پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - بايد به جنبشهاى اسلامى اجازه ابراز وجود داد - پرهیزگاری نیکو
بايد به جنبشهاى اسلامى اجازه ابراز وجود داد
پرهیزگاری نیکو
در گفتوگو با پروفسور ابراهيم ابوربيع؛
اشاره:
پروفسور ابراهيم ابوربيع، پژوهشگر برجسته و مسلمان فلسطينى است كه هماكنون در مركز مطالعات اسلامى"دانكن بلك مكدانلد" مدرسه علوم دينى هارتفورد آمريكا به تدريس مطالعات اسلامى اشتغال و در عين حال، مديريت اين مركز را نيز بر عهده دارد. او همچنين، عضو شوراى سردبيرى نشريه The Muslim World و دارنده كرسى انجمن "جمعيتهاى اسلامى" ادمونتون در دانشگاه آلربتاست. ابوربيع در دانشگاه بيرزيت فلسطين و دانشگاههاى سينسيناتى و تمپل فيلادلفياى آمريكا مدارج تحصيلى را پيموده و پيشتر به عنوان استاد مطالعات اسلامى در دپارتمان فلسفه و مطالعات اديان دانشگاه ويرجينيا كامِنوِلث به تدريس اشتغال داشته است. او در زمينه انديشه اسلامى معاصر - به ويژه در حوزه دين و اجتماع - تخصص دارد و به دفعات براى تدريس و سخنرانى به خاور دور، خاور ميانه و غرب سفر كرده است. مقالات و ديدگاههاى ابوربيع در نشريات مختلف آمريكايى، خاور ميانه و هند به چاپ مىرسد. از آثار او مىتوان به: "ريشههاى فكرى تجديد حيات اسلامى در جهان عرب امروز" (انتشارات دانشگاه ايالتى نيويورك، ١٩٩٥)، "انديشه اسلامى معاصر" (انتشارات بلكول، ٢٠٠٦)، "انديشه عرب معاصر" (انتشارات پلوتو، ٢٠٠٥) و "خوانش معاصر عرب از اسلام سياسى" (انتشارات پلوتو، در دست چاپ - اوت ٢٠١٠)، اشاره كرد.
آنچه مىخوانيد، گفتوگوى" ژان فرانسيس مير" از نشريه RELIGIOSCOPE با اوست كه وبسايت مركز مطالعات اسلامى "دانكن بلك مكدانلد" به انتشار آن مبادرت ورزيده است.
ممكن است درباره عناوينى؛ چون "اسلامگرايى"، "تجديد حيات اسلامى"، "بنيادگرايى اسلامى" و "احياء اسلامى" برايمان توضيح دهيد؟ به كار بردن كدام يك از آنها را مناسب مىدانيد و كدام را نامناسب؟ كدام عنوان بهتر از بقيه معرف جنبشهاى امروزى جهان عرب است؟
من در كتابم تحت عنوان: "ريشههاى فكرى تجديد حيات اسلامى در جهان عرب امروز" نيز از عبارت "تجديد حيات اسلامى" يا "احياء اسلامى" استفاده كردهام، نه "بنيادگرايى اسلامى"، چون اگر نگاهى به ريشههاى تجديد حيات اسلامى در قرن نوزدهم ميلادى بيندازيم، درمىيابيم كه اين موضوع بسيار گستردهتر و فراگيرتر از يك جنبش صرفاً سياسىِ بوده است. در واقع، بسيارى از مسلمانان در قرن نوزدهم به دنبال احياء ارزشهاى اسلامى و شيوههاى اسلامى زندگى بودهاند، به ويژه آنهايى كه با حضور استعمار در جهان اسلام دست و پنجه نرم مىكردهاند؛ چيزى كه اغلب از آن تحت عنوان مدرنيته ياد مىشود و صد البته مدرنيته واقعى اين نبوده است، بلكه اين در واقع، تحميل عقايد غربىها به جهان اسلام از طريق نظام سياسى و اقتصادى سلطهگر غرب بوده، كه علت آن، واكنش گسترده از سوىنهادهاى اسلامى، دولتهاى اسلامى و متفكران اسلامى به آن نظام سلطهگر نيز همين بوده است.
اگر گستره اين تجديد حيات اسلامى فقط به كشورهاى عربى محدود مىشد، شايد مىشد آن را نتيجه شكست ناسيوناليسم عربى دانست، اما مىبينيم كه فقط به جهان عرب محدود نشده بود. با اين اوصاف، عمدهترين دلايل اين تجديد حيات اسلامى از نظر شما كدام است؟ فقط مقابله با مدرنيته؟
فكر مىكنم كه بايد بين سه فاز مختلف تجديد حيات اسلامى تمايز قائل شد:
١- من نام فاز اول اين تجديد حيات اسلامى را فاز پيشااستعمارى مىگذارم، چيزى مثل جنبش وهابىها در عربستان، كه در واكنش به عقايد بيگانگان اروپايى نبوده، بلكه يك جنبش داخلى بوده و در اين مورد، يك جنبش پيشااستعمارى بوده است.
٢- بعد دومين تجديد حيات اسلامى را داريم؛ فاز دوران استعمار كه تقريباً در اوايل قرن نوزدهم ميلادى آغاز شد و تا اواسط قرن بيستم ادامه يافت. اين جنبش، در واكنش به شيوههاى مختلفى بود كه اروپا براى سيطره بر جهان اسلام در پيش گرفته بود. جنبش اخوانالمسلمين كه ريشه در مصر داشت، يكى از مهمترين نمونههاى آن است. نمونه ديگر، جماعت اسلامى پاكستان است كه حوالى سالهاى ١٩٤١ و ١٩٤٢ توسط مودودى بنيان گذاشته شد؛ يعنى قبل از جدايى هند و پاكستان. اينها دو سازمان اسلامى مهم و بزرگ بودند كه در دوران استعمار به وجود آمدند.
٣- ديگر جنبشهاى اسلامى، بعد از جنبشهاى دوران پسااستعمارى به وجود آمدند، كه مىتوانيم طالبان را يكى از اين پسااستعمارىها بناميم. سازمان جهاد مصر هم يكى ديگر است. بنابراين، همان طور كه گفتم بايد بين فازهاىپيشااستعمارى ، دوران استعمار و پسااستعمارى تمايز قائل شد.
آيا مىتوانيم برافتادن نظام خلافت را كه بعد از سقوط امپراتورى عثمانى اتفاق افتاد، رويدادى مهم در اين رابطه بدانيم؟ البته نه فقط برافتادن نظام خلافت، بلكه آنچه كه شما در بخشهايى از كتابتان نيز به طور تلويحى به آن اشاره كردهايد؛ اين كه سكولاريزاسيونى كه مصطفى كمال آتاتورك به آن دست زد، از سوى متفكران مسلمان معاصر او در جهان عرب به عنوان اتفاقى ناميمون شناخته شد. آيا خود اين مسئله، زنگ خطرى براى رويدادهاى بعدى نبود؟
چرا، مسلماً فروپاشى حكومت عثمانى - كه رسماً در سال ١٩٢٣ اتفاق افتاد - تأثير عمدهاى بر رخ دادن جنبشهاى تجديد حيات اسلامى داشته است، چرا كه ديدگاه طرفداران تجديد حيات اسلامى درباره امپراتورى عثمانى اين است، كه با وجودى كه سست بنيان و فاسد بوده، به هر حال نمادى از وحدت اسلامى نيز بوده است، البته نه فقط وحدت سياسى، بلكه وحدت دينى. اما اين تصور وجود دارد كه از سال ١٩٢٤ آن وحدت از بين رفته و جهان اسلام مركزيتى ندارد، كه خود را از طريق آن بيان كند. خب، چنين چيزى ما را به عصرحكومتهاى قومىدر جهان اسلام هدايت مىكند كه البته متحد نيستند و در واقع، با يكديگر تعارض زيادى دارند. پس اين كه گفتيم، يكى از دلايل مهم، به وجود آمدن جنبشهاى تجديد حيات اسلامى است. حتماً مىدانيد كه واكنش مسلمانان هند در دهه ١٩١٠ به اين قضيه چه بوده است: تشكيل جنبش احياى خلافت. آنها اعانه جمع كرده و به تركيه مىفرستادهاند تا از اين طريق بقاى حكومت عثمانى تضمين شود. به اين ترتيب، مىتوان گفت كه ايده براندازى نظام خلافت، چه عامه مردم و چه سازمانهاى اسلامى را در جهان اسلام نگران كرده بود. هماكنون نيز يك حزب اسلامى داريم به نام "حزب التحرير" كه به نام خلافت سخن مىگويد و عمدهترين هدفش احياء نظام خلافت است، اما اگرچه حزب التحرير حزب خيلى پر سر و صدايى است، اما من ترديد دارم كه اين نظام احياء شود؛ زيرا اعضاى حزب التحرير اقليت كوچكى را تشكيل مىدهند، اما در شهرهاى مختلف اروپا خيلى سر و صدا به پا كردهاند.
شما از يكى از متفكران معاصر جهان اسلام با عنوان "پساقطبى" ياد كردهايد. واقعاً مىتوانيم بگوييم كه فعاليتهاى سيد قطب نقطه عطفى در تجديد حيات اسلامى بوده است؟
فكر مىكنم سيد قطب يكى از مهمترين متفكران تجديد حيات اسلامى در جهان عرب معاصر باشد، حتى گاهى او از حسن البنا نيز مهمتر مىشود، اگرچه حسن البنا بنيانگذار اخوان المسلمين بوده است، نه سيد قطب. سيد قطب پيش از آن كه در دهه ١٩٤٠ به طور كامل به باورهاى اسلامى روى بياورد، يك اديب سكولار مصرى بوده است، اما بايد اذعان داشت كه سيد قطب از شخصيت منحصر به فردى برخوردار بوده است. او در ابتدا، سالهاى زيادى از زندگىاش را در زندان گذراند و در همان زندان بود كه بخش عمدهاى از آثارش، از جمله تفسير قرآن كريم را نوشت. به همين دليل هم بود كه آثار سيد قطب سرلوحه ايدئولوژيك بسيارى از جنبشهاى احياگر اسلامى ديگرى قرار گرفت كه پس از دهه ١٩٦٠ (يعنى بعد از اعدام شدن او) در جهان عرب و در مجموع، جهان اسلام به وجود آمدند. اين واقعيت كه او اعدام شد، باعث گرديد كه در ذهن تمام اين افراد به يك شهيد تبديل شود. بنابراين، مىبينيم كه سيد قطب به اين شكل، الهامبخش بسيارى از مردم بوده است.
امروزه در جهان عرب تعداد متفكران مسلمان كم نيست، اما به نظر من يكى از مهمترين متفكران اسلامى كه تأثير زيادى بر روشنفكران جوان عرب داشته است، محمد حسين فضلالله، متفكر شيعه لبنانى است. من يك فصل كامل از كتابم را به او اختصاص دادهام. به نظر من محمد حسين فضلالله به شيوه خاص و متفاوت خودش، ميراثدار سيد قطب است. مسلماً او طرفدار خشونت نيست، نه، بلكه منتقد سرسخت اسرائيل و آمريكاست. او در عين محكوم كردن عمل مسببان حادثه يازده سپتامبر در آمريكا، حمله آمريكا به افغانستان را نيز محكوم مىكند.
از ديد سيد قطب دين بايد اساس حكومت قرار بگيرد. مسلماً اين ديدگاه از نظر اغلب سكولاريستهاى غربى مردود شناخته مىشود. به چه طريق مىتوان براى اين سكولاريستهاى غربى توضيح داد كه به هر حال جنبشهاى اسلامىاى كه بر پايه چنين عقيدهاى به وجود آمدهاند نيز بايد در عرصه سياسى كشورهاى مسلمان حق ابراز وجود داشته باشند؟ و متفكران مسلمان چگونه با اين مسئله برخورد مىكنند؟ منظورم تطبيق دادن نظام سياسى پلوراليستى با بنيادهاى اسلامى حكومت است.
متأسفانه در برخى از كشورهاى عرب و مسلمان، به جنبشهاى اسلامى اجازه داده نمىشود كه در فضايى دموكراتيك ابراز وجود كنند، چرا كه در واقع چنين فضاى دموكراتيكى اصلاً در آنها وجود ندارد. يك مثال براى اين موضوع، الجزيره است و مثال ديگر، تركيه. به ويژه در مورد الجزيره مىبينيم كه اين مسئله به برخوردهاى شديدى ميان اسلامگرايان و حكومت و يا ارتش منجر شده است. اين گونه است كه روز به روز ما شاهد محو شدن فضاى جامعه مدنى از بسيارى از كشورهاى مسلمان هستيم و به همين دليل است كه برخى از اعضاى اين جنبشهاى اسلامى به عنوان تنها انتخاب خود، به خشونت متوسل مىشوند. به نظر من بايد به دنبال بازگرداندن آزادىهاى مدنى و فضاى دموكراتيك به جهان عرب و جهان اسلام باشيم. بايد به جنبشهاى اسلامى اجازه فعاليت داده شود. اگر مردم، خواهان به قدرت رسيدن اعضاى يك جنبش اسلامى هستند، چه اشكالى دارد؟ بگذاريد آنها به قدرت برسند. اگر بد عمل كردند، باز تصميم با خود مردم است. بايد به آنها اجازه داده شود كه بخشى از فرآيند سياسى جهان عرب و جهان اسلام باشند.