پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و تاريخ فلسفه - فیاض ابراهیم

حكمت و تاريخ فلسفه
فیاض ابراهیم

. فلسفه را به دوستدارى حكمت تعريف كرده‌اند، كه البته فلسفه، ابزار يا مسير رسيدن به حكمت است؛ پس تاريخ فلسفه، تاريخ پيمودن مسير براى رسيدن به حكمت يا ارائه ابزارهاى رسيدن به حكمت مى‌باشد. عشق انسان به يافتن حكمت، يك نوع انگيزه براى يافتن حكمت از مسير فلسفه را ايجاد كرده است؛ پس فلسفه هرچند عقلى است، ولى خودش محصول عشق و عاطفه است.
 ٢. عشق به حكمت، تاريخ فلسفه را شكل داده، لذا بررسى تاريخ فلسفه را مى‌توان تاريخ عشق به حكمت ناميد؛ پس مى‌توان تاريخ فلسفه را به عنوان رفت و آمد (ديالكتيك) بين فلسفه به عنوان مسير و حكمت به عنوان مقصد، تفسير كرد، كه اين نوع پردازش تاريخى به فلسفه، فراز و فرود فلسفه و حكمت در يك فرآيند تاريخى را روشن خواهد كرد؛ يعنى اين‌كه: زمانى فلسفه به حكمت نزديك شده و گاهى فلسفه خود هدف شده است. (انحراف تبديل وسيله به هدف و مسير به مقصد بوجود آمده است).
 ٣. فلاسفه، فلسفه را تقسيم به ماقبل سقراط و مابعد سقراط مى‌كنند، كه مهم‌ترين اختلاف اين دو به سازمانى بودن و عدم سازمانى بودن فلسفه برمى‌گردد. در ماقبل سقراط، فلاسفه پراكنده، در سواحل غربى تركيه و سواحل شمالى درياى مرمره نرسيده به يونان بودند. به عبارت ديگر، جلوه آسيايى آنهابالات كه از آسياى صغير يا تركيه الهام مى‌گيرند پيش سقراطيان بر دو قسم، تقسيم مى‌شوند: يكى از دو قسم درباره طبيعات، حكمت‌سرايى مى‌كردند، و ديگرى، درباره انسان و جامعه، كه اين دومى به سوفيست (Sofist) يا همان حكمتيان مشهور شدند.
 ٤. پيش سقراطيان، در اين امر مشترك بودند، كه سعى مى‌كردند با سخن گفتن و بحث كردن (ديالكتيك) به مقصد برسند، پس به زبان به عنوان مسير نگاه كردند، نه خود زبان؛ پس آنها حكمت جو بودند، ولى چون در اين سخن‌گويى به افراط دچار شدند، به گونه عملى و نظرى نفى مقصد كردند و حقيقت‌جويى، كه بطن حكمت‌جويى بود را رها كردند، بلكه حقيقت ماوراى زبان را نيز نفى كردند و حقيقت را ساخته زبان دانستند، كه هر امرى كه زبان آن تكرار كند و در طى زمان انتزاعى كند، حقيقت است.
 ٥. افراط حكمت‌گرايان يا سوفيست‌ها در زبان‌گرايى و سفسطه‌سازى سبب شد، كه نسل بعدى به دنبال معيار براى حكمت‌يابى بگردد؛ يعنى به دنبال معيارهاى حاكم بر مسير بگردد، كه اين خود سبب فراموشى مقصد شد و به همين دليل خودشان را حكيم و يا حكمت‌گرا نام ننهادند، بلكه خود را فقط دوستدار حكمت و در مسير حكمت ناميدند تا تواضع كنند و نيز مسير به سوى حكمت را واكاويده باشند، كه در نفى مقصد و حكمت دست كمى از سوفيست‌ها و حكمت‌گرايان نداشتند.
 ٦. سوفيسم با حكمت‌گرايى و سپس گفت‌وگو براى دستيابى به آن، رنسانس براى فلسفه بوجود آورد؛ يعنى اگر سوفيسم نبود، فلسفه مابعد سقراطى بوجود مى‌آمد. فلسفه براى دورى از سوفيسم دست به يافتن قواعد زبانى فكر يا منطق زد، كه منطق ارسطويى نام گرفت. اين منطق، فقط به دنبال خطايابى در زبان و گفت‌وگو و استدلال است، پس يك منطق تمانعى است تا يك منطق جلو رونده و پيشرو. منطق، شروع فلسفه بود و دورى از حكمت؛ چرا كه حكمت براساس گفت‌وگو و ميان ذهنيت شروع مى‌شود و نه يك ذهنى و قواعد حاكم بر آن، كه در منطق درباره آن صحبت مى‌شود.
 ٧. فلسفه، اگرچه از سقراط شروع مى‌شود، اما خود او نيز به دنبال حكمت‌يابى بود. به همين دليل از گفت‌وگو و فن جدل استفاده مى‌كرد، نه فن برهان‌يابى. يا بحث ميان ذهنيت را دنبال مى‌كرد، هرچند در پشت اين ميان ذهنيت‌گرايى در نهايت حاكميت ذهن خود سقراط بود كه حاكم مى‌شد و از همين جا بود كه از حكمت كه بر گفت‌وگو تكيه مى‌كند و ميان ذهنيت به تك ذهنى و حكومت ذهنى خود برطرف خود، عدول مى‌كند، كه همان آغاز فلسفه است و اقناع طرف مقابل را در پى مى‌گيرد و همين وضعيت نيز در افلاطون ادامه مى‌يابد، ولى افلاطون اولين قدم را براى شروع منطق با دوگانه‌سازى جهان برمى‌دارد و شروع منطق كه بر دوگانه‌ها و جهان‌هاى دوگانه شكل مى‌گيرد، از فلسفه افلاطونى شروع مى‌شود، مگر با اين تفاوت كه منطق به دنبال تطابق سخن با واقعيت است كه صدق نام دارد و اين صدق با تطبيق سخن با گوهر و يا جوهر در ارسطو و تطابق سخن با عالم مثال در افلاطون، بوجود مى‌آيد.
 ٨. فاصله بين افلاطون و ارسطو در تاريخ فلسفه، نقش بسيار زيادى بازى كرده است، كه اگر به افلاطون و سقراط نزديك شويم، در واقع به حكمت نزديك شده‌ايم و اگر به ارسطو و منطق او نزديك شويم، گويا در واقع به فلسفه نزديك شده‌ايم و از حكمت دور شده‌ايم؛ پس مى‌توان تاريخ فلسفه را بر ادوار حكمت فلسفه بازخوانى كرد. اگوستين در ابتداى قرون وسطى افلاطونى است، سپس به حكمت نزديك‌تر مى‌شود، ولى اگونياس در انتهاى قرون وسطى به ارسطو نزديك مى‌شود؛ يعنى از حكمت دور مى‌شود و به فلسفه نزديك مى‌شود و از اينجاست كه رنسانس مسيحى رخ مى‌دهد.
 ٩. فلاسفه جهان اسلام از فلسفه ارسطويى شروع مى‌كنند، ولى چون به دنبال اين هستند كه كثرات را به وحدت برگردانند، در نهايت به افلاطون برمى‌گردند از فلسفه مشايى شروع مى‌كنند كه با بوعلى سينا بنا مى‌شود، ولى در نهايت به ملاصدرا ختم مى‌شود كه يك مذهب نوافلاطونى يا فلوطينى است كه اين امر با تقليل فلسفه مشايى به عرفان ابن عربى، با نام اسفار تحقق مى‌يابد و نام اين تقليل، حكمت متعاليه يا حكمت صديقين، گذاشته مى‌شود.
 ١٠. در غرب جديد نيز از فلسفه ارسطويى شروع شد و منطق آن، منطق شروع بود، هرچند بعدها از آن دور شدند و زبانى‌تر شدند و به روش تجربى پناه بردند و بر منطق تجربى و روش‌شناسى آن نام سكولاريسم نهادند و به منطق ارسطويى قرون وسطى اسكولاستيك نام دادند، ولى روش سكولاريسم با نقد روش اسكولاستيك شروع مى‌شود؛ مثل نقد عليت به وسيله هيوم و رد كردن عليت، كه نقش بسيار اساسى در فلسفه ارسطويى داشت و با آن محرك اوليه؛ يعنى خدا را اثبات مى‌كرد، ولى با رد كردن آن؛ يعنى عليت اوليه، فلسفه به شكاكيت وارد مى‌شود و اثبات حقيقت اوليه كه خداست از بين مى‌رود، پس مطابق فرمول دكارت: من شك مى‌كنم؛ پس فكر مى‌كنم. فكر مى‌كنم پس هستم. پس چون هستم خدا نيز به عنوان كامل آن موجود است.
 ١١. فلسفه جديد غرب، از فكر و ذهن شروع مى‌شود و ذهن‌شناسى مبدأ فلسفه غرب مى‌شود و اصل در ذهن‌شناسى، شك و ترديد است؛ پس مبدأ فلسفه از شك شروع مى‌شود و از شك به ذهن مى‌رسيم؛ سپس وجود، هستى و خداوندگار هستى از راه ذهن شناخته مى‌شوند، كه غالباً هستى به ديده ترديد نگريسته مى‌شود و در نهايت خداوند نيز قابل اثبات با دلايل و فلسفه مبتنى بر ترديد نيست و اين مبناى دكارتى وارد فلسفه كانت مى‌شود، كه با فلسفه هيوم تركيب شد و فلسفه تجربه‌گراى كانت كه اوج دورى از حكمت است پاى به صحنه مى‌گذارد، كه خداوند از فلسفه خارج مى‌شود كه پايان متافيزيك نيز نام مى‌گيرد. و اين مبناى فلسفه تحليلى، مبتنى بر زبان خالص واقع مى‌شود و فلسفه مساوى منطق زبانى مى‌شود.
 ١٢. در مقابل فلسفه جديد، فلسفه‌هاى ديگر غربى شكل مى‌گيرد، كه بويى از شرق و عرفان شرقى دارد و حتى نام خود را حكمت مى‌گذارند؛ مثل فلسفه شوپنهاور در مقابل فلسفه كانت و هگل و سپس اين فلسفه‌ها در فلسفه اگزيستانسيال و پديدارشناسى به روش‌شناسى خود نزديك مى‌شوند و گاهى در فلسفه‌هاى خود به فضاى عام‌ترى مى‌رسند؛ يعنى مكاتب هنرى و ادبى، مثل رمانتيسم كه سعى مى‌كنند به فضاى زندگى روزمره نزديك شوند و تفكر فلسفى خود را در يك فضاى ميان ذهنى حاكم بر زندگى روزمره بنا كنند، كه ريشه فلسفه اروپاى متصل را تشكيل مى‌دهد، كه به حكمت بسيار نزديك مى‌شود؛ پس جنگ فلسفه اروپاى منفصل؛ يعنى انگليس و امريكا با اروپاى متصل، جنگ فلسفه معطوف به حكمت و فلسفه معطوف به منطق است.