پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢
بيعت با بيدارى
صفارزاده طاهره
سفر عاشقانه
سُپور صبح مرا ديد
كه گيسوان درهم و خيسم را
ز پلكان رود مىآوردم
سپيده ناپيدا بود
دوباره آمدهام
از انتهاى درّهى سيب
و پلّكان رفتهى رود
و نفس پرسهزدن اينست
رفتن
گشتن
برگشتن
ديدن
دوباره ديدن
رفتن به راه مىپيوندد
ماندن به ركود
در كوچههاى اوّل حركت
دست قديم عادل را
بر شانهى چپ خود ديدم
و بوسيدم
و عطر بوسه مرا در پى خواهد برد
سپور صبح مرا ديد
كه نامه را به مالك مىبردم
سلام گفتم
گفت سلام
سلام بر هواى گرفته
سلام بر سپيدهى ناپيدا
سلام بر حوادث نامعلوم
سلام بر همه
اِلاّ بر سلام فروش
سراغ خانهى مالك مىرفتم
به كوچههاى ثابت دلتنگى برخوردم
خاك ستاره دامنگير
صداى يورتمه مىآمد
صداى زمزمهى ميراب
صداى تَبَّت يَدا
درخت را بردند
باغ را بردند
گوش را بردند
گوشواره را بردند
اما جدِّ جدِّ مرا
عشق را
نبردند
من از تصرّف ودكا بيرونم
و در تصرّف بيدارى هستم
تصرّف عدوانى را رايج كردند
تصرّف عدوانى
سرنوشت خانهى ما بود
سرنوشت ساكنان نجيب
فاتح كه كوه نور به موزه مىآورد
به شهر من شب را آورد
به ساكنان خانه
سپردم كه شب به خير بگويند
وگرنه در سكونتشان اختلاف خواهد بود
به روح ناظر او شب به خير بايد گفت
به او
به مادر من
زنى كه پيرهنش رنگهاى خرّم داشت
من از سپيد و صورتى و آبى
آميختن را دوست مىدارم
رنگ بىرنگى
رنگ كامل مرگ
درختها زردند
عجيب نيست
فصل بهارست
در اصفهان درخت كجى ديدم
كه سبز و رويان بود
كنار تپّهى افغان
من و تو يك مليون
افغان هفشت هزار
من و تو را
بردند
كشتند
و ما دوباره آمدهايم
و مىخواهيم به يادگار
عكس بگيريم
بر روى تپّهاى كه بر آن مرديم
من اهل مذهب پرسشكارانم
اسكندر گرفت
يا تو تقديم كردى
خريدار خريد
يا تو فروختى
در جستجوى كفش آبى بودم
كفّاش قهوهيى آورد و سبز فروخت
نوروز كفش نويى بايد داشت
نوروز برف غريبى مىباريد
در هفت سين باستانى
سرخاب را ديدم كه هلهله مىكرد
و سين قرمز سر ساكت بود
اى بانوان شهر
گلويتان هرگز از عشق بارور نشدهست
و گرنه سرخاب را به اشك مىآلوديد
و سين ساكت سر را سلام مىگفتيد
سلام بر همه اِلاّ بر سلام فروش
در اين سكوت مرئى
آن ساعت بزرگ نامرئى
با ضربههاى مرموزش
شعر مرا به كار مىخواند
من از تصرّف ودكا بيرونم
و در تصرّف نامرئى هستم
فريادهاى لفظى
تنبور قوم لوط است
پرواز آفتاب لب بام است
مقصد به گم شدن و تاريكى دارد
شاعر بايد شاعر به واقعهى هستى باشد
و نبض واقعهى هستى باشد
وقتى كه از نماى فاخر شعرت
به خويش مىبالى
آيا ارج تشبيه را درمىيابى
آيا دست تو هم
همچون دست الفاظ
به سوى بلندى
به سوى نور
به سوى نيروانا هست
سال گذشته
سال مرگ و گذشتن بود
سال سكوت نبض هاى بزرگ
نبض هاى شاعر
در اين هواى افيونى چه مىگذرد
تويى كه مىگذرى در من
منم كه مىگذرم در تو
غمى كه از فراز تمنّاى جسم مىگذرد
و جسم را رايج كردند
كمبود شوق
كمبود سربلندى را رايج كردند
كمبود گوشت
كمبود كاغذ
كمبود آدم
مردان روزنامه
وقت وفور كاغذ هم
مكتوب روشنى ننوشتيد
ديكته نوشتيد
سرمشق بد نوشتيد
مغول شمايل شب را داشت
شب رنگ سوگواران است
مكتوب سوگوار
تاريخ نسل خام پلوخوارى است
كه آمدن و رفتنش
مثل خندهى ديوانگان
بدون سبب
و بيهودهست
و زندگانىاش
خزه را مىماند در آب
پر از تحرّك ظاهر
و ركود باطن
آيا انسان قبيلهاىست
كه در تصوّر خوردن مىكوچد
آيا حديث معدهى لبريز
لبهاى دوخته
و حنجرهى خاموش
ربط و اشارهاى
به مبحث "بودن" دارد
سپور را گفتم
خبر چه دارى
گفت زباله
بودن از انحصار خبر بيرون است
چكار دارم
كوتولهها چه شدند
چكاره شدند
كجا هستند
و يا چرا نمىشنوند
صداى پاى كسى را
كه از افق برمىگردد
و برمىگردد به افق
من اهل مذهب بيدارانم
و خانهام دوسوى خيابانىست
كه مردم عايق
در آن گذر دارند
صداى هق هقى از دوردست مىآيد
چطور اينهمه جان قشنگ را
عايق كردند
چطور
چطور
چطور
تَبَّتْ يَدَا أَبيِ لَهَبٍ وَ تَبَّ
تَبَّتْ يَدَا أَبيِ لَهَبٍ وَ تَبَّ
تَبَّتْ يَدَا أَبيِ لَهَبٍ وَ تَبَّ
و اين صدا
كه از بضاعت سلسلهى صوتى بيرون است
راهى در رگهايم دارد
به راه بايد رفت
بيهوده ايستادهام
و بلوچ را
خيره ماندهام
كه محض تفنّن
سه بار در روز
علف مىچرد
سه وعده نماز مىخواند
اى شاهدى كه گيسوانت به بوى شير آميخته است
آيا روزى
تو هم
به كينه
به شكل ديگر عشق
خواهى پرداخت
و عشق من به خاك اسيرىست
كه صورت يوسف دارد
و صبر ايّوب
در باغ كودكى
وقتى كه باد مىآمد
و سيب مىافتاد
داور هميشه دانهى اوّل را
به خواهر كوچكتر مىداد
نبض مرا بگير
همهمهى بودن دارد
و اشتياق عدالت
بودن از انحصار خبر بيرون است
بودن
چگونه بودن
تاريخ انفجار عدالت را
تاريخ هم به ياد ندارد
امّا آيا ظلم بالسّويه
يگانه چهرهى عدل است
لب هاى دوخته
ديشب را
چون هر شب
يا ربّ كردند
بر بورياى مسجد بيداران
جايى براى خفتن نيست
مردان ذرّهبينى
اين جِرمهاى خودى
خانوادگى
حتى به بطن روسپيان حمله مىبرند
شايد ابراهيمى
در آستانهى بيدارى باشد
روز دوشنبهى بيداران بود
روزى كه كِتف هاى روشن او را ديدم
آن مُهر را ديدم
آن كِتف هاى مُهر شده را ديدم
آن مست عشق الهى را ديدم
در منتهاى خلوت تاكستان
از خوشههاى مردهى رَز پرسيدم
در تشنگى به جاى آب چه خورديد
خون روباه مگر خورديد
كه اين مستان ظاهرى
اينگونه چاپلوس و حيلهگرند
و مى
بهانهى مسمومىست
كه بزمهاى تجارى را
آباد مىكند
هرجا كه مىروى در كار سنگ و عمارت هستند
اما روح پرندهى راوى مىگفت
بهشت شَدّاد
وقتى تمام شود
كارش تمام خواهد شد
بانگ حراج از همه سو مىآيد
در چار فصل اين مغازه حراج است
حراج واقعى
جنس
خوب
قيمت
نازل
يَهُوَه مشرق را به رودخانه داد
و شنبه را به بيكاران
هر هفت روز هفته حراج است
حتى به شنبه شكر فراغت ندادهاند
آيا هميشه هودهى دست ناظر
اين بوده است
كه خميازه را بپوشاند
آيا دوباره هودهى شب
اين خواهد بود
كه خورشيد تقلّبى شرق را بدام بيندازد
تا پاى شهر مقصد
پاى هزار شهرك را بايد بوسيد
وقتى كه باد نمىآيد
پاروى بيشترى بايد زد
بر آشناب١
برازنده نيست
جان كندن در آب
آن رود دل گرفته و مغبون را ديدم
رودى كه آشناب را در خود مىبُرد
اما دلتنگى مرا
كه سنگ حجيمى است
با خود نمىبَرَد
در پاى بيستون
پيكره را ديدم
كولى بليط فروش را ديدم
دستى كه پيكره را بالا برد
دستى كه پيكره را پائين خواهد آورد
كبك رها شده در كوهپايه را مىمانم
تا قلّههاى دورترى بايد رفت
اگر طعام نباشد
هوا كه هست
اين كوزه را
از آب سالم آن چشمه شاد كن
در كوهپايه نيز ندايى هست
آوازى هست
چوپانى هست
ماندانه مادر چوپان بود
و مادر علّتها
شب شهادت گلهاى پارس
اى عاشقان خط و شعر و زبان پارسى
ماندانه شاهد بود كه
مرد بزم و بطالت بوديد
مرد جشن و جشنواره بوديد
و زخمهاى جان من از
جشنهاى آتيلاست
به نامه گفتم
اى والا
برخيز
پرواز كن
پرهيزت از آنان باد
نيمه روشنفكران
كه نيم ديگرشان جُبن است
نياز است
آنان تو را به عمد غلط مىخوانند
شكل نهفتهى گل
دانهست
شكل نهفتهى ترس
نياز
گيرم تمام پنجرهها را بگشايند
گيرم تمام درها را بگشايند
اى بندهى خميده
از آوار بار قسط
اقساط ماهيانه
ساليانه
جاودانه
آيا تو قامتى براى نشان دادن دارى
و صدايى براى آواز خواندن
سرك كشيدن كوتاهان از بلندى ديوار
چندين قامت كم دارد
فرمانده از اشارهى فرمان فارغ نيست
هميشه رسم همين بودهست
امّا رهرو كسى ست
كه در فصول شبانه
و در ظهور نئونهاى رنگ
آفتاب را مىپيمايد
وقتى در آفتاب قدم برمىدارى
با آفتاب
سايهى تو
زاويهى قائم مىسازد
قائم به ذات بايد بود
قائم به ذات "او"
و همّت انسان بايد بود
انسان مؤمن
انسان دلشكسته كه نيك مىداند
در سنگسارهاى جهانى
الطاف اين و آن
سنگرهاى شيشهيى
و چترهاى كاغذى فانى هستند
قائم به ذات بايد بود
قائم به ذات "او" بايد بود
در زاويه
درويش انتصابى هم آمده بود
گفتم كه خط رابطه را
حاجت به واسطه نيست
گفتم كه عارفان وارسته
گويى به عصر ما قدم ننهادند
گفتم سلام بر همه
اِلاّ بر سلام فروش
از آفتاب آنگونه روشنم
كه هرگاه عطسهاى بزنم
هزار تپّهى خاكى را
از چشمهاى باز
ولى نابينا
بيرون خواهم راند
كدام روح من اينك در راه است
روح جنگلى
روح عارف
اين هر دو از هماند
اين هر دو در هماند
آنسان كه اختيار در جبر
و جبر در اختيار
وقتى كه جان عاشق
چون پاى حق
از همهى گليمها فراتر مىرود
جبر مكان
با پاى اختيار مىآميزد
از آفتاب مىگفتم
در سايه نيز روشنى بسيارىست
از خندههاى تاريخى
قامت دقيانوس است
كه از گذشتن سايهى يك گربه بر لب بام
بر خود لرزيد
و يارانش بَدَل به يار غار شدند
به رهگذر دوباره رسيدم
گفتم نشانى تو غلط بود
كدام مالك را گفتى
مالك اَشتَر را گفتم
مقصد اشاره بود
كه عشق جمله اشارات است
نزد عوام
عشق
مرغ شبان فريب است
دور مىشوى
نزديك مىشود
نزديك مىشوى
دور مىشود
و من به راه
و راه به من
يگانهترين هستيم
و من هميشه در راهم
و چشمهاى عاشق من
هميشه رنگ رسيدن دارند
سپور صبح مرا خواهد ديد
كه باز پرسهزنان خواهم رفت
زمستان ٥٣
افق
آن دو به هم رسيدند
در هالههاى ابر
در گامهاى بيم
آن دو به هم رسيدند
پدرم
آسمان بود
مادرم
زمين
و من خط افق
اما معلم جغرافى گفت
افق خط فرضى پيوند است.
مرز تصويرها
١
قورباغهها
در باغ كوچك همسايه
خوابشان را تعريف مىكنند
بيدارى من
با هيچ كلمهاى تسكين پيدا نمىكند.
٢
نجواى بچههاى محله
و حرف نان
آرامش مردابى تلّ خاكروبه را
آواره مىكند.
٣
روزى براين درخت
ريسمانى مىرويد
با ميوههاى سخت
بر روى اين درخت
سرهاى خواب رفته
فانوس مىشوند
٤
هر شب
زنى به جنگ آينه برمىخيزد
با تكه سنگهاى جواهر
اما صداقت آيينه
حرف شكست را در نورهاى اشك
فرياد مىكند.
٥
در مزرعه
دستان پينه بسته
اورادِ گنگ عدالت را
پرواز مىدهند
فتح كامل نيست
صداى ناب اذان مىآيد
صداى ناب اذان
سفير دستهاى مؤمن مردىست
كه حس دور شدن، گم شدن، جزيره شدن را
زريشههاى سالم من بر مىچيند
و من به سوى نمازى عظيم مىآيم
وضويم از هواى خيابان است
و راههاى تيرهى دود
و قبههاى حوادث در امتداد زمان
به استجابت من هستند
و لاك ناخن من
براى گفتن تكبير
قشر فاصله نيست
و من دعاى معجزه مىخوانم
دعاى تغيير
براى خاك اسيرى كه مثل قلعهى دين
فصول رابطهاش
به اصلهاى مشكل پيوسته است
و »او« ست كه مىداند
كه پشت خستهى ابر
به لحظههاى ترد شكستن نياز دارد
و دفع توطئهى تخدير
به لحظههاى وحشى رود
و من كه از قساوت نان مىدانم
مىدانم كه فتح كامل نيست
و هيچ ذهن محاسب
هنوز نتوانسته است
هجاى فاصلهى برگ را
زكينهى پنهان باد بشمارد
و حرص يافتن مرواريد
تمام سطح صدف را
به طرد عاطفهى شن مجاز خواهد كرد.
درخت اَفرا
كج نيستند
اين جماعت اَفرا
از بيم سايه
خم شده
سر بهم آورده
تكيه بهم دادهاند
اَفراى تك
كز چارسو به نور رسيده
آرام و راست
بر پا ستاده
و پشتوانهى تنهائى
بنياد سربلندى اوست
اما جماعت اَفرا هم
كج نيستند
از بيم سايه
خم شدهاند
از سايه عمارت و كاج
اينسان رميده
درهم خميدهاند
در اين خشوع
پروازشان به جانب نور است
اين خم شدن
خم شدن مردانى نيست
كه از مسير بردن سكّه
كه از مسير بردن رتبه
به انحناى دنائت مىافتند
كج نيستند اين جماعت اَفرا
كجشان مبين
اين اهل معرفت
اهل كمال
دائم به سوى نور
قد مىكشند
حتى
وقتى خميدهاند
رهرو تنها
در عصر ما
خرد
به رهروى تنها مىماند
مبهوت همهمهى ماشينها
خيابانى از شب
رانندگانى از تبار شتاب
در مسابقهاى پوچ
به سوى مقصد هيچ
چنان به سرعت مىرانند
كه جان خرد را
در معرض خطر نمىبينند
آنها به دامگاه تصادف مىافتند
در بودن و نبودنشان
حرفى نيست
خرد
اسير تصادف نمىشود
آنها كه از كنار خرد
رد شدند
بىملاحظهى آن
با بوق و با شتاب
بهم رسيدند
امّا در مرگ غير لازم
آنها بهم رسيدند
امّا در نابودى
ماشين آبى
در ايستگاه
ايستادهايم
و ايستاده دماوند
در پيش چشم ما
و پرسشى به اين سپيدى خاكستر پيوسته
مىپيوندد
ديو دَدش هميشه حاضر
بند دگر كجاست
ما ايستادهايم
در رهگذار دود
در خوارى هنر
در ارجمندى جادو
و مغزهاى مضطرب
اندام مار دوش را
تصوير مىكنند
ما سالهاست منتظر مقصد هستيم
ما در كمين حركت و ماشين
ما در تقاطع تاريخى خيابانها
در امتداد كوروش
و در نهايت تخت جمشيد
در اين صف بلند زمان
كاوههاى پير
با ما
كنار ما
خميازه مىكشند
شايد كه اسب تند فريدون
اسب پولاد
از آسمان به زير بيايد
ما را به مقصدى برساند
ماشين آبى شمران
انگار
آمدنى نيست
بادبادكها
خورشيد دارد غروب مىكند
نشانى از بادبادكهاى من در آسمان نيست
حالا كه مىتوانم آنها را به همهى شبهايم وارد كنم
حالا كه در پاشنهى كفشم رشد كردهام
حالا كه امضايى دارم
و مىتوانم تقاضاى مهاجرت بنويسم
بادبادكهاى من هرگز آن سوى غروب پرواز نكردند
وگرنه دستهاى مرا با خود مىبردند
وگرنه دستهايم با نخهاى كشندهشان مىرفت
هميشه صدايى بود كه نمىگذاشت
كه فرمان مىداد
بيا پايين دختر
دم غروبى
از لب بوم
بيا پايين
بيا پايين
بيا پايين
پايين
پايين
پايين
استعفا
در شهر قدم مىزنم در شهر
قدم زدنى بىمقصد در پيش
قدم زدنى بىبازگشت در خيال
قبل از ساعت ٤ بعدازظهر
بعد از ساعت ٨ صبح
وقت مال من است
من وقت دارم براى دستهاى تنبل قلوه سنگ جمع كنم
و ماه را كه سالها در صفحهى دوّم كتاب جغرافىام خفته است
به بيدارى بازآورم
بيچاره معلّم ما گمان مىكرد
اقيانوسها و كوههايند كه ميان مردم و سرزمينها تفرقه
مىاندازند
در راهروهاى دراز همكارانم در جا زنان به هم مىرسند
با آنها پنجرههاى بسته و هواى ٢٠ تا ٢٥ درجه را شريك بودهام
همكارانم در جا زنان به هم مىرسند و داورى مىكنند
"او از اين پس چطور زندگى خواهد كرد
بدون مرخصى سالانه
بدون قهوهى ساعت ده صبح
بدون رئيس"
دارم به فصلها برمىگردم
هنوز همان چهارتا هستند
علفها هنوز از سبزينهشان مىخورند
باد پر از گذر نيزه است
ديروز به سردردم قول داده بودم يكى دو تا آسپرين بخرم
هنوز وقت دارم
فردا بعدازظهر هم مال من است
سرشار از مكثهاى وقارآميز شدهام
من كه از رفتار تند گلولهها نفرت دارم
مرئوس نفس
تا پردههاى فاصله پايين است
پيمان ما بعيد
ديدار ما متلاشىست
همقبله نيستيم
كه قبله منظرجان بايد باشد
كه قبله منظره نيست
من از خروش آن كلام مطهر بيدارم
كز اوج مىآيد
و اوج مىگيرد
و ميوهاش همه فصل
خوراك سينهى پاكان است
و شاخههاى برومندش
شمشيروار
دنبال ذوالفقار
همواره آبروى شريران را
در زخم برده است
تو آن كلام خبيثى
كه ريشهات به سطح زمين مىلغزد
راهى به رويش و روياندن
راهى به ارتفاع
راهى به ماورا ندارى
دهانت از درون دكهى خماران
حرامكارتر است
توئى كه در كشاكش افسون سود
زبان به صد دروغ درآميزى
...
هشدار
هشدار
تا پشت ميز وسوسه حيرانى
مرئوسى
اگرچه رئيسى
»نفس« آن مدير سيه قدرتىست
كه در دوائر آوارگى
اذهان كور حريصان را مىگرداند
و عاقبت
آن رنجوران را
همراه پستترين پرونده
به بايگانى حرمان مىراند
تا ياوران سيطرهى حق
هماره
شادمانه ببينند
فتح از تداوم شكستن نفس است.