پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - گذشته و حال نگرههاي فكري مغرب اسلامي

گذشته و حال نگره‌هاي فكري مغرب اسلامي


گفت و گو از: سيد مصطفي مطبعه چي

دوست داريم نخست از زندگي و فعاليت‌ها و آثار علمي تان بگوييد.
من در سال ١٩٤٥ در شهر مكناس ديده بر جهان گشودم. در آب و هوايي مغربي و فضايي كه از برخي جهات عادي و از برخي جهات متفاوت بود، رشد يافتم. عادي از آن رو كه با آنچه ديگر افراد نسل و دوره‌ي خودم آشنا شدند، آشنا شدم و متفاوت از آن جهت كه پدرم (ره) استاد علوم ديني بود وبا رجال جنبش ملي مغرب روابطي گسترده داشت. همين دو امر يعني فضاي ديني و فضاي ملي گرايانه بر رفتار و زندگي ام تأثير عمده نهاد. مادرم نيز از خاندان علم برخاسته بود. پدرش از عالمان بزرگ مغرب و دانشمندي مصلح و برجسته بود. من او را نديدم. هنگامي كه خردسال بودم، در گذشت. اين عوامل در تربيت ديني ـ خانوادگي‌ام بازتاب يافت. تربيت ديني من غير محافظه كارانه بود. پدرم (ره) تأثير فراواني بر من نهاد. او شاگرد پيشگامان جنبش سلفي مغرب بود. شاگرد و دوست شيخ محمد بن العربي العلوي و گروهش شمرده مي‌شد. از آغاز كودكي بر اساس طرد خرافات و موهومات و ايمان به آساني و عقلاني و علمي بودن دين پرورش يافتم. دروس ابتدايي و راهنمايي را طبق معمول گذراندم. سپس به دانشكده‌ي ادبيات و علوم انساني شهر رباط ـ همين مكاني كه اكنون در آن قرار داريم ـ پيوستم. سال‌هاي ١٩٦٤ ـ ١٩٦٨ در همين دانشكده درس خواندم و گواهي نامه‌ي فراغت از تحصيل را دريافت كردم. در همين دوره، دانشجوي مركز تربيت معلم هم بودم و سرانجام از رشته‌ي تدريس در مدارس راهنمايي سر در آوردم.
پس از هفت سال تدريس، با پشت سرگذاشتن آزمون‌هايي، در سال (١٩٧٥) به دانشكده‌ي ادبيات فاس راه يافتم و پس از دريافت ديپلم تحصيلات عالي، در سال (١٩٧٨) به رباط منتقل شدم. از آن سال تاكنون، در همين دانشكده مشغول بوده‌ام و سمت‌هايي چون استاد فلسفه، رياست گروه فلسفه و رياست دانشكده را تجربه كرده‌ام. اما به لحاظ اداري بود؛ اما به لحاظ توليدات علمي، مقياسي به نام مكتوبات وجود دارد.
نخستين كتاب من در سال (١٩٨٠) «دولة الخلافة، دراسة في التفكير السياسي عند الماوردي» چاپ شد. كتاب دوم « ايدئولوجيا و الحداثة، قرائات في الفكرالعربي المعاصر» نام دارد. كتاب سوم را - كه نتيجه‌ي چندين سال تأمل و تحقيق بود ـ با نام «الاجتهاد و التحديث، دراسة في اصول الفكر السلفي في المغرب» منشر كردم. پايان نامه‌ي دكتراي من نيز با عنوان «الخطاب الاشعري، مشاهمة في نقد العقل العربي الاسلامي» به چاپ رسيد. پس از آن كتاب هاي «اروبا في مرأة الرحلة، دراسات في ادب في الرحلة المغريبة المعاصرة» و «الوطنيه و التحديثيه في المغرب» منتشر شد. بيش‌تر كتاب‌ها در كتاب‌ها در لبنان به چاپ رسيده است. افزون بر اين، در برخي از كتاب ها و مجموعه‌ها مشاركت داشته‌ام. در ياد نامه‌هاي غزالي، ابن رشد در ويژه نامه ي فرهنگ يوناني جامعه ي مدني ـ كه در مركز دراسات الواحدة العربية (بيروت) چاپ شده ـ مقاله‌هايي دارم، دو سال پيش در ياد نامه‌اي براي بزرگ داشت استاد آلماني «وايشر» با عنوان «فكر و تاريخ» منتشر شد، مقاله‌اي درباره متفكران مبارز در انديشه‌ي اسلامي به زبان فرانسه نوشتم. البته تصديق خواهيد كرد كه سخن گفتن از خود بدين شيوه براي انسان دشوار است؛ ولي ناگزير زمينه‌هاي مطالعاتي و تحقيقاتي خود را نام مي‌برم.
اولين زمينه و عرصه‌ي فعاليت‌هاي من، انديشه اسلامي در عصر ميانه و به طور مشخص انديشه ي سياسي سني است. سپس به گسترده‌ي انديشه‌ي معاصر عربي اسلامي و به ويژه انديشه‌ي عربي ـ اسلامي در مغرب گام نهادم. الاجتهاد و التحديث و ادب الرحلة و برخي از كارهاي ديگر ره آورد آن سال‌ها است. انديشه ي سياسي عمومي نيز مورد اهتمام من بوده است و معمولاً در نشست‌هاي عمومي مربوط به انديشه ي عربي ـ اسلامي عصر ميانه و معاصر و نيز انديشه و فرهنگ معاصر مغرب شركت مي‌كنم سخن مي‌گويم.
اين بود مختصري درباره ي خودم. البته اگر مختصرش بدانيد. اكنون ترجيح مي‌دهم به پرسش‌هاي شما پاسخ دهم.

اگر ممكن است، درباره ي سير و تحول جنبش‌هاي اسلامي مغرب پيش از استقلال و پس از آن، سخن بگوييد.
جامعه ي مغرب تركيبي است از دو عنصر عربي و بربري آمازيغي است. در درون عناصر، دو رشته‌ي پيوند وجود دارد: رشته‌ي اسلامي و رشته‌ي تاريخي و ملي.
اسلام از آغاز ورودش به مغرب تا كنون با دو صفت يكدستي و يگانگي شناخته شده است. مقصودم از اين دو واژه چيست؟ مقصودم اين است مغرب فقط اسلام سني را شناخته است. در اين جا، حب اهل بيت و تقديس و احترام آنان رايج است؛ اما تشيع وجود ندارد. مغربي‌ها، چنان كه مي‌دانيد، سني‌اند و انديشه ي اسلامي از وحدتي مذهبي (سني) برخودار است در درون اين وحدت، وحدت مذهبي ديگري وجود دارد كه وحدت در مذهب مالكي است. افزون بر اين، وحدت كلامي نيز در مغرب ديده مي‌شود. مردم اين كشور به مسلك اشعري گرايش دارند. شاعري مغربي اين امور را در بيتي مشهور چنين ذكر مي‌كند: «عقيده ي اشعري و فقه مالك و طريقت جنيد سالك.» در اين بيت اوضاع مغرب به اختصار آمده است. طريقت جنيد سالك، همان مكتب عرفاني جنيد است. مذهب هم بدون اغراق سني است. اين اسلامي است كه مغرب شناخته است ؛ اسلامي واحد و نا متكثر كه همان تمسك به شريعت بر اساس كلام اشعري بر مكتب فقهي مالكي است. طبيعت مغربي‌ها، به محافظه كاري در دين گرايش دارد. جز گروه‌هاي فقير، ديگر مردم اين سرزمين از خرافات گريزانند.
در اين كشور اعتقاد به خرد و گفت و گو و آزادي تا حد زيادي وجود دارد. مغربي‌ها اسلام را اين گونه شناخته‌اند. در بعد فرهنگ اسلامي، وقتي به گنجينه‌هاي كهن مغرب رجوع مي‌كنيم، در مي‌يابيم مغربي‌ها در حوزه‌ي دين به لحاظ نو آوري و ابتكار ـ اگر نام گذاري درست باشد ـ متمايز بوده‌اند. آنان به فقه تصوف (عرفان) اهتمام فراوان مي‌ورزيدند و آثار فراوان پديد آوردند. افزون بر اين، آن‌ها به زبان عربي (نحو) توجه بسيار داشتند. از اتفاقات شگفت اين كه نگهبانان بزرگ اسلام در سرزمين فرخنده‌ي مغرب، غير عرب در دورترين مناطق بربر، در ميان آمازيغي‌ها، فقيهان و مفتيان نحويان و عارفان برجسته با آثاري گرانبها قابل مشاهده است. در حوزه اي اجتهاد و فقه، مي‌توان از مكتب فقهي مغربي ـ اندليسي ـ كه از اندلس متأثر بوده است ـ سخن گفت؛ زيرا دانشمندان بزرگ اندلس، مانند ابن رشد و ابن حزم و شاطبي و ابن عبدالبر قرطبي، بر مغربيان تأثير فراوان نهادند.
اين بستر علمي تا پايان قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم در مسيري طبيعي ادامه يافت. در آغاز قرن نوزدهم، جهان اسلام شاهد ظهور حركت‌هاي اصلاح گرايانه در هند، مصر، شام، ايران. ديگر مناطق بود. اين حركت‌ها، به طور طبيعي ، در مغرب باز تاب يافت و همراه با برخي ويژگي‌هاي محلي ظهور پيدا كرد. من در كتاب « الاجتهاد و التحديث» اين ويژگي‌ها را بر شمرده‌ام.
تلاش ناقابل من در اين كتاب مورد توجه برخي از دوستان قرار گرفت و آنان اين تلاش را سبب غبار روبي از نصوص قديمي و شايسته ي تكرار دانسته اند، طبيعي است كه تاويل و قرائت هر كس با ديگري تفاوت دارد و هنوز هم نصوص قديمي فراواني وجود دارد كه شايسته‌ي كشف است.
نوع نگاه به مسائل نوگرايي و اصلاح در مغرب با مشابه آن در مشرق عربي تفاوت دارد. من به اين نتيجه رسيده‌ام كه براي مثال فقهاي اصلاح‌گراي مغربي درباره‌ي شايستگي اسلام براي اداره‌ي جامعه‌ي امروز پرسشي مطرح نكرده‌اند. اين پرسش‌ها- در مشرق عربي طرح شده است. پرسش‌هاي اين جا، براي يافتن راه حل جديد مشكلات موجود مطرح شده است ؛ مانند مسئله‌ي تلفن، اتومبيل، رؤيت هلال آغاز و پايان ماه رمضان، زكات اوراق بهادار و بيمه‌ي كالا و عمر.

و بر آن بودند كه اسلام مي‌تواند همه‌ي اين مشكلات را حل كند؟
دقيقاً، مطلب درستي را توجه داده‌ايد؛ اما من مي‌خواهم به مرحله‌ي پس از آن ـ كه مرحله‌ي مبارزات ملي است ـ اشاره كنم. در اين مرحله، جنبش سلفي ـ كه فكر مي‌كنم شما هم چيزهايي از آن‌ها شنيده‌ايد ـ ظهور يافته است.
پيشگامان اين نهضت فكر افرادي چون شيخ شعيب الدوكاني، شيخ محمد بن عربي العلوي و محمد الحجوي ـ كه من فراوان از او ياد كرده‌ام ـ بودند. با تأسف، فكر و فرهنگ مغربي بيش‌تر شفاهي است. در مدارس و مراكز علمي درس مي‌آموزند؛ ولي كتابت اندك است. گروه ياد شده دانش خود را ميان فرزندان حركت ملي، مانند علال الفاسي و محمد بن حسن الوزاني و القادري، منتشر كردند. اين گام ديگري بود كه در جهت حركت اسلامي در تاريخ مغرب بر داشته شد و ميان استقلال خواهي حركت ملي و جنبش سلفي پيوندي محكم برقرار ساخت. اكنون مناسب است به دوره اي كه به نظر من دوره‌ي حركت‌هاي برجسته‌تر و مهم‌تر است، خيز برداريم؛ يعني سي سال پس از اين دوره، كه دهه‌ي هشتاد است.
پيش از ورود به اين مرحله، پرسش ما اين است كه چرا سي سال را در نورديم. در مغرب جنبش سلفي نام و نشاني ملي داشت و ميان ملي گرا و سلفي گرا تفاوتي نبود. مشكل مشرق عربي ـ كه روشنفكران سكولار در سمتي و اسلام گرايان متدين در سويي ديگر بودند ـ در اين جا وجود نداشت و روشنفكران دين و وطن را با هم مورد اهتمام قرار مي‌دادند. چه شد كه پس از استقلال اين نقش مهم جهادي و مبارزاتي ضد استعماري از سوي سلفي‌ها، مانند علال الفاسي و دوستانش، ناديده گرفته شد و آنان گويا از مشاغل حكومتي و فعاليت سياسي، اجتماعي، فكري و فرهنگي كنار گذاشته شدند؛ يعني نقشي كه شايسته‌ي آن‌ها بود از آنان گرفته شد. پس از اين، به اوايل دهه‌ي هفتاد مي‌رسيم.
همان گونه است كه شما بيان كرديد. اين پديده در ماهيت آميزش حركت ملي و جنبش سلفي مغرب ريشه دارد. به نظر من، وقتي شما انديشه‌ي كسي چون علال الفاسي را مطالعه كنيد، بسيار دشوار است همان نگاهي كه به رشيد رضا در مصر داريد، به او داشته باشيد.
علال الفاسي از علماي دين و از دانش آموختگان حوزه‌ي علمي قرويين بود؛ اما از فلسفه و افكار متفكران سكولار نيز اطلاع داشت. او توانست اين دو (دين و فلسفه) را در آميزد. حركت ملي، پس از آميزش با حركت سلفي، تمام ميدان را از آن خود كرد. اگر بخواهيم به زبان سياسي و غير ديني بيان كنيم، بايد بگوييم اين حركت با اين كار بسياري از تناقص‌هاي كوچك و درجه دو را پوشاند و به حاشيه راند؛ تناقص‌هايي كه پس از استقلال ـ وقتي حركت ملي واحد به گرايش‌ها و احزاب سياسي متعدد منشعب شد ـ آشكار گرديد. اين پديده را چگونه بايد تحليل كرد؟ به نظر من، اين پديده تحت تاثير مشرق غربي و اروپا، بالا رفتن سطح آموزش و پيدايي مدارس و دانشگاه‌ها رخ داده است. اين امور سبب شد چشم و گوش مردم به گرايش‌هايي جز گرايش سنتي باز شود. برخي از اين گرايش‌ها نغمه هايي بسيار كوتاه بود؛ براي مثال گرايش‌هاي ناسيوناليستي عربي در مقايسه با گرايش مشابه در مشرق عربي ناسيوناليست‌هاي سكولار و مسلمان در مغرب وجود داشتند. در اين كشور،٠٥/٩٩ درصد مردم مسلمانند و يهوديان حدود نيم درصد جمعيت را تشكيل مي‌دهند.
آن‌ها، در بالاترين وضعيت ٣ يا ٤ درصد كل جمعيت را شكل مي‌دادند؛ اما آنان هم مسلمان پنداشته مي‌شدند؛ به عبارت ديگر يكي از خصوصيات مغربي‌ها ـ كه براي شما تازگي دارد ـ اين است كه فكر نمي‌كنند در مشرق عربي بسياري از عرب‌ها مسيحي‌اند. آن‌ها تصور مي‌كنند كه هر عربي سخن مي‌گويد مسلمان است؛ مثلاً اگر با شما آشنا شوند و دريابند مسلمانيد، فكر مي‌كنند حتماً عربيد؛ و اگر بفهمند عرب نيستيد، مي‌گويند: اوه! اين عرب نيست؛ يعني از عجم‌هاي مسلمان است؟! مردم هرگز تصور نمي‌كنند كسي به زبان عربي سخن بگويد؛ ولي مسلمان نباشد. در اين جا، حتي امروز ـ كه ما در قرن بيست و يكم هستيم ـ مردمي را مي‌بيني كه نمي‌توانند درك كنند چگونه ممكن است يك عرب مسيحي باشد؟ فكر مي‌كنند حتماً اين فرد از اسلام خارج شده است.
بنابراين، افزايش سطح‌آموزش، پيدايش دانشگاه‌ها و آشنايي جامعه با جريان‌هاي پس از استقلال مشرق عربي مسئول اين انشعاب‌ها به شمار مي‌آيد.
مي‌توانم مسئله را به اين صورت توضيح دهم كه در مشرق عربي و نيز مغرب، آن حركت‌هاي اسلامي وجود داشته است. آيا حركت‌هاي اسلامي مغرب بازتاب حركت‌هاي مشرق است يا با آن تفاوت دارد؟ به عنوان زمينه‌ي اين پرسش به ماهيت نظام سياسي و فرهنگي مغرب باز مي‌گرديم كه الگوي خود را از آن گرفته‌ايم. نظام سياسي مغرب، پادشاهي است كه بيش از دوازده قرن پيوسته در اين سرزمين پايدار بوده است. از زمان استقلال تا كنون آرامش سياسي بر اين كشور سايه افكنده است. حسنات اين آرامش سياسي آشكار است؛ ولي به لحاظ فرهنگي بازتاب‌هايي داشته است.
دولت‌هاي مشرق عربي و بسياري از دولت‌هاي ديگر با نغمه‌ها و گرايش‌هاي سوسياليسم و سكولاريسم آشنا شدند و در كنار اين آشنايي، با كودتاي‌هاي نظامي و حكومت‌هاي تك حزبي روبه رو گشتند. مغرب هيچ گاه حكومتي نظامي و نظام تك حزبي نداشته است و در مغرب از سال ١٩٦٢ نظام تك حزبي به طور رسمي ممنوع شناخته شده است. مغرب سرزمين تكثر سياسي و نظام چند حزبي است. گرايش‌هاي سوسياليستي و تمايلات تك حزبي، به گونه‌يي كه در مشرق عربي سر برآوردند، در مغرب مطرح نشده است. بازتاب گرايش‌هاي سوسياليستي و تك حزبي آميخته با حكومت نظاميان در مشرق عربي اين بود كه دين از رتبه‌ي نخست به رتبه‌ي دوم و سوم يا حاشيه رانده شد. در حالي كه ساكنان اين سرزمين‌ها، بگذار به صراحت بگويم، مردم مصر، سوريه، عراق، يمن و ديگر سرزمين‌هاي عربي تا بن دندان مسلمان بوده و هستند.
پس از پيدايي حركت‌هاي اسلامي در مشرق عربي، اسبابي ديني و اساسي داشت كه در مغرب يافت نمي‌شد. حركت‌هاي اسلامي مغرب بازتاب موج‌هايي است كه در ساحت عربي ـ اسلامي و يا عموماً اسلامي پديد آمده است. علل و عوامل حركت اسلامي ايران نيز در مغرب وجود نداشت. منظورم روحانيت و تشيع نيست، فقط از بعد سياسي سخن مي‌گويم. شرايط اين دو كاملاً متفاوت بوده است؛ براي مثال اسبابي كه سبب و پيدايش جنبش اخوان المسلمين در مصر يا حركت‌هاي مبارزه جويانه‌ي اسلامي در مشرق عربي شد، با عوامل موجود در مغرب تفاوت دارد. وقتي وارد جامعه‌ي غرب مي‌شويد و گفت و گو مي‌كنيد، در مي‌يابيد ساختار و تركيب حركت‌هاي اسلامي مغرب با حركت‌هاي اسلامي مشرق عربي متفاوت است؛ يعني چه بسا همه‌ي جريان‌ها حضور دارند؛ ولي جريان غالب بازتاب هيچ كدام از آن‌ها نيست. با اين نگاه گذرا، تلاش كردم به پرسش شما درباره‌ي مسئله‌ي اسلام در مغرب پاسخ مي‌گويم.

اگر بخواهيم حركت‌هاي اسلامي موجود در مغرب را بشناسيم، چگونه مي‌توان اين حركت‌ها را طبقه بندي كرد، نقاط اساسي اختلاف آن‌ها كدام است؟
مي‌كوشم با رويكردي انسان شناختي پرسش را پاسخ دهم. من به اين حركت‌ها، به عنوان جريان، مي‌نگرم. در اين كشور، جريان مسلط و غالب جريان مسلمانان سني است كه ميان آنان و نظام اجتماعي كشور هيچ تضادي وجود ندارد. فعاليت سياسي مردم هم در حدي است كه اگر علاقه داشته باشند، از ميان سازمان‌هاي موجود، به حزب يا انجمني مي‌پيوندند.
حركت‌هاي فراوان ديگري هم وجود دارد كه به لحاظ اهميت در سه دسته قابل تقسيم مي‌نمايد. حركت اسلامي كه برنامه هايش «جمعية التبليغ و الدعوة» چندان تفاوتي ندارد. اعضاي اين جمعيت، به خدا دعوت مي‌كنند به حجاب پاي بندند، محاسن خود را بلند نگه مي‌دارند، بسيار نماز مي‌خواندند، به سياحت ديني اهميت مي‌دهند و به امور عمومي و فعاليت سياسي بي اعتنايند. جريان ديگري هست كه تشكيلات گسترده دارد و تشكل بخشيدن به فعاليت‌هاي اسلامي و دعوت در قالب برنامه اي سياسي و امروزي را ممكن مي‌داند. به نظر مي‌رسد، «حزب التنهيه و العدالة» (توسعه و عدالت) قوي‌ترين و برجسته‌ترين جناح اين جريان است. جريان ديگري وجود دارد كه كار سياسي مبتني بر زندگي حزبي و پارلماني و نيز جامعه‌ي مدني و زندگي سياسي را مردود مي‌داند. مشكل است بتوانيم اين حركت را سياسي ندانيم. اين جريان، به لحاظ تعداد، بسيار اندك است و از تأثيري قوي بر جامعه و وضعيت سياسي مغرب، بي بهره مي‌نمايد.

آيا حركت «متصوفه» و شخصي عبدالسلام ياسين در جريان سوم قرار مي‌گيرد؟
بله، درست است.

حركت چپ پس از استقلال در مغرب نيرومند مي‌نمود، آيا حركت از زمينه و بستر فكري استوار بهره مي‌برد يا سطحي و كم عميق بود؟
پرسش بسيار خوبي است و دقت نظر شما را نشان مي‌دهد. مي‌ترسم در پاسخم اندكي خشونت نهفته باشد. آري، زمينه‌ي فكري حركت چپ در مغرب ناتوان و كم جان بود؛ زيرا حركت‌هاي چپ و به تعبير ديگر، سوسياليست در پرتو افزايش درصد آموزش و رواج انديشه‌ها و كتاب‌ها و رشد آگاهي سياسي و مانند آن در كشورهاي عربي شكل گرفت و اين امر در اين كشور وجود ندارد. مغرب با صنف آموزش و ضعيف تحصيلات رو به رو است. منظورم اين نيست كه حكومت‌ها بدين امر نپرداختند. از زمان استقلال تاكنون همه‌ي حكومت‌هايي كه در مغرب بر سر كار آمدند، اعتبارات كلان ـ كه كم‌تر از ٢٥ درصد درآمد ملي نبوده است ـ به كار آموزش و پرورش اختصاص داده‌اند. اين نسبت گاه به ٣٢ درصد نيز رسيده است؛ اما اين تلاش‌هاي بزرگ، در مقايسه به وضعيت واقعي و به ويژه نرخ بالاي رشد جمعيت ـ كه در هر سال تقريباً ٤٠٠ هزار نفر افزايش مي‌يابد ـ و مسئله‌ي مهاجرت باديه نشينان به شهرها، ناكافي مي‌نمايد. البته كمي پيش از استقلال حدود ٨٠ درصد مردم بي سواد بودند.
حال به پرسش شما باز مي‌گردم. اين مشكلات و ناكامي‌ها سبب بحران جريان چپ در تمام جهان عرب بوده است. جريان چپ در صدر حركت‌هاي سياسي جاي داشت؛ اما زمينه‌ي فكري اش ضعيف بود. براي نخبگان روشن بود كه انباشت علمي كافي وجود ندارد و تأليفات نظري و ارزش‌مند موجود نيست كه بتوان به آن رجوع كرد. تأليفات جريان چپ در مغرب محدود و در حد انگشتان دو دست است.

آيا اين جريان نمي‌توانست از تأليفات و بسترهاي فكر چپ در جهان عرب كمك بگيرد؟
استفاده از بستر فكري ديگران در صورتي ممكن است كه آموزش عالي وجود داشته باشد. مشكل اين جا است. وقتي مسئله در حد نخبگان معدود باقي مي‌ماند، سودمند نيست. وقتي با بي سوادي رو به رو شود، يعني با مقاومت اجتماعي رو به رو شده است و ديگر كارآيي ندارد؛ زيرا مي‌دانيد كه كندترين بخش در تحول تاريخ و انسان، ذهنيت است. ذهنيت آخرين بخش تكامل پذيرند. گاه كشوري به لحاظ اقتصادي پيشرفت مي‌كند، حجم مبادلات تجاري‌اش بالا مي‌رود و رايانه واينترنت وديگر ابزارهاي تمدني را به كار مي‌گيرد، اما ذهنيت عمومي سر سختي نشان مي‌دهد و بسيار كند حركت مي‌كند. وقتي به بسياري از كشورهاي عربي گام مي‌نهيد ـ البته نام نمي‌برم ـ مشاهده مي‌كنيد كه ثروت و مظاهر سرمايه داري در جاي جاي آن آشكار است؛ ولي رفتار مردان در برابر زنان و به طور كلي جامعه، شما را به ياد قرون وسطا مي‌اندازد؛ يعني رفتار مصرفي بر آنان غلبه دارد؛ زيرا ذهنيت‌ها به سرعت فن آوري‌ها تكامل نمي‌يابد. تأمل شما در اين كه پشتوانه‌ي فكري بسيار ضعيف بوده، كاملاً درست است؛ يعني در مقايسه با پتشوانه‌اي كه كار سياسي و صنفي داشته، ضعيف بوده است.

چالش‌هاي فكر موجود در مغرب را چگونه فهرست مي‌كنيد، يعني متفكران بيش‌تر به چه مي‌انديشند؟
فكر مي‌كنم مسائل فكري مطرح در مغرب بيش‌تر همان مسائلي است كه جهان عرب يا جهان اسلام با آن روبه رو است؛ مسائل مربوط به نوگرايي و امروزي شدن بدون ناديده گرفتن ارزش‌هاي اسلام. پرسش اين است: چگونه مي‌توانيم، در عين حال كه مسلمانيم، فرزندان زمانه‌ي خود باشيم؟ اين يكي از چالش‌هاي نيرومند مطرح در صحنه‌ي انديشه است. چالش فكري ديگر اين است كه چگونه از حالت مصرف كننده‌ي محض افكار ديگران به مرحله‌ي توليد افكار انتقال يابيم. اين تصور شايد كمي تجريدي و متافيزيكي باشد كه با مثال‌هايي روشن مي‌سازم. در عرصه‌ي فكري ما، به ويژه در دانشگاه‌ها، نوعي هم گامي با تحولات نظريه‌هاي علمي وجود دارد. در دانشكده‌ي ادبيات، ما بايد از علوم انساني و نظريه‌هاي مربوط به زبان، جامعه و انديشه‌ي فلسفي و تاريخي سخن بگوييم. بايد دغدغه‌ي ما اين باشد كه چگونه مي‌توانيم ازتكرار كننده بودن سخن فلان متفكر زبان شناس به وضعيتي انتقال يابيم كه بتوانيم اين معرفت علمي را در تكامل معرفت زبان‌شناسي عربي و دستور زبان عربي به كار گيريم. بنابراين، مسئله‌ي امروزي شدن، نوگرايي و التزام به اسلام را به اختصار مهم‌ترين چالش‌ها مي‌دانم.
مسئله‌ي زن و وارد شدن او به عرصه‌ي توسعه و اجتماع نيز در مسائلي كه ذكر كرديد مي‌گنجد. اين مسئله در همه‌ي كشورهاي عربي مطرح است.
مسئله‌ي زن اين است كه مرد فكر مي‌كند زن ملك او است. آزادي زن و تغيير وضعيت وي جز با دگرگوني مردان ممكن نيست؛ زيرا بسياري از مشكلات و مسائل زنان به مردان نيز ارتباط دارد. من برخي از مناقشات موجود بر سر مسئله‌ي زن در مغرب را پي‌گيري كردم و دريافتم در برخي از موارد بحث‌ها شفاف و مستقيم است ودر برخي موارد پنهان، براي مثال متوجه شدم برخي از چپ گرايان از مسائل زنان براي اشاره به آنچه نمي‌توانند به طور مستقيم بيان كنند، بهره مي‌برند؛ يعني براي اشاره به اين مطلب كه آيا اسلام را نگه داريم يا رها كنيم؟ وگرنه چگونه ممكن است به مسائلي، مانند مسئله ارث، اشكال شود كه هيچ مسلماني برگشت از آن با تجديد نظر در آن را برخي از چپ گرايان براي بيان پرسش و هدف اصلي خود از شجاعت كافي برخودار نيستند.
اين‌ها مسائلي است كه در صحنه ي فكري مطرح است؛ اما پيش‌تر مردم و حتي احزاب مغرب كاملاً مسئولانه عمل مي‌كنند. در مغرب هيچ حزب سياسي گرايش و پذيرش اسلامي را رد نمي‌كند و ناديده مي‌گيرد. سوسياليست‌ها و كساني كه در گذشته به ماركسيسم منتسب بودند و احزاب راست و ميانه، همگي در مسئله‌ي اسلام اتفاق نظر دارند. اختلاف بر سر اين است كه چگونه ميان اسلام و قانون وضعي هم آهنگي ايجاد كنيم؟ چنان كه پيش‌تر يادآور شدم، گاه گفت و گوي راستي‌ها و چپي‌هاي تندرو، بر سر اين مسئله، به تشنج كشيده مي‌شود. گفت و گو پيرامون مسئله‌ي زن، گفت و گوي بزرگ‌تري را ـ كه بحث بر سر موجوديت اجتماعي و مسائل مربوط به اقتصاد و آموزش است ـ در خود مي‌سازد؛ وگرنه اصل دعوا ساختگي و غير اصيل به نظر مي‌رسد. زن در صحنه حضور دارد و كار مي‌كند. در دانشگاه حضور دارد. در دانشگاه ما شايد شمار استادان زن با استادان مرد برابري كند. نسبت تحصيلات زنان هم بالا است. زنان در پست هايي چون كارفرما، مدير شركت و رئيس بانك فعاليت مي‌كنند. روشن است كه نزاع بر سر مسئله‌ي زن نشان دهنده‌ي نزاع پيرامون قضايايي ديگر است كه هميشه بدان تصريح نمي‌شود.

نقاط اشتراك و اختلاف حركت‌هاي اسلامي معاصر مشرق و مغرب عربي كدام است؟
حركت‌هاي اسلامي معاصر، محتوا و مضموني ديني دارند و در اين نكته، ترديد نيست. افزون بر اين، داراي محتواي سياسي و اقتصادي و اجتماعي‌اند. اين عناصر از داده‌هاي اقتصادي و اجتماعي و سياسي متأثر است و ريشه‌هاي اين داده‌ها در مشرق و غرب متفاوت مي‌نمايد. به نظر من، تاريخ و جغرافيا و سياست سبب اين تفاوت‌ها به شمار مي‌آيد. تاريخ مغرب چنين بوده است و خدا خواسته كه دولت در مغرب بيش از دوازده قرن به طور پيوسته به صورت پادشاهي باشد.اين مسئله در مشرق عربي سابقه و مشابه ندارد. افزون بر اين، تقريباً همه‌ي كشورهاي مشرق عربي حضور تركان عثماني را تجربه كرده‌اند؛ اما مغرب حضور نيروهاي عثماني را نديده است. مغرب در نزديكي غرب ـ اروپا ـ قرار دارد. اين كشور ـ كه در دورترين منطقه‌ي شمال غربي قاره‌ي آفريقا واقع شده ـ با آفريقاي سياه، مشرق عربي و اروپا از طريق اقيانوس اطلس شمالي هم مرز است. اين عوامل بر بافت اجتماعي و فرهنگي ما تأثير نهاده است.
در كنار مسئله‌ي دولت يگانه و ارتباط آن با علل سياسي معاصر، عوامل سياسي نيز تأثير گذار بوده است. مغرب، به لطف خدا، هرگز با تحولات خشن و كودتاهاي نظامي رو به رو نبوده است. دولتي مسلمان، واحد و داراي اختيارات امروزي بر آن فرمان مي‌راند و شما، دوست فاضل من، اين را مي‌دانيد. مهم اين است كه پادشاه كشور، اميرالمؤمنين لقب دارد و نگاهبان ملت و دين است.
در بسياري از كشورهاي مشرق عربي، نظام تك حزبي يا حكومت نظامي قدرت را در دست دارد و برخي از كشورهاي عربي نظام‌هاي سوسياليستي برآمده از كودتاي نظامي و حزب واحد راتجربه كرده‌اند. اين گزينه‌ها در مشرق عربي دين را به سايه برده و در مرتبه‌ي دوم نشانده است؛ يعني در كشورهايي كه مردمش مسلمان بوده و هستند، چنين مسائلي به وقوع پيوست؛ اما در مغرب دين جايگاهي رفيع دارد. حكومت تك حزبي نيز ناممكن است. احزاب متعدد فراواني در اين كشور هستند كه قانون اساسي مغرب نيز بر فعال بودن آنان تصريح كرده است. حركت‌هاي اسلامي در مشرق عربي بازتاب كارهاي سياسي و ديني و... است، اما در مغرب بيش‌تر بازتابي از امور اقتصادي و اجتماعي مي‌نمايد از واكنش سياسي بر نيامده است.
بخشي از درون مايه‌ي حركت‌هاي اسلامي در مغرب عربي رنگ محلي دارد. البته اين امر طبيعي است و چنان كه گفتم، ره‌آورد تاريخ و جغرافيا و سياست شمرده مي‌شود. اين شاخص‌ها، حركت‌هاي اسلامي را از دعوت به خشونت بازداشته است؛ مگر گروهي اندك كه زندگي پارلماني و نظام چند حزبي را رد مي‌كنند. افزون بر اين، عناصر ديگري نيز وجود دارد كه وحدت مردم در مذهب مالكي و عقيده‌ي اشعري بخشي از آن به شمار مي‌آيد.