پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - حكمت، بينش و دانش - فیاض ابراهیم
حكمت، بينش و دانش
فیاض ابراهیم
١. حكمت، بينشمحور است، نه دانش محور؛ بينشى كه دانش به معناى عام آن، آن را به وجود مىآورد. ممكن است دانش از تجربههاى شخصى به وجود آمده باشد، تا يك نوع دانش مدرسى. حكمت، بينشمحور است، چرا كه حكمت از زندگى و حيات سرچشمه مىگيرد و زندگى براساس بينش بنا مىشود تا دانش؛ چرا كه دانش براساس تك ذهنى و عقلِ خود بنياد بنا مىشود، ولى بينش براساس ميان ذهنيت به وجود مىآيد.
٢. پس دانش تا به بينش تبديل نشود، به مقام حكمت وارد نمىشود و اينجاست كه دانش بايستى از حالت تك ذهنى خارج شده و تبديل به ميان ذهنيتى شود در اين زمانى كه ذهن، اعضاى خود را تعليق كند، يك از خودگذرى مىطلبد، كه آن را اپوفه يا ديالكتيك منفى ناميدهاند، البته گذشتن از ذهن خود سختترين مرحله خودسازى انسان است؛ چرا كه آخرين مرحله و سختترين مرحله نديدن خود است، كه بتوان ديگرى را ديد.
٣. زمانى كه دانش، با حلم آميخته مىشود، تبديل به ميان ذهنيت شده و ديگران را در دانش و ذهن خود راه مىدهد و حلم براساس تواضع به وجود مىآيد؛ پس اخلاق بنياد اين دانش واقع مىشود؛ چرا كه دانش مبتنى بر عقل خود بنياد يك نوع خودمحورى را ترويج مىكند كه فردگرايى از بعد فلسفى مبناى آن واقع مىشود، و آزادى نيز مبناى فلسفه اجتماعى آن مىشود.
٤. زندگى براساس ميان ذهنيت بنا مىشود، كه در عرف ايرانى از آن به نام تفاهم ياد مىشود، كه به معناى فهم متقابل است، اينكه انسانها يكديگر را فهم كنند كه براساس ارتباطات درونفردى و بينفردى بنا مىشود كه سازوكار مكانيسم خاص خودش را داراست، ولى آنچه در اين نوع معرفت ميان ذهنى و ميانذهنيتى مهم است كى و چگونه مىتوان به اين معرفت ميان ذهنيتى دست يافت و اين زمانى است كه انسان معرفتى بتواند از خود گذر كند و به ديگرى برسد و زمانى كه بتواند از خود گذر كند ديگرى را نيز تفاهم خواهد كرد.
٥. مكانيسم و سازوكار روشى تفاهم با ديگرى، همدلى ناميده شده است؛ يعنى اينكه انسان از خود خارج شود و خودش را به جاى ديگرى قرار دهد و سپس در اين جايگاه، ديگرى را فهم كند كه يك مهارت اكتسابى را مىطلبد، كه اولين قدم آن خارج شدن از خود مىباشد و مهمترين و سنگينترين قدم نيز همين يك قدم است كه به آسانى ميسر و ممكن نمىشود؛ چرا كه سختترين قدم نيز همين است؛ چرا كه انسان بايستى از كل اندوختههاى شخصى خود در طول زندگى بگذرد تا بتواند ديگرى را تفاهم كند و بتواند از فرهنگ خانوادگى و محيط زندگى، خود را جدا كند و اين كار، كار هركسى نيست
٦.اگر كسى به مقام تفاهم و ميانذهنيت وارد شود، بر مقام بينش، بصيرت و حكمت وارد شده است. اگر دانش بر خودمحورى انسان از بعد ذهنى بيفزايد، به گونهاى كه نتواند از خود ذهنى خارج شود، او از بينش روز به روز دورتر خواهد شد و يك جهالت فردى بر او حاكم خواهد شد، كه حتّى خود دانش او نيز فرسوده و كهنه مىشود، چرا كه دانش با فضاى ميان ذهنيتى، با نشاط خواهد ماند و پويايى و توليد و بازتوليد رخ خواهد داد، آگاهى از آن به مباحثه، مناظره در مدرسه ياد شده و در مقابل آن يك نوع خسّت علمى قراردارد.
٧. پس حكمت براساس بينش و يك نوع معرفت ميانذهنيتى واقع شده، كه از حلم و صبر شروع مىشود، كه اگر علم و حلم با هم تركيب نشوند. به بينش تبديل نخواهد شد و برعكس، به يك نوع خودمحورى (egoism) تبديل خواهد شد، كه جهالت مركب بوجود مىآورد و اين جهل مركب در بعد عمومى يك جامعه، مبتكر ايجاد مىكند كه به اندوختههاى كم علمى خود اكتفاء و فخر فروشى مىكند، كه از يك جامعه درجه اول جاهل نيز جهل طلبتر مىشود و اين همان اشرافيت علمى و معرفتى است كه در اين رخ مىكند و بالندگى علم تبختر پيدا مىكند و اين جامعه از حكمت بسيار به دور است.
٨. در اين جامعه بدون بينش و حكمت، كار فردىِ ناقص و بىمايه و پايه، وسيله فخر فروشى در مباحثات و دنياطلبى در مناظرات و كسب ثروت و شهرت در مدارسات مىشود. اين جاست كه دانش حالت مصرفى صرف به خود مىگيرد و از توليد و خلاقيت علم كاسته مىشود و همه به دنبال مصرف گوناگون دانش بدون منظر توليدى مىشوند پس به تكرارهاى متنوع روى مىآورند و كار آنها توصيف و تحليلهاى گوناگون است بدون آنكه به دنبال فهم دقيق و عميق باشند پس دانش و بينش از هم فاصله مىگيرند و علم و حكمت از يكديگر جدا مىشوند.
٩. در آخر تمدنها كه تصلب فرهنگى و معرفتى رخ مىدهد. و مفاهيم تكرارى مىشوند و سازمان بر دانش حكومت مىكنند و به نام استانداردها و ثبات، مفاهيم را محدود مىشوند و انسانها به گونهاى به يك نوع راحتطلبى دانش و معرفتى روى مىآورند اين جا است كه دانش جاى بينش مىنشيند و حكمت مهجور مىشود و دانش تبديل به حكمت نمىشود و حكمت از جامعه رخت مىبندد و جامعه دچار بىبند و بارى فكرى و معرفتى مىشود و لودگى معرفتى و سپس ساختار بر جامعه حكومت خواهد كرد.
١٠. در اين چينش جامعهاى دليلطلبى و برهانطلبى به گوشهاى وانهاده مىشود و جدل جاى استدلال و منطق را خواهد گرفت و رسانهها به جاى حقيقت، حقيقتنمايى خواهند كند و همه به دنبال اقناع عمومى با تمثيلها و تعريفهاى متنوع خواهند بود تا خصم خود را در اجتماع به سكوت وادارند و رقيب را اين گونه از ميدان خارج كنند اينجاست كه جامعه به سطحىنگرى رجوع خواهد كرد و زرق و برق ظاهرى ديدههاى انسانها را تسخير خواهد كرد.
١١. اينجاست كه در بعد ارتباطى دچار بىحكمتى مىشوند و ديگر، فرهنگ ما را نخواهند ديد و يا به ديده حقارتآميز خواهند نگريست و اينگونه بين خود و ديگرى سد مىكشند، كه به فقر عمومى فرهنگى و معرفتى خواهد انجاميد و برعكس، ديگر فرهنگها شروع به بالندگى خواهند كرد و به موازات ساختار اقتصادى و سياسى و نظامى آنها، رشد خواهند كرد، اينجاست كه اين جوامع تصلب يافته آخر تمدنى شروع به تهديدهاى نظامى و اقتصادى كرده و در يك اشتباه تاريخى همه تمدنها در نبرد سختافزار اقتصادى نظامى فرو خواهند ريخت.
١٢. پس، بالندگى دانش بينش حكمت، رمز رشد دانشى - ساختارى خواهد بود كه در دولت كريمه مدينه فاضله رخ مىدهد. آنچه كه فيلسوفان و حكيمان اسلامى به دنبال آن بودند، و سعى در ترسيم آن داشتند و فيلسوفان و حكيمان اجتماعى؛ مثل ابن خلدون، سعى در نظريّهسازى و تئوريزه كردن آن داشتند و اسم آن را علم و دانش، آبادى و عمران گذاشتند، كه از اين منظر تمامى حكمت اسلامى قابل بازخوانى و مطالعه است.