پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - عقل و فطرت
عقل و فطرت
اشاره:
مطلبي را كه از نظر ميگذرانيد آخرين سخنراني مرحوم علامه محمدتقي جعفري(ره) است كه چهار ماه پيش از رحلت در حضور دانشجويان دانشگاه تبريز ايرادشده است.
موضوع بحث مرحوم استاد در اين جلسه محور تفكر و انديشهي ايشان در طول دوران حيات معنويشان بوده است كه آثار گرانقدر بجامانده از استاد نيز گواه بر آن است. «حيات معقول» الگوي يك زندگي عالمانه و بخردانه است كه مرحوم علامه جعفري بطور عملي به جامعه ارايه دادهاند و تأمل در واژهواژههاي اين انديشه و تمسك به اصول و روشهاي آن براي جامعه ـ بهويژه قشر دانشپژوه و انديشهورز ـ مشعل فروزاني است كه راه به سرمنزل مقصود خواهد بود.
پيوستگي و همريشگي عقل و فطرت به عنوان دو موهبت الهي موضوع بحثي است كه استاد در اين سخنراني مطرح كردهاند و اينك در سومين سالگرد رحلت علامه به بهانهي گراميداشت و بزرگداشت مقام ايشان تقديم خوانندگان ميشود
«پگاه»
«بسم اللّه الرحمن الرحيم. الحمدللّه رب العالمين و صلّي اللّه علي سيد الانبياء والمرسلين و خاتمالسفراء والمقرّبين، اباالقاسم محمد(ص) و علي آله الطّيبين الطاهرين المعصومين.»
يك بحث اساسي و بسيار تعيينكننده، هم براي حيات طبيعي انسانها و هم براي حيات معقول آنها وجود دارد كه ايكاش به خاطر اهميت اين مسأله مورد تحقيق و بررسي قرار ميگرفت. يك روشنايي فطري دربارهي اين مسأله و دربارهي لزوم و ضرورت آن باعث شده تا تاريخ بشري به عنوان يك پيشتاز حركت كرده و بشر را ـ نه در همهي موارد، ولي «بلارقيب منازع» بدون رقيب ـ به دنبال خود بكشد.
اين مسأله، مسألهي عقل و تعقل است. البته (همانطور كه نظر مبارك آقايان و خواهران هست) اين خلاصه شوخيبردار نيست كه هركجا بشر خواسته است تا طوري بحث كند كه طرف مقابل نتواند اعتراض نمايد و طرف را وادار به پذيرش كند، ديده است كه قضيه عقلي است. حالا ممكن است عقلي محض هم نباشد، تخيل باشد و بياساس، ولي كلمهي خيلي باردار، وصل انسان به واقعيت است و ما هم از اين جهت، بحث خيلي مفصلي نداريم. حال سؤال اين است كه آيا بشر با تبعيت از «عقل» نه كامل، ولي چشمگير به دنبال آن در حركت است، ميداند چه ميكند، يا نه؟ آيا واقعا اين تعقل همانگونه كه گَرد پاشيده، آب نيز پاشيده است؟
گَرد پاشيدن؛ يعني ما ميخواستيم عقل، دايما سؤال ايجاد كند و تعقلگرا باشد، براي اين كه ما اين عظمت را براي هميشه به حساب تعقل نوشتيم و خواهيم نوشت كه آفرين بر اين عقل كه ميگويد: اين كار را ميكنم و يا كردم و اگر جواب و چرايي قانعكننده نداشته باشد، ميگويد نشد. يك «نشدِ» خيلي قشنگ.
اگر انسان با بعضي از عوامل ديگر خود را قانع كند، ولي بالاخره قضيه اين است. خب، گرفتاري چيست؟ به نام اين تعقل كه باردار و باارزش است ـ باردارش خيلي ضرورت دارد، نه فقط ارزشي باشد ـ همه چيز را تحت مقبوليت قرار دادند، در صورتي كه هنوز اين بحث كه عقل كار اوليهاش چيست؟ كار ثانويهاش چيست؟ هنوز دقيقا روشن نيست. با اين حال كه ما اين سؤال را در هويت تعقل داريم. با اين حال كه ما قدرت داريم و دنبال عقل را ميگيريم. شايد اصلاً نتوانيم دليل بياوريم كه حتما چرا بايد دنبالهرو عقل باشيم. و اين مسأله به خاطر ضرورتي است كه عقل به ما نشان داده است. بنابراين دنياي سنتهايي كه دربارهي درك داشتيم، فرارسيده است، پس اين برود و تعقلگرايي باشد. همهي شما ميدانيد كه اين مسأله به صورت جدي مطرح شد. آيا اينطور بود؟ آيا بشر واقعا آنچه را كه ادعا كرد، آنچه را كه پذيرفت، آنچه را كه براي حيات خودش ضروريتر دانست، واقعا عقل است، يا اين كه كوشش ميكرد تا يك دليل برايش بياورد؟ نكتهاي كه ما ميخواهيم امروز با شما (عزيزان) در ميان بگذاريم اين است كه آيا جوامعي كه ـ هر جامعهاي ميخواهد باشد ـ ادعاي عقلگرايي كردند، در قضيهي فرهنگي، سياسي، ذهبي، اخلاقي و هنري همهاش تكيه بر عقل بود؟ «عقلي، يا عقلك؟» يك كتابي هست به نام «عقل من، يا عقل تو؟» مخصوصا در جايي كه بحث مصداق در كار باشد، عقل چه كسي؟ و اگر عقل را به آسياب تشبيه كنيم، چه موادي در آن ميريزيم تا آردش را بگيريم؟ هيچ آسيابي از درون خودش سنگريزه براي خرد كردن نميريزد. از بيرون ميريزد.
گمان ميكنم اين مسأله براي عزيزان ما خيلي روشنتر از آن است كه بخواهيم در مورد آن به طول و تفصيل بپردازيم. آيا گندم ميريزيم تا به ما آرد بدهد؟ جو ميريزيم؟ كلوخ ميريزيم؟ بنابراين اگر براي به حركت انداختن آسياب تعقل، من اينطور بگويم كه اصل باقوه است اگر فرمايشي داريد؟ بياييد جلو. آن وقت روي مبناي اصل باقوه هي محصول بيرون بدهم. آرد به شما بدهم. از نظر تفكرات، از نظر كارهاي اجتماعي، فرهنگي و... منتهي آنچه كه ميان دو سنگ آسياب ريختند مواد مربوط به قدرت است. اگر ما در اينجا به محصولات برسيم، ميفرماييد اين عقلي است؟ در صورتي كه صغرا و كبرا و مقدماتي كه چيده ميشود مسلما حركت، حركت عقلي است. ميخواهيد يك مثالي از منطق كلاسيك بزنم كه در همه جا قابل تطبيق است.
انسان سنگ است و هيچ سنگي توالد و تناسل نميكند؛ پس انسان توالد و تناسل نميكند. كجاي اين برهان از نظر منطق صوري كه قرنها بر شما اولاد آدم حاكم بوده غلط است؟ انسان سنگ است و هيچ سنگي احساس ندارد، پس انسان احساس ندارد. شكل منطقي اين برهان صددرصد درست است.
تعقل ميگويد: اين درست است، منتهي آنچه كه مچ شما را خواهد گرفت، اين است كه خواهد گفت: انسان سنگ نيست. اين يك مسأله كه اغلب در برابر براهين ما، در زندگي و در تحليل معارف، خيليهايش روي صغرا است كه چه در آسياب ريختهايد كه اكنون ميخواهيد آردش را بگيريد؟ اگر بريزيد كه انسان سنگ است، مسلما آرد مربوط به بياحساسي و بيتوالدي به شما تحويل خواهد داد. در اين مسأله جاي ترديد نيست و هيچكس حقّ اشكال بر آن را ندارد. اما اشكال در اين است كه انسان سنگ نيست. از نظر تعقل درست است. جهان اول و آخر ندارد، هرچه كه اول و آخر ندارد، از علت كل بينياز است. پس جهان از علت كل بينياز است. در اينجا تعقل كار خودش را درست انجام ميدهد.
صورت مسأله درست است، شكل و فرم درست است. اما بحث بر سر اين است كه آيا واقعا جهان، اول و آخر ندارد؟ اگر اينچنين است پس چرا شما براي انفجار كهكشانها، تاريخ معين ميكنيد. خود شماها از ٨ ميليارد سال تا ١٤ ميليارد سال نظر داديد كه از اولين انفجار بر يك مادهي متراكم، ١٤ ميليارد سال ميگذرد. من در «برلين» در يك كنفرانس مربوط به مسايل فضايي حاضر بودم. آنجا بعد از بحث، از آن پروفسور مربوط پرسيدم كه من چند سال پيش اينطور سابقه داشتم كه ١٤ ميليارد سال است. گفت: بلي، همان است. هنوز عوض نشده و نظر همان است. من گفتم پس شما چطور ميفرماييد جهان نه اول دارد و نه آخر؟ و اگر اين قضيه را در جريان منطقي قرار دهيد، مثل ماه نتيجه ميدهد. منتهي بحث بر سر اين است كه درست است يا نه؟ والاّ «خواهران و برادران» من گمان نميكنم كه در طول تاريخ، كسي بيايد و بگويد ما عقل را نميخواهيم. اگر كسي بگويد ما عقل را نميخواهيم، ما اصلاً حرف او را نميفهميم و گوش ما چنين حرفي را نميشنود. حقيقت نميگذارد كه گوشمان اين حرف را بشنود.
اينجا من باز هم يك نكتهاي را عرض ميكنم (البته نظر شريفتان هست) اين كه بعضي از جوامع ـ از بعد انساني ـ بعد از رنسانس خواستند حركتشان با استدلال شود، غير از نتيجهي عقلي حركت كردهاند (من خواهش ميكنم دقت كنيد، عجله هم نداريم، تدريجا پيش برويم) اين ميخواست استدلال داشته باشد، اما آيا مبادي استدلال مقبول همهي عقلا و همهي عقول عالم است؟ تصور بفرماييد در مسايل سياسي بحثِ اين شد كه بايد چه كنيم؟ سياست ميخواهد سرنوشت سياسي بشر را كه حيات اجتماعياش است، تعيين كند آن هم مبنايش بر سياست است. چه كسي گفت: اكثريت غيرواقعيت است. «يك به اضافهي ٥٠» ضامن حقيقت بودن اين چيست؟ ولي به قدري جاي استدلال است. آقا اكثريت دارد. ساكت! درست است يا نه؟! اكثريت داشت!
ببينيد چند قرن است كه بشر به كارش استدلال ميكند، ولي التزام ندارد تا به شما بگويد: بنشين! بديهي است كه ٥×٥ ميشود ٢٥، اين را به شما التزام نداده است. ما نبايد آنقدر سادهلوح باشيم كه وقتي ميگوييم آقا جامعهي عقلگرايان است. بگيم انشاءاللّه چنين باد. به اصطلاح آقايان آرزو براي جوانان عيب نيست... ولي انشاءاللّه چنين است. يك تعبيري هست كه البته مال بنده نيست، و من نقل ميكنم. فرض كنيد همينجا نشستهايد و ميخواهيم براي يك موضوعي رأيگيري كنيم كه مثلاً هواي اين سالن مناسب مزاج ما هست يا خير! بايد يكخرده خنككننده را زياد كنيم، يا كم كنيم. در بين ما از بزرگترين دانشمندان تاريخ هم نشستهاند و ما يك آدم عادي را هم از دامنهي كوه به اينجا آوردهايم. در اينجا هركدام حق يك رأي دارند. شما اين را ميبريد بالا تا به «مونته» برسانيد، يا «مونته» را ميآوريد پايين و به يك ماهيگير ميرسانيد. چهكار ميخواهيد بكنيد؟ بفرماييد هيچكار نميتوانيد انجام دهيد. شما تابع كميت هستيد. حال اگر ٢٥٠ نفر رأي دادند كه همين هوا براي اين سالن كافي است و ٢٥١ نفر رأي دادند كه هوا كافي نيست.... فرق نميكند كه در ميان اينها شيخ انصاري باشد، يا افلاطون باشد، وايتهد باشد، ميگوييد نميدانم رأي تمام شد. شما اين را چطور ميخواهيد بفرماييد كه عقلي است، عقلي محض است. چاره نيست. يعني چه؟ يعني اگر الآن گفتيم آقايان ما در آن سالن نشستيم و بر اساس رأيي كه گرفتيم، بناست هوا اينجور باشد. اگر بگويند چرا؟ ميگوييم: ما استدلال داريم.
دليل ما اين است كه رأي گرفتيم. اكثريت به اضافهي يك، به اضافهي دو، يا اگر مسأله خيلي اهميت داشته باشد دو ثلث در مقابل يك ثلث رأي دادند.... خيلي متشكر. خيلي ممنون. دليل آورديد. «دليل داريم» اعم از اين است كه عقل دقيقا حكم ميكند. (برادران و خواهران! يك مقدار بيشتر در اين مسايل دقت كنيد. آن هم در سياست، حياتيترين مسألهي بشر و حياتيترين مسايل اجتماعي) اين حركت در تاريخ بوده است. حتي برخي از اينها در بعضي از پارلمانهاي دنيا اتفاق افتاده است كه اين ماه يك رأي گرفتهاند. مثلاً اكثريت به اضافهي يك به اضافهي دو، يا نصف به علاوه دو و سه و يك رأي داده، هنوز يك ماه نگذشته قضيه عكس شده است و تغييرات چنداني هم روي نداده است.
خدا ميداند، يادم هست كه آقا از ناخودآگاهش يك چيزي پريده و آمده اين طرف. آيا اين عقلي است؟ يا استدلال ميكنيم؟ (شايد استادان ارجمند و دانشجويان عزيزي كه در اينجا تشريف دارند، بدانند) بلي، كوشش هست كه استدلال بشود، ولي اين يك تكامل و يك پيشرفت قابل توجه است و اين را ما از كجا داريم؟ همين ديروز. از هزار سال پيش ابنسينا گفته است:... «من قال أو سمع بغير دليل فليخرج عن دقة الإنسانيّة» اگر كسي چيزي بگويد، يا چيزي بدون دليل بشنود، بايد از جرگهي انسانيت بيرون برود. اصلاً انسان نيست، بلكه حيوان است. من زماني اين جملهي ابنسينا را تابلو كرده بودم. اما آيا دليل، عقلي است؟ آيا دليل، سيره است؟ آيا به دليل اين كه نحويين چنين كردند، ما همچنين كرديم؟ واقعا چيست؟ بنابراين، اينكه ما ميگوييم عقلگرايي و تبعيت از عقل، يك شرط لازم را براي حيات بشري بيان كرديم، نه شرط كافيِ لازم. الحمدللّه كارهاي ما، يا افراط است، يا تفريط: «الجاهل إمّا مُفْرِّط أوْ مُفرَط» جاهل چون تحت تأثير است و حرف مال خودش نيست، يا افراطگر است، يا تفريطگر.
آيا واقعا عقل اشتباه ميكند؟
از رهبري عقل به جايي نرسيديم پيچيدهتر از راه بود راهبر ما
راهتان را عوض كنيد. چكار كنيم؟ شعر بخوانيد! عاشق بشويد! به به به! (گدي، گدي عشقه، سوز قوتولدي، مطلب قوتولدي، مطلب يوخدي كي، بير معشوق كي معلوم دهيي، چجور معشوقي است؟!) شايد همينجا گفتهام كه جواني داشت شب و روز گريه ميكرد. مادرش گفت: چرا گريه ميكني؟ گفت: من عاشق شدم. مادرش گفت پسرم عشق كه گريه ندارد! خب، عاشق كي شدهاي؟ الحمدللّه وضع ما خوب است بگو برويم خواستگاري. گفت: هركس را كه شما ميگوييد. كلي طبيعياش (ههله سورا عاشيق اوليق، تاپين سيز، شما پيدا كن من بعدا عاشق ميشوم) ما را به كجا ميبريد؟
«بحث اين كه يك چيز لازم است» غير از اين است كه لازم است و كافي است. به جهت همين معناست كه خداوند متعال براي بشر عقل داد. درست ببينيد: «يأمركم» اين قرينهي در قانونِ تعقل را آرام به آن چسباند و به اصطلاح ما يك كسي به آن داد كه حواسش جمع باشد. «يأمركم بالعدل» رياضي و «الاحسان». اين كه من ساختهام، قدرت اين را ندارد كه با رياضيِ دقيق حركت كند. مثل اين كه سي تُنْ بارِ تريلي را به يك فولكس واگن بار كنيد و بگوييد گردنهي حيران را بكش بالا! نميكشد. خداوند ميگويد: اگر من ساختهام، اين است. عقل محض. از عقل محض بر آن مقداري كه واقعا از عقل بهره ميبريد صحبت نكنيد. «افلا تعقلون» آيا تعقل نميكنيد؟ خرد، عقل، خرد، عقل. مواظب باشيد تا ـ انشاءاللّه ـ به افراط و تفريط نيفتيم.
از رهبري عقل به جايي نرسيديم پيچيدهتر از راه بود راهبر ما
آقا! ولو ماهيت را نفهميديم، با هم كارمان را انجام ميدهيم. چنانكه الآن ما ماهيّت شايد ٩٠ درصد از اشيا را دقيقا نميدانيم، ولي زندگي هم ميكنيم. در صنعت، در علم، در تمام شئون زندگي، داريم حركت ميكنيم و زندگي خودمان را هم اداره ميكنيم، با اين كه اصلاً نميدانيم حقيقت چيست؟ يا مسأله چيست؟ اين بحثها ـ از آن زماني كه دربارهي وسايل درك و عقل بحث شده ـ هميشه بوده است. وقتي كه يكي از بزرگترين شخصيتهاي سازندهي تاريخ ميگويد كه براي سعادت بشر تلاش، كوشش و عقل او لازم است. مضمون مطلبش اين است و يك رابطهي الهي، همان كه بعدها يكي از نويسندگان تاريخ فلسفهي سياسي اشتباه كرده بود، ميگفت: «دانته» و «تومادئو آكئن» آن سكولاريزمي كه در نهاد فلسفهي «ارسطو» خوابيده بود، از آن غفلت ورزيدند، بنده رفتم ديدم نبود. (چون من هرسه كتاب ارسطو را دارم. هم سياستش را دارم و هم اخلاقش را كه در اينجا عمدتا بحث كرده است، نبود) آنجا عين عبارتش اين است: «همانگونه كه سعادت فرد احتياج به تلاش و سعي دارد؛ يعني ميبايد تعقلش كار كند، بايد خودش هم دنبال كار را بگيرد و بعد يك رابطهي الهي، خير ذاتي او را به او نشان بدهد.»
سعادت در خير ذاتي ماست. سعادت در بيرون از ذات ما نيست. نگويند آقا حق داريد حرف بزنيد. مطلب چقدر ريشهدار است. بعد ميگويد: ما در اينجا خودِ خدا را شاهد ميآوريم. همانگونه كه خير و كمال در ذات خداست. او به تحريك احتياج ندارد و خير و ذاتي كه در كمال شما انسانها وجود دارد ـ و بزرگترين ركن سعادت است ـ از خداست. اجتماع هم همينطور است. در زندگي اجتماعي انسانها، يك كنش ـ بهاصطلاح ما ـ تعقل است. ميگويد: ما اينجا از خودِ خدا شاهد ميآوريم. اگر يك مقدار مطالعات بيشتر شود، در انرژي مغزيمان ـ قناعت نه ـ صرفهجويي ميشود. دانشجويان عزيز! بياييد در سال آينده كه در پيش است، غير از رشتهي خودتان يكيدوتا مرجع اختيار كنيد و آن را به يك جايي برسانيد. نترسيد، عجله نكنيد. زير رگبار مسايلي كه واللّه سالها طول ميكشد تا مغز آن را بفهمد، مغز خودمان را فرسوده نكنيم، خسته نكنيم. خود همين كلمهي عقل را ببينيد. كانت كتابي را دربارهي نقد عقل خالص نوشته كه (Kritik der Praktischen Vetnunft) ٨٠٠ صفحه ميباشد كه جناب عقل چهكار كرده است. عقلگرايي! كدام عقلگرايي؟
عقل بنده. مثلاً بنده افلاطونم و ميگويم هيولا وجود ندارد. به چه دليل؟ خب اين آقا طرف مقابل هم ارسطو است و ميگويد هيولا حتما وجود دارد. چرا؟ چون عقل ميگويد. كداميك از ما راست ميگوييم؟ هيچكدام. نميگوييم شب خوابنما شدهايم، بلكه دارم دليل ميآورم مبني بر اين كه هيولا وجود دارد. طرف مقابل، يعني (ارسطو) هم ميگويد: هيولا وجود ندارد. (افلاطون) ميگويد: دليل در مقابل دليل. آنيكي ميگويد: براي بشر مسايل سياسي حل شده، فقط بايد اجرا كنيم. استدلال ميكند. آن ديگري ميگويد: اما فعلاً با نظر به مسايل سياسي، از دنياي باستان تاكنون يك مسأله حل و فصل نشده است. گويندهي مطلب نه شيخ است، نه كشيش است، نه آدم احساساتي«وايت» پدر منطق رياضي شماست. هيچ مسألهاي حل و فصل نشده و تمام مسايلي كه بري افلاطون مطرح بوده، امروز هم مطرح است. با اين تفاوت كه آن زمان «بردگي» زيربناي مسايل سياسي و اجتماعي بود، اما اكنون «آزادي».
نه آن «بردگي» درست تفسير شده بود، نه اين «آزادي». پُر از تناقض است. حال اگر اين مسايل را حل كرده بود، خب در طول قرون و اعصار حل ميكرد. بيست قرن، بيست و چهار قرن شوخي نيست. ٢٤ قرن از اين كلمهي تاريخ عبور كرده است. حال سؤال اين است كه مگر در مغز سياستمداران، نويسندگان روحالقوانين مونتسكيو، يا فلان فلسفهي سياسي ماكياولي، فلسفهي سياسي اصالت اجتماع عقل نبود؟ مگر عقل نداشتند با اين حال مباحث هست و خواهد بود. و اين را هم خدمت شما عرض ميكنم برادران و خواهران عزيز! آن بالا بالاها، آنها دگم شما را ندارند، دگم بنده را ندارند، من به شما نميتوانم جسارت كنم. اين قدر ميگويد: احتمالاً، شايد كه اگر اين پيشآمد بكند، چنين مسألهاي پيش بيايد. بنده تاريخ عالم را تا صفحهي ٤٠ مطالع كردم، ديدم ٣٥ مورد نوشته بود: بعيد نيست كه دوران تاريخ اوليه زن سالاري بوده است، شايد كه اول كشاورز... بعيد نيست، احتمال ميرود. خدا شاهد است كه ٣٥ مورد من يادداشت كردم. نويسندهي اين كتاب صد نفر متخصص تاريخ هستند. (بنده اين كتاب را دارم «تاريخ العالم» نشريهي انتشارات جون هابرتون) آن وقت براساس اين تاريخ كه شايد، بعيد نيست، احتمال ميرود، ممكن است آيا شما ميتوانيد مبناي تاريخ عقلاني را توضيح بدهيد؟ آقا! شما صبر كنيد، ميخواهيم اين تاريخ عقلاني را براي شما توضيح دهيم. آيا واقعا خود شما قانع ميشويد؟ وجدانتان قانع ميشود كه تاريخي را كه بر مبناي ٥٠٠ شايد، احتمال ميرود، بعيد نيست، چنين حدس زده ميشود عقل بپذيرد.
ان الزمان لتابع للأنزلي طبعا نتيجةً للأخصّ الا رذلي
عقل هميشه از كمترين قطرات نتيجه ميگيرد. مثالش هم خيلي روشن است. اين مسأله در منطق براي همهي شما روشن است. در اينجا فرض كنيم بعضي از دوستان ما ليسانسشان را گرفتهاند، بعد ميخواهيم يك كلي بياوريم، ميگوييم: آنهايي كه ليسانسشان را گرفتهاند، ميتوانند شغلي را مناسب حال جامعه انتخاب كنند. پس همهي اينها ميتوانند شغلي انتخاب كنند. كجا پس؟
«ان الزمان لتابع للأنزلي» به گفتهاي. چطور همه؟ از اين مسايل با اين عقل گرايي؟ آخر عقل ميگويد كه... ميدانيد عقل چه ميگويد؟ ميگويد: بفرماييد استدلال، استدلال محض، چه چيزي؟ پوستولا (postolla) در آن باشد. «پوستولا» يعني چه؟ اصل موضوعي كه الآن اينجا اثبات نشده، امّا اگر بخواهيد ميرويم و موضوع را در رياضيات اثبات ميكنيم. حتي گاهي به قدري ادعا واقعا بالاست كه آدم خيال ميكند اصلاً همين جا اصل، اصل بديهي است و قضيهي بالضروره راست است. اگر ما خيلي پيشرفت كنيم، خيلي خوشباور باشيم ميگوييم آقا، از دو سه قرن اخير، بشر خيالات را كنار گذاشته، عقلي حركت ميكند و اصول موضوعهي قضيه را تعيين ميكند. ميگويد: اينجا به اين موقعيت از مسألهي علمياش رسيديم. قضيهي بالضروره راست است (من اين را در انجمن اسلامي حكمت و فلسفه بحث كردهام) كه قضاياي ما همهاش عقل محض است و به بديهي نميرسد، ولي چرا اصل بالضروره راست است. قضيهي بالضروره است. شما الآن براي خودتان اصولي داريد. قضايايي داريد، ولي براي مردم، نه بالضروره راست است، نه بالضروره غلط. اصلاً نميفهمد شما چه ميگوييد؟ ولي براي شما بالضرورهي راست اين است كه استدلال ميكنيد؛ ولي براي بعضي ديگر كه اصلاً نميدانند چيست؟ براي او اول مصادرهي به مطلوب است.
پس اين استدلال كه بشر عقلگرايي را ترجيح داده است، يك افراطي در او ـ از نظر اين كه هويت عقل درست معنا نشده است و اين كه تمام موارد كاربرد تعقل درست در نظر گرفته نشده است ـ اشتباهاتي دارد و اين مسأله باعث ميشود كه انسان به يك چيزهاي ديگر نظر منفي بدهد (يقينا نظر شريفتان هست كه اين قضيه را خدمت شما گفتهام) يك روز ديدند «ملاصدرا» بيرون از خانه زير باران نشسته است و حسابي خيس ميشود. گفتند: آقا! چرا اينجا نشستهايد؟ گفت: باران ميآيد. گفته بود: خب، چون باران ميآيد، ميگوييم چرا نشستهايد؟ گفته بود: اين قضيه دارد. آن بالا را نگاه كنيد ابر است. چند دقيقه ديگر رد ميشود و بعد آفتاب ميآيد، هوا لطيف ميشود و من مينشينم و استفاده ميكنم. مگر خانهي مرا رها خواهد كرد، تا يك هفته باران از سقفش خواهد چكيد. كجاي اين خرابه من بروم. در صفحهي ١٩ و ٢٠ «تاريخ اكتشافات و اختراعات» تأليف پيِر روسو، ترجمهي آقاي حسن صفاري كه ترجمههايش معروف است، آنجا ميگويد: سابق بر اين ديرينهشناسي براي ما چنين تعليم ميداد كه پدران و اجداد انسان به فلان نوع ميمونهاي شبيه انسان و... ميرسد، ولي امروز اين مسأله در لفافي از اسرار و مشكلات پيچيده شده است كه شايد براي ابد حل نخواهد شد. بفرما عقل، بفرماييد بشر، هر كجا كه رفته، عقلي رفته است. معلوم ميشود كه يك چيزهايي قانعش كرده است. عرض كردم، استدلال كرده، براي خودش دليل آورده كه روي اين حساب بايد از اين نوع به وجود بيايد. اگر علمي محض بوده اين را بايد گفت؟ بلي. امروز بعد از اكتشافات دامنهدار در قارههاي آسيا و اروپا معلوم شد كه اجداد اين آقاي فعلي نه «پيتر كانتروپ» است، نه «كرومانيون»، نه «سينانتروپ»، نه هايدلبرگ، نه آدمهاي چيني و نه فلان؛ بلكه اجداد اين آقاي فعلي فسيلهايي است كه مطلقا نامفهوم و نامجهول است و كشف نخواهد شد. آقا تو ميگفتي عقلي است. تو ميگفتي علمي محض است. عزيزان شما بياييد در اين برهه كاري كنيد كه از شما بماند.
راهي بزن كه آهي بر ساز آن توان زد شعري بخوان كه با آن رطل گران توان زد
بياييد با راهنمايي اساتيد بزرگوار علوم انساني جمعآوري كنيد. بياييد در اين دو قرن اخير مسايلي را كه به عنوان علمي و عقلي بروز كرده و آمده بالا و صاف خوابيده يا اين كه اشتباهش معلوم شده است، جمع كنيد. براي بشر خدمت كنيد. اين بيچاره را غرور گرفته است.
بعضي از آنهايي كه حركت ميكنند، هيچ دعوايي ندارند. ادعا ندارند. مشغول خود هستند. مطلبي را كه پيش ميبرند، ارزيابي مطلق نميكنند، ميگويند حالا چنين نظري بوده است. تعريفي را يكي از بزرگان دربارهي اختيار كرده و «كانت» از ايشان نقل ميكند و بعد ميگويد: «من رجوع كردهام، اين حرف در كتابش هست» كه اين تعريف خيلي ساده و ناچيز كه دربارهي اختيار گفتيد، مثلاً آيندگان دربارهاش كار كنند. «كانت» ميگويد: اين تواضع خاصيت ارسطو در سخنانش بود، ولي مرد محقق ميداند كه تا به حال اختيار اين طور تعريف نشده است. تاريخ مال اينهاست. با دستپاچگي نميشود. لذا من خواهش ميكنم، انشاءالله در اين سال يك موضوع، دو موضوع فرهنگي، علمي را انتخاب و روي آن موضوع كار بكنيد كار شما دانشجويان عزيز است. شما كار نكنيد، چه كسي كار بكند؟ سفارش من اين است كه روي موضوع عميق شويد. آنقدر غوطهور در الفاظ ميشويد كه يكي نرسيده، آن يكي ميآيد. دو تا سه تا، ده تا. مغز بيچاره چه كند؟ واللّه ما كه خودمان عاشقانه كار كرديم ـ گفت: «ما كه در بارگاه داديم، اين رفت ستم بر سرما» ـ كم كم گيج ميشويم.
اخيرا يكي از دوستاني كه مسايل آلمان را در فيزيك نظري، فلسفه و... به من منتقل ميكند، كتابي و مطلبي آورده بود كه در آن يكي از دانشمندان آلمان نوشته بود ٥٠٠ مسألهي علمي كه محققان اشتباه كرده بودند، تازه منتشر شده است. از اين موارد زياد است. منتهي شما در راهش باشيد و كوشش كنيم تا در مسيرش باشيم. تلاش كنيم، هم خدا را در نظر بگيريم. هم خودِ بيچارهمان را كه اقلاً خودمان را طوري قانع كنيم كه اين مطلبِ به اين مهمي با دو تا كلمه درست نميشود. همين بحث عقل را كه من اينجا نوشتم و گفتم هفت، هشت، ده تا بحث داشت.
يكي اين است كه اين جناب عقل، در معرفياش افراط و تفريط شده است. اين يك وسيلهي بسيار بزرگي است. تمام اديان ابراهيمي هم آن را تصديق كردهاند كه عقل، عقل، عقل. چه كسي گوش ميدهد به حرفهاي كساني كه به نام عرفان ميگويند: «عقل بند رهروان است اي پسر» نخير، بند رهروان نيست. منتهي كار خودش را انجام ميدهد. من الآن در ديوار سالن تابلوي زيبايي ميبينم، خودِ اين، دريافت مستقيم است، من ارتباط برقرار كردم و دارم دايما بازتابي در مغز خودم، دربارهي زيبايي آن ميبينم. خب، جناب عقل بيايد استدلال كند. ندارد، ميگويد جاي من نيست. زيبايي را درك كردي. باركاللّه، زيبايي يابيات درست است. عقل همين را بيشتر نميگويد، چون آن يكي، يك خرده درازتر از آن طرف است. حال اگر بپرسي كه چرا زيباست؟ ميگويد: خب ديگر والسلام عليكم، خب ديگر! ميرسد «به خب ديگر». فلذا عدهاي معتقدند: تا زماني كه استعداد زيبايييابي درون ما حل نشده، دربارهي تعريف زيبايي لطفا سكوت كنيد، يا حداقل به اين قناعت كنيد. تناسب اندام! چون عقل اينجا جايش نيست. اينجا يك چيزي هست كه او دارد، زيبايي را دريافت ميكند. اصلاً خودش در مقابل عقل مسألهاي است؛ فلذا گفته شده از راه زيبايي، درك زيبايي. اگر درك واقعا عميق باشد، صاف به بالا ميرود. خب، آقاي عقل! استدلال بفرماييد. ميگويد: واللّه جاي من نيست؛ اما من ميدانم در درون تو يك عامل زيبايييابي هست كه شما لذت ميبريد، انبساط پيدا ميكنيد. همين جا يك سؤالي را تعقل بكنيم كه جناب آقاي عقل! ما بينهايت زيبايي داريم، درخت زيبا، كوه زيبا، انسان زيبا، آبشار زيبا، خط زيبا و صداي زيبا و...
ما در جهان حدود پنج و نيم ميليارد انسان داريم كه همهي اينها در ماهيت مشتركند. حيوانند، احساس دارند، اراده دارند، توالد و تناسل ميكنند، صنعت براي خودشان ايجاد ميكنند، پيمانها ميبندند، براي زندگي خودشان به آن پيمانها عمل ميكنند. لطفا بفرماييد ببينيم خط زيباي «مير عماد قزويني» با اين بچهي زيبا چه اشتراكي دارد؟ يا اين آقايي كه شعر سعدي را قشنگ و زيبا خواند چه اشتراكي با مهتاب زيبا دارد؟ خود عقل به من حكم ميكند و ميگويد: آقا اينها دريافت است، شهود است، چرا خودت را اذيت ميكني؟ چيزي را از روح انساني باز نگيريد. حصر بد است. اگر انحراف دارد، تغييرش دهيد، اصلاحش كنيد، تغيير شكل بدهيد. چه مردان بزرگي، چه حرفهاي زيبايي زدهاند. بهبه! خدا به شما پاداش بدهد. مردان بزرگ. شما مرد بوديد!؟ شما انسان بوديد، يا فرشته؟ چيزي را از روح انساني باز نگيريد. ميخواهيد الآن باز بگيرم؟ آقا دنيا يك دقيقهي پيش بوجود آمده، موجود شده، دو دقيقهي قبل هم هيچي نيست. همهاش خيالات است. جواب بده، ببينم. جوابش اين است: آمبولانس، تيمارستان. جواب ندارد، اگر بنا شد كه واقعا بخواهيم همه چيز را زير سؤال ببريم: لب بجنبانيم... دم بجنبانيم زاستدلال و مكر، حتي خود استدلال را ميگويد.
دم بجنبانيم ز استدلال و مكر تا كه حيران بماند از ما زيد و بكر
من اين شعر را گفتم كه تفسير كنم، باور بفرماييد تا دو روز كلافه بودم، چون تمام عمر گذشتهام را در مقابل يك تير خلاص ديدم.
دم بجنبانيم ز استدلال و مكر تا كه حيران بماند از ما زيد و بكر
بيت ديگري نيز هست كه از جوانان عزيز خواهش ميكنم آن را ذهنتان داشته باشيد:
گربه بُستاني رسي زيبا و خوش بعد از آن دامان خلقان را بكش
تو ميگويي به بوستان حقايق رسيدم، نوش جانت، تبريك عرض ميكنم.
بيا دامان مردم را بگير، بگو بياييد شما را به يك بوستان معطري ببرم. نه اين كه آنجا برسي و بگويي من عطري را استشمام كردم. بلكه بايد بگويي: بياييد جلو ميخكوب بنشينيد. «دم بجنبانيم ز استدلال و مكر». گر چه استدلال وسيله است، اما ما را به واقعيات ميبرد، تعقل وسيله است، امّا ما را به واقعيات ميبرد. به هر حال اينجا يك مسألهي ديگري هم هست كه آن را هم عرض ميكنم. بحث در اينباره خيلي طولاني است. در اكتشافات هم ميدانيد كه اصل نقطهي انتقال به اكتشاف موقعي است كه يك باره شهود انسان جرقه ايجاد كند. آنجا حتي معلومات اندوختهي شما آرام كنار ميايستد و فقط تماشاگر است كه دارد كاري انجام ميدهد يك دفعه لامپ مجهول براي شما حل ميشود. حتي خود «من» هم كنار ميرود. كار خدا اين است تا «من» را كنار نزند، چيزي به شما نخواهند داد. بيخود زياد معطل نشويد. من حتي كلي اين مسأله را ديدهام. دوستانِ عزيز! نوشته بودند حتي آنجا خود انسان ولو براي دو لحظه بايد اين «من» را فراموش كند تا به!... ثابت است براي كوانتومها يا جاذبيت است. بنابراين، عقل ركن بسيار بزرگ در دريافت واقعيات است، ولي در حدود خودش در اندازهي خودش، و امروز وقتي ميگوييد من از كشور خودم هواپيماي ٧٤٧ راه انداختم، اين را نبايد جوامع ديگر بگويند، بله آقا! عقل محض باعث شد اين كار را كردند. انتقالات اين حركت از كجا شروع شد؟ از ارتباط آن دو تا سيم كه اصلاً مورد آگاهي شما نبود. متوجه شديد يا نه؟ مگر اشعهي ايكس غير از اين بود؟ صدها اكتشافات همين طوري شده است. عجب استخوانهاي دستش پيدا شد. اصلاً دنبالش نبود تا تعقل بكند. ولي از مدرنترين وسايل در تنظيم موجود ما «عقل» است، اما اگر بخواهيم يك چيز تازه بياوريم، خيلي چيزها سهم دارد. وقتي صريحا آمد عليّت را مورد بحث قرار داد، «هايدلبرگ» جلو عقل ايستاد. گفتند، داد زدند، مدرسهي علّيت، شخصيتي مثل انيشتين گفت: آقا! جهان با شناسايي جهان فرق دارد. عجله نكنيد. من الآن نميفهمم حادثهي بعدي چيست؟ از اين علت چه معنايي ميخواهد دربيايد. اين معنايش عليت نيست. يك مقدار صبر كنيد. آرام! آن موقع همه ميگفتند: ضد عقل است، ولي هنوز اين مكتب مورد بحث است، «مكتب كپنهاك»، «هايدلبرگ» بوده و هنوز هم هست و مورد بحث ميباشد. شوخي هم نداريم. ميگفتند: عقلي است. عقل من، يا عقل تو؟ عقل هميشه موجوديهاي ما را تنظيم ميكند، ولي وقتي به يك جايي رسيديم، خوب اين عليت الآن چقدر در اين پديده، دخالت دارد؟ خود عقل ميگويد: من اجالتا ايستادم. كارتان را بكنيد تا من بيايم بگويم. خود عقل ميگويد: مَپَر، نيا، اصول مسلم من احتمال دارد. شما يك اصلي را اينجا پيدا خواهيد كرد كه اصل مسأله را زير سؤال خواهد برد.تاريخ اكتشافات و اختراعات شما از اين مسائل پر است و در عين حال بزرگترين نعمتهاي خداوندي است. ببينيد ما در اينجا يك بحث مختصر طلبگي و دانشجويي كرديم و مسأله چقدر اين طرف و آن طرف پهن شد. بدانيد كه اگر بخواهيم بحث كنيم واللّه ميشود صد برابر بحثي كه در اينجا مطرح شد. آن وقت من اين را چه جور به دانشجوي عزيزم و طلبهام بگويم. بله اين مسأله در فلان جوامع اين طور مطرح شده است. خب مطرح شده، بحث كن، روي مسأله كار كن. نه اين كه تمام معلوماتت را فداي يك مطلب زيبا و جالب بكني. بسيار خوب. شايد خدمتتان بحث شد كه ٥ ـ ٦ است، ولي من يكي را عرض ميكنم تا خسته نشويد.
براي اين كه بشر با يك زندگي برادروارانه به حيات خودش ادامه بدهد، چهار هزار سال صبر كرده است. انتظار كشيده است. چند تا تمدن را پشت سر گذاشته است. هيچكس، هيچ عقلي اين جا تفكر نمي كرد كه شخصي از ريگزارهاي عربستان بلند شود و بگويد: آي انسانها! ديگر همه مساوي هستيد همه و همه مساوياند. كدام عقل ميگفت اين را؟ ولي زد بيرون.
از آن جا يك نفر بلند شد كه به نظر من اگر استادي داشت، اگر سوادي داشت، مچش را ميگرفتند و ميگفتند: چرا ادعا ميكني؟ استادت اين است. اين بهتر از اين بود. آسانتر از اين بود كه بگويند همه چيزش را بر باد فنا بدهد و نابود بشوند. يك كلمه ميگفتند آقا! استادت اين است، نتوانستند و اين نداي وحدت را او داده است. كدام عقل تحليلگر تاريخي ميتوانست بگويد: آقا! تا چند سال ديگر از آن جا چنين مطلبي به وجود خواهد آمد؟! همانگونه كه الآن من و شما نميتوانيم بگوييم بشر ٢٠ سال ديگر در چه حالي است. با اين كه الآن هم وسايل فهم آيندهنگري براي ما خيلي زيادتر است عرض شد بناهاي خيلي خوبي ميبينيم، مثلاً يك حقوق جهاني كه بشر را اداره كند، خب مطلب جالبي است (اين را من در بعضي جاها هم عرض كردهام). فرض كنيد ما ميخواهيم يك كاخ بسيار مجلل بسازيم. قصر بينظير براي تاريخ. آقايان مهندسين آرشيتكتها! تشريف بياوريد براي ما نقشه بدهيد. خب آنها هم ميگويند: چطور ميخواهيد بسازيد؟ آن بيچارهها هم نشستهاند سالها يك نقشه دادهاند براي بهترين ساختمان و قصر. خب حالا نقشه آماده است، چه ميفرماييد؟ شما بگوييد تشريف بياوريد! هواپيماها، اتوبوسها، قطارها راه بيفتند، عمله، بنّا و تجهيزات بياوريد. ميگويند: جايش را نشان بدهيد كه كجا بسازيم؟ جايش را روي يك قله كوه آتشفشان، نشان ميدهيد. اينجا بسازيم. اين عقل است. شما بهترين قوانين را براي بشر مطرح كنيد آن كه احتياج نداشته باشد كه من براي عمل به اين قانون احتياج دارم، خود خواهيام را تعديل كنم، اخلاق را هم كه فرموديد كنار بگذاريد. جناب آقا بيا اينجا!
حريف سفره در پايان مستي نينديشد ز روز تنگدستي
سفرهاي كو روز روشن شمع كافوري دهد زود بيني چشم شب روغن ندارد در چراغ
از قضا ده بيت «بايستي» هم خودشان فرمودند. بايستي بعد از اين فلاسفه چنين كار كنند. خب به تو چه مربوط است! آنچه كه حرف توست بگو، بقيه به عهدهي ماست. (يكي از دوستان كه شوخ بود ميگفت: پدرم داشت از دنيا ميرفت، هي وصيتي ميكرد اين كار را فلان بكنيد، اين كار را فلان بكنيد، ديديم نه، دارد همه چيز را وقف ميكند، به ما هيچ چيز نميماند. گفتم ببخشيد آقا شما بمير، ما خودمان ميدانيم چه كار كنيم. دو ساعت است وقت ما را گرفتي شما تمامش كن! بالاخره، ما خودمان ميدانيم چه كار كنيم.) روي كوه آتشفشان نميشود ساختمان ساخت. خودخواهي تعديل نشدهي اخلاق را نه فقط به رسميت نشناسيد؛ بلكه كنار بگذاريد. آن ميرود از اصالت قوهي «نيچه» سر در ميآورد. اين بحث زيادي ندارد. اصالت قوه سر در ميآورد. و بسيار روشن است. در صورتي كه نهاد انسانها تأكيد شديدي به اين دارد كه آقا من هم زندهام. آقايان من فداي قوهي تو نباشم. آن مسألهاي كه ميخواستم عرض كنم اين است «توسعهي علم» عقل ميگويد: توسعهي علم. بله، صد در صد برويم براي توسعه علم. برويم براي توسعهي صنعت. حال سؤال اين است كه توسعهي صنعت يعني چه؟ يعني اسباب و ابزار صنعتي عاليتر. همين طور برويد به جلو، فرض بفرماييد من دستگاه فتوكپياي دارم كه خودم و دودمانم را با آن اداره ميكنم. سال آينده بهتر از اين به بازار ميآيد، اين را چه كار كنم؟ اين كه ميفرماييد توسعهي صنعت، مگر مواد زمين بينهايت است؟ اين كدام عقل است؟ آقا برو جلو برايت بهتر است. بابا اين دارد ميافتد. تفكيك بايد از آنچه كه هست. ميگويد: اين توسعهي صنعتي را خيلي هم جالب است. يكي از چيزهايي كه لازم است آدم بشنود، يكياش هم همين حرف است. توسعهي علم دهها قدم برو جلو ولي كسي نيايد جلوي آن را بگيرد. صد در صد. اين جا برويم اين مسأله را بپرسيم، اگر بنا شود ما براي گسترش علممان احتياج پيدا كنيم كه صد نفر آدم را در اينجا، بيجرم، مبرا، معصوم و عادل بكشيم، در حالي كه اينها صد در صد احساس بيگناهي ميكنند زن و بچه هم به اينها ميخندد. ببينيم رفلكس اينها از نظر علمي چه ميشود. بكنيم يا نكنيم؟ اجازه ميفرماييد؟ استخاره كنيم؟ يا نه، استخاره هم نميخواهد؟ بله! توسعهي علم است! چون واقعا علم اين را براي ما بحث نكرده است كه يك بيگناه صددرصد بياوريم و بگوييم ما ميخواهيم ببينيم وقتي شما سلاح را ديديد وضع رواني شما چه خواهد شد؟ ميخواهيم در مقابل فلان روانشناسها بنويسيم. برويم جلو، يا نرويم؟! «في ما يجوز و في ما لا يجوز واحد» اين را ببريد به يك ميليارد. براي اين كه اين مسأله براي بشر كشف شود، يك ميليارد را نگه داريم. ما اينها را بيگناه تكهتكه كنيم. ببينيم كه يك ميليارد انسان بيگناه كشته شود، رفلكسش چيست؟ اجازه ميفرماييد يا نه؟ اين همان مبالغهي دركالا است. اين را عقل ميگويد، يا نه؟ الآن توسعهي علمي، عقلي است. برويم جلو تا كجا؟ تا انتحار خود انسان. اجازه ميدهيد جلو برويم؟ تا انسان خودكشي كند. تا انتحار خود علم، علم نابود شود. چطور است؟ خوب است؟ و اين است كه گاهي ما از هول حليم...
به جهت يك كلمهي زيباي «تعقل» عقل ميگويد: بايد علم توسعه پيدا كند. بابا واللّه بلي، اما من را مراعات كن. من خود خواهم، نكن. در راه گسترش علم ميليونها انسان را فداي اين كنم كه بله آقا، كشف شد؟! وقتي كه انسان با كمال بيگناهي ميخواهد مرگ را احساس كند، چه حالي دارد؟ ميخواهيم يادداشت كنيم، آمارگيري كنيم. اين به آن جاها ميرسد. اين در سال ١٩٨٩ ميلادي يونسكو در «ونكور كانادا» سمينار، يا سمپوزيومي تشكيل داد كه حدود بيست نفر از دانشمندان بزرگ دنيا آنجا بودند. در اين سمينار پيامي را براي همهي كشورهاي عضو فرستادهاند، يك نسخه هم براي ما فرستادند كه اين طور شروع شده بود: كرهي زمين به موتور سوزاني تبديل شده است. بعد گفته بود: لذا واجب است دربارهي حيات انسانها علم توجيه شود؛ يعني علم براي انسان قرار بگيرد. نه اين كه برويد جلو به نام كشف واقع هرچه ميخواهد بشود، بشود. اين را من اخيرا استشهاد كردم كه بايد علم و تكنولوژي به سود انسانها سمتگيري شود والاّ پشيماني دامن ما را خواهد گرفت. يكي از مسايلي كه امروزه خيلي مطرح است و اميدواريم انشاءاللّه با راهنمايي اساتيد عزيز ما و با آن محبتي كه به فرزندان خودشان دارند، راهنمايي بفرمايند. مسألهي تحقيق است كه در اين مسايل عميقا پيش بروند، اگر چه كم باشد، شما امروز خودتان ملاحظه فرموديد يك (دانه) عقلگرايي چقدر مسأله دارد. آن وقت كجايش را بگويم كه اي فرزند عزيز!اي دانشجوي عزيز! عقلگرايي؛ يعني اين و جز اين نيست. اينها بحث شود و جامعه براي آيندهي خود يك روشناييها و افق خوبي را ايجاد كند.
ديروز در جايي به مناسبت ميلاد مقدس پيامبر اكرم(ص) اين نكته را گفتم. براي شما دانشجويان عزيز هم بگويم. چون براي خود من كه سالها قبل ديده بودم، بسيار شگفتانگيز بود. باز هم كه ديدم انگار تازه بود. همان پيامبر اكرم(ص) كه ما گمان ميكنيم پيشتاز تعبّد است، قرضي به اندازهي چند وسق خرما گرفته بود كه هر وسق سه ساع است. هر ساع هم... حالا فرض كنيد يك خروار. عرب طلب كار محضر پيامبر آمد و گفت: خرماي مرا بده، يكي از انصار آنجا بود، حضرت فرمود: «خرماي او را بده.» مرد انصاري آمد و خرمايي پستتر از آن خرمايي تحويل داد كه او به پيغمبر داده بود (خرمايي كه او به پيغمبر داده بود بهتر بود) عرب گفت: خرماي من بهتر از اين بود. من نميگيرم. خرماي مرا بده. گفت: عليالرّسول ترد؟ به پيغمبر رد ميكني؟ (پيامبر فرمود من رسالتي آوردهام تعبّدا تو بايد قبول كني. گفت: بله و مَنْ اَحق بالرسول بالعدل رسولاللّه؟) كيست به عدالت شايستهتر از پيغمبر؟ بده خرماي مرا اين تعبد است؟ خدايا! خودت به ما كمك كن. پروردگارا! ما را در اين تاريكي اينطور به حال خود رها مفرما. فرمود: «نعم!» در حالي كه از خوشحالي چشمش پر از اشك شده بود. فرمود: «نعم و من احق بالعدل مِنّي؟» چه كسي بر عدل شايستهتر از من است؟ نزد زنعمويش «خوله بنت قيس» فرستاد، زن حمزةبن عبدالمطلب گفت: برو به او بگو برادرزادهي شوهرت اين مقدار خرماي خوب ميخواهد. آيا داري؟ آن هم گفت: بلي، يا رسولاللّه! پدر و مادرم فداي تو باد، داريم. گفت: بفرست بيايد. آن شخص هم رفت آنجا كه طلب خود را تحويل بگيرد. ناهارش را هم دادند و احترام كردند. گفت: وفا كرديد. خدا به عهد شما دربارهي شما وفا كند. «وفيت. وفياللّه لعهده فيكم» خيلي خوشحال برگشت. در روايات ترحيب و ترغيب دارد كه وقتي اين حرف را زد (خوب دقت كنيد شايد در روز قيامت خداوند به شما بگويد جعفري آنجا به شما گفته بود شما بايد دنبالش را ميگرفتيد) حضرت آنجا برگشت به يارانش گفت: «چرا از اين مرد كه داشت از حقش دفاع ميكرد، حمايت نكرديد؟» خدايا! امروز از اين تعبدها براي ما برسان. خيلي تعبد است، خيلي، خيلي. همينطور ايستاده بوديد؟ ميخواستيد از حقّ اين مرد دفاع كنيد. تا اينكه بالاخره خرماي مرغوب را داد و اين مرد خوشحال شد. اين را تحليل كنيد. حال نه در حد رسالهي ليسانس و فوقليسانس، اما يك Paperبنويسيد، بد نيست كه از هول حليم به ديگ نيفتيم.