پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - مطهرى و صداى پرسشهاى زمانه - رهدار احمد
مطهرى و صداى پرسشهاى زمانه
رهدار احمد
١) بىشك، متفكران، فرزندان زمانه خودشان هستند و فرزند زمانه بودن يك متفكر، به اين معنى است كه وى ناگزير از تأمل درباره پرسشهاى زمانه خويش است. البته نه هر زمانهاى مىتواند آبستن هر پرسشى باشد و نه هر پرسشى در دامان هر زمانهاى به دنيا مىآيد. تنها به همين دليل است كه متفكران و انديشمندان گذشته، بسيارى از مسايلى را كه براى اخلاف و گذشتهگانشان مسايلى ضرورى و گاه حتى پيشپا افتاده تلقى مىشد، هرگز مورد تأمل قرار ندادهاند و اين، نه به اين معنى است كه نبوغ آنها از اخلافشان كمتر بوده، بلكه بدين معنى است كه آنها فرزندان زمانهشان بودهاند و تنها به مسايلى بينديشند كه مسايل زمانهشان باشد. از اينرو، ما نيز اجازه نخواهيم داشت كه اسلافمان را به دليل عدم تأملشان درباره مشكلات خاص زمانهمان؛ از قبيل كنترل جمعيت، بحرانهاى زيستمحيطى و... مورد محاكمه و پرسش قرار دهيم.
هر زمانهاى به مثابه زن حاملهاى مىماند كه بالفعل آبستن نوزادى خاص است، بهرغم اين، مىتواند مستعد آبستن نوزادان نيامدهاى نيز باشد. واقعيت اين است كه آمدن هر نوزادى مسبوق به گذشت زمانهاى است و لذا نه همه فرزندان را مىتوان يكباره از شكم مادر بيرون كشيد و نه هر فرزندى در هر زمانى كه مادر يا هر كس ديگر اراده كند، متولد مىشود. متفكر نيز به هر ميزان هم كه متفكر باشد، نمىتواند از شكم زمانهاش علمى را كه متعلق به آن زمان نيست، بيرون آورد. متفكران آنگاه كه به فردا مىانديشند، قابله مادر زمانهشان، و آنگاه كه به امروز مىانديشند، فرزند آن هستند.
البته، فرزند زمانه بودن يك متفكر، بدين معنى نيست كه آنها هرگز نتوانند و يا نخواهند براى فردا بينديشند، بلكه بدين معنى است كه آنها هرگز اجازه ندارند از امروزشان غفلت كنند. متفكرى كه صداى پرسشهاى زمانهاش را نشنود و تنها به دنبال حل مسايل فردا باشد، هرگز در دادگاه تاريخ معذور نخواهد بود. پيامبران الهى نيز كه مبشران فردا بودهاند، هرگز از احوال امروز جامعهشان غافل نمىشدند. اساساً آنها اينگونه مىانديشيدند كه براى به فردا رسيدن بايد از معبر امروز گذشت و اگر امروزشان آباد نباشد، بهطور حتم، فرداىشان نيز نخواهد بود و شايد اين جمله مرحوم شريعتى، كه گفت: »دين من اگر دنياى مرا آباد نكند، آخرتم را نيز نمىتواند« در همين راستا قابل فهم باشد.
شهيد مطهرى متفكر زمانه ما نيز فرزند زمانه خود بوده و ناگزير از انديشيدن براى زمانهاش بوده است. زمانه، او از سويى، زمانه نضج و رشد انديشههاى ماركسيستى و هجوم آنها به مبانى فكرى جهان اسلام و از جمله ايران، و از سويى ديگر - و به ميزان كمتر - زمانه ورود و گسترش انديشههاى غربى، حداقل در بين قشر دانشگاهى و تحصيلكرده جامعه ايرانى و در نهايت زمانه گذار جامعه ايرانى از الگوى سلطنت استبدادى ٢٥٠٠ ساله به الگوى ولايت و زعامت فقيه شيعىبوده است. او بايد در ميانه »سلب و اثبات« حركت مىكرد: سلب انديشههاى غرب ليبراليست و شرق ماركسيست و اثبات انديشههاى اسلام شيعى. او حتى براى اثبات انديشههاى شيعى نيز ناگزير به سلب انديشههاىتحريفى اى بود كه در طول قرنها به نام اسلام و تشيع وارد فرهنگ ما شده بود. از اينرو، او هم بايد رونق بازار تفسير دين بر اساس علوم جديد را كه مرحوم بازرگان آن را شيوه دفاع از دين پنداشته بود مىشكست و هم بايد ضعفهاى منطق تضاد و ديالكتيك ماركسيستى را براى تحليل و تبيين مسايل نشان مىداد.
خلاصه اينكه، شهيد مطهرى، فيلسوف خيابان و ميدان بود، او هرگز از مشى فلسفىاش فاصله نگرفت، اما فلسفه او فلسفه كتابخانهاى نبود، بلكه فلسفهاى بود كه مسايل جارى زمانهاش را مورد تأمل قرار مىداد. »داستان راستان« او براى نوجوانانى نوشته شده بود كه در معرض داستانهاى تخيلى كارتونها، فيلمها و... قرار گرفته بودند؛ »پاسخ به مسايل جنسى« او براى جوانانى نوشته شده بود كه گرفتار آتش شهوت در جامعهاى كه خود بدان مىدميد، شده بودند؛ »نظام حقوق زن در اسلام« او پاسخى بود به شبهاتى كه در مجلات گيشهاى زمانهاش در مورد جايگاه زن در اسلام مطرح مىشد و اعتقادات زنان و خانوادهها را تهديد مىكرد؛ »خدمات متقابل اسلام و ايران« او در دفاع از هويت ملى مذهبى ايرانيان در برابر شبهاتِ بخشى از دانشگاهيانى بود كه خواسته يا ناخواسته ميان مليت و مذهب تقابل و بلكه تضاد ايجاد مىكردند؛ »پيرامون انقلاب اسلامى« و »قيام و انقلاب مهدى« او به ترتيب، تبيينكننده موقف و افق اثباتى عنصر ايرانى در آن زمان بود؛ »حماسه حسينى«، »اسلام و مقتضيات زمان« و برخى كتابهاى ديگر او مستقيماً متوجه حوزه علميه، به مثابه كانونى كه بايد مبشّر تحول و تكامل باشد، بود؛ پس به راستى او فرزند زمانهاش و فيلسوف ميدان بود.
٢) شايد اين مسأله براى بسيارى از افراد مطرح باشد، كه شهيد مطهرى تا چه زمانى در فضاى علمى كشور ما همچنان زنده خواهد بود. به عبارت ديگر؛ مسألههايى كه شهيد مطهرى بدانها پرداخته، تا چه زمانىمى توانند مسأله ما باشند؟ آيا با تغيير زمانه شهيد مطهرى، مسألههاى آن زمانه، تغيير نخواهند يافت؟ آيا زمانه ما - كه بىشك متفاوت از زمانه شهيد مطهرى است - فيلسوف خيابان خود را پيدا كرده است؟ بىشك، مدتزمان مديدى فرزندان انقلاب اسلامى و حتى خود آن، مرهون و مديون انديشههاى شهيد مطهرى بوده است. بهرغم اين، به نظر مىرسد كه با تغيير زمانه شهيد مطهرى و به تبع آن، پيش آمدن مسايل جديد، پرسش از چرايى و كيفيت گذار از شهيد مطهرى چندان بىوجه نباشد.(١) شايد بتوان آثار شهيد مطهرى را از سه زاويه مورد بازخوانى و تأمل قرار داد:
الف) بيشتر آثار شهيد مطهرى، نه آثار مكتوب، بلكه آثار شفاهى و منقول از وى است؛ زيرا اكثر اين آثار پياده شده مجموعه سخنرانىهاى ايشان در مراكز مختلف و در زمانهاى متفاوت مىباشد. از همينرو، جداى از اينكه خالى از تكرارهاى احياناً ممل و خستهكننده كه البته مناسب با زبان خطابه و مقتضاى آن مىباشد نيست، از دقت قابل توجه، بسان دقت متنهاى نگارشى نيز برخوردار نمىباشد.
ب) اگرچه شهيد مطهرى، علومى همچون تاريخ، فقه، تفسير، كلام و بسيارى ديگر از علوم اسلامى را به خوبى فراگرفته بود، بهرغم اين، وى بيش از همه آنها، يك فيلسوف بود و اين كاملاً طبيعى بود، كه دغدغههاى مطالعاتى وى نيز بيشتر ناظر به مطالب و شبهات فلسفى باشد؛ زيرا در زمانه شهيد مطهرى، فلسفه ماركسيسم بيش از ديگر فلسفههاى موجود براى فلسفه و عقايد اسلامى شبههآفرين شده بود. از همينرو، بخش قابل ملاحظهاى از تأملات فلسفى شهيد مطهرى ناظر به بررسى و نقد فلسفه ماركسيسم است و لذا از آنجا كه قريب به دو دهه است كه ماركسيسم سياسى شكست خورده و ماركسيسم فلسفى نيز به تبع آن از موضوعيت افتاده است و اساساً قادر نيست تا براى انسان زمانه ما شبههآفرين باشد، لذا به همين علت، تخصصاً از دايره مسايل زمانه ما خارج شده است و به اين ترتيب، بسيارى از نوشتههاى شهيد مطهرىنيز كه ناظر بدانها بوده، ضرورت و اهميت خود را براى انسانهاى زمانه ما از دست داده است.
ج) شهيد مطهرى برخلاف استادش علامه طباطبايى، بهرغم تلاشهاى علمى زياد و قابل توجهى كه داشته، هرگز صاحب مكتب و شاگرد نشده است، كه شايد مهمترين دليل اين قضيه، تدريس شهيد مطهرى در بيرون از حوزه علميه باشد. اگر شهيد مطهرى در حوزه علميه قم باقى مىماند و به دانشگاه تهران نمىرفت، بيش از استاد بزرگوارش علامه طباطبايى مىتوانست شاگردپرورى و مكتبسازى كند، اما عمر كوتاه تعليم و آموزش در دانشگاه به خلاف عمر طولانى آن در حوزه علميه باعث شد كه افراد زيادى از شاگردان شهيد مطهرى هرگز نتوانند جز چند صباح كوتاهى در محضر وى به تلمذ بنشينند و اين امر به نوبه خود باعث شد كه در حقيقت، آنها هرگز نتوانند شاگرد خاص وى شوند و اين مسلّم است كه انديشهاى كه نتواند شاگردپرورى كند، هرگز تبديل به مكتب هم نخواهد شد.
از مجموع سه نكته مذكور، شايد بتوان چنين نتيجه گرفت كه، بىآنكه بخواهيم، بايد از شهيد مطهرى گذر كنيم، اما نكته اساسى در اينجاست كه اين گذار هرگز نمىتواند به صورت اعتبارى صورت بگيرد. بدين معنى كه، مادامى كه شخصى با همان ويژگىهاى شهيد مطهرى، اما فرزند اين زمانه به وجود نيايد، گذار از شهيد مطهرى به راحتى صورت نخواهد گرفت. اما آيا به راستى، مطهرى زمان نيز وجود دارد؟ اين پرسش در زبان عمومى و در قالبهاى سياسى چنين بيان مىشود كه: چرا با وجود انقلاب اسلامى و حكومت ولايت فقيه، حوزه علميه پس از انقلاب اسلامى نتوانسته يك يا چند نفر مثل شهيد مطهرى تربيت نمايد؟ اگرچه پرسشهايى از اين دست، به ظاهر موجه مىنمايند، اما با اندكى تأمل بطلان آنها نمايان مىشود.
واقعيت اين است كه زمانه ما نيز شهيد مطهرى يا شهيد مطهرىهاى خود را توليد كرده و دارد. شهيد مطهرى به دليل اينكه زمانهاش، زمانه طاغوت بود، لذا حضور حداكثرى وى در كتابخانه و كلاس درس خلاصه مىشد. و اين در حالى است كه انديشمندان حوزوى پس از انقلاب به دليل اينكه بار اصلى انقلاب بر دوش آنها بوده، حتى حضور حداقلى آنها بيش از قلمرو كتابخانه و كلاس درس را شامل مىشود: آنها حتى ناگزيرند براى پاره كردن روبانهاى تشريفاتى به هنگام افتتاح كارخانههاى كوچك و بزرگ واقع در متن و حاشيه شهرهاى ما نيز حضور يابند. همچنان كه آنها براى استقبال از يك مقام رسمى سياسى متعلق به يك كشور ديگر، ساعتها وقت خود را صرف راه محل كار و فرودگاه مىكنند و...
انصاف اين است كه نتيجه و راندمان اشخاص را بايد در نسبت رسالت و مسؤوليتهايى سنجيد كه برعهده آنها گذاشته شده است و با اين حساب، كاملاً طبيعى به نظر مىرسد، كه روحانيتى كه چند برابر شهيد مطهرى، بدان مسئوليت اجتماعى سياسى سپرده شده است، نتواند همچون او از فراغت بالى براى تأمل و تدبر برخوردار باشد. براى فرار از اين محظور، يكى از دو كار بايد انجام گيرد: يا بايد حوزههاى علميه فعاليتهاى سياسى اجتماعى را رها كرده و همچون روحانيت قبل از انقلاب تنها در كتابخانه و كلاس درس حضور يابد؛ چيزى كه ظاهراً نه زمانه ما و نه خود روحانيت و حتى احياناً مردم بدان رضايت نخواهند داد و يا بايد حوزههاى علميه از چنان جذب نيرويى برخوردار باشند، كه فاصله ميان انتظارات و مسؤوليتهاى اجتماعى سياسى روحانيت و كلاسهاى درسى آنها را اشباع كنند، به گونهاى كه بدون دست كشيدن حوزههاى علميه از فعاليتهاى اجتماعى - سياسى، نيروهاى انسانى لازم براى فعاليتهاى صرفاً علمى را نيز داشته باشد؛ اتفاقى كه متأسفانه به دلايل متعددى تاكنون نيفتاده است.
٣) فلسفه فيلسوفان بزرگ غربى، در سه مرحله گسترش مىيابد: نخست، توسط خود فيلسوف تبيين مىشود، سپس توسط فيلسوف ديگرى، شرح و بسط داده مىشود و نهايتاً توسط فيلسوف يا فيلسوفان ديگرى تبليغ مىشود. در فاصله تبيين تا تبليغ يك فلسفه، مايزات آن با ديگر فلسفهها نيز به خوبى تشريح و تفصيل داده شده و اين مسأله باعث مىشود كه به راحتى دو فيلسوف در يك فلسفه جاى داده نشوند؛ چرا كه تفاوت آراى آنها به ظاهر زياد و جدّى است، اين در حالى است كه اگر از جزئيات اين تفاوتها - كه مربوط به ساحت تفصيل و تشريح هستند بگذريم، به راستى كه آنها در ذيل يك فلسفه مىگنجند و انتساب آنها به دو مكتب فكرى چندان موجه نمىباشد. در شرق (بهويژه در عالم اسلام) - برخلاف غرب - فيلسوفان بزرگ، نه شارح و نه مبلغ، از همينرو، فلسفه شرقى به كندى تفصيل مىيابد.(٢) اين امر به نوبه خود باعث مىشود تا بهرغم وجود تفاوتهاى بالقوه احياناً قابل توجه و درخور ميان فلسفه دو فيلسوف،آنها به دو فلسفه متفاوت منتسب نشوند.
به عبارت ديگر، با يك نگاه تطبيقى ميان فيلسوفان و فلسفههاى غربى و شرقى، به روشنى درمىيابيم كه به هر يك از فيلسوفان بزرگ غربى، مكتبى خاص انتساب داده شده، كه مكتب دكارت، مكتب كانت، مكتب هيوم، مكتب اسپينوزا، مكتب هگل، مكتب راسل، مكتب سارتر و... نمونههايى از اين مكاتب است. شايد با چشمپوشى از تفاوتهاى جزئى ميان اين مكاتب، بسيارى از آنها همپوشانى داشته و يا بر يكديگر تطبيق بخورند. اين در حالىاست كه عالم شرق، به عنوان مثال؛ از زمان ملاصدرا به اين سو، بهرغم وجود تفاوتهايى ميان ايدههاى فلسفى ايشان و ايدههاى فلسفى حكيمانى؛ چون زنوزى، سبزوارى، قمشهاى، طباطبايى، مطهرى، مصباح يزدى و... هرگز اين حكيمان به مكاتب فلسفى متمايزى از فلسفه صدرايى منتسب نشدهاند.
بىشك، شهيد مطهرى در ذيل فلسفه صدرايى (حكمت متعاليه) قرار مىگيرد، اما اين بدين معنى نيست كه در فلسفه وى مسايلى متفاوت و متمايز از فلسفه صدرايى مطرح نشده باشد و يا اينكه در طرح مسايل از روش متفاوتى نسبت به روش صدرايى استفاده نشده باشد. به عنوان مثال؛ شهيد مطهرى بخش قابل توجهى از انديشه سياسى خود را در ذيل فلسفه تاريخش مطرح مىكند. به عبارت ديگر، شهيد مطهرى برخلاف ملاصدرا و حتىفيلسوفان معاصرش، از دل تاريخ، راهى به سوى سياست گشوده است؛(٣) چيزى كه در ملاصدرا، حكماى اربعه عصر قاجار، علامه طباطبايى و حضرت امام به عنوان فيلسوفان مطرح چند قرن اخير گم بوده است. بهرغم اين، در زبان اهل فلسفه معاصر، هرگز مكتبى به نام مكتب شهيد مطهرى مطرح و رايج نشده است.
شايد اين سنت مكتبسازى (مكتبتراشى) در غرب، از جهتى مفيد و خوب باشد؛ زيرا كه علاوه بر اينكه منجر به تفاوت در نتايج جزئى شده و باعث مىشود تا در ارزيابىهاى فلسفى، ضريب دقت بالاتر رود، نيز در مواردى منجر به كشف نتايجى مىشود كه خود مبناى شكلگيرى يك فلسفه متكاملتر مىشود. از اينرو، شايسته است تا فيلسوفان اسلامى معاصر، سنت بسطدهى (شرحدهى و تبليغ) فلسفههاى پيشين اسلامى را همچنان كه در غرب رايج است، ادامه داده و از دل آنها مكتب بسازند. البته بايد به اين مسأله نيز توجه داشت كه در اين روش نبايد به سطحى از تورم دادهها رسيد كه مصداق فرمايش امام على (ع)، شود كه فرمود: »إذا ازدحم الجواب، نفى الصواب«؛ هرگاه پاسخهإ؛فف متكثر و متورم شوند، حقيقت در ميان آنها گم مىشود.
٤) همچنان كه يكى از شرايط پويايى يك فرهنگ، تعامل آن با ديگر فرهنگهاست، يكى از راههاى تقويت فكرى يك متفكر نيز مهيا شدن امكان گفتوگوى آن با ديگر متفكران است. بخش قابل توجهى از شرايط پايانى عمر شهيد مطهرى، از سويى، مصادف با سالهاى مبارزه جريان خط حضرت امام و از سويى، مقارن با بىثباتى حكومت وقت بوده و اين هر دو، باعث مهيا نشدن امكان تعامل و گفتوگوى وى با متفكران ديگر فرهنگها، از جمله متفكران غربى شده است. به عنوان مثال، در مقايسه شهيد مطهرى و مرحوم علامه جعفرى، به خوبى درمىيابيم كه چگونه در پرتو ثبات جمهورى اسلامى، شرايط گفتوگو و تعامل علامه جعفرى با متفكران غربى فراهم شده و از قِبَل آن، انديشههايش بسط يافته و بارور شده است. بىشك اگر شرايط زمانى و مكانى به گونهاى بود كه شهيد مطهرى نيز مىتوانست در پرتو آن شرايط با فيلسوفان و يا حتى با فلسفه غرب تعامل كند همچنان كه ناگزير با فلسفه ماركسيسم ارتباط برقرار كرده بود انديشههاى وى، علاوه بر اينكه بسط بيشتر مىيافت، در عين حال از ظرافت و پيچيدگى بيشترى نيز برخوردار مىشد.
فيلسوف گفتوگو غير از فيلسوف محض است. فيلسوف محض، تنها يك نوع حيات؛ يعنى حيات عقلى را تجربه مىكند و اين در حالى است كه فيلسوف گفتوگو علاوه بر حيات عقلى، از نوعى حيات احساسى نيز برخوردار است. وقتى يك متفكر تنها از درون كتابخانه شخصىاش مىخواهد با ديگرى تعامل برقرار كند، از مجال كمترى براى بروز دادن احساساتش برخوردار است، در حالى كه در يك گفتوگوى شفاهى در همه مراحل اخذ، طرح و تبيين مسأله، احساسات نيز در كنار عقل حضور دارد. از همينروست كه شخصيتها و متفكران تقريبى (تقريب بين مذاهب، اديان و مكاتب فكرى) - حتى در فرضى كه هيچگونه اغماضى از افكار و عقايد خود ندارند - از زبانى متفاوت با زبان متفكران محض براى بيان انديشههاىشان استفاده مىكنند، به گونهاى كه در برخى موارد حتى با اعتراض متفكران محض روبهرو شده و متهم به كوتاه آمدن از باورهاىشان مىشوند. صراحت بيشتر لهجه و بيان شهيد مطهرى نسبت به مرحوم علامه جعفرى در مقام تبيين آراء، از همين مسأله نشأت مىگيرد، كه مرحوم جعفرى نسبت به شهيد مطهرى شخصيتى تقريبىتر و گفتوگويىتر است.
٥) گفته مىشود: در عصر ما يك انسان هرچه هم علامه باشد، اگر دو ويژگى زباندانى (بهويژه زبان انگليسى) و جهانگَردى را نداشته باشد، باز هم بىسواد است. شهيد مطهرى نه به يكى از زبانهاى خارجى آشنايى داشته و نه فرصت جهانگردى علمى داشته است. اين مسأله باعث شده تا برخى بر شهيد مطهرى خرده گرفته و از زبانندانى و ناجهانگردى وى، بىاعتبارى انديشههايش را نتيجه بگيرند، كه اين شيوه استدلال بهرغم بىمنطقى بودنش همچنان در عصر ما نيز رايج است، بهگونهاى كه هرگونه قضاوت درباره غرب توسط كسانى كه غرب را نديدهاند، از جانب كسانى كه آن را ديدهاند فاقد اعتبار تلقى مىشود. گو اينكه ديدن غرب ملازم با فهم كردنش و نديدنش ملازم نفهميدنش تفسير شده است.
بىشك در تفكر، بايد متعلق آن ديده شود، اما ديدن فكرى يك پديده، غير از مشاهده حسى آن است. چه بسا افرادى كه در غرب حضور دارند، اما نتوانستند آن را درك فكرى كنند. همچنان كه افراد زيادى در ايران حضور دارند، اما نمىتوانند انقلاب اسلامى را به صورت فكرى فهم كنند. متقابلاً چه بسا افرادى كه از مشاهده حسى پديدهاى محروماند، اما بهتر از افرادى كه آن را مشاهده حسى كردهاند، مىتوانند آن را درك كنند. البته نمىتوان منكر اين قضيه شد كه براى كسانى كه توان درك فكرى امور را دارند، مشاهده حسى آن امور مىتواند در كيفيت فهم فكرى آنها مؤثر باشد و از اين حيث، اعتقاد به اينكه اگر شهيد مطهرى غرب را درك علمى مىكرد، درك فكرى وى از آن مىتوانست عميقتر صورت بگيرد، چندان ناموجه نمىباشد. بهرغم اين، شهيد مطهرى را مثل هر شخصيت علمىديگر بايد در ظرف مقدورات و محظوراتش به قضاوت نشست، كه ظاهراً از چنين ملاحظاتى نمىتوان به معنى محصّلى رسيد؛ چه، اينگونه ملاحظات را در مورد هر متفكر ديگرى نيز مىتوان مطرح كرد. آيا درباره هگل، مونتسكيو و... نمىتوان گفت كه اگر آنها شرق را ديده بودند، نظرياتشان درباره شرق عميقتر مىشد؟ آيا در مورد حضرت امام نمىتوان گفت كه اگر سالهايى ديگر زنده مىماند، نظرياتش در بسيارى از موارد پختهتر مىشد؟ واقعيت اين است كه هگل و مونتسكيو هرگز شرق را نتوانستند درك علمى بكنند، همچنان كه شهيد مطهرى نيز غرب را نتوانسته درك علمى بكند و همچنان كه حضرت امام نيز به صورت كاملاً غيراختيارى نتوانسته پس از سال ١٣٦٨ زنده بماند، اما هيچكدام از اين نتوانستنها مانع از اين نشده كه ديگران نبوغ آنها رإ؛ فف تحسين نكنند و درك فكرى آنها را ناديده بينگارند.
٦) هر انسانى تا زمانى كه حدّ بزرگىاش، فردى مىباشد، متعلق به خودش است و اخلاقاً مىتواند آزادانه و با ملاكهاى فردى براى خود تصميم بگيرد. اين در حالى است كه اگر يك شخص، حدّ بزرگىاش فراتر از فرد بود، ديگر اخلاقاً نمىتواند با ملاكهاى فردى براى خودش تصميم بگيرد؛ چرا كه وى متعلق به همه يا يك اجتماع بزرگ است و به هنگام تصميمگيرىها بايد منافع آن اجتماع را بر منافع خودش ترجيح دهد. به عنوان مثال، شايد منفعت شخصىيك نخبه علمى در مهاجرتش به يك كشور بيگانه باشد، اما از آنجا كه وى متعلق به يك ملت مىباشد، چنين مهاجرتى نه با ملاكهاى منافع فرد، بلكه بايد با ملاكهاى منافع جمع نيز سنجيده شود. ملاك اينكه بزرگى يك فرد فراتر از خودش رفته، اين است كه تغيير در رفتار و كردار وى باعث تغيير در رفتار و كردار يك جمع شود و منافع و مضارّ آن رفتارها و كردارها نيز منافع و مضارّ آن جمع باشد. نخبگان علمى، سياسى و مذهبى يك كشور معمولاً بزرگى آنها، بزرگى جمعى است نه فردى. بر اين اساس، نمىتوان آنها را به يك خانواده يا يك شهر خاص منتسب كرد. به عنوان مثال؛ با اينكه حضرت امام (ره) اهل خمين بودند، اما از آنجا كه بزرگى وى فراتر از حدّ شهر خمين و حتى ايران مىباشد، انتساب و انحصار شخصيت ايشان به يك شهر و سنجيدن آن با ملاكهاى حاكم بر آن محدوده، درست نمىباشد. از اينرو، نبايد اجازه داد كه افراد يك خانواده يا يك شهر آنها را به نفع خودشان مصادره كنند؛ بدين معنى كه نبايد اجازه داد كه به - عنوان مثال - تفسير از آنها منحصراً در اختيار خانواده و يا همشهرى شان قرار بگيرد.
بىشك شهيد مطهرى يك شخصيت فرافردى و متعلق به همه كشور ماست، كه با توجه به قاعده پيشگفته نبايد اجازه دهيم كه تفسير از وى تنها در اختيار خانواده، همدرسىها و همشهرىهاىشان قرار گيرد. البته، خانواده و نزديكان وى اجازه دارند كه بسان يك شهروند عمومى به تفسير وى بپردازند، اما هرگز نبايد گمان رود كه به عنوان مثال؛ ضرورتاً فرزندان ايشان در اين تفسير فريد و منحصر هستند، بهويژه اينكه در عصر ما كه سياست راهبر تفكر گشته، تفسير غيرواقعى از چنين افرادى به تبع مسايل سياسى، بسيار شايع مىشود.
پىنوشتها:
١. البته توجه به اين نكته مهم است، كه متفاوت بودن مسايل زمانه ما با مسايل زمانه شهيد مطهرى به معنى متفاوت بودن افق ما نيست. بىشك، افق ما هنوز همان افق شهيد مطهرى است، اما توجه به اين نكته نيز مهم است كه اگر در امتداد يك افق، فاصله به اندازهاى زياد باشد كه منجر به تفاوت كيفى مهمى شود، صرف همافق بودن نمىتواند دليل موجهى براى عدم گذار از ساحت اوليه باشد. به عنوان مثال، دولت شيعى صفوى، همافق با دولت شيعى پس از انقلاب اسلامى است، اما با تحقق انقلاب اسلامى آنچنان تحول بزرگى اتفاق افتاده كه كمّ و كيف مسايل عصر صفويه بالكل عوض شده و صرف همافقى نمىتواند براى تبيين اين دو عصر، ملاكهاى مشابهى را تجويز كند.
٢. در عالم اسلامى، فلسفه در مقايسه با كلام و فقه، از شروح بسيار معدودى برخوردار بوده است. به عنوان مثال، مىتوان به كتاب »تجريد الاعتقاد« خواجه نصيرالدين طوسى در علم كلام و كتاب »قواعد الاحكام« علامه حلّى در فقه اشاره كرد، كه هر كدام بيش از چندين شرح خوردهاند و اين در حالى است كه حتى كتاب مهمى، چون »شفا« بوعلى سينا بهرغم همه اهميتى كه در فلسفه دارد، از شرحهاى محدودترى نسبت به آنها برخوردار است. اين مطلب البته شايد تا حدودى معلول مهجوريت نسبى خود فلسفه در تاريخ اسلام باشد.
٣. دليل اين امر اين است كه اگر انديشه سياسى بخواهد وجه تامّ و تمام خود را عيان دهد، بايد خود را در قالب يك »فلسفه تاريخ« نشان بدهد. در تفكر غرب، انديشه ليبراليسم براى تامّ كردنش ناگزير از طرح مسأله »پايان تاريخ«، »جنگ تمدنها« و... است، كما اينكه انديشه سياسى شيعه به عنوان مثال، بحث ولايت فقيه به اين دليل توفيق سياسى دارد كه معطوف به »انديشه مهدويت« است. اساساً وجه غلبه و قوت انديشه سياسى شيعه نسبت به انديشه سياسى تسنن، ارتباط وثيق آن با فلسفه تاريخ: انديشه مهدويت است. به عبارت ديگر مىتوان گفت كه: اساساً انديشه سياسى، بدون ارتباط با بحث فلسفه تاريخ كه هم حاوى مباحث آغاز و هم حاوى مباحث انجام تاريخ است ناتمام است. ليبراليسم با طرح مسأله پايان تاريخ، موجوديت خودش را تثبيت مىكند، به اين نحو كه مىخواهد بگويد كه كامل است، مثل اينكه ما به ظهور حضرت مهدى قائل هستيم، همينكه حضرت ظهور كردند، نفس ظهور، دليل حقانيت ما مىشود. مىتوان به گونه ديگرى نيز كار شهيد مطهرى را مدلل كرد: به نظر مىرسد، شهيد مطهرى خواسته وضعيت فلسفه اسلامى در زمانه خودش را در يك نسبت جديد (فلسفه تاريخ) مطرح كند، كه ظاهراً صورت مسأله شهيد مطهرى از اين حيث شبيه صورت مسأله فارابى است؛ هر دو فيلسوف در عصر بحران فلسفه اسلامى، طرحى در فلسفه اسلامى ريختهاند: در زمان فارابى، فلسفه اسلامى مواجه با فلسفه يونانى و در زمان شهيد مطهرى، مواجه با فلسفه غرب شده و به چالش كشيده شده است. فارابى و شهيد مطهرى در برابر اين چالش، طرح فلسفه خود را دادهاند.