پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و فرهنگ - فیاض ابراهیم
حكمت و فرهنگ
فیاض ابراهیم
١ - جغرافيا به آن وجهى از زمين گفته مىشود كه در توليدو بازتوليد انسانى و طبيعى واقع مىشود و علم جغرافيا نيز به دنبال بررسى اين فرآيندها و برآيندها مىباشد. جغرافيا به آن وجهى از زمين گفته مىشود كه مورد باز توليد فكرى و ذهنى انسان واقع مىشود، كه از نظريات كلان تا نظريات كاربردى را شامل مىشود از اين جاست كه با تاريخ انسانى ارتباط پيدا مىكند؛ چرا كه اين توليد فكرى و ذهنى با تاريخ انسان بر روى كره زمين پيونده خورده است و جغرافيا و تاريخ با هم و در كنار هم و با انسان به جلو آمده و زندگى انسانى، اين دو را به هم پيوند داده است.
٢ - جغرافياو تاريخ دو ركن فرهنگ بشرى را تشكيل مىدهند، كه براساس زندگى بشرى به هم پيوند مىخورند. به عبارت ديگر، فرهنگ نرمافزار زندگى بشرى استو تاريخ و جغرافيا، نرمافزار زندگى را فراهم مىآورند. در تاريخ، ما با تراكم دانش بشرى رو برور هستيم؛ يعنى تاريخ ما را به طرف تكامل بشرى مىبرد و اين با آفرينش معانى و نشانههاى جديد به وجود مىآيد، پس بشر در طول زندگى خود به تكامل مىرسد؛ يعنى زندگى پويايى است و پويايى هدف مىخواهد و هدف بايستى چيزى باشد كه سبب شود تا پويايى را ارزشمند كند؛ يعنى پويايى به ارزشش پى برده باشد و اين آن جايى است كه تراكم مفهومى و نشانه شناختى به جود آورد و از اين راه زندگى خود را غنىتر كند.
٣ - تاريخ براساس زمان بنياد مىشود. آيا زمان به طرف تكامل مىرود يا به طرف هيچ انگارى اگر به طرف تكامل مىرود، تراكم در محور اصلى است؛ يعنى تاريخ براساس تراكم دستاوردهاى بشرى تفسير مىشود، پس اميد آفرينى در راس اين نوع تاريخ نگرى است و از اين جاست كه مفسران اين نوع تفسير تاريخى، نقش پيامبران را بازى مىكنند(مثل ماركس و هگل) و اگر تفسير هيچ انگارى از تاريخ انجام شود، آينده نا متعيّن و نامعلوم است. حال اگر براساس عدم تعين، فعاليت و حركت بنا شود، براى اينكه از اين عدم تعين فرار كند و يك نوع حركت معنادار درست كند، اينجاست كه از عدم تعين به تعيّن مىرسد.
٤ - چگونگى رسيدن از عدم تعين به تعين در تاريخ، ايجاد انقطاعهاى تاريخى است؛ يعنى تبديل زمانى به تاريخ، يا تبديل خط زمانى به نقطههاى زمانى معنادار و اين بامعنابخشى به نقطههاى زمانى رخ مىدهد، كه تاريخ خلق مىشود،يعنى زمانى يك نقطه به يك نقطه عطف مىشود، كه يك واقعه زمانى رخ مىدهد كه معنا ايجاد مىكند. به همين دليل، نقطههاى برجسته زمان را منقطع مىكند، كه به گونهاى غالب با احساس همراه مىشود؛ يعنى نقطهاى كه عاطفه برانگيز مىباشد و اين جاست كه بحث حماسه و تاريخ پيش مىآيد؛ يعنى قهرمان و ضد قهرمان كه عواطف و ضد عواطف ترسيم مىشود.
٥ - تاريخ انگارى عاطفى سبب به وجود آمدن رمانتيسم و آرمانگرايى تاريخ شد، كه در ابتداى هر جريان تاريخى و در فرهنگهاى متفاوت به جود ممى آيد( هر چند رمانتيسم يك مفهوم متاخر تاريخى در غرب است، ولى اين فرآيند معنا آفرينى تاريخى در ادبيات حماسى رخ داده است، مثل فردوسى در فرهنگ ايران) از اينجاست كه تفسير تاريخ تعين گرا و عدم تعين گراى فعال بر هم مىرسند و يك جريان را شكل مىدهندكه سلحشورى در پى دارد و فرهنگ ملى گرايى قومى را به وجود مىآورد، كه ممكن است جنگها را به وجود آورد(مثل غرب كه جنگها را بوجود آورد)
٦ - اگر تاريخ بر اساس هيچ انگارى غير فعال و منفعل تفسير شود، اصل در آن عدم حركت است؛ چرا كه جهتى وجود ندارد كه بخواهد حركت براساس آن صورت بگيرد، لذا در اينجا تاريخ به معناى چرخش دورى مىباشد،كه انسانها، با خيال و يا معنا بخشى به آنسعى مىكند تا آن را از حالت دورى در بياورد و آن را خطى كند،كه جهت دار است. به عبارت ديگر، تاريخ و زمان يكى هستند؛ يعنى نقاطى هستند بر محيط يك دايره،كه هيچ فرقى با هم ندارند، پس موخر و مقدم ندارد و پيشرفته و پسرفته بى معنا است.
٧ - منشاء نظرى تريخ گراى تعين گرا و بى تعين گراى فعال، فلسفه است، برعكس بى تعين گراى منفعل،كه داراى منشاء عرفانى است. به عبارت ديگر، ساختار مذكور تشكيل يك طيف مىدهد كه يك سر آن فلسفه ا ست و يك سر ديگر آن عرفان و وسط آن، عرفان استدلالى يا فلسفه عرفانى است. فلسفه براساس تاريخ بنا مىشود؛ يعنى تعين گراى تاريخ. فلسفه به عنوان يك دانش تعين گرايى است كه مىخواهد آينده را به گونهاى متعين تبيين كند و نام آن را فلسفه تاريخ مىگذارد؛ يعنى فلسفهاى كه نقطه به نقطه را پيش بينى مىكند و سعى مىكند تا قوانين اين نقاط را پيدا كند، به همين دليل جبر تاريخى يا دترمينسم تاريخ مطرح شد، كه براساس قوانين قطعى تاريخ شكل مىگيرد.
٨ - بى تعين گراى فعال نيز ريشه در فلسفه عرفانى يا عرفان فلسفى شده، دارد؛ يعنى بى تعينى، خود ريشه در عرفان دارد، ولى سعى مىشود تا با تبديل معانى عرفانى به مفاهيم زبانى و فلسفى، عرفان استدلالى را توليد كند و به عبارت ديگر، عرفان را باز توليد فلسفى كند، كه نمونه بسيار مهم آن فلسفههاى پديدارشناسى و اگزيستانسياليزم (اصالت پديدار و تجلى و آيه، اصالت انسانى موجود) است كه با كمى تغييرات روش شناختى، به همان پيشرفت تاريخى معتقد است؛ يعنى به يك سوژه مقيد انسانى معتقد است. مقيد به اين موقعيت جهانى از نظر تاريخى - جغرافياى و نمونه اسلامى اين تفكر، عرفان ابن عربى و فلسفه صدرايى، (نقطه وصل هانرى كربن)مىباشد.
٩ - عدم تعين گرايى تاريخى به عرفان برمىگردد؛ چرا كه در عرفان زمانى به مكان تحويل مىرود و تاريخ بر جغرافيا و جغرافيا، تاريخ را به نسبيت مىكشاند و مكان،زمان را منقطع مىكند و از حالت خطى مطلق خارج مىكند، بر عكس حالت اول فلسفى كه زمان را از مكان جدا و متنزع مىكند و آن را به صورت خطى ترسيم مىكند و به همين دليل مىتواند بر تاريخ مطلق برسد و قوانين مطلق و جبرى و جهانى تاريخى را به وجود مىآورد و سپس براساس اين قوانين انتزاعى تاريخى، به خشونت جهانى به معناى عام آن(جنگ و غير جنگ) مىكشاند، مثل نظريه جهانى سازى امروزه كه به نابودسازى جغرافيا در سطح جهانى مىپردازد و نام آن را فشردگى زمانى و مكانى قرار داده است.
١٠ - جغرافيا كه براساس معنادارى آن مكان بوجود مىآيد به تاريخ، ظرفيت مىدهد. به عبارت ديگر، بستر رخ دادهاى تاريخ را روشن مىكند و رخ دادهاى تاريخى را با يك قيد جغرافيايى تحليل مىكند، پس نمىتوان قوانين تاريخى را مطلق فرض كرد، بلكه بايستى آنها را در بستر جغرافيايى خاص تغيير كرد، پس تفسير تاريخى يك روايت خاص مختص به يك جغرافيا است و قابل تعميم به جغرافياى ديگرى نيست، اين جاست كه جغرافيا منشور تاريخ مىشود و تاريخ در جغرافيا مىشكند و شعبه و شعبههاى تفسيرى و روايى را توليد مىكند،كه به شدت خاص است،كه مىتوان با مطالعات تطبيقى به برخى اشتراكات دست يافت.
١٠ - براساس اين گونه تفسيرهاى جغرافيايى بود كه مكاتب كلان غربى شكل گرفتند،و تاريخ خود غرب را نيز منقطع و معنادار ساختند. دوران تعين گرايى تاريخى نام مدرنيسم به خود گرفت، كه تاريخ محور بود و از جغرافيا روى گردان،كه به همين دليل،فيلسوفان تاريخ از مطالعه جغرافيايى روى گردان بودند(مثل هگل) و هيچ وقت جغرافيا را وارد مطالعات خود نكردند،مگر به گونهاى حاشيهاى و يا بسيار كوتاه و مختصر. به دليل انتزاعى كردن تاريخ، فلسفه آنها حالت شاعرانه به خود مىگيرد و از همين جاست كه آنها همه از رومانتيسم الهام گرفتهاند و تحت تاثير آن بودهاند.
١١ - دوران عرفان فلسفى يا عرفان استدلالى، دوران ميانه مدرنيسم و مابعد آن است. زمانيكه به نقد مدرنيسم پرداخته مىشود و فلسفه تاريخى خطى بادازاين تعديل مىكند، اينكه سوژه و عقل خود بنياد كه تاريخ ساز است و اين تاريخ سازى براساس يك خط جهشى ديالكتيكى(تز و آنتى تز و سنتز) انجام مىدهد، خود در يك موقعيت و وضعيت تاريخى و جغرافياى قرار دارد كه آنها مطلق نيست، بلكه مقيد است و اين گونه بر مدرنيسم كلاسيك و خطى قيد مىنهد. از اينجاست كه به جاى تاكيد بر تاريخ صرف بر جغرافيا نيز تاكيد مىشود و بر نسبيت فرهنگى و بازگشت به جغرافياى خود و فرهنگ بومى و خويشتن خود تاكيد مىشود(مثل ژان پل سارتر و هايدگر و در ايران شريعتى و جلال آل احمد)
مرحله سومى كه در تاريخ غرب رخ مىدهد، عدول از تاريخ به جغرافياست، كه به يك باره جغرافيا سخت مورد توجه واقع مىشود همه چيز نسبى مىشود كه دوران پسامدرنيسم و محلى گرايى و فرهنگ گرايى نام مىگيرد.
١٢ - حكمت كه نه فلسفى است و نه عرفانى، بلكه از عرفان و شهود شروع مىكند و سپس به فلسفه و تعقل زبانى مىرسد، از جغرافيا شروع مىكند و به تاريخ مىرسد»سيروا فى الارض« يك مقوله جغرافياى است، ولى »فانظر و كيف كان عاقبته المذكبين« يك مقوله تاريخى است؛ پس تاريخ را در مقوله جغرافيائى آن ترسيم و تفسير مىكند و به همين دليل تفسير تاريخى نيز تفكر جغرافيايى بنا مىكند »افلم يسيرو فى الارض فتكون لهم قلوب يعقلون بها« چون قرآن به جاى عقل از قلب براى تعقل تاكيد كرده است، اين جا به خوبى بر نوع تفسير تاريخى در بستر جغرافيا با »عقل حكمى« و نه »عقل فلسفى«، اشاره شده است و اگر بر سنتهاى الهى تبديلناپذير تاكيد شده است »سنه الله ٠فى الذين حلوا من قبل و لن تجد لسنه الله تبديلا« ولى اين سنت تغييرپذير مىباشد (ولى تبديلناپذير نمىباشد) سنتهايى كه در طول جغرافياها تغيير مىكند، ولى تبديل نمىپذيرد »ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها على قوم حتى بغيروا ما بانفسهم« »انالله لا يغير ما بقوم حتى يغيرو ما باانفسهم« »ولامرنهم فليغيرن خلق الله«بنابراين حكمت، با توجه به قرار دادن تاريخ در متن جغرافيا به يك يك نظريه فرهنگى خاص خودش نايل مىآيد.