به عبارت ديگر اگر زبان در قيد حيات باشد، فرهنگ مبتنى بر آن نيز وجود خارجى دارد، اگر زبان مرده باشد فرهنگ نيز تاريخى شده است پس تحولات زبانى و فرهنگى يك تحول از دو منظر و ديدگاه است چرا كه فرهنگ به زبان شفاهى يا كتبى و يا تصويرى، صورت بيرونى پيدا مىكند پس آنچه درباره زبان گفته مىشود درباره فرهنگ نيز گفته مىشود و برعكس.
٢. زبان تا بوده با انسان بوده و تاريخ انسان و زبان و فرهنگ يكى است و شناخت هر چيزى به ازاى فاصله گرفتن از آن است پس اگر جدايى زبان از انسان امكانپذير نباشد پس چگونه بايستى زبان را شناخت اينجاست كه خدا يا حيوان به عنوان غيريت مطرح شده است تا زبانشناسى ممكن شود ولى از گذشته هرچه به امروز نزديك مىشويم براى زبانشناسى از خدا به طرف حيوان رفته است. نظريههاى خدايى زبانشناختى در اكثر اديان وجود داشته است (خلق الانسان... علمه البيان) اولين سخن درباره زبان در اديان گفته شده است به علت آن كه اديان به دنبال بيان و زبان بودهاند به همين دليل اولين قدمها در باب ارتباطات و علم آن به وسيله مذاهب برداشته شده است.
٣. ولى در دوران يونان باستان و دوران مدرن بعد از رنسانس و فاصله گرفتن از مسيحيت حيوان شاخص زبانشناسى انسان شده است يعنى اينكه آيا حيوانها زبان دارند يا خير كه غالب اينگونه در نظر گرفته شده است كه فاصله انسان از ديگر حيوانات در سخن گفتن انسان است و حيوان جنس مشترك است و نطق و سخن گفتن، فصل انسان از حيوان است پس انسانشناسى در مقابل حيوانشناسى باعيارى به نام زبان است كه قاعده خاصى دارد كه همان منطق است كه ارتباطسنجى زبان حجيت و واقعنمايى آن را دنبال مىكند كه اين را با واسطه مفهوم انجام مىدهد يعنى اينكه حجيت و ارتباطشناسى مفهوم را دنبال مىكند (چه در رابطه با خود مفهوم و چه در ارتباط با مفاهيم ديگر).
٤. فلسفه در مقابل منطق، به محتواشناسى مفاهيم مىپردازد اگر روششناسى فلسفه در منطق و زبانشناسى حاكم بر آن، خلاصه مىشود فلسفه به محتوا و حدود مفاهيم مشروح در زبان براى ترسيم جهان خارج، مىپردازد و از زبان و مفاهيم آن براى رسيدن به مقصود خود استفاده مىكند به همين دليل است كه هرگاه براى ترسيم جهان دائره مفهومى و يا مفهوم تنگ باشد فلسفه به بسط زبان مىپردازد و اين بسط مفهومى زبان توسط فلسفه است كه زبانها، قوت و قدرت جديدى براى ترسيم جان پيدا مىكنند (تاريخ ملل فلسفهجو و فلسفهزا شاهد بر آن است مثل آلمان در باب كانت و هگل و هايدگر و ايران مثل بوعلى سينا).
٥. اگر منطق به محتواى مفهومى و سنجش مفهومى نزديك شود خود به خود منطق به طرف فلسفه حركت خواهد كرد و فلسفى خواهد شد و اگر فلسفه نيز سنجشى و نقدى شود فلسفه نيز به منطق نزديك مىشود يعنى حركتى كه از كانت شروع شده است يعنى فلسفه تبديل به يك نوع منطق شده است كه وسيلهاى براى سنجش مفاهيم است و از باب پرداختن به مفاهيم است كه به سنجش عقل نيز نزديك مىشويم به همين دليل است كه كانت از منطق شروع مىكنند و به فلسفه مىرسد برعكس ما قبل كانت كه از فلسفه شروع مىشد و سپس به منطق آن مىرسد و به همين دليل، اول متافيزيك به وجود مىآيد و آنگاه منطق قطعىگراى ارسطويى مبتنى به قياسهاى قطعى (به طور مثال شكل اول) رسيده بر عكس كانت كه از منطق شروع مىكند و به نفى متافيزيك و نقد فلسفه قديم مىانجامد.
٦. مدرنيسم براساس شك دستورى يا شك روشمند به كارتى بنا شده بود همه را به روششناسى سوق مىداد يعنى همه دانشها بايستى براساس روش بنا شود روشى كه منطقها را در دل خود داشت و سنجش اوليه روش براساس زبان بنا مىشود و زبانشناسى نقش بنيادى دارد. (مثل بحث الفاظ در اصول فقه) پس فلسفه جديد غرب به منطق تقليل يافت كه مبناى زبانشناختى دارد و اينگونه فلسفه تحليلى كه يك فلسفه تقليلى منطقى است به وجود آمد و در آن هيچ مفهومى ثبات ندارد و براساس نسبيت زبانى، نسبيت پيدا مىكند و عملاً فلسفه تبديل به منطق مىشود اينجاست كه فلسفه ديگر تمام مىشود و جايش منطق مىگيرد و پسامدرنيسم به همين اساس بنا مىشود كه بىتعينى بر آن حاكم مىشود چرا كه منطق نيز براساس منطق زبانى كاربردى(بازى زبانى) بنا مىشود كه بشدت نسبى است.
٧. اينكه در آخر فلسفه به سوء تفاهم زبانى تعبير مىشود و متافيزيك آن نيز همانگونه، علت آن جدا شدن زبان از معنا و محصور شدن در مفهوم بود و در نهايت اينكه زبان يك امر ذهنى است با تمام نسبيتهايى كه در ذهن ترسيم مىشود (مثل پرسپكيتوها و منظرها و ديدگاهها) و كمتر مفهومى دچار نسبيت نمىشود (حتى در بديهيات اوليه نيز شك مىشود) و بازگشت به زبان همهگونه مفاهيم را نسبى مىكند تا اينكه برخى به دنبال مبانى هستى شناسانه براى زبان شدهاند تا از اين نسبيت فرار كنند. (مثل اگزيستانسياليزم فلسفى هايدگر و پيروان آن) ولى آنها در نهايت به نسبيت ديگرى دچار شدهاند و آن نسبى شدن انسان در قبال هستىشناسى زبان بوده است (مثل نظرگاه امر اينكه زبان از طريق انسان سخن مىگويد پس اصالت با زبان و سنت موجود در آن است و انسان بى اصالت در مقابل با زبان است).
٨. زبان و زمان دو عنصر به هم چسبيدهاند همين زبان، زمان مىخواهد و زمان خودش را در زبان تجسم مىبخشد زبان مثل زمان و به واسطه آن نسبيت روا مىدارد يعنى اينكه زبان تاريخى و زمانى از طريق انسان سخن مىگويد يعنى انسان بىاراده در اختيار يك زمان تاريخى است كه از طريق او سخن مىگويد و انسان مغلوب و مجبور زمانه و زبان خويش است به عبارت ديگر زمان و مقتضيات آن در ادوار زمانى خودش را در زبان متجلى مىكند و اين جبر زمانى و تاريخى، كشانده به زمان حال مىشود و خودش از طريق حافظه تاريخى بر زمان حال تحميل مىكند و انسان در يك سنت تاريخى خود كه در زبان، ظاهر مىشود، محصور و مجبور مىشود پس مجبور به يك نوع عدم تعيين در انسان مىشود.
٩. زبان فلسفى زبانى است كه براساس مفاهيم شكل مىگيرد و درباره آن بحث نمىشود زبانى كه در حد ذهنشناسى مىباشد پس بى ارتباط با معنا است؛ يعنى معنا به عنوان واحد تحليل در آن محاسبه نمىشود و اگر معنا نيز گفته مىشود مقصود نيز مفهوم است مفهوم داراى نسبيتهاى زمانى و مكانى است ولى معنا مقوله شهودى است كه به عين و خودش دريافت مىشود و زبان در ارتباط با مقوله معنا به مقوله نظام معنايى كشانده مىشود كه آن جان پديدارى محور اصلى است كه نظام معنايى را وحدت مىبخشد و از اين طريق نيز بر زبان انسجام درونى و سپس بيرونى مىدهد يعنى زبان با نظام معنايى است كه وحدت بخش است ولى از طريق مفهوم دچار اختلاف و تفاوت و تنوعها مىشود.
١٠. بعد معنايى مذاهب، زبان را وحدت بخشى مىكند و با آن شهود معنايى به زبان تكامل مىدهند (مثل آنچه قرآن با زبان عربى كرد) يعنى مذاهب با زبان خاصى مىآيند ولى همان زبان را نيز تكامل مىبخشد به همين دليل زبانها بعد از مذاهب است كه اوج مىگيرند و به عنوان يك زبان ارتباطى قوى سبب رشد علمى و فكرى آن جامعه مىشوند و چون زبان داراى استانداردهاى خاص ارتباطى مىشود تمدن نيز به وجود مىآيد پس با انبساط معنايى و سپس سازمانبخشى به زبان از طريق بسط معرفتى است كه تمدن بعد از دينها به وجود مىآيند، يعنى اديان سير از معنا به مفهوم نيز ايجاد مىكنند و از شهود به سوى تعقل را شكل مىدهند. پس از عرفان به سوى فلسفه كه همان حكمت است سوق داده مىشود. و از اين طريق است كه زبان به وسيله عرفان روان شده به سوى فلسفه ما بسط پيدا مىكند.
١١. حكمت در زبان يا زبانشناسى حكمى به دنبال فهم مكانيسمهاى تبديل معنا به مفهوم است و نماى شاخههاى دانش يك دين به دنبال اين نكته است يعنى كلام و فقه و عرفان و فلسفه و منطق. اينكه آيا معانى خوب شهود مىشوند و اگر خوب شهود شوند آيا تبديل به مفاهيم مىشوند آيا مفاهيم حاكى از معانى هستند آيا نظام معانى با نظام مفاهيم ارتباط درستى دارند و قابل تطبيق به يكديگر هستند آيا نظام مفاهيمى ترسيمى در يك سازمان دينى حيثيت استقلالى پيدا نكردهاند به گونهاى كه در مقابل نظام معنايى استقلال پيدا كنند سپس به يك نوع انحرافات در باورها دچار شوند و سازمان دينى در نهايت به انحرافات ذهنى بشر آلوده شود و انحرافات دينى سازمانى شكل داده شود (مثل تحريف اديان توسط بشر).
١٢. به دليل انحرافات از معنا به مفهوم است كه اديان به دنبال چرخه معنا به مفهوم و مفهوم به معنا باشند اگر اين چرخه خوب تعريف شود اديان از حكمت زبانى دور مىشوند و دچار انحرافات فلسفى يا عرفانى خواهند شد. هرچند در اديان رابطه حكمت و بيان و زبان يك رابطه منسجم است و حكمت را براى جلوگيرى از گسلهاى معنايى و مفهومى در جامعه آورده شده است (قد جئتكم بالحكمه و لابين لكم بعض الذى تختلفون فيه).
چرا كه از اختلاف است كه انحرافات به وجود مىآيد به همين دليل مثل زبانشناسى فلسفى نيست (بحث هرمنوتيك) كه معنايى به زبان آمده باشد ولى رها شده باشد (ان علينا جمعه و قرآنه فاذا قرانه فاتبع قرآنه ثم ان علينا بيانه) و اينجاست كه حكمت به ولايت مىرسد (يا ذالحكمة و البيان) كه هم معنا مىآيد و بيان آن و نظريه تفسيرى حكمت بدون ولايت ممكن نيست.