پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣
سوگنامههاي شاعر حماسهها
مظفری سید ابوطالب
اشاره؛
براي همهي آنان كه روند شعر فارسي در خطهي افغانستان را پي ميگيرند، «سيد ابوطالب مظفري» شاعري ارجمند و نام آشناست. در شعرِ «مظفري»، صداي پاي حماسه را به وضوح ميتوان شنيد، حتي آن جا كه شعر و شاعر به سوگ مينشينند. اين سه شعر كه از زيباترين شعرهاي «سيّد» است، گرچه همچون بسياري از مثنويهاي اين روزهاي شاعران افغانستان و ايران، تداعي كنندهي مثنويهاي پرطنينِ «علي معلم دامغاني» است، ولي نشانههاي فراوان از خلاقيتهاي ذهني و زباني «سيد ابوطالب مظفري» دارد.
ناگفته نمانَد كه مثنوي اول، يادگار بيست و دوسالگيِ شاعر است؛ مثنوي دوم يادگار بيست و هفتسالگي و مثنوي سوم، يادگار سي و يك سالگي شاعر ميباشد. با اين حال حكايت وطن همان است كه بود و اي بسا تلختر و كبودتر از ديروز.
«سيد ابوطالب مظفري» اينك سي و شش سال دارد و از شاعران ارجمند حوزه به شمار ميرود.
سوگنامه(١)
ز چشمه سار افق، خون تازه ميجوشد سپاه شب پي قتلِ ستاره ميكوشد
ز دشتِ واقعه بنگر غبار ميآيد سمند عشق، چرا بي سوار ميآيد؟
مگر سپاه پليدي دوباره خون كرده ست زپشتِ باره عزيزي دگر نگون كرده ست
هنوز پيكر مجروح عشق برصحراست هنوز كشتيِ بي نوح قوم بر درياست
كجاست ني كه حديث ديار خون گويم؟ كجاست ني كه ز سر قصهي جنون گويم؟
كجاست ديدهي بيدار اين زمانهي تلخ كه خون زديده فشاند به سوگنامهي بلخ
بيا بلند بخوانيم هر كه را گوش است چراغِ دولت اين قوم از چه خاموش است؟
هزار دزد مَر اين جاده را كمين كردند سه چار بوالهوسي پيش از اين چنين كردند
سراغ آب به دفترچهي سراب زدند نخوانده قصهي فرعون، تن به آب زدند
به هوش باش برادر! كه داد ميگذرد شكوه تخت سليمان به باد ميگذرد
به هوش باش كه روز ركابداري توست و چشم ميهن خونين كنون به ياري توست
دلاوران كه ز خون سفرهي طرب دارند به پاس رسم مروت تو را طلب دارند
كنون كه مهد يتيمان ميان گرداب است كنون كه سبزه گرفتار دست مرداب است
كنون كه غنچه زبيداد باد آشفته است كنون كه طالع مرغان اين چمن خفته است
شب هجوم شغالان به قريههاي خموش شبي غنود، ز فرياد و بانگ نوشانوش
بيا به باره برآييم و جان نثار كنيم به هديه بخش غربيانِ اين ديار كنيم
به رغم آن كه سحر خويشتن به خواب زده بيا به كوري چشمانِ آفتاب زده
پيام خلق وطن را به نغمه و باساز به شهر خفته بخوانيم با بلندآواز
همان ترانهي خونين كه بارها خوانديم به چاهِ تيره و بر اوج دارها خوانديم
همان حماسه كه با فتنهي فرنگ زديم سهباره ديو ستم را به سينه سنگ زديم
حلال زاده نباشيم، اگر به رسم پدر به خصم سفله نخوانيم قصه را از سر
همان يليم كه در اهتزاز رايت عشق هزار فتنه شكستيم با امامت عشق
كنون كه فصل طلوع است از كتاب سحر امام عشق به عمّامه تنگ بسته كمر
نشسته توسن رهوار و تند ميراند دوباره قصهي فرهاد و عشق ميخوانَد
به كوله بار عروج ستاره را دارد به سر هواي بلوغ دوباره را دارد
مناديان سحر رهروان ناهيدند به روزِ واقعه قربانيانِ خورشيدند.
در اين كنايه كه گفتم اشارت دگرست حديث قتل ستاره، روايت سحرست
به شام تيرهي ما شب فروز ميآيد ستاره چهره بگيرد كه روز ميآيد
به آسمان كه هزار آفرين به لب دارد به صبحدم كه شكوهِ شكست شب دارد
شب مراد نخوابيم تا سحر بزند سپيده بر سِرخرگاه شب، شور نزند
بريده باد دو دستي كه از بدانديشي بريد با تبر خصم رشتهي خويشي
يلان نامور خطه را به كشتن داد به رسم ناخلفي، خانه را به دشمن داد
دريغ و درد كه فصلِ دلم زمستاني ست انيس كودك قلبم، سياه پستاني ست!
به قومِ عاصي ما نك خدايگان چه كنند؟ به اين يتيم پدر مرده دايگان چه كنند؟
زبس كه ديگ غم از درد سينه ميزد جوش برون فتاد ز اسرار قصهي خاموش
به بوستان ادب لحظهاي غبار زدم غريوِ چند به غمنامهي بهار زدم
سوگنامه (٢)
تنور حادثه امشب شراره خيز شده ست وزنگ خوردهترين تيغ فتنه تيز شدهست
تنور فتنه، تنور دميده از دم ديو تنور وحشي طوفان، تنور بانگ غريو
تنور نوح، تنورِ زقوم دل كندن تنورِ كشتي و لنگر ز آب و گِل كندن
به دست فاجعه سنگي در آسمان ديدم و ماه را چو پلنگي در آسمان ديدم
به روي كويهي كاهي نشسته دهقاني به باد داده ولي آن چه را كه ميداني
زنان قريه زمژگان به ديده پُل بسته و دختري كه زآتش به جامه گُل بسته
يكي به خرمن آتش گرفته ميخندد يكي به دامن آتش گرفته ميخندد
لهيب فتنه بزرگ است، آنچه ميبينم ستاره كَلّه گرگ است، آنچه ميبينم
تنور حادثه امشب شراره خيز شدهست وزنگ خوردهترين تيغ فتنه تيز شدهست
همان كه خواب بلا ديده، صبح لال شده همان كه عشقِ من امشب در او زغال شده!
چه بي ترانه بهاري، چه بي غزل عيدي چه بي شكوفه درختي، چه باغ نوميدي!
چه سير واهمه خيزي، چه جادهي سردي چه همركاب ضعيفي، چه دشت نامردي!
چه كوهسار بلندي، چه پويشي دشوار چه درههاي عميقي، چه قومي آدمخوار!
دوباره باغ نه گل داد و ني جوانه كشيد دوباره آتش حرمان همي زبانه كشيد
قناتها، همگي، آب شور شد ناگه و گلو تشنهي كاريز كور شد ناگه
و قصر سبز و عظيمي كه پروريد دلم به يك اشارهي طوفان، چو گور شد ناگه
فضاي روشن فرداي زخم خوردهي من سياه و بسته و سرد و نمور شد ناگه
خيال بود؟ سرابي پر از توهّم بود؟ و هرچه بود، به يكباره دور شد ناگه
به نامِ ناميِ آتش، به نامِ ناميِ دود به نام نامي آن غم كه هست و خواهد بود!
كنار جوي و چمن حلقه حلقه دام كشيد و هرچه چشمه برآمد، زمين به كام كشيد
دهانِ زخم جگر، بوسه از نمك برداشت سبوي دهكده مان از عطش ترك برداشت
به روي فرش غريبي، درون خانهي غم نشستهايم دو زخمي، سرِ جنازهي هم
عبث نشسته و سنگي به سنگ ميكوبيم به قرخ دشت عميقي كلنگ ميكوبيم
قرار بود ببينيم صبح فردا را قرار بود بسازيم با هم اين جا را
قرار بود زمستان بميرد، اما بعد... و اين تنور كمي نان بگيرد، اما بعد...
چه شد كه مصلحت عشق را نسنجيدند فقط در آينه تصوير خويش را ديدند
هنوز، تپه نپيموده رستگار شديد به رنگ گربهي رم كرده بچه خوار شديد!؟
سه دشت تا به تكاپوي زيستن باقيست هنوز تا به غريبي گريستن باقيست
دلم گرفته از اين شهر، از اين شكوه امشب مرا ببر به تماشاي سنگ و كوه امشب
دلم گرفته، دلم از ملال آكندهست مرا ببر به فرازي كه تا ابد زندهست
دوباره ميل تفنگ و دوباره ميل كمين دوباره ميل جهيدن به پشت كوههي زين
دوباره آه! بلي... غم در آستين دارم دوباره باز چنان دارم و چنين دارم
هنوز باديه گردم به شيوهي پدرم چه آيد از پسِ امروز بر سرِ پسرم؟
چه شد كه آن همه دريا نكرد سيرابم و بعد از آن همه طوفان، هنوز مرادبم؟
من از تلاطم اين بحر، تشنگي بردم به ساحلي نرسيدم كه همسفر خوردم
سفر ملول شد از من، من از سفر خستم خجول هر چه رفيقان و رهروان هستم
مباد گردي از اينسان سفر، به دامنتان نصيب گرگ بيابان، نصيب دشمنتان
سوگنامه (٣)
براي شهيد مزاري و رنج دير سال قبيلهام
... سمند خوش قدم من، سپيد پيشانه! ببر مسافر خود را به مقصد خانه
به چارنعل بتاز آب و خاك را طي كن بتاز و رنج سوار هلاك را طي كن
مرا حمايل يال بلند خود گردان هلاك فتنهي چرخم، توبند خود گردان
چه دشتها كه دويدم به تاب و تب با تو چه درّهها كه دريدم ز سنگ و شب با تو
تفنگ بود و تو بودي و شب گروه گروه نه من ز خواب ملول و نه تو زراه ستوه
سمند خوش قدم من! مجال بس تنگ است تمام راه از اين پس كه ميروي سنگ است
نه برقِ نيش پلنگي، نه چشم روشن ماه تمام راه، زمين گور و آسمان كوتاه
به هركرانه كميني زديو دام گذار به احتياط به هر خاكِ تازه گام گذار
تهمتني كه برآمد ز هفت خوان بيرون ولي زچاه برادر نبرد جان بيرون
شغادها همگي سر به چاهِ حيله شدند نشد كه تن بكشند از حضيضشان بيرون
شكست جوهر فردي كه شأن مردي داشت بلي ز دايرهي تنگ نام و نان بيرون
هلا! شما كه به نيرنگ و رنگ مشهوريد! نميرويد ز نيرنگ آسمان بيرون؟
نمرده است «مزاري»، كه مرگ بس خُردست به پيش همت مردي از آسمان بيرون
ز آسمان نه همين اخم و تخم سهم من است از اين زمين نه فقط سنگ و زخم سهم من است
اگر به زخم نشينم، پلنگ كينه ورم اگر به اسپ برآيم، نهنگ كينه ورم
اگر ز اسپ فتادم به اصل برخيزم زپشت كوچ پدر نسل نسل برخيزم
صداي شيههي اسبي ز دور ميآيد از انتهاي شب سوت و كور ميآمد
صدا ميآمد و از شب سه پاس كم ميشد چو ميرسيد پسِ قريه، صبحدم ميشد
نياز، گريه، شكيب و غبار پيدا شد غبارِ جاده نشست و سوار... پيدا شد
عنان كشيده شب از لاخ كوه آمده بود چو رود و باد زماندن ستوه آمده بود
چو رود و باد سر بيقرار و سركش داشت درون سينه دلي چون تنور آتش داشت
به گامِ غيرت خود يال كوه ساييده يلي كه شانه به كوپال كوه ساييده
سوار از جگر رود تشنه آمده بود ز هفتخوان دد و ديو و دشنه آمده بود
شبانه توسن آتش ركاب هِي كرده هزار گردنه را با شتاب طي كرده
هزار خشم فرو خورده زير لب با او هزار زخم سيه يادگار شب با او
به دختران لبِ چاه، آب هديه نمود به مرد مانده زميدان، ركاب هديه نمود
به نو عروس دَمِ حجله نان و خورجين داد به دست خالي مردان ده تبرزين داد
به كوهسار تو بذر پلنگ را پاشيد به دشتِ تشنهي شب آب و رنگ را پاشيده
سمند خوش قدم من، سپيد پيشانه! به زخمهاي دلم گوش ميدهي يا نه؟
من از گلوي عطش با تو گفتوگو دارم بتاز، رخش غرورم! كه آبرو دارم
چو ابر گريه كنم، يا چو رعد بخروشم مني كه بيرق خورشيد مانده بر دوشم؟
مني كه وارث زخم سياه زنجيرم مني كه وارث هفتاد نسل شمشيرم
مني كه تيغ نخوردم، مگر زپشت فريب مني كه زهر نخوردم، مگر زخويش و قريب
مبادمان كه نشينيم و گريه ساز كنيم به پيش خصم، سرِعجز و لابه باز كنيم
مبادمان كه شرف را به ننگ نان بدهيم به قاتلان پدر، بيش از اين امان بدهيم!
سمند خوش قدم من، سپيد پيشانه! ببر مسافر خود را به مقصدِ خانه
ببين به چهر افق، آسمان چه دلگيرست ببين به گردهي راه، اين نشان زنجيرست
سفر گزيده از اين ورطه، مردِ تنهايي گذشته است از اين جاده، خون چكان پايي
سفر گزيد، كه عمر عقابها كم بود شهاب ثاقب ما را مجال... يك دَم بود
پريد و چشمهي آيينه را زلال گذاشت و بركه را به كلاغان دير سال گذاشت
سوار از شب كولاك و برف آمده بود پس از سه قرن خموشي، به حرف آمده بود!
چه گفت مرد كه چون شعله در زغال افتاد كلاغ پير ز وحشت به قيل و قال افتاد؟
چه گفت مرد كه مرداب و شب شكيب نكرد غريو و پچپچه در كوهسار لال افتاد؟
دريغ، ميوهي اميد خلق، در شب سرد به سنگ بازي طفلان زشاخه كال افتاد!
سرش زگردش اين چرخ پير بالا بود ز توش و تاب شب سر به زير بالا بود
مجالِ سير نهنگي كه ميل دريا داشت ز حجم كوچك اين آبگير بالا بود
كلام كوه شكافش كه سرّ اعظم داشت ز هضم هاضمههاي حقير بالا بود
تو كوهوار سر ريشه سخت ميماندي به رغم باور طوفان درخت ميماندي
تو را به جرم بلندي ز باغ ببريدند ز سرفرازيات اي سروسبز! ترسيدند.
تو كوه مرتبه، پيش از تو دشتها همه كر تو نور و صاعقه، پيش از تو ابرها همه كور
بهل كه لعبتكان چند روزه خوش بچرند كه ننگ عافيت از اوج شاهباز تو دور.
سمند خوش قدم من، سپيد پيشانه! ببر مسافر خود را به مقصد خانه
مروتي كه نمانم به قعر چاه، اي يار! كرامتي كه نيفتم به نيمه راه، اي يار!
بكوب جادهي اين غربت كهن پا را سوار را به سوادِ خوش وطن برسان
شكسته هندوي آشفته جانِ سوخته را به بي نيازي آن كوه و آن شمن برسان
بتاز هدهد راه آشناي قاف شكار! مرا به حضرت سيمرغ ايلِ من برسان!