پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

به قول پرستو


 پيش از اينها   
 پيش از اينها فكر مى كردم خدا
 خانه اى دارد كنار ابرها
 مثل قصر پادشاه قصه ها
 خشتى از الماس و خشتى از طلا
 پايه هاى برجش از عاج و بلور
 بر سر تختى نشسته با غرور
 ماه، برق كوچكى از از تاج او
 هر ستاره، پولكى از تاج او
 اطلس پيراهن او، آسمان
 نقشِ  روى دامن او،  كهكشان
 رعد و برق شب، طنين خنده اش
 سيل و طوفان، نعره ى توفنده اش
 دكمه ى پيراهن او آفتاب
 برق تير و خنجر او، ماهتاب
 هيچ كس از جاى او آگاه نيست
 هيچ كس را در حضورش راه نيست
 پيش از اينها خاطرم دلگير  بود
 از خدا،  در ذهنم اين تصويربود
 آن خدا بى رحم بود و خشمگين
 خانه اش در آسمان دور از زمين
 بود ، اما ميان ما نبود
 مهربان و ساده و زيبا نبود
 در دل او دوستى جايى نداشت
 مهربانى هيچ معنايى نداشت
 ... هر چه مى پرسيدم، از خود، از خدا
 از زمين، از آسمان، از ابر ها
 زود مى‌گفتند: اين كار خداست
 پرس و جو از كار او كارى خطاست
 هر چه مى پرسى، جوابش آتش است
 آب اگر خوردى، جوابش آتش است
 تا ببندى چشم، كورت مى كند
 تا شدى نزديك، دورت ميكند
 كج گشودى دست ، سنگت مى كند
 كج نهادى پاى،  لنگت مى كند
 تا خطا كردى، عذابت مى دهد
 در ميان آتش، آبت مى كند...
 با همين قصه،  دلم مشغول بود
 خوابهايم، خواب ديو وغول  بود
 خواب مى ديدم كه غرق آتشم
 در دهان شعله هاى سركشم
 در دهان اژدهايى خشمگين
 بر سرم بارانِ گرزِ آتشين
 محو مى شد نعره هايم، بى صدا
 در طنين خنده ى خشم خدا...
 نيّت من، در نماز ودر دعا
 ترس بود و وحشت از خشم خدا
 هر چه مى كردم همه از ترس بود
 مثل از بر كردن يك درس بود
 مثل تمرين  حساب و هندسه
 مثل تنبيه مدير مدرسه
 تلخ، مثل خنده اى بى حوصله
 سخت، مثل حل صد ها مسئله
 مثل تكليف رياضى سخت بود
 مثل صرف فعل ماضى سخت بود
 
 ×
 
 تا كه يك شب دست در دست پدر
 راه افتادم به قصد يك سفر
 در ميان راه، در يك روستا
 خانه اى ديديم خوب و آشنا
 زود  پرسيدم: پدر، اينجا كجاست؟
 گفت: اينجا خانه ى خوب خداست
 گفت: اينجا مى شود يك لحظه ماند
 گوشه اى خلوت، نمازى ساده خواند
 با وضويى دست ورويى تازه كرد
 بادل خود، گفتگويى تازه كرد
 گفتمش: پس آن خداى خشمگين
 خانه اش اينجاست؟ اينجا در زمين؟
 گفت: آرى خانه ى او بى رياست
 فرشهايش از گليم و بورياست
 مهربان و ساده و بى كينه است
 مثل نورى در دل آيينه است
 عادت او نيست خشم و دشمنى
 نام  او نور و نشانش روشنى
 خشم نامى از نشانى هاى اوست
 حالتى از مهربانى هاى اوست
 قهر او از آشتى شيرين تر است
 مثل قهرِ مهربان مادر است
 دوستى را دوست معنى مى دهد
 قهر هم با دوست معنى مى دهد
 هيچ كس با دشمن خود قهر نيست
 قهرىِ او هم نشان دوستى ست ...
 تازه فهميدم خدايم، اين خداست
 اين خداى مهربان و آشناست
 دوستى از من به من نزديكتر
 از رگ گردن به من نزديكتر
 آن خداى پيش از اين را باد برد
 نام او راهم دلم از ياد برد
 آن خدا مثل خيال و خواب بود
 چون حبابى نقش روى آب بود
 مى توانم بعد از اين با اين خدا
 دوست باشم دوست ،پاك و بى ريا
 مى توان با اين خدا پرواز كرد
 سفره ى دل را برايش باز كرد
 مى توان در باره ى گُل حرف زد
 صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
 چكه چكه  مثل باران  راز گفت
 با دو قطره، صد هزاران  راز گفت
 مى توان  با او صميمى حرف زد
 مثل ياران قديمى حرف زد
 مى توان تصنيفى از پرواز خواند
 با الفباى سكوت آواز خواند
 مى توان مثل علف ها حرف زد
 با زبانى بى الفبا حرف زد
 مى توان در باره ى هر چيز گفت
 مى توان شعرى خيال انگيز گفت
 مثل اين شعر روان و آشنا
 " پيش از اينها فكر مى كردم خدا... "
 
 راز زندگى
 غنچه با دل گرفته گفت:
 »زندگى،
 لب زخنده بستن است
 گوشه‌اى درون خود نشستن است«
 گل به خند گفت:
 »زندگى شكفتن است
 با زبان سبز راز گفتن است.«
 گفت‌وگوى غنه و گل از درون باغچه
 باز هم به گوش مى‌رسد
 تو چه فكر مى‌كنى؟
 راستى كدام يك درست گفته‌اند؟
 
 من كه فكر مى‌كنم
 گل به راز زندگى اشاره كرده است
 هرچه باشد او گل است
 او يكى دو پيرهن
 بيشتر زغنچه پاره كرده است!
 
 شعر
 پاره سنگى در آسمان چرخيد
 بال گنجشك كوچكى لرزيد
 چيزى از شاخه بر زمين افتاد
 كسى از روى شيطنت خنديد
 شاعرى روى دفترش خم شد
 شانه‌هايش ز درد تير كشيد
 قطره‌اى از قلم به كاغذ ريخت
 دفتر از درد برخودش پيچيد
 
 كشف قفس
 چرا مردم قفس را آفريدند؟
 چرا پروانه را از شاخه چيدند؟
 چرا پروازها را پرشكستند؟
 چرا آوازها را سر بريدند؟
 
 پس از كشف قفس، پرواز پژمرد
 سرودن بر لب بلبل گره خورد
 كلاف لاله سر در گم فروماند
 شكفتن در گلوى گل گره خورد
 
 چرا نيلوفر آواز بلبل
 به پاى ميله‌هاى سر پيچيد؟
 چرا آواز غمگين قنادى
 درون سينه‌اش از درد پيچيد؟
 
 چرا لبخند گل پرپر شد و ريخت؟
 چه شد آن آرزوهاى بهارى؟
 چرا در پشت ميله خط خطى شد
 صداى صاف آواز قنادى؟
 
 چرا لاى كتابى خشك كردند
 براى يادگارى پيچكى را؟
 به دفترهاى خود سنجاق كردند
 پر پرواز و سنجاقكى را؟
 خدا پر داد تا پرواز
 گلويى داد تا آواز باشد
 خدا مى‌خواست باغ آسمان‌ها
 به روى ما هميشه باز باشد
 
 خدا بال و پر و پروازشان داد
 ولى مردم درون خود خزيدند
 خدا هفت آسمان باز را ساخت
 ولى مردم قفس را آفريدند
 
 معما
 معما: پرى براى پرواز
    در آسمانِ باز است
    پلى براى رفتن
    به شهر رمز و راز است
 
    دريچه‌اى است روشن
    به سوى باغ خورشيد
    بدون او جهان چيست؟
    شب سياه ترديد!
 
    مسير رفتن ما
    به شهر افتاب است
    كسى كه اهل آن نيست
    هميشه غرق خواب است
 
    اگرچه ساده و سهل
    هميشه در دل ماست
    ولى كليد خوبى
    براى مشكل ماست
 
 راهنمايى: هميشه چند و چونى
    شروع اين معماست
    هميشه اول آن
    »چرا، چگونه، آيا« است
    هميشه آخر آن
    علامت كليد است
    شبيه گردن غاز
    كه كودكى كشيده‌ست
 
 جواب: جواب اين معما
    هميشه بر لب ماست
    نو زبان هر كس
    كليد اين معماست
    اگر نپرسى آن را
    جواب آن محال است
    جواب اين معمات
    همان خود سؤال است
 
 لظحه‌ى سبز دعا
 چشمه‌ها در زمزمه
 رودها در شست و شو
 موج‌ها در همهمه
 جويها در جست‌وجو
 
 باغ در حال قيام
 كوه در حال ركوع
 آفتاب و ماهتاب
 در غروب و در طلوع
 
 سنگ پيشانى به خاك
 ابر، سربر آسمان
 مثل گنبد خم شده
 قامت رنگين كمان
 
 ابر در حال سفر
 آسمان غرق سكوت
 بر سر گلدسته‌ها
 بال مرغان در قنوت
 
 كاسه‌ى شبنم به دست
 لاله مى‌گيرد وضو
 بيدها گرم نماز
 بادها در هاى و هو
 
 سرو سر خم مى‌كند
 غنچه لب وا مى‌كند
 در ميان شاخه‌ها
 باد غوغا مى‌كند
 
 شاخه‌ها گل مى‌كنند
 لحظه‌ى سبز دعا
 دست‌ها پل مى‌زنند
 بين دل‌ها و خدا