پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩

آینه های کوتاه


شعرهاى صادق رحمانى

اشاره؛
اين شعرهاى كوتاه كه گاه با حاشيه‌هايى منشور همراه شده‌اند، با تأكيد بر تصويرها در ساختارى موجز شكل گرفته‌اند، با ته‌مايه‌اى از حسرت سال‌هاى گمشده و طعم تند غربت و غريب افتادگى كه حزنى ملايم را بازتاب مى‌دهند، صادق رحمانى آنها را رباعى‌هاى نيمايى خوانده، اما حق آن است كه اين تكه‌هاى نيمايى، رباعى نيستند، نه به سيرت و نه به صورت. و باز حق آن است كه گاهى نثرهاى حاشيه آن قدر شعريت دارند كه شعرها را در حاشيه مى‌گيرند؛ نثرهايى كه بهره‌هايى از نثرهاى »اتاق آبى« سهراب دارند و گور نوشته‌هاى رؤيايى. شعرها را با حاشيه‌هاشان بخوانيم؛ حاشيه‌هاى سياه و حاشيه‌هاى سپيد.
*
ابر
شگفت اين همه مه
اين همه ابر در دشت پايين
شگفت است در موسم فرْوَدين
هيچ‌گاه منظره‌اى به اين زيبايى در كوه‌هاى اطراف شهر نديده بودم، ابرهاى پاپتى داشتند از كوه پايين مى‌آمدند و به »دشت پايين« وارد مى‌شدند. برايم خيلى شگفت‌انگيز بود، خودم را در دامنه‌هاى چالوس حس مى‌كردم.
نخل‌ها جوان‌تر به نظر مى‌رسيدند. جوان ترها...
صداى اذان از مناره‌ها مى‌آمد. جمعه بود، ولى جمعه نبود.

خانه‌ى يك
در حسرت پيراهن بى‌رنگ توام
اى خانه‌ى سكينه
دلتنگ توآم
من به مادرم بسيارتر دل سپرده‌تر بودم. نام او سكينه بود. او در سال ١٣٧٨ خورشيدى در تهران، در مقابل چشم‌هاى ناباور من و الهام و مادرش، طعم آرام مرگ را چشيد و رفت فقط ده روز به تهران آمده بود. اكنون هفت سال است در گورستان جعفرآباد گراش در كنار برادرش - محمد - خفته است. غالب اوقات در دلم حضورى آرامش بخش دارد. دوست داشت پارسا و پگاه را ببيند. آنها هفت سال دارند... هفت سال؟!

خانه‌ى دو
چون كهنه رباطى است
جهان گذران
وين خانه‌ى كاگلى از آن دگران
×
خانه‌ى ديگرى
در خانه‌ى قديمى ما، روى طاقچه
يك عطر بى‌حواس
يك عكس ناشناس
×
بوستان لاله
حاجى صدره!
شده‌ست گورستانت
بازيچه‌ى كودكانه در اين بستان
گورستانى در شهر، كه ساليانى به بوستان تبديل شده است. گورستان قديمى شيخ صدرالدين، تا پانزده - بيست سال پيش هنوز آثار گورستان را در خود داشت. اكنون كودكان نمى‌دانند، چه مردان و زنانى در زيرپاى‌شان آسوده خفته‌اند،
×
غربت
نه شاخه گلى
نه كاسه‌هايى پُرآب
مردان غريب گوشه‌ى گورستان
زير تپه‌هاى گلزار شهيدان ناساگ، قبرستان كوچكى است كه افغان‌ها دفن شده‌اند، هر كدام با قبرى خاص و غيرمعمول - بزرگ و كوچك - و نوشته‌هايى با انگشت بر لوح سيمانى. به خادم گفتم: چرا اين گور اين قدر بزرگ است؟ گفت: اقوامش گفته‌اند، او در افغانستان مرد بزرگى بوده. گفتم: چرا بالاى سر اين قبر جوان، گندم كاشته‌اند؟
گفت: مادرش گفته مى‌خواهم پسرم گاهى هوايى تازه كند! اين گورها معمولاً زائرى ندارد. غريب در گوشه‌اى از گورستان آراميده‌اند. دلم، پنج‌شنبه‌ها آن‌جاست... آنجا.
×
اهل قبور
امروز به مهمانى‌تان آمده‌ام
با جامه‌اى از سپيد
تا جشن حضور.
×
آرامگاه
بوى قرآن در اين عصر جمعه
سرخوش، آرام چونان درختان:
بقعه‌ى آبى پير پنهان
بقعه‌ى پير پنهان، متبرك جايى است كه برخى از شهيدان و بزرگان شهر در آن جا خفته‌اند. پدرم نيز. حس من اين است كه روح آسوده‌ى شهيدان و وفات يافتگان، به بقعه‌ى پير پنهان نيز رسوخ كرده است و به او آرامش و طمأنينه داده است. حاج عباس كهنسال، خادم پير پنهان، روضه خوانى‌هاى پدرم را گاهى عصرهاى پنج‌شنبه از بلندگو پخش مى‌كند.
×
رهايى يك
در گوشه‌ى متروكه‌ى يك قبرستان
گورى تنها
با نام رضا
آزاد و رها...
گردش در قبرستان‌هاى متروكه، خواندن روى قبرها و ديدن آنها دل آدمى را زلال مى‌كند. در يكى از همين قبرستان‌هاى كوچك، در كنار خانه‌ى شهيد ناصر عظيمى - دوست هم‌كلاسى‌ام - قبرى كوچك ديدم كه فقط روى آن نوشته بود - رضا - حس اين تصوير هيچ‌گاه مرا رها نمى‌كند. فقط توانستم احساس خوشايندم را با اين دو پاره‌ى كوتاه بيان كنم. رضا دنيا را به هيچ گرفته است، نه تاريخ تولدى، نه وفاتى، نه نام پدر، و نه... غروب خسته‌اى بود، هوا نه سرد و نه گرم!
رهايى دو
شگفتا
چه آسودگى‌هاست در نام تو
بگو نام فاميل تو چيست آيا؟
رضا!
×
سماع
در مقبره‌ى غريب شيخ اسماعيل
آواز عجيب گورها را بشنو:
يا هو يا هو هزار ياهو ياهو
مقبره‌ى شيخ اسماعيل در انتهاى خيابان درمانگاه قراردارد و گويى از قديم الايام محل دفن درويشان است. پنج‌شنبه عصرى، به زيارت اهل قبور آنجارفتم. خادمى درويش با اهل خانه‌اش در گوشه‌ى قبرستان زندگى مى‌كرد. غروب بود و خادم به درخت‌ها آب مى‌داد. خادم روح لطيفى داشت. حال و هواى قبرستان مرا گرفت. قبرستان حال و هواى مرا گرفت. نيم ساعتى در آن جا تنها بوديم. احساس عجيبى داشتم. داشتم عجيب مى‌شدم.
×
هلال
ماه از پشت حسينيه‌ى اعظم پيدا
اول شوال است
... واى لبخند خدا!
هنوز در شهر ما با چشم‌هاى منتظر، مردم ماه شب عيد فطر را رصد مى‌كنند و معمولاً پس از افطار در مساجد به بالاى پشت بام‌ها مى‌روند تا هلال ماه شب عيد را نظاره كنند. پيرمردان تلواسه‌ى بيشترى دارند. خداوند به آنان با لبخند پاسخ مى‌دهد. هلال، لبخند خداوند است.
الهام
غنچه‌اى از فردوس
در هياهوها گم
چه كسى ساخته است
گنبد مسجد اعظم، در قم
گنبد مسجد اعظم را استاد حسين لرزاده ساخته است. جلال آل احمد، در يكى از كتاب‌هايش از اين گنبد و معمارى شگفت آن، يادكرده و به معمارى مدرن آن روزگاران تاخته است.
چه با شكوه است وقتى زائران از كنار آن رد مى‌شوند و هيچ عكس العملى از خود نشان نمى‌دهند. چه با شكوه است، وقتى آن را نمى‌بينند.
×
تماشا
آن شب همه‌ى ستاره‌ها چشم شدند
وين ماه
كه بى بهانه در آب افتاد
آن گاه
دهان ماهيان آب افتاد
×
ذهن خوانى
بنگر آن مترسك تنها
در خودش ناله مى‌كند بى‌دل
در خودش گريه مى‌كند بى‌اشك.
×
نيايش
يك لحظه‌ى شاعرانه
در اين صحرا
قامت به نماز بسته نخلستان‌ها
×
دلدادگى
روى ديوار - غروب -
خسته، تنها، غمگين؛ سايه‌ى من
بوى نارنج سرك مى‌كشد از
روزن خانه‌ى همسايه‌ى من
×
پايان
دانه دانه بيا، بيا نزديك
مرگ!
مرگ
اى كبوتر تاريك!
×
كهنگى
گلدان شكسته‌اى است در سمسارى
ديروز پر از بهار
آن باغ بلور
×
پروانه
يك شعله از آواز قنارى
آنجا
برگل
پروانه نشست
×
خيامى يك
لاستيك دوچرخه
روى يك خوشه‌ى تاك
پيراهن كوچه بوى خيام گرفت
×
دريغ
در انحناى تيغ قديمى
اين عنكبوت تازه
تنيده‌ست تار خويش
×
كوك
در اين شب آهسته، چه يكدست شده‌ست
بابربط اين كلاغ
تصنيف الاغ
×
بهشت نا زيبا
يك بركه‌ى خشك، سوسمارى ترسو
صد بوته‌ى خار، سنگلاخ از هر سو
وه! اين صحرا
جهنم زيبايى‌ست
×
پيدايى
در آينه، در ساعت جيبى، در شن
در نيچه، در جامه‌ى من، در ساقه
در جوهر خودكار خدا پنهان است
×
سؤال يك
دنبال چه مى‌دود در اين آبادى
اين رود پريده رنگ
با اين عجله؟
مرتضى گفت: حالا كه به كاشان آمده‌ايم، سرى به سهراب بزنيم. به امامزاده سلطان على، در مشهد اردهال رفتيم. آفتاب خردادماه مايل مى‌تابيد.
در آسمان بعد از ظهر تكه ابرى پيدا بود. سايه‌ى مناره‌ها مثل دو دست برآمده برگور سهراب روييده بودند. مرتضى با كاسه‌ى دست‌هايش آب بر چينى نازك تنهايى ريخت. گفت: سنگ قبر سهراب يكه تكه ابر زلال است. دست‌هايم را در آن فروبردم به روستاى علوى رفتيم، نهرى از كنار جاليز رد مى‌شد...
سؤال دو
شب
خسته كه مى‌شود
كجا مى‌خوابد؟
×
خيال
در دست فرشته‌اى كه سرگردان است
فانوس قديم ماه
آويزان است.
×
نيايش
تصوير زلال ماه در اين دريا
صف در صف موج‌ها
نماز دمِ صبح
×
كنار
اى موج هميشه در سفر
دور از تو
من با دريا كنار خواهم آمد
×
پنكه
صوفيان حيران
صوفيانِ تنها
چه سماعى دارد
پنكه‌ى سقفى ما!
هوهوى يك دست پنكه‌هاى سقفى، ظهرهاى تابستان در من احساس آرامش و آسايش مى‌ريخت. مادرم مى‌گفت: سه برادرند كه هميشه دنبال هم مى‌روند، ولى به هم نمى‌رسند! آن سه برادر با خرقه‌هاى سفيدشان هنوز هم مى‌دوند و به هم نمى‌رسند، اما آن صداى آرامش بخش بسيار دويده است و از من دور شده است.