پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠
ادب و هنر، چاووشى
حقی پور رحمت
وقتى كه رفتى، تنها چهل روز در شهر دوام آوردم. آن خانهى قديمى، اگر خراب نشد، خيلى تحمل داشت. همهى آن شبها بيدار - خوابى كشيدم؛ همهى آن صبحها، على الطلوع بلند شدم و به يادِ تو، به باغچه آب دادم؛ به آن گلهاى محمدى و شمعدانى و حسن يوسف، و آن گل ساعتِ صورتى كه مثل چشم خودت، ازش نگهدارى مىكردى. احساس مىكردم همه جاى خانه هستى؛ با صداى آهستهى راه رفتنات، حرف زدنات، نماز خواندنات. با عطر چار قد و چادر نماز و چايى و غذاهاى محلىاى كه مىپختى؛ با نقش مبارك انگشتان دستت دور استكانها و ليوانها و ظروف آشپزخانه... نه، ديگر طاقتى براى ماندن نبود. بايد مىرفتم. مقدمات انتقالىام كه فراهم شد، چمدان را بستم و راه افتادم. مدرسهاى كوچك و روستايى دور افتاده، انتظارم را مىكشيد. رسيدم؛ و خود را در حجم سبز شاليزار و جنگل و باغ و رودخانه؛ در ترنم چشمها و پرندگان و نسيم و باران، گم كردم. اما تو را نه؛ تو همچنان بودى. حالا بيشتر و پررنگتر. ديگر با نگاه تو مىديدم؛ با صداى تو حرف مىزدم؛ با انديشهى تو فكر مىكردم و با احساس تو، به درك پاكترى از دوست داشتن و مهربانى مىرسيدم. مثل هميشه بازهم از تو ياد مىگرفتم. بازهم معلم، تو بودى و من همان شاگرد بىسواد تو. مىگفتى:
- »خوش به حال تو كه به بچههاى مردم سواد ياد مىدى...«
خيلى دوست داشتم كه به تو هم خواندن و نوشتن ياد بدهم؛ اما زير بار نرفتى. حوصله نداشتى. بعد هم كه بيمارى، كم كم زمين گيرت كرد. لاغرتر شدى، رنگ پريدهتر، كم حرفتر و آرامتر... با همان لبخندى كه حتى هنگام خداحافظى هم توى چشمها و صورتت يله بود. بگذار اعتراف كنم كه در طول اين سالها، دوبار از شغلام دلگير شدم. بار اول موقعى كه براى معالجهات دستم خالى بود. بار دوم وقتى كه به ياد آوردم، تو را به تنها آرزوى زندگىات نرساندهام. دوست داشتى يك سفر با هم به مشهد برويم؛ و نرفتيم. نمىگويم دستم خالى بود، نه. مگر چقدر خرج داشت؟ كارم آن قدر زياد بود كه به تو فكر نمىكردم. نمىدانستم اين قدر زود اتفاق مىافتد كه ديگر تو را نداشته باشم؛ كه ديگر تو را نبينم؛ كه ديگر فقط خاطرههاى تو باشد؛ كه ديگر فقط بايد بنشينم و درد دلهايم را براى تو [يا خودم؟] بنويسم؛ كه ديگر فقط توى خواب با تو حرف بزنم. و چه خوابهايى! تمام روز را به آنها فكر مىكردم و شب، دوباره تو مىآمدى. لباس محلى روستايى را كه در آن بودم به تن داشتى؛ با بقچهى سبز و سفيدى كه توى دستت بود. بيرون از توى كوچه، صداى همهمه مىآمد. كسانى نام تو را صدا مىزدند:
- ليلا خانم بيا...
- ليلا خانم دير شد...
- ليلا خانم... ليلا خانم!...
گفتم:
- »اينها چى ميگن مادر؟
ليلا خانم، كيه؟...«
گفتى: - »منم ديگه.«
خندهام گرفت. گفتم:
- »مگر تو دوتا اسم دارى؟«
گفتى: - »آره«
گفتم: - »حالا چرا صدات مىكنن؟ چرا اينقدر عجله دارن؟ كجا مىخوايد بريد مگه؟«.
گفتى: - »زيارت«.
و براى خداحافظى، مرا بوسيدى و راه افتادى. تا سر كوچه بدرقهات كردم. قاطى زنهاى ديگر شدى كه همه يكدست مثل تو لباس پوشيده بودند و همه بقچهاى توى دستشان يا روى سرشان بود...
يك روز صبح، توى راه مدرسه بودم كه ديدم يكى از بچههاى كلاس، دوان دوان به طرفم آمد. غلامرضا بود. گريه مىكرد و نفس نفس مىزد.
- »چيه غلامرضا، چى شده؟«
- »آقا تو رو خدا كمك كنيد!«
- »چى شده آخه، حرف بزن ببينم«
- »بابام...«
- »بابات چى؟ حالش بد شده؟«
-نه آقا... بابام داره مادرمو مىكشه!«
- »دغوا شون شده؟«
- »بعله آقا... همسايههامون دارن ميرن زيارت؛
مادرمم دوست داره با اونها بره؛ پدرم اجازه نمىده. با مشت و لگد افتاده به جانش...«
دلدارىاش دادم و باهاش راه افتادم به طرف خانهشان. وقتى رسيدم، دعوا انگار تمام شده بود. مرد كنار پرچين ايستاده بود و داشت گاو و گوسالهاش را تيمار مىكرد. غلامرضا را كه همراهم ديد، كفرش بيشتر بالا آمد. سرش تشر زد كه چرا مزاحم آقا معلم شدهاى؟! و به احترام من، ديگر چيزى بهاش نگفت. سلام و خدا قوتى گفتم و پرسيدم:
-»چيه مشدى؟ چرا اوقاتت تلخه؟«
گفت: -»چى بگم آقا معلم؛ مگه اينا مىذارن آدم
خلقش تنگ نباشه؟ مىگم من دستم خاليه؛ مىگه الاّ و بلاّ حتما بايد منو بفرستى زيارت. مىگم آخه با كدام پول خانم جان؟ به خرجش نمىره...«
گفتم: -»خُب، اين كه ديگه دعوا نداره مشدى؛ بيا اينجا ببينم...«
دستم را روى شانهاش گذاشتم و بردمش گوشه حياط. نمىخواستم بچهاش حرفهامان را بشنود. بهاش گفتم:
-»خرج سفر مشد خانم را من مىدهم.«
قبول نكرد. عزت نفسش اجازه نمىداد كه ازم پول بگيرد. گفتم:
-»بهات قرض مىدهم. هر وقت دست و بالت باز شد، بهام بده.«
سرش را از شرم پايين انداخت. آن وقت كل حقوقم را كه تازه گرفته بودم، با اصرار گذاشتم توى جيب جليقهاش. تشكر كرد و رفت توى اتاق. و صدايش آمد كه داشت عذرخواهى مىكرد و به زن مىگفت كه زود باشد تا به زوار برسد؛ و زوار كه بيشترشان زن بودند، دو سه خانه آن طرفتر، به سوى جاده حركت كرده بودند و پيرمردى داشت با صداى بلند براىشان چاووشى مىخواند. مرد و زن از اتاق بيرون آمدند. زن خيلى شبيه تو بود. لباس محلى پوشيده بود و بقچهى سبز و سفيدى توى دستش داشت. يك چشمش خنده بود، يك چشمش گريه...
وقتِ احوالپرسى با من، مدام پا به پا مىكرد.
همهى حواسش به زوار بود كه حالا داشتند دور مىشدند. مرد گفت: -»راه بيا ليلا خانم! راه بيا بهاشان برسيم.«
و دو نفرى پا تند كردند و زدند به راه باريكههاى توى شاليزار، تا به جمع زايران برسند.
با خودم گفتم: »ليلا خانم!«
غلامرضا پرسيد: -»چيزى گفتى آقا معلم؟«
گفتم: -»نه؛ راه بيفت بريم. مدرسه دير شد.«
بهار ٨٥ - رشت