پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣ - خاکریزهای غریب

خاکریزهای غریب


(١)
باز بايد مى‌نوشتم حتى اگر خودكارم به خواب مى‌رفت. حتى اگر دفترم مى‌مرد.
شب بود و يك تكه ابر ما هم را دزديده بود، اما من را هم را پيدا كرده بودم. بايد مى‌رفتم تا لب چشمه شك، تا پاى آبشار يقين، و گوش فرا مى‌دادم به آواز چشم‌هاى تو كه آنجا درآمد و شد سنجاقك‌ها گم مى‌شد. بايد دست مى‌بردم و يك مشت آوازهاى پريشانت را مى‌ريختم توى صورتم و انگشتانم را كه دفعه پيش جا مانده بود، برمى‌داشتم.
- تو تب داريم.
- مى‌دانم، بايد روزى سه بار هذيان بگويم و هر هشت ساعت يك بار موجى شوم.

(٢)
كوه ايستاده بود و گوش تيز كرده بود به هواى صداى تو:
من به رزمم خصم را حيران و مجنون مى‌كنم
جاى جاى جبهه را سيراب از خون مى‌كنم
پيشانى بندت درباد مى‌رقصيد، و دل مرا كه نگران شده بود، مى‌پيچاند. ستاره‌ها ايستاده بودند به سينه‌زنى، و توانگار كه به قبضه‌هاى هشتاد و يك، فرمان آتش بدهى، دست‌هايت را بالا مى‌بردى و ناگهان فرود مى‌آوردى.
صداى دست‌ها كه به سينه مى‌خورد، ابرها را رم داده بود.
ماه ستاره مى‌گريست و شب محو مى‌شد.

(٣)
دومين بار بود كه برگردانده بودندت، روحت توى صحن امام زاده گيج مى‌خورد و نمى‌دانست به كجا برود. به قبر خاك خورده هشت سال پيشت يا به پلاك و استخوانى كه حالا آورده بودند. تو هنوز توى قاب رنگ و رو رفته روى رف لبخند مى‌زدى و من جرأت نداشتم سرم را بگيرم بالا. آسمان روى سرم خراب شده بود.
حنجره‌ات از پشت نوارى قديمى كه حالا تمام فضاى امامزاده را پر كرده بود، يكريز مى‌خواند و فقط بچه‌هاى همسن و سال آنروزهاى تو حرف‌هايش را مى‌فهميدند - تو هم اصرارى نداشتى به بقيه بفهمانى -. آسمان طاقت نياورد، چشم‌هايش خيس شده بود.

(٤)
سَقَّم تلخ شده بود. آدم‌هاى اتو كشيده از لباس‌هاى خاكى‌ام مى‌گريختند. خيابان‌هاى تفرعن آنقدر سربلائى داشت كه نفسم را بند مى‌آورد و طاقتم را به آب مى‌داد.
توى چند سال گذشته هرگز نشده بود كسى بيايد و بگويد اين دو جرعه لبخند مال شما، اين دو بغل عطوفت مال شما، همه، تيغ‌ها و طعنه‌هاى‌شان را در ما غلاف مى‌كنند.
حالا ديگر روسرى‌هاى »ژرژت« و ما تيك‌هاى »لامارتين« به مقنعه و چادر مادرم دهن كجى مى‌كنند... .

(٥)
فانوسى كم سو در دامنه‌هاى دور دست مى‌سوخت و دالان‌هايى گم را هم را مى‌بلعيد.
مى‌خواستم برگردم و از پايان شروع كنم، از پس‌فردا بروم به سمت ديروز، و برسم به ازل. چقدر دلم مى‌خواست باز آبروى آتش را ببرم و يك مشت خاك بپاشم توى صورت ابليس، آنوقت، او دوباره مجبور باشد سرفرود بياورد و سجده كند. و من از سرم ترحم يك جرعه رحمت الهى را به او تعارف كنم و بگذارم براى هميشه دشمنم باشد.

(٦)
بعضى‌ها مى‌آيند كه نروند بعضى‌ها مى‌روند كه برنگردند.
من همين طور در رفت و آمدم، از كنگره‌هاى آسمان هفتم تا پس كوچه‌هاى سال هفتاد و چند.
تشنه‌ام، كاش يك جرعه آفتاب اين حوالى بود، كاش مردم عادت نمى‌كردند به نورهاى تقلبى نئون، به توقف پشت چراغ‌هاى خاكسترى مرگ، به روزنامه‌هاى شب مانده، به شبگردهاى روزمرّه.
روزمرّگى شايع شده است، واكسن‌هاى تاريخ گذشته تبسم هم ديگر افاقه نمى‌كند.

(٧)
مردم روى دست خودشان مانده‌اند. هيچ كس نيست به آنها بگويد آنسوى اين دواير مه در مه چه خبر است، همه »منتظرند يكى بيايد زباله‌هايشان را ببرد.« يكى بيايد روحشان را بيدار كند.
ماشين‌هاى غريب مثل ويروس در رگ جاده‌ها جارى است، ساخمان‌هاى بزرگ از طرح كنترل مواليد تبعيت نمى‌كنند.
عصرهاى پنجشنبه، پرچم‌هاى خاك خورده بهشت زهرا، منتظرند كسى احوال‌شان را بپرسد.

(٨)
من هنوز هذيان مى‌گويم.

(٩)
من هنوز دارم شعرهاى »سلمان« را مى‌نويسم:
»امروز دوباره
كسى را آوردند كه سر نداشت.«

(١٠)
جنازه لبخند دهانم را بدبو كرده است، آئينه اتاقم مرا نمى‌شناسد، آه كه مى‌كشم عطر جگركى سرگذر مى‌پيچيد توى فضا. همين روزهاست كه شب سياه موهايم را باد ببرد.
هرگز با خودت غريبه شده‌اى؟ هرگز برگشته‌اى و ببينى سايه‌ات مى‌خواهد خفه‌ات كند؟
هرگز شده است مجبور باشى براى دست رساندن به يك جرعه آفتاب سرت را بگذارى زير پايت؟!!...
ضربدر روى پيشانى شهداى آينده را پاك مى‌كنند، آنوقت آنها را خاك مى‌كنند... .

(١١)
نيست، اوئى كه هست، نيست.
نيست‌هاى هرزه اكسيژن هوا را مى‌مكند. آنوقت مادر بيچاره من تنگى نفس مى‌گيرد و چشمانش سياهى مى‌رود و ديگر حتى اشك‌هاى زلالش هم نمى‌تواند عكس‌هاى پيشانى بند بسته روى رف را برايش روشن‌تر كند.

(١٢)
جمعيت نماز جمعه از شهدايى كه تشييع مى‌شدند بيشتر نبود، نيشتر عافيت نبض خيابان‌ها را از نفس انداخت.
ارواحى مطهر در چارچوب تابوت‌ها گيج مى‌خوردند، ما پنجره‌ها را بستيم و گفتيم:
- »بيچاره پدر مادرهاى‌يشان«

(١٣)
يك نفر نيست دست خودش را بگيرد و برود به ملاقات خدا.
يك نفر نيست بيايد و اين سكوت ضخيم را پس بزند، يك نفر نيست توى گوش اين هوس بزند.
لذت تفرعن زير دندان همه مانده، همين روزها يكى مى‌خواست ماه را كَلَف بزند.
آسمان نگران ستاره‌هايى‌ست كه كوچيده‌اند، آفتابگردان‌ها سرگيجه گرفته‌اند از بس كه گشته‌اند پى خورشيد.

(١٤)
حسرت تو را مى‌خورم كه با يك پا هنوز ايستاده بودى و هيچكدام اينها تو را به بيراهه نمى‌برد، به »سيبى راضى بودى« و به يك جرعه آب ايستگاه صلواتى، و »كارى نداشتى پپسى خوشمزه‌تر است يا كوكاكولا.« دلت كودك معصومى بود كه بهانه صداقت مى‌گرفت، بهانه خاكريزهاى غريب، بهانه صداى آهنگران، بهانه فاو.

(١٥)
چشمانت وقف سجده‌هاى نيمه شب بود و لبانت وقف صلوات. هربار كه سجاده‌ات را بر مى‌چيدى عطر بال فرشتگان برمى‌خاست. تا آنسوى حيثيت خاك مى‌رفتى و برنمى‌گشتى.
صميمى‌ترين شب‌ها با تو بود و سحرخيزترين روزها.

(١٦)
يك شب آمدى و تمام هذيان‌هايم را خواندى.
حالا كلماتم بوى تو را گرفته‌اند.
بوى بهشت را.

(١٧)
شب ستاره‌هايش را خورد و ماه كَلَف زده گريخت. خواب در چشم زمين ورم كرده ثانيه‌هايى سنگين گذشت. ما پشت حصارهايى از مه و مرگ نگران شديم، نيمى از ما اين سو و نيمى ديگر هر سو.
به مرگ بشارت‌مان دادند و به زندگى نفرين‌مان كردند، و ما در برزخى از رفتن و ماندن گيج مى‌خورديم. محشرمان گاه ريزش گورهاى عمودى بود و واماندگى آرواره‌هاى سنگى جهان از نشخوار زندگى.

(١٨)
انگار فروشنده‌اى مغموم كه بادكنك‌هاى خيالش را باد برده باشد، مى‌نشينيم تنگ غروبى ابدى، و خيره مى‌مانيم به سايه‌هايى كه مى‌آيند و مى‌روند.
رهگذران مكدّر براى‌مان سكه‌هاى ترحم پرت مى‌كنند،
و صداهايى از دور در باد مى‌پيچد:
»هر كه آمد داد و فريادى فراوان كرد و رفت«

(١٩)
خاكريزهاى خط اول در خميازه‌اى عميق به تلى از خاك بدل مى‌شوند، و پوتين‌هاى مفقود در شب‌هاى غليظ راه گم مى‌كنند. »مين‌هاى زنده به گور وسوسه انفجار را از ياد مى‌برند، و نارنجك‌هاى منتظر، عقيم مى‌شوند.«(*)
قرن‌هاى منقرض در خواب جهان جان مى‌گيرند و انسان‌هاى متمدن در غارهاى بيست طبقه استخوان مى‌مكند.

پى‌نوشت:
*. پشت به سايه‌ها و صداها.