پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

فرهنگ درآينه
لیمودهی رضا

 ١-  هنرمندان در كشايش سياست
 هنرمندان و فرهيختگان سرمايه هاى بزرگ هر ملتى به حساب مى آيند . خرج كردن هنر و هنرمند در كشمكش هاى سياسى، چيزى  نيست جز برتباه كردن و باد دادن سرمايه هاى بزرگ فرهنگى . مراقبت از اين سرمايه ها و رعايت شأن هنر و شخصيت هنرمندان و فرهيختگان وظيفه ى  همگان است، هم نهادهاى فرهنگى، هم دواير سياسى، هم خود هنرمندان . طيف ها و جريان هاى سياسى بنابر خوى ذاتى آنان كه كسب و حفظ وبسط قدرت در همه ى زواياى زندگى اجتماعى و حتى‌خصوصى  آدم هاست ؛ ميلى وصف ناپذير براى خرج كردن نخبگان هنرى و فرهيختگان در پاى خويشتن دارند، به همين دليل به چيزى به عنوان حفظ سرمايه هاى فرهنگى و معنوى جامعه نمى انديشند، نهادها و دواير فرهنگى نيز  به گواهى سوابق تاريخى شان همواره تابع و طفيل سياست بوده اند و در حفظ استقلال جايگاه خود ناتوان. بنا بر اين به نظر مى آيد كه تنها خود هنرمندان اند كه بايد حرمت امامزاده را پاس بدارند و به دواير سياسى و دستگاه هاى فرهنگى چندان اميدى نيست.
 از سوى ديگر بايد بپذيريم كه ميدان ِسياست عرصه ى بازى موافق و مخالف است  و آنان كه تمايل دارند تا هنرمندان را به اين بازى بكشانند، بايد مخالفت آنان را نيز تاب بياورند، نمى توان هنرمند را به شرط موافقت  برخوردار از جايگاه دانست و در صورت مخالفت از هرگونه حرمتى محروم داشت و فضايل انكارناپذير او را انكار كرد. هنرمند  نيز بايد بپذيرد كه در صورت ورود به اين بازى، شأن و شخصيت او دستخوش تاراجگرى ها و نامردمى ها نشود . در جنگ سياست از هرسو آتش مى بارد و هر كه در اين ميدان وارد شود ، بايد آماده ى غنيمت دادن ها باشد . چنان كه در طول تاريخ ديده ايم ؛ بسيارى از بازيگران سياست در كوران ِنبرد از هر حربه اى  جوانمردانه و ناجوانمردانه  براى زمين زدن خصم و غلبه و اقتدار خويش بهره مى برند، شأن هنر و شخصيت هنرمند چيزى نيست در برابر اين هدف سترگ . در هر دو سوى موافق و مخالف، هزار استدلال تاريخى و سياسى و احتماعى نيز رديف مى شود تا بدانى كه بى طرف نمى توانى ماند و بى طرف بيشرف است و در برابر تاريخ و بشريت سرافكنده و چه و چه ...
 حكايت شجريان و افتخارى دو هنرمند نامدار عرصه ى موسيقى ايران در قضاياى پس از انتخابات نيز چنين است ؛ على‌رغم اختلاف سن و سال و سابقه و شيوه ى  هنرى و خلقيات متفاوت، يكى در اين سو، يكى در آن سو . هر يك از سوى گروهى براى‌مواضع سياسى  كه انتخاب كرده اند، مورد تشويق قرار مى گيرند و از سوى هواداران و رسانه هاى گروه ديگر مورد استهزا و تقبيح  . كافى است به مقاله ها و خبرها و نظرهاى بينندگان در سايت ها و عرصه ى مجازى نظر كنيم و انبوه آفرين ها و نفرين هاى عجيب و غريب را فهرست كنيم ؛ خلاصه ى ماجرا از هردو طرف و در يك كلام چيزى نيست جز اين كه " زنده باد موافق من و مرگ بر مخالف من !"، اين همان خوى استبدادمنشى است كه در اغلب طيف هاى سياسى ما نهادينه شده است و بيرون نمى‌توان كرد، الّا به روزگاران .
 بر ماجراى  شجريان اندكى درنگ مى كنيم ؛
 پس از مواضع سياسى محمد رضا شجريان و به ويژه پس از مصاحبه ى او با بى بى سى و تلويزيون صداى آمريكا طبيعى بود كه اين مواضع  چونان هر موضع سياسى ديگر بازتاب هاى متفاوتى پيدا كند و نقدهاى متفاوتى را در مخاطبان برانگيزد، تا اينجاى قضيه، هيچ اشكالى ندارد، نه گفته هاى شجريان وحيِ منزل بود، كه منزلت قدسي پيدا كرده و دربست پذيرفته شود، نه مخالفان ايشان به حكم شرع و قانون و فرهنگ مجاز به هرگونه قضاوت و اظهارنظر، امّا امان ازافراط ها و تفريط ها ! برخى‌از هواداران و محبان شجريان او را آزاده مرد يگانه ى  دوران خوانده و هرگونه نقدى بر گفته هاى وى در اين مصاحبه ها را با انگ هاى عجب نواخته و بايكوت كردند، و برخى از مخالفان وى او را به وصف مزدوريِ بيگانگان متصف ساخته و حتي سوابق درخشان و فضايل هنرى وى را نيز ناچيز و حقير شمردند .
 اين گونه از زنده باد ها و مرده بادها از سوى عوام چندان عجيب نيست، عجيب اظهارنظرهاى مسئولان فرهنگى و سياسى‌است ؛ فى  المثل رئيس رسانه ى ملى مى گويد : " يك خواننده قديمى كه به خاطر توجه نظام تصوير و صدايش پخش مى‌شود و اذان نوستالژيك داشته، دشمن از او شخصيت‌سازى مى‌كند، در حالى كه كسانى بودند صداى خوبى داشتند و حذف شدند."نماينده ى مجلسى براى اينكه اوج نفرتش از شجريان را به رخ بكشد به خبرنگار صدا وسيما مى گويد :  " صداى يك چوب خشك از صداى شجريان بهتر است! "يكى ديگر از نمايندگان هم دراين باره مى افزايد : " من حالم از شنيدن ربناى‌اين... به هم مى  خورد واقعا جاى تاسف بود كه ما سر سفره افطار مجبور بوديم صداى ربناى كسى را بشنويم كه... و حالت مشمئز كننده اى به من دست مى دهد وقتى صداى او را مى شنوم."(بخش هاى نامناسب اين اظهارات نقطه چين شده اند.) ، همچنين اظهارنظر معاون اول رئيس جمهور شايان تأمل به نظر مى سد؛ بنابرگزارش خبرگزارى فارس، محمدرضا رحيمى معاون اول رئيس جمهور طى سخنانى در مراسم اختتاميه هشتمين جشنواره بين‌المللى فرهنگى و هنرى امام رضا (ع)  با اشاره به مولودى‌خوانى استاد كريم‌خانى  مى گويد: " از اين استاد تقاضا مى‌كنيم در مقابل آن صداى بشرى كه از حلقوم بيگانگان برخواست ربنايى را براى روزه‌داران رضوى بخواند. " در اين ميان رئيس فرهنگستان هنر  به حكم فرهنگ مدارى اظهارنظرى‌به هنجار و به دور از افراط و تفريط دارد كه در جاى  خود خواندنى است .
 اگر از رد و قبول مواضع سياسى بگذريم، به نظر مى رسد كه برخوردهاى قطبى و سپيد و سياه انگارانه، نه با انصاف و حقگزارى دينى مناسبتى دارد، نه با ارزش هاى فرهنگى و هنرى . پس مى توان و بايد شجريان را  صرف نظر از راه و رسم هاى‌سياسى  با عنايت به پيشينه ى ارجمند در تمام دوران فعاليت هنرى و پاى بنديِ كم نظير به دوري از ابتذال در هنر و آراستگى به چندين هنر از جمله قرائت قرآن و خوشنويسى   بزرگ داشت، شجريانى كه افزون بر حفظ واشاعه ى ميراث والاى‌آواز ايرانى ، بخشى از برجسته ترين يادگارهاى شعرى ِ فارسى را بازخوانى كرده است و به نسل امروز هديه داده است ؛ يادگارهايى سرشار از عشق و عرفان و ارزش هاى انسانى و دينى، از سنايى وسعدى و حافظ و مولانا و جامى و عطار وعراقى‌و فيض كاشانى  و حكيم صفاى اصفهانى  تا معاصرانى چون نيما و اخوان و سايه . و الحق و الانصاف، صرف نظر از جنبه هاى‌موسيقايى ، كم تر خواننده اى را  مى توان سراغ گرفت كه تا اين مايه به ارزش هاى محتوايى كلام در طول دوران كارى‌وفادار باشد .
 هم در كنار اين بزرگداشت، حق طبيعى  ما مخاطبان است كه در نقد و تحليلِ مصاحبه ها و  ديدگاه هاى اين هنرمند برجسته پرسش هايى را مطرح كنيم ؛ از جمله اين كه چرا در مصاحبه ى با رسانه هاى خارجى ، به فتواى تاريخى و مواضع رهگشاى امام خمينى در امر موسيقى  حتى  اشاره اى نكردند، حال آن كه با نقل قولى مخدوش، مسئله ى " مخدر دانستن موسيقى " را بهانه ى كناره گيرى خويش از فضاى هنرى پس از انقلاب عنوان كردند ؟ و يا اين كه پخش تصاويرى از حضرت امام با ترانه ى معروف سايه را  كه همه مى دانند در ستايش امام شكل گرفته  به تعريض گرفتند ؟ همان گونه كه مى توان  از ايشان پرسيد كه چرا به رغم اين همه داعيه ى آزادمنشى، شعر معروف " زمستان " را  كه در اعتراض به كودتاى ٢٨ مرداد و فضاى اختناق آلود حكومت پهلوى بيست و چهارسال پيش از انقلاب، درسال ١٣٣٤ سروده شده   در همان سال ها نخواندند، تا معلوم گردد كه ايشان بر سر آرمان هاى اجتماعى تا چه حد حاضر به پرداخت هزينه بوده اند ؟ يا از ايشان پرسيد كه انصاف دهند ؛ خالى كردنِ صحنه ى‌آواز ايران از رقباى  بزرگ  در فضاى پس از انقلاب  و بى منازع ماندن ايشان در اين ميدان و ترويج وسيع رسانه ى ملى از ايشان، تا چه اندازه در شكل گيرى ذهنيت امروزين مردم از جايگاه هنرى ايشان تأثير داشته است ؟ و يا پرسيد كه به چه حقى‌مردم ايران را از شنيدن آن دسته از آثار خويش محروم مى كنند كه حقوق مادى آن ازجيب مردم  به ايشان پرداخت شده است ؛ آثارى نظير گل ها، كه حقوق مادى و امتياز پخش آن آثار متعلق به صداوسيماست ؟ و چرا ذرّه اى از اين حساسيت را در مورد بى بى سى و تلويزيون صداى آمريكا  رسانه ى رسمى  سازمان جهنمى سيا  نشان نمى دهند ؛ رسانه هاى دولتيِ كشورهايى كه عليه ملت ايران درطول تاريخ معاصر، جنايات متعدد و خونبارى انجام داده اند ؛ از جمله  بنا بر اعتراف خود آنان  در كودتاى ٢٨ مرداد١٣٣٢  كه شعر زمستانِ اخوان زخمى آن ماجراست  ؟ و پرسيد حال كه ايشان بر عدم  پخش آثار خويش اصرار دارند، چرا صداو سيما را از پخش ديگر آثار شركت شخصى خويش ( دل آواز )  مثلاً آثار همايون  منع نمى كنند ؟ آيا چنين رويكرد دوگانه اى اين شائبه را تأييد نمى كند كه ايشان پس از چند دهه در اوج اشتهار و مستغنى از تبليغ و ترويج اند، امّا هنرمند نورسيده اى چون همايون هنوز نياز به تبليغ رسانه ى ملى دارد ؟ حتى مى توان از ايشان در باره ى چند و چون كارهنرى شان چه در زمينه ى موسيقى و چه در زمينه ى كيفيت تكنيكى و محتوايى اشعار پرسش ها نمود و با مقايسه ى محتواى‌شعرهاى  قبل و بعد انقلاب، تفاوت مشهود جهت گيرى ها درنگ كرد و دغدغه هاى مبارزاتى و مردمى ايشان را مورد پرسش قرار داد.
 اين پرسش ها و ده ها پرسش ديگر را مى توان با اين هنرمند برجسته طرح كرد ؛ بى آن كه  از حوزه ى عدالت و انصاف شويم . حق آن است كه ايشان در مصاحبه هاى يادشده  به ويژه مصاحبه با بى بى سى  موفق نبوده ودر برابر ترفندهاى شيطنت آميز مجرى بى بى سى در كشاندن ايشان به مواضع تند سياسى هوشيارى به خرج نداده اند، تا يك بار ديگر معلوم شود كه هر هنرمند خوبى، لزوماً در عرصه هاى سياست موفق نخواهد بود، اى بسا كه با كم ترين ناهوشيارى و عدم درك بازى هاى پيچيده ى بازيگران پهنه ى سياست، ناخواسته به ابراز مواضعى ناپخته و اظهارنظرهايى وادار شود و در تشديد فضاى دوقطبى جامعه به سهم خود نقش ايفا كرده و در نهايت، با برانگيختن حساسيت هايى  درست يا نادرست  هزينه هايى گران را بر فرهنگ و هنر تحميل كند.
 و از اين ها گذشته، حق آن بود كه مسئولان صداوسيما با سعه ى صدر و التزام به جامع نگرى فرهنگى،  مناجات ماندگار شجريان را از سفره هاى معنوى افطار حذف نمى كردند ، همان گونه كه در سه دهه ى  گذشته نيز بايد فارغ از همه ى خطوط سياسى و روزمره، به توليد و پخش متنوع آثار لطيف و نيايشى  از ديگر هنرمندان كشور رو مى آوردند، تا عرصه براى به ظهور رسيدن قطعات ماندگار ديگرى فراهم مى شد، در اين صورت  ربناى زيباى استاد  گلى بود در كنار گل هاى ديگر، گيرم گلِ سرسبد نيايش ها. 
 
 
 يادداشت على معلم دامغانى ( رئيس فرهنگستان هنر )درباره ى شجريان و ربنايش
 پيرامون گفته‌ها و نوشته‌هاى منتشر شده درباره ى پخش نواى "ربنا" از رسانه ملى مى‌توان موارد ذيل را برشمرد:
 
 ١- قطعاً يك هنرمند بايد واقف باشد و بداند كه قلمرو او دخالت در همه شئونات كشور كه پيچيدگى و فرمول‌هاى خاص خود را دارد، نيست. "آزادگى" به جاى خود محترم است و همه هنرمندان بايد آزاده باشند. كمااينكه هستند و اين هم در انحصار يك نام و شخصيت خاص نبوده و نيست. اما اينكه چگونه از اين امتياز بهره‌مند شويم، چگونه رفتار كنيم و متوجه باشيم كه نتيجه رفتارمان در محضر چه كسى به بار مى‌نشيند، نكته اصلى است. وقتى شما در حضور دشمن سخن مى‌گوييد و به اين سبب دشمن شاد مى‌شود و عليه دوست شما تحريك مى‌شود، آنوقت داورى با خود توست كه آيا حركت و اظهاراتت جوانمردانه بوده‌است يا خير؟ به تعبير سعدى "پاى در زنجير نزد دوستان/ به كه با بيگانگان در بوستان." ممكن است غيرهنرمند و يا حتى‌هنرمندى  در ميان بيگانگان خوش باشد، اما سرزمين پدرى و لذت رنج‌هايى كه او در كنار مردمانش متحمل مى‌شود از جنسى ديگر است. از همين منظر هم معتقدم وقتى هنرمندى حرف‌هايى از آن جنس كه توصيفش رفت، بر زبان آورد در واقع پشت به مردم كرده‌است نه حكومت.
 
 ٢- در باب "تفكيك ميان اثر و خالق اثر" هم اين نكته قابل تأكيد است كه اين اصل زمانى محل طرح مى‌يابد كه در درجه نخست شخص خالق اثر خود در اين زمينه دخل و تصرف نداشته باشد. به اين معنا كه در ابتداى امر اين هنرمند است كه نبايد محبت مردم نسبت به خود را (كه بواسطه آثار هنرى شكل گرفته و ساليان دراز با صداى او اخت گرفته‌اند) وجهى براى ديگر مقاصد خود قرار دهد. به عبارتى اگر مردم را علاقمند به هنر خود كردى جوانمرد باش و براى ارائه هنرت بهانه نياور! اگر اين هنر براى مردم است كه بايد از آن بهره‌مند شوند، فارغ از ديدگاه‌هاى سياسى. خواندن يك هنرمند اثرى است كه چه خود بخواهد و چه نخواهد در دايره فرهنگ عظيم مردم اين سرزمين شكل گرفته و باليده است و او هر جا بخواند به نام همين مردم شناخته مى‌شود حال چه در وطن باشد چه در دل دشمنان وطن.
 
 ٣- از ديگر سو نيز بر ارباب حكومت است كه نسبت به افرادى كه افراد برتر قوم هستند به چشم عنايت و لطف نگاه كنند و نسبت به آن‌ها مهربان‌تر باشند. اين هم يك امر طبيعى است. در اين مورد خاص هم اين روزها شاهد پخش مجدد "ربنا" از شبكه‌هاى سيما بوده‌ايم و اين نشان مى‌دهد هيچكس با آثار خالق اين اثر مخالف نيست. حتى من معتقدم اگر ايشان همين ديدگاه‌هاى سياسى خود را در قالب يك اثر موسيقايى مطرح مى‌كرد اى‌بسا كه مردم هم بيشتر مى‌شنيدند و هم لذت مى‌بردند و احتمالاً مى‌پذيرفتند. اما اينكه ايشان بخواهد خطيب باشد و نقش ليدر سياسى را ايفا كند ماجراى ديگرى است و ديگر سروكارش با مردم نبوده و نيست. 
 
 ٤- واپسين نكته قابل طرح در اين زمينه اما "هنر"ى است كه در ميانه اين حرف و حديث‌ها لوث شده و مى‌شود و اين خود يك مصيبت است. همانطور كه اشارتى رفت معتقدم در اين مورد طرفين دچار معضل و اشتباه شده‌اند و به تعبيرى  امتزاج و اختلاطى در اين زمينه رخ داده كه در شأن طرفين نيست. بايد اميد داشت به پايان اين اختلاط.
 ×منبع: خبرآنلاين
 
 ٢ -  شيطان هاى مدرن ؛ كارخانه هاى توليد سوء تفاهم
 مسئله به همين سادگى است ؛ رسانه هاى نوين و امكانات ارتباطى مدرن آمده اند تا فاصله ها را از ميان بردارند و ما را به هم نزديك كنند، امّا به مرور زمان  قلب ماهيت داده و به ضد خود بدل شده اند، با فراموش كردن علّت موجده ى خويش، فاصله ها برپا كرده اند و سوئ تفاهم ها ساخته اند، دوستان را از هم بيگانه گردانيده، بيگانه ها را به سمت دشمنى برده اند.من نام اين وسايل را با توجه به ماهيت هاى قلب شده ى آنان و به رغم همه ى فوايد و سودمندى هاى انكارناشدنى آنان  با مبالغى‌مبالغه  مى  گذارم ؛ شيطان هاى مدرن !
 نگاهى به پيرامون خود بياندازيد، تلفن دم دستى ترين وسيله ى ارتباطى را در نظر آوريد، چه مايه بيگانگى ها و دشمن خويى ها كه از همين شيطان كوچك در كار ما و دوستان و دوستداران مان نيافتاده است، پيش ترها هركه را دوست مى داشتيم، بهانه ى ديدارى فراهم مى كرديم، و در ديدارى  هرچند كوتاه  چه بركات عاطفى و روانى به هر دوطرف مى رسيد و اى بسا گره هاى مادى و معنوى در رهگذر اين روبروشدن ها بازمى شد و اى بسا كدورت ها و كينه ها كه در مواجهه ى چشم با چشم و لبخند و حيا و مهربانى از ميان برمى خاست،  امّا اكنون چنان به ارتباط تلفنى خوگرفته ايم كه حتى عزيزترين ياران خود را از ديدار محروم مى كنيم و به صرف تماسى تلفنى مى پنداريم كه ديگر تكليف ها اسقاط شده است، گاه  بى دليل يا به هر دليلى تماس هايى را بى پاسخ مى گذاريم، گاه از بى پاسخ ماندن تماس هاى خود اندوهگين يا حتى خشمگين مى شويم، گاه به در موهبتِ بى بهرگى از  ارتباط چشم ها، هرچه در سر داريم و نداريم، بر زبان مى آوريم  و شادكام از تهاجمى پيروزمند سرمستانه لبخند مى زنيم و گاه از شرم و ندامت مكالمه اى نامهربانانه  روزها، ماه ها وشايد  سال ها  لب حسرت مى گزيم !
 همه ى اين عوارض با ظهور پديده اى به نام تلفن همراه صد چندان شده است، حال آن كه در روزنخست، تلفن آمده بود تا آن ها را كه به هردليل از ديدار هم محرومند، با هم مرتبط كند و فاصله ها را بردارد و در كار الفت آفرينى آدم ها نقشى بزرگ بر عهده گيرد،
 حال برسيم به پديده ى اينترنت و مشتقات و ملحقات آن از ايميل وبلاگ و سايت و چه و چه، و قصّه ى رفتارى كه دوستان دير و دور را  به طرفه العينى به دامچاله ى دشمنى مى لغزاند ؛
 دوستى شاعر كتابى از مولانا عبدالقادربيدل دهلوى را به چاپ مى رساند، دوستى ديگر كه بر شيوه ى تصحيح و آماده سازى كتاب انتقاداتى را وارد مى بيند، ابتدا قضيه را باايميل هايى متذكرمى شود، ايميل هاى پى در پى بى پاسخ مى مانند، نخستين دلخورى ها شكل مى گيرد،  پاى رسانه ى مدرنى ديگر به ميان مى آيد،روزنامه ى سراسرى، مقاله ى انتقادى براى‌چاپ به آن جا سپرده مى شود، دست اندركاران روزنامه، عنوان مقاله را تغيير مى دهند و عنوانى گزنده برمى گزينند، شايد به نيت كارى تر شدن نقد ! دوستِ شاعر ما كه براى توجيه فاصله ها، بهانه ى دورى از وطن را نيز در انبان دارد، پاسخى‌تند وتيز را در آماده و روانه ى بازار مكاره ى ارتباطات مدرن مى كند . از اين جا به بعد، پاى شيطانى ديگر به بازى باز مى شود ؛ وبلاگ ! هر دو عزيزِ يادشده  به رسم روزگار وبلاگ بازند، پس بنويس تا بنويس و بجنگ تا بجنگيم !، گاه نوشتن پاسخ به دقيقه اى‌نمى كشد ؛ حكايت ِ گرجهنم مى روى، مردانه رو،  انگار حمام عمومى و كيسه كشى علنى، پيش چشم خلايق، تازه، ادوات و مشتقاتى ديگر نيز به يارى مى آيند ؛ كامنت ها ؛ همه ى آنان كه به هردليلى با يكى از طرفين ماجرا، يا با هردو ميانه ى چندانى‌ندارند، بر حجم آتش ها مى افزايند و آن چه را كه طرفين ماجرا در بيان آن ترديد و تعلل مى كنند، با صراحتى هرچه تمام تر رو مى كنند، حتى برخى ماجرا را به گلايه ها و دلخورى هاى ايرانى، افغانى مى كشانند وتو خود حديث مفصل بخوان، از اين مجمل !
 عيناَ آن چه در سريال مجادله هاى اينترنتى عليرضا قزوه و محمد كاظم كاظمى اتفاق افتاده است . اندكى بعدتر كه گردوخاك ها مى خوابد و خاطرات دوستى هاى چندين و چندساله و مهربانى هاو فضيلت ها زنده مى شود، هردو طرف در مى‌يابند كه مى  شد تمام اين قضيه را به شكل ديگرى برگزار كرد ؛ به گونه اى كه هم حرمت ِدوستى ها پامال عصبيت و بازيگرى‌هاى  مدرن نشود، هم شأن ادبيات و هنر ونقد به نحوى شايسته و بايسته پاس داشته شود.
 قزوه و كاظمى دو شاعر توانمند شعر فارسى اند ؛ نمى گويم دوشاعر ايرانى و افغانى، آن تمايزها و تباين ها به جاى ديگرى‌مربوط است، دو شاعر هم زبان و هم دين و هم آيين با سوابق و عواطف مشترك بى  شمار كه هيچ مرز فرضى جغرافيايى‌نمى تواند آن دو را از هم جدا كند ؛ تازه، هر دو در فرود ِعمرند، در نشيب پس از چهل سالگى كه مجال هشدارها و زنهارهاست ؛ براى انسانى كه مسافر ابديت است  و طنين مستدامِ بانگ الرّحيل كه از هر سو بلند است .و خدا را كه دوره ى‌مجادله هايى  از اين دست، براى هر دو عزيز سال هاست كه سپرى شده، امّا اگر بر چند نكته تأمل نكنيم، حق مطلب را ادا نكرده ايم ؛
 اول اين كه نقد حق طبيعى مخاطب است ؛ به ويژه نقد اثرى مرتبط با بيدل براى مخاطب فرهيخته اى چونان محمد كاظم كاظمى، كه اگر چون اويى را شايسته ى ورود در مباحث انتقادى بيدل پژوهانه ندانيم، بى اغراق، بايد بگوييم ؛ در اين قرنطينه، هيچ كس ديگرشايسته ى تردد نيستند. دوم اين نقد اگرچه به وجوه مثبت اثر مى پردازد، امّا از بيان كاستى ها نيز ناگزير است، توقع ستايش و مدح از منتقدان امرى نابجاست، رعايت انصاف و ادب  امّا   توقعى به جاست . سوم اين كه مى شود بدون مداهنه و تمجمج ويا فروگذاشتن ذرّه اى از نكات انتقادى، لحن و عنوان و نثر و ضرباهنگ تحليل را آن گونه ساخت و پرداخت كه بر شخصيت و عواطف ِ فرد مورد انتقاد خدشه اى وارد نيايد . با مرورى شتابزده در نوشته هاى انتقادى صدسال اخير به بداهت مى‌توان دريافت كه عصبيت و پرده درى و دشنام سرايى، شور و شيوه ى كسانى بوده است كه به قبله هاى شرقى و غربى سر و دل سپرده اند، نه منش و روش شاعران و اديبانى كه عاشقانه در مديحت حضرت پيامبر اكرم (ص)  آن مجسمه ى اخلاق و تجلى جمال حضرت حق  شعرهايى زيبا سروده اند . چهارم اين كه بايد پذيرفت كه نقد تخصصى بايد در جايگاه خاص خود طرح و عرضه شود، بيرون از جايگاه خاص برانگيزاننده ى سوئظن ها و سوئ تفاهم هاست، براى چاپ مطلبى از اين دست فصلنامه ها و ماهنامه ها جايگاه مناسب اند، نه روزنامه هاى سراسرى  . و نكته ى آخر اين كه از فرهيختگان ادبيات و فرهنگ انتظار مى‌رود كه به جاى واكنش هاى شتابزده، سردستى و احياناً نابه هنجار در برابر نقدآثارشان صبورى پيشه كنند و در مجالى‌مناسب آنچه را كه شايسته ى  توضيح و تبيين مى دانند، بنويسند ؛ حتى در برابر نقدهايى كه به زعم خود جفاكارانه و نامنصفانه مى بينند.
 
 بيدل‌هاى چاپى در ايران حاوى غلطهاى فراوان است
  محمد كاظم كاظمى، شاعر شناخته‌شده افغانى بعد از چاپ سه عنوان كتاب درباره بيدل تصميم به تصحيح ديوان بيدل گرفته است.
 
 محمد كاظم كاظمى، بيدل شناس و شاعر درباره تصحيح ديوان بيدل به خبرآنلاين گفت: تصحيح ديوان بيدل با وجود مشكلاتى كه در پيدا كردن نسخه‌هاى خطى وجود دارد كار دشوارى است و از آنجايى كه من به دليل شرايط كار و زندگى‌ام دسترسى به نسخه هاى موجود در شبه قاره ندارم، كار دشوارتر نيز شده است.
 
 وى با اشاره به اينكه نسخه هاى خطى بيدل در دست افراد خاصى است كه تلاش مى‌كنند اين نسخه ها را منتشر كنند، ادامه داد: اين امر سبب شده كه نسخه هايى كه از بيدل منتشر مى شود با غلط هاى فراوان چاپ شود، چرا كه معمولا اين افراد دانش كافى و مراقبت لازم را ندارند.
 
 وى به عرصه رقابت در حوزه بيدل شناسى اشاره كرد و گفت: از آنجايى كه بيدل چند سالى است كه در ايران مطرح شده است عده اى براى رسيدن به شهرت وارد اين عرصه شده اند تا خودى نشان دهند و اين نيز به مشكلات كار مى افزايد.
 
 وى ضمن تقديراز كار عليرضا قزوه درباره بيدل گفت: "قزوه" نسخه خطى بيدل را به همراه عكس منتشر كرد كه اين خود براى بيدل شناسان قابل تقدير است البته نسخه‌اى كه وى به عنوان تصحيح بيدل به همراه دكتر شرف الدين قاسمى منتشر كرده از غلط هاى بسيارى برخودار است.
 
 وى گفت: براى تصحيح يك ديوان نياز به دانش‌هاى گسترده اى است و من ادعايى در اينكه به همه اين دانش‌ها وقوف دارم، ندارم اما بر اين باورم با توجه به مطالعتى كه در حوزه بيدل شناسى انجام داده ام كارى كه ارايه مى دهم در نهايت دقت و مراقبت خواهد بود.
 
 نبرى گمان كه مفتى به خدا رسيده باشى
 (حرف هايى در حاشيه ى يك گفتگو)
 آنچه خوانديد گفتگوى دوست شاعر و منتقدم جناب آقاى كاظمى بود كه اشاره اى نيز به دو كتاب بيدل به كوشش من داشت و از يك كتاب تشكر كرد و در باره كتاب ديگر تا حدى گلايه. اول از همه بگويم كه حرف كاظمى در باره چاپ پرغلط ديوان بيدل در ايران تا حد زيادى درست است و نمونه اش هم كار فردى به نام م. آثارجوى كه حتى روى جلد ديوان غزليات بيدل را با اغلاط فاحشى چاپ كرده و كار آقاى آثارجوى آنطور كه من تحقيق كردم و ديدم رونويسى از نسخه كابل است با مقدارى‌اغلاط تايپى بيشتر كه با اين حساب بخشى از اين اغلاط به نسخه كابل برمى گردد. حتما دوست بزرگوارم اين نكته را قبول دارند كه ديوان چهارجلدى بيدل كابل هم اگر نگوييم در هر صفحه يك غلط دارد لااقل در دو  سه صفحه يك غلط دارد. اما دوست بزرگوارم در باره نسخه بيدل به انتخاب بيدل در همان صفحه اول مصاحبه خودشان يك غلط دارند و آن نام مصحح هندى ست كه به اتفاق در طول سه ماه اين كار را به انجام رسانده ايم و نام ايشان شريف حسين است نه شرف الدين. غلط هاى‌اين تصحيح از هر نوع چاپى و دستورى و عدم رعايت فواصل يا بد خواندن متن همه را اگر غلط تصور كنيم و خطاى‌تايپيست و نمونه خوان را هم به حساب مصححان بگذاريم باز آن قدر نيست كه دوست بزرگوار من ادعا مى كنند. يعنى‌اگر ايشان توانستند از اين نسخه چاپى هزار صفحه اى تنها صد غلط پيدا كنند. يعنى هر ده صفحه يك غلط بنده بيست سى‌دى خطى بيدل را به ايشان جايزه مى دهم تا با خيال راحت بنشينند و كل ديوان بيدل را كار كنند. حتى اگر ثابت هم نكردند باز من در دادن اين نسخه ها به ايشان بخيل نيستم و نسخه هايى را كه با زحمت و سفر به دورترين نقاط و كتابخانه ها به دست آورده ام مجانى در اختيار ايشان مى گذارم. البته در حاشيه نسخه بيدل به انتخاب بيدل خود حضرتشان قبلا نيز حرفهايى زده اند از جمله مطلبى با تيتر بيدل به انتخاب قزوه  كه قبل از همه چيز به ايشان عرض مى كنم كه اين نسخه انتخاب بيدل است و ٥١ غزل با خط خود بيدل دارد و ما با سه سال صرف وقت و زحمت زياد تنها توانستيم  نسخه فتوكپى آن را به دست آوريم و حتى‌چند برگ كاغذ را به عمد طورى سياه و كمرنگ كرده بودند كه نتوانيم چاپ كنيم . ما با كمك ذره بين و با صرف وقت فراوان توانستيم اين نسخه را تصحيح كنيم. حدود پانصد اختلاف با نسخه كابل دارد و تفاوت ها را هم نوشته ايم. دوست عزيز ما تنها در مقاله خود يكى دو مورد را اشاره كرده اند و تازه بايد قضاوتشان نه بر مبناى نسخه كابل كه بر مبناى متن مورد اشاره باشد. اصل نسخه در كتابخانه سالارجنگ حيدرآباد موجود است و نسخه فتوكپى ما هم موجود است. با اين همه بنده ادعا نمى كنم كه همه متن را درست خوانده باشم اما چشم سر ما و عقل و هوش ما درست كار مى كند و يحتمل قضاوت ايشان بيشتر بر مبناى متن چاپ شده نسخه كابل است. حتى جناب كاظمى در همان نقد يادآور شدند كه مثلا اگر اين نسخه به انتخاب بيدل است چرا فلان غزل در آن نيست؟ حرفى كه كاملا با علم نسخه شناسى بيگانه است چرا كه اولا اين مى شود ذوق محمد كاظم كاظمى و نه بيدل عظيم آبادى و مگر قرار است بيدل كاملا انتخابش مطابق انتخاب شما باشد. دوم آن كه بيدل در زمان انتخاب اين نسخه از غزلياتش براى آصفجاه حيدرآباد هنوز زنده بوده و ممكن است همان غزلى را كه شما دوست داريد در زمان ديگر و بعد از كتابت اين نسخه سروده باشد. دوست عزيز من! اگر امكان دادن اصل آن نسخه و عكس با كيفيتى از آن نسخه بود مطمئن باش كه ما وقت چند ماهه را صرف تصحيح و مطابقت با نسخه كابل نمى كرديم و علمى ترين كار آن بود كه عين نسخه را چاپ كنيم. البته در چاپ بعد اگر ناشر قبول كند من صفحات خوانا را مى دهم به شكل فاكسيميل چاپ كنند و خودتان قضاوت كنيد. به هر حال اين كار را با مشورت بزرگان بيدل شناس انجام داديم و مطمئنم كه نسخه بيدل به انتخاب بيدل بسيارى از گره ها بر سر راه بيدل پژوهى را باز مى كند و مطمئن باش آدمى كه دسترسى به هزاران نسخه خطى دارد و در طول دوران چند ساله اقامتش در هند تنها يك نسخه فاكسيميل را چاپ مى كند شهوت چاپ كتاب و كسب نام ندارد.
 نكته ديگر آن كه دستخط تازه اى از رباعيات بيدل را توانستم به تازگى پيدا كنم و جالب آن كه صاحبان آن كتاب حتى نمى‌دانند كه اين دستخط بيدل است و نسخه منحصر به فرد صائب كه در سفر اولش به هند آن را تقديم به ظفرخان احسن والى‌كشمير كرده بود را نيز در گوشه ى يكى از كتابخانه هاى هند يافتم. فقط بگويم كه بزرگترين صائب پژوه هند استاد جعفرى و همين استاد شريف حسين قاسمى نيز از وجود اين نسخه بى اطلاع بودند. اينها بخش كوچكى از كارهاى نسخه پژوهى من است. من نه فرصت كار تصحيح بيدل را دارم و نه داعيه اى كه اينجا بيشتر روزهاى من در ويراستارى و كمك به تصحيح نسخ خطى يى مى گذرد كه نام ديگران بر پيشانى آن كتابهاست نه من. و بيش از سى كتاب نسخه خطى و پژوهشى را تاكنون در همين سه سال نشر كرده ايم و يا برايشان مقدمه نوشته ام و بگذريم... مطمئن باش اگر روزى تصميم به تصحيح ديوان بيدل گرفتى‌تازه مى فهمى كه اين دو نسخه چاپ شده و نسخه هاى ديگرى كه جمع كرده ام چقدر مشكلات پيش پاى بيدل پژوهى را هموار مى‌كند. و تازه بعد از چاپ متوجه مى شوى كه كجاى كارى. حرف آخر آن كه اگر روزى نسخه را برايت فرستادم و حوصله كردى و آن را با دقت خواندى جرات و جسارت نوشتن نقدى مجدد را نيز داشته باش. مطمئن باش اين كتاب از بهترين كتاب چاپ شده آثار بيدل در افغانستان به مراتب كم غلط تر است. با اين همه من هميشه براى پژوهشگران سرزمين افغانستان عزيز و براى شما احترام قائل بوده ام و تلاش هاى بيدل پژوهان افغانى را از جدى ترين و قديمى ترين تلاش هاى بيدل شناسى مى‌دانم. البته اى كاش كاظمى عزيز به برخى بيدل پژوهان بزرگ سرزمين ايران نيز اشاره مى كردند از جمله به سيد حسن حسينى و على معلم دامغانى و يوسفعلى ميرشكاك و ... با همه اين احوال جناب كاظمى عزيز! اگر هم به فرض توانستى در اين كتاب تعدادى غلط پيدا كنى، مطمئن باش بنده و همكار هندى ام آنقدر جرات و جسارت داريم كه آن را با اصل نسخه مطابقت بدهيم و اگر نياز به تصحيح باشد، با حفظ امانتدارى و تقدير از تلاش شما آن را اعمال كنيم. اما تفاوت بيشتر در اصل نسخه است. مثلا در نسخه كابل آمده:
 نبرى گمان كه يعنى  به خدا رسيده باشى
 و در دو نسخه چاپ شده توسط ما آمده:
 نبرى گمان كه مفتى به خدا رسيده باشى.
 كاظمى عزيز! شايد غلط هاى شما از نوع همين يعنى ها و مفتى ها باشد. به هر حال قبول كن كه  مفتى مفتى نمى توان فتوا صادر كرد. علم نسخه شناسى به ما مى گويد قبل از هر چيز نسخه را نگاه كن. شايد بگويى چون نيست خواجه حافظ معذور دار ما را ... اتفاقا نسخه هست. اصلش - كه زندانى است - و تصويرش كه برايت مى فرستمش. پيشاپيش از وقتى كه براى اين مصاحبه و دو نقد قبلى گذاشتى متشكرم. لابد متوجه شدى كه در مقدمه آن كتابى كه اصلش را دفتر فنى ناشر برايت ايميل كرد و پاورقى ها را حذف كرده بودند و كمى حروف به هم ريخته شده بود بنده مقصر نبودم. و شما هم لطف كرديد و مقدمه را نگاهى كرديد و نكاتى را اصلاح كرديد و من هم همان را براى ناشر فرستادم.آن روزها يك بار خواستم جواب بنويسم و برخى‌نكته هاى  مغفول در باره آن مقدمه را بنويسم كه راستش نوشتم اما چون تا حد زيادى عصبانى بودم آن مطلب را برداشتم. اما اين بار با نهايت آرامش مى نويسم و روى ماهت را هم مى بوسم.                              
 سه شنبه ١١ آبان ماه ١٣٨٩- دهلى