پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - ادب و هنر، دلم را بخشيدم به دريا - محمدی پور فرامرز

ادب و هنر، دلم را بخشيدم به دريا
محمدی پور فرامرز

شهود
باد مى‌خواند
باران مى‌نويسد
زمين دفتر عاشقانه هاست
و خدا زيباست

نكته
شاعر شدم
كه حسود نباشم،
بهار فصل دانايى ست
و خوشدلى
خورشيدى
كه سرنوشت سطرهاى سياهم را
رنگين كمان مى‌نويسد.

تماشا
پنجره‌ها بازند،
شعرناتمامم را باد مى‌برد
به دور دستى كه نمى‌دانم كجاست ؛

بازهم شعر مى‌گويد:
"كاش
باران بگيرد!"

هواى بهار
عطر تازه‌ى نارنج
با گل‌هاى تمشك مى‌خواند،
وقتى بوته‌هاى چاى
از خواب زمستانى
چشم وا مى‌كنند.

مادرم
شاخه‌اى از شمشاد
بر درگاه خانه مى‌آويزد
و در هواى بهار
به نيايش گُل
بر مى‌خيزد.

مثل هميشه
به پرنده آبى: برادر شهيدم »فريبرز«
لبخند
لبخند
لبخند...
مثل هميشه
پيشانى ات نبود،
ببوسم!
به چشمم آمد؛
تن پوشى از گل
نشكفته
بى ستاره
در ستاره باران بارانى‌ترين شب سنگر
و درياچه‌اى از ماه؛
دست آويز روزگار

مثل هميشه
جوراب هايت سياه بود و سفيد،
سرما را دوست نداشتى !

به خود آمدم ،
پيشانى‌ات نبود،
ببوسم،
گلويت را بوسيدم ،
شعرى شد...

نيايش
به گل قيامتى داد
ياحَىّ يا قيّوم!
و به دريا مكاشفه‌اى
برگى از گل
و قطره‌اى از دريا
همين، سهم ما!

وقتى سپيده رسيد،
گفتم: شكر!
تا ستاره‌ها بيايند،
بازهم شكر

نفس مى‌كشم
با برگى از گل
و قطره‌اى از دريا كه در سفره دارم؛
يا حَىّ يا قيّوم!

اطلسى ها
خانه‌ام
بوى نم كاغذ مى دهد
و بوى كتاب‌هاى شعر دريا
جنگل
و باران

با من بخوانيد!
اطلسى‌ها خوش اقبال ترند
يا شاعرى كه با عطر تر كلمات
به جهان لبخند مى‌زند؟

گل فروش
هنوز هم مى‌گويم!
چشم ندارى، ببينى!

دنيا
گل فروش بدى نيست،
هنوز هم
با دستمال كوچك گلدار يادگارى
چشمان خيسم را
پاك مى‌كنم!

پلك فرشته
سر مى‌گردانم
و نگاهت را دريغ
همسايه‌ى هميشگى‌ام!
گناه من نيست
شعر را خدا داد،
عطر چاى بارانى
و بوى برنج ستاره را نيز!

باران
عاشقم كرد
اخم هايت را واكن،
همسايه!
ديشب
از پلك‌هاى فرشتگان
يك سبد سلام
چيده‌ام؛
براى تو!

لبخند سفيد
سوار بر اتوبوس
- كجا؟ نمى دانم -
انگشت به دندان زيادند؛
يكى به آينه مى‌خندد،
ديگرى دل به سراب دهد!
آسمان
دريايى ست،
مى‌توان آبى بود.

حباب و لبخند سفيد
كفى بر آب و
حكايت روزگار!

دلتنگى
ديشب
صدايت كردم، نبودى!
دلتنگ بودم،
دريا مرا مى‌شناسد
ستاره مرا مى‌فهمد
اين روزها
دنيا با من است ،
دريغا،
تو نيستى!

صبح نيامده
(١)
مثل گياهان گريه مى‌كنم
ترانه‌ام
لبالب از ابر بهار است
(٢)
دلم مى‌گيرد؛
وقتى شكوفه اى
در زمستان مى‌لرزد
و تو
پا روى پا مى‌گذارى و
مى‌خندى!
(٣)
سلام را نمى‌شناسند!
سنگ مى‌فروشند؛
جاى آينه
و گل‌هاى كاغذى
جاى بابونه و آويشن!
(٤)
پا ماله‌هاى كودكى‌ام را
نروبيد!
زيباترين شعر
خاطراتى است كه مى‌ماند.
(٥)
شانه‌اى بياوريد
- براى پريشانى گيسوانش -
مى‌ترسم؛
صبح نيامده، بميرم!

شور عشق
عشق را نوشتم،
بى آنكه بدانم
شور بهارى با من
و رنگين كمانى با هفده رنگ
برپيشانى...

كلمات
زيبا شدند
به عشق
و گل‌ها
هنوز
تازه‌اند!

بلوغ
دلم را بخشيدم به دريا،
در ناگهان آبى
همسفره شدم
با تو،
انار را برداشتم؛
لبخند!
سيب را برداشتم؛
صفا!
و تنگ آب را
كه در همسايگى دريا
حرف اول را مى‌زد...
دريا انار
سيب - آب
در بلوغ شاعر
آينه مى‌شود.

عاشقى
(١)
رودخانه عاشق است ،
ما مرداب!
آن كه مى‌رود،
ما نيستيم!
(٢)
باران مى‌بارد،
خيس نمى‌شوم
قرار است
به خانه ى دريا برويم
(٣)
شعر مى‌نويسم،
حنجره‌ات را پاره نكن!
پروانه‌هاى تشنه
عاشق‌ترند!
(٤)
امشب
مهمان خدايم
و خانه‌اى كه بوى ريحان مى‌دهد،
آى ريحانه،
ريحانه!

پاى درخت مقدس
سفره‌ى حصيرى به ديوار،
انگار
خورشيد بزرگ شده است!
باور نمى‌كنم!
پيش‌ترها خورشيد
همسايه ى ما بود،
اما امروز
از بازار آفتاب مى‌خريم؛
به زحمت!
پيش‌ترها - نه چندان دور
رد پاى همسايه
حياط خانه مان را
نقش آشنايى مى‌زد!

باور نمى‌كنم؛
خورشيد
مغازه‌اى دارد سبز
و يا اين روزها مهربان شده است ،
مادر بزرگ اگر بود
دستانش عطر خورشيد مى‌داد
- هر چند خورشيد را نمى‌خريد -
امروز خورشيد را مى‌خرند
و پسرى عاشق پاى درخت مقدس
فاتحه‌اى مى‌خواند،
شايد - بماند!
دريغا نمى‌داند؛
خاك فراموشى
بازارى دارد
داغ داغ!

علف‌هاى بلند
ديشب
در بيابان آسمان
ستاره‌ام را گم كردم،
ماه آمد
علف‌هاى بلند را سر بريد
قد كشيدم،
ستاره...
ستاره،
فرياد...
فرياد!
به خود آمدم
ديدم؛ شب نيست.