پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - متكلمين و نظريهپردازى پيشرفت - فیاض ابراهیم

متكلمين و نظريه‌پردازى پيشرفت
فیاض ابراهیم

١. اگر علم كلام، به علم بيان دلائل و حجم عقلى عقايد دينى گفته شود، اين علم، يك علم ارتباطى است و زمانى به وجود مى‌آيد كه دين بسط تاريخى خود را پيدا مى‌كند و يا تحولات نوى در آن دين رخ مى‌دهد و اين دين وارد ساختار ارتباطى اجتماعى مى‌شود و آن گاه است كه خود به خود سؤالات و مبتدعات دينى رخ مى‌نمايد و علم كلام براى جواب‌گويى به وجود مى‌آيد.
٢. علم كلام زمانى به وجود مى‌آيد كه دين از حالت دينى تبديل به حالت زبانى - زمانى جامعه مى‌شود؛ يعنى اقتضاى زمانى جامعه، آن را از راه زبانى شدنِ دين به وجود مى‌آورد. و به عبارتى ديگر، مقتضياتِ زمانى را زبان به وجود مى‌آورد كه محمل دين در آن جامعه است؛ پس هرگاه دين در اثر بسط تاريخى و زمانى، به ساختار زبانى تبديل شود، آن‌گاه خود، بدعت‌ها و شبهات را به وجود مى‌آورد و علت، آن است كه زبان‌ها به شدت پويا هستند و مقولات و مفاهيم زبانى، معانى دين را دچار قبض و يا بسط مفهومى مى‌كنند كه خود اين مركز شبهه است.
٣. حال اگر كسى به زبان اصالت دهد و دين را تابع مطلقِ زبانى و ارتباطى كند، مركز توليد بدعت خواهد شد؛ مثل بنى‌اميه كه عرب‌گرايى را به شدت ترويج دادند و زبان را كه محمل قوميت و مليت بود، در مركز قرار دادند و دين را براساس مليت و قوميت تفسير كردند و اينجاست كه دين يهود كه يك دين قومى است (دينى كه براساس قوم يهود بنا شده است) وارد صحنه مى‌شود و اسرائيليات را وارد دين اسلام مى‌كند؛ چرا كه خودِ دين يهود يك دين بدعت‌گذار و دين زبان‌محور است (دين عبرى محورِ زبانى). پس علم كلام اسلامى براى رد اين بدعت‌ها وارد صحنه شد.
٤. كسانى كه به شدت از بدعت‌گرايى فرار مى‌كنند، دين را وارد مقوله عدم ارتباطى و غيرزبانى مى‌كنند و لذا سكوت و جدايى از روابط اجتماعى را پيشنهاد مى‌كنند و گوشه‌گيرى را برمى‌گزينند. آنها جامعه را با توليدات مفاهيم زبانى سبب بى‌ايمانى مى‌دانند پس ديگر احتياج به استدلال و كلام نمى‌بينند و صرف خارج دين از ساختِ ارتباطى - اجتماعى آن را سالم‌سازى مى‌كنند؛ پس آنها به علم كلام وقعى ننهاده و آن رإ؛ غيرضرورى و تلف كننده وقت مى‌دانند.
٥. تاريخ اديان را مى‌توان براساس ساختِ ارتباطى دين ترسيم كرد؛ اينكه دين چقدر ارتباطى و زبانى شده و يا عدم ارتباطى و ساختار ضدزبانى و سكوت شده است. چرا كه زبان و زمان با هم ارتباط منسجم دارند؛ پس سكوت و سكون از يك طرف و ارتباط و تحرك از طرف ديگر لازم و ملزوم يكديگرند. يا دين دچار فرآيند ارتباطى - زبانى و تحرك مى‌شود، يا دچار عدم ارتباطات و سكونى و سكوتى مى‌شود. و ادوار تاريخىِ دين در هر كشور و قوم داراى اين دو دوره متضاد و مكمل مى‌باشند (مثل اواخر دوره قرن اول هجرى و سپس قرن دوم هجرى در جهان اسلام و ايران).
٦. در اسلام و جهان اسلام، اولين مقوله تشكيكى در بعد زبانى رخ داد، كه آيا اين كتاب كلامى اسلام؛ يعنى قرآن حادث و مخلوق است يا قديم. از اين جهت كه كلام است، پس حادث است. و از اين باب كه دين است، پس قديم است و جنگ پويايى و زمانى و زبانى با عدم پويايى و عدم ارتباطى اوج گرفت كه علم كلام اين‌گونه به وجود آمد و نام كلام به خود گرفت؛ يعنى تبارشناسى علم كلام علم ارتباطى است كه سعى در ورود دين به جهان ارتباطى مى‌كند و سعى مى‌كند تا با مقتضيات زمانى و زبانى روبرو شده و دين را قوت ارتباطى داده و آن را وارد فرآيند ارتباطى جامعه كند.
٧. پس علم كلام يك علم پيش‌رو، آينده‌نگر و آينده‌محور است و هرگاه علم كلام در يك دين، قوى شد، آن دين، ارتباطى و پويا خواهد شد و اگر آن دين دچار فقر كلامى شود، آن دين غير ارتباطى، غيرپويا و متحجر مى‌شود و اين عدم پويايى، ايمانى تلقى مى‌شود و ايمان محورى در مقابل عقل محورى واقع مى‌شود و فقهِ آن دين، محور محافظت ايمانى پيدا مى‌كند، نه زندگى محورى و جنگ فقه و زندگى به وجود مى‌آيد. و چون زندگى در انسان‌ها محورى اساسى است؛ پس دين در ساخت ارتباطى - اجتماعى ضعيف مى‌شود، كه خود اين عدم ارتباط به عنوان يك اصل واقع شده و به شدت آن روزافزون، افزوده مى‌شود (مَثَل بارز آن، قرون وسطى مسيحى است).
٨. چون زندگى رخ مى‌نمايد و واقعيت‌هاى خود را تحميل بر دين مى‌كند و زمان و زبان دو بنياد زندگى مى‌باشند؛ پس زمان و زبان خودشان را بر دين تحميل كرده و دين پاسخگو را مى‌طلبند و اين‌جاست كه متكلمين دينى به صحنه مى‌آيند و خلق مى‌شوند. و سعى مى‌كنند دين را يك مقوله ارتباطى قلمداد كنند و مفاهيم زبانى و ارتباطى زندگى روزمره را وارد دين كرده و دين را بازتوليد زمانى و زبانى كنند و پويايى دين و حضور اجتماعى آن را رقم زنند، مثل آكونياس مسيحى در قرون وسطى، كه از ايمان‌گرايى اگوستينى رد شد و وارد جهان استدلالى جديدى با منطق و روش‌شناسى زبانى شد.
٩. جنگ ايمان‌گرايى مسيحى و عقل‌گرايى يهودى - يونانى در غرب، مبانى كلامى و جنگ‌هاى كلامى بسيارى تشكيل داده كه به اشكال متفاوت تجلى پيدا كرده است، مثل جنگ كاتوليسمِ ايمانى و پرتستانتيزيم عقلى، يا جنگ سوسياليسم فرانسوى با فردگرايى ليبراليستى آنگلوساكسونى و يا جنگ پديدارشناسى و اگزيستانسياليسم‌هاى آلمانى و فرانسوى با فلسفه تحليلى زبانى آنگلوساكسونى و جنگ فلسفه تركيبى ايمانى اروپاى متصل با فلسفه تحليلى زبانى اروپاى منفصل. پس آنچه ما به عنوان مكتب‌هاى فلسفى در غرب مى‌بينيم، هر كدام از آنها داراى مبانى كلامى خاص خود مى‌باشند.
١٠. مكاتب كلامى و سپس فلسفى هر كدام زمان و مكانى را ترسيم مى‌كنند و سعى در تركيب زمان و مكان و تاريخ و جغرافيا به گونه‌اى خاص هستند تا بتوانند به فهمى از آينده و ترسيم آن نائل آيند. مكاتب فلسفى ملهم از دين مسيحى، مثل فلسفه‌هاى اروپاى متصل كه به فلسفه‌هاى ايده‌آليستى و پديدارشناختى مشهور هستند. اصالت بر مكان در مقابل زمان مى‌دهند و زمان را در قالب مكان تفسير مى‌كنند؛ پس پيشرفت ملى را ترسيم كرده و آن را در قالب دولت‌هاى ملى و هويت ملى تجسم مى‌بخشند، برعكس فلسفه يهودى محور، مثل آنچه در آنگلوساكسون‌ها رخ داده، كه به زمان اصالت داده مى‌شود و مكان را تابعى از زمان دانسته، پس بى‌مكانى و جهانى شدن را ترسيم كرده‌اند.
١١. طيف فلسفه‌هاى يهودى و مسيحى، جنگ‌هاى ساليان سال تا جنگ جهانى اول و دوم را به وجود آورد، كه هنوز ادامه دارد. اين جنگ‌هاى نرم و سخت، طيف‌هاى مبانى اين فلسفه‌ها را نيز به وجود آورد، كه تنوع فلسفى و كلامى غرب را رقم زد. اين تنوع فلسفى - كلامى به بازتوليد جوامع غربى نيز در جهت آينده‌نگرى نيز تنوع بخشيد و فلسفه‌هاى يهودى محورِ جهان آينده را يك جهان كروى (Global) ديدند و فلسفه‌ها و كلام‌هاى مسيحى جهان را جهان‌هاى متفاوت، متنوع و دائره‌هاى تو در تو (Intercultural) ديدند.
١٢. جهانى و كروى ديدنِ زمين، جهان آينده را بى‌مكان ترسيم كردند و فقط زمان و زبان را اصالت بخشيدند و گفتند: آنچه هست فقط آينده است و پويايى، زمان و زبان و ارتباطات اصل است و جهانى‌سازى را براساس آنها ترسيم كردند و جغرافيا را فداى تاريخ و ثبات مكانى را فداى پويايى زمانى كردند؛ پس جنگ‌ها و ناآرامى‌هاى بنيادى و مداوم را مطرح ساختند؛ مثل (جنگ تمدن‌ها، جنگ جهان و جنگ ٢٠١٢ و آرماگدون)، ولى فلسفه‌هاى مسيحى كه مكان را مطرح كردند (Dasein) و به آن اصالت بخشيدند و اين نوع پيشرفت‌گرايى افراطىِ آنگلوساكسونى را قبول نكردند و آن را ضد مليت و ضد قوميت شمردند و پسامدرنيسم را مطرح كردند (در مقابل ادامه مدرنيسم در جهانى شدن، مثل انديشه گيدنز انگليسى) كه اصالت بخشيدن به فرهنگ‌ها و قوميت و مليت‌ها در پى‌دارد.