پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و سياست - فیاض ابراهیم
حكمت و سياست
فیاض ابراهیم
١. اگر سياست را چارهجويى بدانيم، حكمت نيز وسيله چارهجويى است و يا اينكه حكمت، سياست را مىآفريند؛ پس رابطه حكمت و سياست، يك رابطه متقابل است و مىتوان گفت كه اگر نظام فلسفى پذيرفته شود، يك نوع سياستگذارى ترسيم مىشود اگر نظام عرفانى پذيرفته شود، نوع ديگرى از سياستگزارى بوجود خواهد آمد و اگر نظام حكمى پذيرفته شود، سياستگزارى ديگرى طراحى خواهد شد.
٢. اگر سه نظام فلسفى، نظام عرفانى و نظام حكمى وجود داشته باشد، سه نظام سياستگزارى نيز وجود خواهد داشت. از اين رو، نظام فلسفى، سياست خاصِ خود را دارد، كه در غرب ترسيم شده است.
بنابراين كافى است تا نگاهى به نظام فلسفى و سياسى يونان شود، كه براساس نظام زبان و سياست ترسيم مىشود. دموكراسى براساس گفتوگوى سناتورها و اشراف يونان شكل مىگيرد، پس گفتوگو و ديالوگ و نيز آزادى بيان براى نخبگان اقتصادى - سياسى وجود دارد، نه براى كس ديگر.
٣. در نظام فلسفى، سياست براساس عقل نخبگان اشرافى (هرچند به ظاهر غيراشرافى) شكل مىگيرد. در همان حال، عقل غيرنخبگان انكار مىگردد؛ نخبگانى كه با به دست آوردن قدرت و اقتدار اجتماعى در اثر ثروت، خانواده و نفوذ اجتماعى توانستهاند عقل خود را به اثبات برسانند؛ پس واقعيت بيرونى نيز حجّت بالغه آنهاست. حال اگر اين عقل بر درون جسم و خون تزريق شود، عقل اشرافى، شكل مىگيرد كه نسل به نسل اين عقل منتقل مىشود. پيوندهاى خانوادگى اشراف امروز در دموكراسى غرب پنهان نيست.
٤. نظام عرفانى براساس مراد و مريد، يا سالك و مسلوك شكل مىگيرد و اين قطب عرفانى با بيان و امكان تجربيات عرفانى خود اطرافيان را هدايت مىكند و مريدها بايستى خودشان را به گونهاى تسليموار و محض در اختيار مراد بگذارند تا هدايت شوند اين بايستى در ذهن و فكر انكار رخ دهد و آنها از نظر ذهنى و عقلى بايد تسليم باشند تا زمينه هدايت بوجود آيد. و اين موضوع، مبناى سياسى در شرق قرار گرفته است.
٥. نظام سياسى در شرقِ عرفانى براساس قطبهاى سياسى شكل مىگيرد؛ به گونهاى كه آن قطب سياسى مالك بر خون و مال و ناموس افراد مىباشد و مردم از نظر ذهنى و عقلى تسليم آنها هستند؛ يعنى عرفان وارد در سياست شده و اطاعت بىچون و چراى ذهنى و عملى را روا مىسازد؛ به گونهاى كه در مقابل آن قطب، فقط سكوت رواست و جاى گفتوگو و تعامل وجود ندارد. امپراطوران خداىگونه شرق از اين موضوع برخاستهاند، نه از كمبود زمين و آب، آنچنان كه ماركس در استبداد شرقى بيان كرده است.
٦. در كشورى مثل ايران نيز مقوله شاه از عرفان به سياست راه يافته و سياست استبدادى شاهنشاهى را طراحى كرده است، ولى آنچه در ايران برعكس شرق و آسياى شرقى كنترل قدرت به دست داشته است، دين ديالوگى يا دين علماء و فقهاء بوده است، كه در ايران پس از اسلام، نقش تعديلكننده در استبداد عرفانىّ شاهنشاهى داشته است.
بزرگ مهر در قبل از اسلام و بزرگان بعد از اسلام در اين زمينه سخت فعال بودهاند و چرخه عرفان، سكوت و اقتدار مطلق را شكستهاند تا استبدادهاى آسياى شرقى در ايران بوجود نيايد.
٧. آنچه اين استبداد ايرانى را تعديل مىكرد و عرفان استبداد شرقى را در ايران روا نمىدانست و اجازه نمىداد، حكمت ايرانى بود كه در وجود بزرگمهرها در قبل از اسلام تجلى پيدا كرده بود و آنها با توليد تقيّنهاى حكيمانه و جملات نغز به نفى سكوت عرفانى حاكم بر شرق پرداخته و فضاى گفتوگوى درون گفتمانى را بوجود آوردهاند، كه گاهى اين است كه در اوج عزت بودهاند؛ يعنى زمانى كه پادشاهان، اندرز حكيمانه آنها را مىپذيرفتند و تسليم گفتوگو مىشدند و گاهى آنها را در محجوريت و تنگنا قرار مىدادند (شاهنامه فردوسى مشحون از اين نكته است و حكمت فردوسى نيز براين قرار مىگيرد)
٨. بعد از اسلام در پناه جهان پديدارى عظيم اسلامى، حكمت در ايران دوباره به جوشيدن گرفت، كه اين را با گستره بزرگ جهان اسلام؛ يعنى خاورميانه و در تعامل با شرق و غرب بوجود آورد و فصل تدوين حكمت مدون در ايران شروع شد، كه اين با معلم ثانى؛ يعنى فارابى شروع شد. اگر معلم اول ارسطو فلسفه و نظام فلسفى را تدوين كرد، فارابى به دنبال تدوين حكمت ايرانى بود و معلم ثانى از باب حكمت زايى او بوده است، كه سعى در تدوين اين حكمت داشت؛ چرا كه معلم بدون تدوين مفاهيم براى رسيدن به يك چارچوب كلاسيك و درسى بى مسمّى مىباشد.
٩. فارابى، فلسفه غربى را كه زبان محور بود، با كمك دين اسلام و حكمت ايرانى بازتوليد كرد و سپس نظام سياسى را براساس آن بنا كرد و اين را از تبيين اجتماعى و شهرشناسى شروع كرد. او سعى كرد نوعشناسى شهرهاى موجود در جهان را احصاء كند و سپس بر اين اساس به تبيين شهر اسلامى بپردازد، كه آن، شهر فاضله و پسنديده است و مدينه فاسقه و فاجره نيست، پس براساس اين نوع انديشه اجتماعى به انديشه سياسى برسد و اين همان حكمت است؛ چرا كه تقليل گرايانه با سياست برخورد نمىكند، بلكه با يك بستر و ظرف وسيع با سياست برخورد مىكند، كه محور اصلى آن دين مىباشد.
١٠. نظام فلسفى كه زبان محورى است، بنابر تكثر بى پايان است. تكثر در اخلاق، باورها و... آنچه در نظام فلسفى مهم است، استدلال است كه براساس زبان برگزار مىشود، كه به صورت و ماده قياس برمىگردد. اگرچه صورت، فرم است و ثبات و قاعده دارد، ولى ماده آن را نسبى مىكند و منطقهاى ديگر كه به صورت رياضى است همينگونه مىباشد.
بنابراين، حتى مدينه فاسقه و فاجره ممكن است در نظام فلسفى، مدينه فاضله محسوب شود؛ چون ملاك، استدلال و گفتوگو است، مثل آنچه پوپر در جامعه باز مىگويد.
١١. حكماى اسلامى، مثل فارابى و بوعلى با دين محورى و تركيب دين با زبان، حكمت را بازتوليد كردند و از دين، چارچوب وحدت وجود و توحيد و خدامحورى را گرفته و با استدلالگرايى زبان تركيب كردند و حكمت را توليد كردند؛ پس آنچه هويت ايران پس از اسلام در باب حكمت و سياست توليد شد، براساس توحيد و زبان بازتوليد شد كه هويت مدينه فاضله تشكيل مىدهد، چرا كه در مدينه، گفتوگو و ارتباطات، بنياد اساسى است و فاضله آن از توحيد گرفته مىشود؛ پس ايران آرمانى با اينگونه انديشه ترسيم شد.
١٢. مبانى كلامى، كه اين نوع حكمت ايجاد مىكند، توانست در فقه اسلامى و شيعى در دوران بعدى، تحولات انديشهاى سياسى ايجاد كند و اين تحولات از صفويه؛ يعنى محقق كركى شروع شد و به دوران قاجاريه، يا شيخ انصارى رسيد و سپس با امام خمينى(ره) در دوران پس از انقلاب اسلامى بازتوليد شد. در تفكر امام خمينى، فلسفه و عرفان با فقه تركيب شد و حكمت اسلامى - سياسى توليد شد، كه به دنبال يك مدينه فاضله شيعى در جهان جديد بود و ولايت فقيه نيز براساس همين حكمت توليد شد؛ يعنى بنياد تئوريك ولايت فقيه از باب حكمت است؛ چرا كه در ولايت يك نوع تركيب عرفان و فلسفه رخ داده، كه با فقه به تجلى مىرسد، كه همان حكمت سياسى اسلامى است.