پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٤
گلهاى آتش
عبدالملکیان محمد رضا
مردان سبز
از آتش
چه مردان سبزى گذشتند
چه مردان سبزى از آتش گذشتند
چه مردان سبزى در آتش نفس تازه كردند
زمين تشنه
من تشنه
دلهاى با خويش و با هيچ پيوسته، تشنه
چه مردان سبزى به دريا رسيدند
نسيمى نيامد
نسيمى نپرسيد
نسيمى مرا روبه معناى شبنم نچرخاند
دل من گره گير گلهاى تالى
دل من گره گير برگ حقوق تقاعد
دل من گره گير يك ميز
يك پلّه
يك پست
دل من گره گيرمن ماند
چه مردان سبزى به آيين افرا رسيدند
دل من گرهگير تزوير پنهانى يك ترازو
دل من گرهگير يك حجره
يك خانه
يك كارخانه
دل من گره گير حراج انصاف
چه مردان سبزى به باغ تماشا رسيدند
دل من نپرسيد
چراخانهام از عبور پرستو تهى شد
چرا پشت تنهايىام
ردّ پرواز پروانهها سوخت
مسير نگاهم
چرا از نفسهاى باران جدا ماند
چراكرت دستان سبزم ورق خورد
و ديگر كسى سمت سر چشمهى باغ را
از دل من نپرسيد
دل من گره گير من ماند
و »امروز« پاى مرا بست
و افسون يك وعده، يك وجه
و جادوى يك نام
وآوازهى يك تريبون
و پيوند رنگينترين چاپ
به دفتر شعر واخوردهى من
مرا از مسير كبوتر جداكرد
و من چشم بستم بر اندوه مرغان آبى
و من پشت كردم به قانون افرا
ومن پا نهادم به چشم شقايق
و من چشم بستم به هنگامهى آه
در سينهى چاه
و از كوچهى رنج سرشار يك شهر
دامن كشيدم
من آيينهى درد را حسن كردم
وآن ميل پنهان مرا برد
بريدم
به غربت رسيدم
و بيگانگى ازدلم آسمان رادرو كرد
و من پشت كردم
به مردان سبزى كه در آسمان ريشه دارند
ومردان سبزى
كه در باغ آتش
نفس تازه كردند
چه مردان سبزى به محراب معنا رسيدند!
بمبارانها
على هوشمند
(١)
بمباران باغ
و شهادت گلهاى محمدى
وانفجارميوههاى نو رس
بر شاخهها
و آه قمر يكى مظلوم
در بطن فاجعه
(٢)
بمباران پنجره
و انهدام روزنهها
آه...
گلدانى شكست
دل گلى ترك برداشت
ولبخندى معصوم
در آغازشكفتن
شهيدشد.
(٣)
بمباران بهار
و بيداد باد
درگلخانه
وپيكر معصومترين گلها
درزير آوار
تابوت گل سرخ
بر شاخهى نسيم
و باران گلاب »قمصر«
در ازدحام»الله اكبر«
(٤)
بمباران عشق
و بىقرارى دلها
در تلاقى اشك وفرياد
و شروهى فاختهاى مهجور
در جنگلهاى همجوار باران.
(٥)
آه...
شهادت چه مهربانى غريبى دارد
وقتى كه باد بهار مىآيد
و براى عيد ديدنى
هيچ باغچهاى را
بىنصيب نمىگذارد.
ارغوان و پسرعموهايم
بيژن نجدى
خوزستان پسرعموى من است
هاى، پسر عموى من
صبحانه راميهمان قبيلهى من باش
آفتابى مىرسد ازراه
دخترانى از پشت اين پرچين
وخون بهار
سبز مىشود بر كف دست برگ
نخلهاى سوختهى خرمشهر، پسرعموهاى منند
هاى پسرعموهايم
صبحانه را ميهمان ما باشيد
با نانى ازمن
تكهاى از خاك لاهيجان
با شير، از سينههاى صبح
چاى،
ازبوتهها وبرگه
آه،
پسرعموهايم.
سرودبازگشت
(براى مردم شهرم، خرمشهر)
تيمور ترنج
بازگشتهايم
و تصوير خاموش خاطرهها را
برديوارهاى شهر نگاه مىكنيم
بازگشتهايم
بردروازهها
قفلهاى زنگار بسته نشستهاند
آيينههاى شكسته
نور را
در خود مدفون كردهاند
بر چمنزاران سوخته
لكههاى كدر خون ماسيدهاند
و تركشها
ديوارهاى شهر را
همچون تنى آبله گون
هزاران روزنه گشودهاند.
بازگشتهايم
تا تنور كوچك خانهمان را
- كه خاكسترى سردرا قى مى كند -
آتشى برافروزيم،
تا افشانههاى گيسوان نخلهاى شكسته
- كه باد
برخاك و لجن مىمالد -
به نوازش بنشينيم،
تااسكلتهاى بالگشودهى قنارىها را
ازميان آورارههاى قفس پرواز دهيم،
تاكلون درها
عطرآشناى دستانمان را
از يادنبرد،
بازگشتهايم
هنوز هم از بندرگاه
بوى عرق تن كارگران مىآيد،
هنوز هم در »چرداغ«
عطر نفسهاى زنان پيچيده است،
هنوز هم طنين تپش خونى را
كه در سر انگشتان »سلوا« مىزد،
مىتوان شنيد
بازگشتهايم
هرهجاى اين دستان قلم شده
يادآورنوازشىست
هر هجاى اين جمجههاى شكسته
يادآور خاطرهاىست
هر هجاى اين لبان بر خاك ريخته
يادآور سرودىست.
بازگشتهايم
تا اين زخمى را
كه بر گردهى خونين خاكمان نشاندهاند،
التيام دهيم.
بهشت همينجا بود
محمدرضا مهدىزاده
از خيابان آواز تو
از پنجرهى نماز تو
تا دروازههاى سيال بهشت راهى نبود
آنروز كه دربساط من، آهى نبود
دستهايت، با رودها
به دريا مىريخت
و دريامشتى مىشد گره شده از خشم
درختان نارنج و سيب
با تو درزاويههاى گمنام آسمان قدم مىزدند
لبخند مىزدى
كوهها پرتو مىشدند
مىگريستى خاكريزها بهشت مىشدند
و بهشت همين جا بود
روى پيراهن متواضع برادرم
در ميان گيسوان ناتمام دختركان
بر شانههاى متلاطم پدرم
در خانههايى كه پير نشدند
به هشت همين جابود
من اما كوچك بودم
و پشت فنجانهاى چاى گم شدم
فرشتهها مرا نديدند
من ماندهام
با اين كلمات بىدست و پا
كه نمىتوانند مرابه تو برسانند.
نگاه كن!
جيب هايم پر از نام توست
من همچنان شعر مىگويم
و فنجانهاى چاى چند برابر شده است
چرا دست مرا نگرفتى؟
دل توفانى
حسين اسرافيلى
دل توفانى من! با چه سود است تورا
كه دراين موج و خطر،ميل به درياست تو را
مرد اين باره نه اى، ورنه سواران رفتند
ماندهى وسوسهاى!سلسله در پاست تو را
موج بود آن كه از اين صخره به دريا پيوست
تو كويرى؛عطش سينهى صحراست تو را
بى پرعشق،پريدن نتوان، لاف مزن!
تواسير هوسى، خانه همين جاست تو را
باده مىجوشد و هنگامهى نوشانوش است
قابل فيض نهاى، ورنه مهياست تورا
زايران حرمش، سينه زنان مىگذرند
بال در بال ملايك، به تماشا
واى... از اين بحر اگر تشنه برآيى،اى دل!
كه نشان از عطشها ويه، پيداست تو را
آن كه پر پر شد از اين باغ، گلى ديگر بود
تيغ حق، لايق آن زخم، نمىخواست تو را
گمشدگان
به شهيد گمشده »احسان شهيدى«
نصرالله مردانى
اين غنچهى گل، از چمن گمشدگان است
آلالهى سرخ دمنِ گمشدگان است
هر برگ گل سرخ كه افتاده در اين باغ
تن پارهاى ازباغ تنِ گمشدگان است
صبحى كه ازآن روح فلق سرخ برآيد
آيينهى گلگون بدنِ گمشدگان است
جاويدترين قصهى ناگفتهى هستى
شيرين سخنى از دهن گمشدگان است
گفتنى كه ازاين گمشدگان نيست نشانى
هر لاله نشان از كفن گمشدگان است
از خويش برون، گمشدهى خويش مجوييد
در خانهى دلها وطن گمشدگان است
عطرى كه در آميخته با فطرت گلها
بويىست كه از پيرهن گمشدگان است
درغربت عالم نتوان زيست به شادى
شادى همه در انجمن گمشدگان است
خود يافتن و رفتن و از خويش گذشتن
معناى شدن درشدن گمشدگان است
كجا مىبرد؟
محمد على بهمنى
بى سايه مرا آن نور، باخويش كجا مىبرد
بى پرسش بىپاسخ، مىرفت و مرامى برد
ها! گفت: تماشا كن گل خاك شهيدان را
خالص نشدى ورنه، اين خاك تو را مى برد!
من بودم و من بودم، درحال شدن بودم
انگار مرا شورى، رقصان به سما مىبرد
هنگامهى محشر بود، يا وعدهى ديگر بود
آن پاى كه بى سر بود، تن را چه رها مىبرد
رو سوى خطر مىرفت،يا سير و سفرمى رفت؟!
پيرى كه غريبى را، ازكرب و بلا آورد
اين بار غريبان را تاكرب و بلا مىبرد
ساحت سرخ اجابت
زكريا اخلاقى
دوش ياران خبر سوختنش آوردند
صبح، خاكستر خونين تنش آوردند
يارب! اين كشتهى خونين كدامين عرصهست؟
كه ز»بازار تجرد« كفنش آوردند
اين گلى بود كه از خلوت خوشبوى بهار
بهر پرپر شدن اندر چمنش آوردند
ساحت سرخ اجابت زشفاخانهى وصل
مرهم تازهى داغ كهنش آوردند
آن كه چون سر و سهى بدرقه شد با گل اشك
اينك از معركه چون نسترنش آوردند
شوق سوختن
محمد كاظم يوسفپور
از برگ گل بر پيكر خونين كفن داشت
مثل شقايق آتشى در پيرهن داشت
شاداب و سرافراز و پراز سبزى عشق
نوعى قرابت باگل و سرو چمن داشت
من خوب مىدانستم از سر باختنهاش
كز چارچوب تن، سر بيرون شدن داشت
درد از ما نامحرمان پوشيده ماندهست
رازى كه هر شب باخداى خويشتن داشت
من زخمى ترديد ماندم، خستهى راه
او در هواى حق يقينى گام زن داشت
بيدارى چشم جهان از همت اوست
پيراهنى از بوى يوسف در بدن داشت
گريه و اشك
احمد گرگين
دل من عاشق و تنهاست، كجاييد شما؟
غمش اندازهى دنياست، كجاييد شما؟
بازهم ياد شما تا غزلم آمده است
در دلم غلغله برپاست، كجاييد شما؟
قصد دارد كه مرا دل بكشاند به جنون
نالههايش همه ليلاست، كجاييد شما؟
گريه و اشك بريدند امانم، به خدا!
از لب پنجره پيداست، كجاييد شما؟
سينهام از پر پرواز دلم پر شده است
صحبت امشب و فرداست، كجاييد شما؟
نگذاريد دلم تاب و توانم ببرد
هم زبانم فقط اين جاست، كجاييد شما؟