پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت و حكومت - فیاض ابراهیم

حكمت و حكومت
فیاض ابراهیم

 ١. حكمت، نرم‌افزار حكومت، به معناى عام آن است؛ يعنى هر حكومتى براى حكم‌فرمايى خود به حكمت نياز دارد و در حقيقت حكومت‌ها به دنبال عملى كردن حكمت‌اند؛ به عبارت ديگر حكمت آرمانى است كه حكومت‌ها به دنبال عملى كردن آن‌اند. حكومت براساس عقلانيت، از واقعيت كه جامعه است، به سوى آرمان كه حكمت است، حركت مى‌كند و مى‌كوشد جامعه‌اى حكيمانه بنيان كند.
 ٢. هرچند آنچه گفته شد، يك آرمان است؛ ولى حكومت‌ها تنها در بعد تقليلى آن مطرح مى‌شوند و آن حكم است و تنها تعيين‌هاى حكمتى ديده مى‌شوند؛ يعنى قدرت يا اقتدار. به گونه‌اى كه آن كلمه حكومت شنيده مى‌شود، تنها قدرت به ذهن مى‌آيد و حتى اقتدار نيز به ذهن انسان تبادر نمى‌كند، بلكه حكمت با استبداد سياسى و حكومتى پيوند خورده است و تنها فلسفه مى‌تواند، مبناى دموكراسى واقع شود.
 ٣. فلسفه چون براساس زبان بنياد مى‌شود، پس وسيله‌اى براى گفت‌وگو است، پس به استبداد دچار نمى‌شود، چون زبان آزادى بخش است؛ به همين دليل ديالوگ و ديالكتيك با آزادى رقم خورده است و فلسفه كه براساس زبان و ديالوگ رقم خورده است، موجب آزادى هر حكومت است. پس حكومت‌هاى فيلسوفانه حكومت‌هاى آزاد و ضداستبدادى‌اند.
 ٤. آنچه در حكومت‌هاى فلسفه محور رخ مى‌دهد، ابتذال است، زيرا زبان محورى حكومت به تكرار آن منجر مى‌شود و تكرار، بى‌معنايى مى‌آورد و دموكراسى مبتنى بر فلسفه در نهايت به جدى‌گرايى و مجادله سياسى منجر مى‌شوند كه مبنا در تبليغات دروغين و ظاهرسازى قرارداده شده از نظر اخلاقى، بر تحقير و تنقيص يك‌ديگر بنا مى‌شود كه دموكراسى غيراخلاقى نام مى‌گيرد كه امروز در غرب شايع است.
 ٥. حكمت چون از بصيرت و بينش آغاز مى‌كند و سپس به دانش مى‌رسد، هم در آن‌تعين وجود دارد و به نسبيّت مطلق نمى‌رسد تا هيچ انگارى را اصل شمرده و جامعه را به بى‌ارزش و بى‌جهتى دچار كند و جهت فعال را در تكرار بداند، پس بى‌معنايى به وجود آيد، حكمت از بينش آغاز مى‌كند كه مقوله‌اى شهودى است، پس هميشه فيضان معنإ؛  وجود خواهد داشت؛ ولى چون در فضاى شهود نمى‌ماند و به عالم علم حصولى مى‌آيد و زبان را در بيان حجيت اصل مى‌داند، پس از استدلال دورى نخواهد كه دچار استبداد شود، از يك‌سو دچار بى‌معنايى غرب در بعد سياسى و حكومتى نخواهد شد و از سوى ديگر چون داراى استدلال‌پذيرى است، پس دچار استبداد نيز نخواهد شد.
 ٦. حكمت به دنبال تركيب دانشى است، تا بتواند، به مرتبه بينش برسد؛ يعنى به گونه تقليلى به دانش نمى‌نگرد، بلكه هميشه به دنبال تركيب دانش براى رسيدن به بينش است و دانش محورى نيست، بلكه بينش محورى است، پس حكومت مبتنى بر حكمت، حكومت دانش محور نيست، بلكه بينش محور است؛ بينشى كه از تركيب دانش با توجه به زندگى روزمره به دست مى‌آيد، پس حكومت مبتنى بر حكومت، حكومت اشراف و نخبگان نيست، بلكه حكومت بر زندگى روزمره و مردم استوار است.
 ٧. حكومت در مرام فلسفى حكومت نخبگان است كه از دموكراسى نخبه‌گرايى تغذيه مى‌كند كه در يونان قديم اين نخبگان، از اشراف يونان تشكيل مى‌شدند كه عضويت در سنا و ديگر مجالس رسمى و غيررسمى به حكومت مى‌پرداختند و امروزه نخبگان سياسى در احزاب سياسى، به اقامه دموكراسى نخبگانى مى‌پردازند كه داراى ارتباطات خاصى با اقتصاديون و نظامى‌ها هستند كه ابعاد فلسفى احزاب آن را تعيين مى‌كند.
 ٨. در حكومت حكمت محور، چون اصل بينش است، پس از شهود موجود در زندگى روزمره بهره‌مند مى‌شود، دانش مختص نخبگان است و زمانى كه اين دانش عمومى شده و وارد جامعه مى‌شود، به بينش تبديل مى‌شود كه داراى سطحى عمومى است، در سطح مردم تجلى مى‌يابد، پس اگر حكومت دانش محور شود، به حكومت نخبگانى تبديل مى‌شود؛ ولى اگر حكومت بينش محور شود، حكومت مردمى خواهد شد؛ اما نه آن گونه كه عاقبت به ابتذال و درون‌مايگى برسد.
 ٩. حكومت حكمت بنيان بر مردم بنيان مى‌شود؛ از آن جهت كه مردم زندگى روزمره را شهود مى‌كنند و از اين جهت قلب سليم دارند و بينش بر زندگى روزمره ايشان حاكم است و مردم از اين جهت از خطا مصون‌اند. آنها از منظر نخبگان و صاحبان دانش، بر زندگى روزمره نمى‌نگرند، بلكه مستقيم به زندگى توجه دارند، پس فاصله تئوريك كه خطازاست، در مردم وجود ندارد و بينش آنها بى‌واسطه است، پس آنها با قلب خود زندگى روزمره را شهود مى‌كنند و اين علم حضورى است كه در آن خطا راه ندارد.
 ١٠. نظام تبديل دانش به بينش، در بستر زندگى روزمره رخ مى‌دهد و مردم، كسانى‌اند كه دانش نخبگان را به بينش تبديل مى‌كنند كه مهم‌ترين كارخانه اين تبديل، همان زندگى روزمره است، پس دانشى كه به بينش حاكم بر زندگى روزمره تبديل نشود، از جامعه طرد مى‌شود و اين مردم، قاضى نهايى‌اند، از اين رو مردم مبناى حكومت واقع مى‌شوند و جمهوريت حجيت مى‌يابد و حكومت حكمت محور مشروعيت و اقتدار مردمى مى‌يابد.
 ١١. تبديل دانش به بينش از منظر فلسفى و ذهن‌شناسى به ميان ذهنيت تعبير شده است؛ يعنى زمانى كه ذهن فردى يا دانش شخصى به يك فرآيند اجتماعى تبديل مى‌شود و اين بر اصل اخلاقى بنا مى‌شود و اين زمانى است كه شخص از خود خارج شود و بتواند، ديگرى را درك كند و اين ديگرى در وجود او تمثل يابد و اين زمانى است كه شخص بتواند، از خود عبور كند و خودمدارى دانش را رها كند.
 ١٢. آنچه از اين فرآيند به وجود مى‌آيد، همان فطرت است كه در اسلام تجلى يافته است؛ جهان براساس فطرت آفريده شده است و انسان نيز براساس فطرت خلق شده است. فطرت، خلقت هدايت يافته‌اى را ترسيم مى‌كند؛ همانند دامنه‌اى كه انفطار مى‌يابد و بر يك گياه يا درخت بارور تبديل مى‌شود و اين بارورى ادامه مى‌يابد.
 فطرت كه از آن به قلب سليم يا توحيد نيز ياد شده است، زمانى كه به امر اجتماعى تبديل مى‌شود، همان عرف يا بينش روزمره را به وجود مى‌آورد و مبناى حكومت فقهى قرار مى‌گيرد. (حكمت را به فقه نيز ترجمه كرده‌اند مثل سيوطى).