پگاه حوزه
(١)
یادداشت ؛ مردمشناسى فلسفى و پيشرفت - فیاض ابراهیم
١ ص
(٢)
یادداشت ؛ باشگاههاى علمى؛ كار و همت مضاعف - غفورى نژاد محمد
٢ ص
(٣)
سپهر اسلامی و عربی -
٣ ص
(٤)
آئین شناخت ؛ تبلور نيهيليسم در نگاه نيچه - کیانی محمدحسین
٤ ص
(٥)
اندیشکده، پرسشها و مفاهيم كليدى در تحليل تجدد - خاکی قراملکی محمدرضا
٥ ص
(٦)
سیاست نامه ؛ بنيان و ساخت اجتماعى جنبش دانشجويى - شیرودی مرتضی
٦ ص
(٧)
کتابشناخت ؛ جهان کتاب - پرهیزگاری نیکو
٧ ص
(٨)
ادب و هنر، چند نامه در گره گاه ادبيات و سياست - لیمودهی رضا
٨ ص
(٩)
ادب و هنر، به انقلابى ديروز كه انتقام گذشته اش را از حال ما گرفت - مهدی نژاد امید
٩ ص
(١٠)
ادب و هنر، حرف هايى از سر ناچارى باجبّارخان خودمان - قزوه علی رضا
١٠ ص
(١١)
ادب و هنر، هواى هند، خاطرات را تغيير مىدهد؟ - کاکائی عبدالجبار
١١ ص
(١٢)
ادب و هنر، دوستى كى آخر آمد دوستداران را چه شد؟ - قزوه علی رضا
١٢ ص
(١٣)
اطلاع رسانی، برگزيده تحولات سياسى ايران و جهان - ارکان فائزه
١٣ ص

پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - یادداشت ؛ مردمشناسى فلسفى و پيشرفت - فیاض ابراهیم

یادداشت ؛ مردم‌شناسى فلسفى و پيشرفت
فیاض ابراهیم

١. اگر مردم را گروهى از انسان‌هايى بدانيم كه در يك حوزه جغرافيايى خاص و با يك فرهنگ خاصِ به خود زندگى مى‌كنند، مردم شناسىِ فلسفى به مقوله‌هايى هم‌چون گروه، انسان، جغرافيا، فرهنگ و زندگى مى‌پردازد و سعى مى‌كند تا ارتباط اين مقوله‌ها را در يك چارچوب مفهومى بررسى نمايد، كه البته نقطه شروع آن مردم‌شناسى فلسفه است، كه رابطه فرهنگ و فلسفه‌ها را بررسى مى‌كند.
٢. مردم‌شناسىِ فلسفى به فرايندهايى مى‌پردازد كه فرهنگ خودش را به فلسفه بيارايد و يا اينكه نظام معنايى خود را تبديل به نظام مفهومى نموده و عقلانيت مخصوص به خودش را خلق نمايد و اين‌جاست كه فلسفه مخصوصِ به يك فرهنگ به وجود مى‌آيد و فرهنگ، فرموله شده و صورت بندى پيدا مى‌كند، كه در اين صورت بالندگىِ درونى يك فرهنگ به وجود مى‌آيد.
٣. بالندگى درونىِ فرهنگ كه توسط فلسفه به وجود مى‌آيد، از راه خودآگاهى‌سازىِ فرهنگ يك قوم، ملت و مردم براى خودش است؛ يعنى كاركرد فلسفه در يك قوم و مردم، خودآگاه‌سازى يك فرهنگ براى آن قوم است. حال اگر اين فلسفه توليدى از متن فرهنگى آن مردم باشد، اين خودآگاهى سبب بالندگىِ فرهنگى و سپس تمدنى مى‌شود، مثل آن كارى كه اول فردوسى و سپس بوعلى سينا، شيخ اشراق و در نهايت ملاصدرا انجام دادند.
٤. اگر فلسفه، وارداتى يا تحميلى باشد، سبب مى‌شود كه يك نوع باز توليد كاذب فرهنگى رخ دهد، كه اين نوع بازتوليد، خودآگاهى دروغين فرهنگى توليد مى‌كند كه سبب بيگانگى فرهنگى شده و باعث مى‌شود كه بيگانه‌گرايى فرهنگى در يك كشور ريشه‌دار شده و تاريخ فرهنگى آن كشور را شكل دهد، مثل آنچه كه در مشروطه تا به حال رخ داده و اوج آن در بازتوليد فلسفى غرب در ايران توسط محمد على فروغى رخ مى‌دهد، كه اگر به مقدمه‌هاى خود او در كتاب سير حكمت در اروپا مراجعه كنيد، به اين مطلب پى خواهيد برد.
٥. مردم شناسىِ فلسفه به دين در بازتوليدِ فلسفه به صورت عميق مى‌نگرد؛ چرا كه دين، جهان پديدارى را مى‌آفريند و جهان پديدارى نظام معنايى را به وجود مى‌آورد و نظام معنايى، نظام نشانه‌اى را ايجاد مى‌كند و نظام نشانه‌اى و در رأس آن، زبان، نظام مفهومى را خلق مى‌كند؛ پس مى‌توان گفت: نظام نشانه‌اى و زبان، فلسفه را مى‌آفريند و فلسفه از نظر مردم‌شناسى كاملاً مشروط به نظام زبانىِ يك مردم مى‌باشد (انسان‌شناسى ساختارى لوى اشتروش مى‌تواند اين نكته را به خوبى بيان نمايد و سپس نظريه لكيفورد گريتس و ادوارد هال را)
٦. بوعلى سينا در پناه چارچوب توليدى و فرهنگِ ايرانى و جهان پديدارى حاكم بر آن توسط فردوسى، به بازتوليد فلسفه بومى - ايرانى با توجه به فلسفه ارسطويى پرداخت و سپس شيخ اشراق سهروردى به معارضه با فلسفه مشايى او پرداخت، كه اين جنگ اشراق و مشاء به يك ديالكتيك فلسفى در جهان اسلام و ايران تبديل شد كه سبب بالندگى فلسفه اسلامى و فرهنگ ايرانى گرديد و اين دو نفر فلسفه ملاصدرا با هم جمع شدند و وحدت بخش جهان ايرانى بعد از صدرا شدند.
٧. وحدت بخشى ملاصدرا با تقليل فلسفه مشاء و دين به فلسفه اشراقى و عرفان، صورت گرفت و صورت مشايى فلسفه در بعد از صدرا، ناديده گرفته شد كه اين نيز سبب شد كه فرهنگ ايرانى از فوايد بازپرورى فلسفى و معارضات فلسفى، بازماند كه نتيجه آن در مشروطه آشكار شد؛ چرا كه فلسفه بايستى بتواند علوم انسانى يك كشور را توليد و بازتوليد كند، كه با فلسفه ملاصدرا و تقليل او، فلسفه از توليد علوم انسانى بازماند و غرب‌زدگى در علوم انسانى از مشروطه آغاز شد، كه نتيجه‌اش سياست‌گذارى غربى در دوران رضاخانى بود كه با كتاب سير حكمت در اروپاى فروغى، تكميل شد.
٨. فلسفه مشاء كه بر راه رفتن و سخن گفتن استوار شده بود و با راه رفتن بر يك خط صورت مى‌پذيرد به گونه‌اى بر مختصات خطى استوار شده بود؛ مختصاتى كه با راه رفتن عجين شده بود. بر عكسِ فلسفه اشراق كه بر يك‌جانشينى، حجره‌نشينى، گوشه‌نشينى و اشراق و درون بينى استوار شده بود. به همين دليل در مشاء با برون‌نگرى و قال‌نگرى، توليد علم رخ مى‌دهد (ما برون را بنگريم و قال را) و در اشراق با درون‌نگرى و حال‌نگرى دانش توليد مى‌شود (ما درون را بنگريم و حال را)
٩. فلسفه مشاء بر ذهن و قواعد ذهنى استوار مى‌شد، پس روش‌شناسى آن به گفتگو، مباحثه، ديالوگ و زبان، براى رسيدن به دانش بنا شد.
برعكسِ اشراق كه بر بى‌زبانى و بى‌گفتگويى بنا مى‌شد، يا سكوت مهم‌ترين عنصر روش‌شناختى آن محسوب مى‌شود (همدلى از هم‌زبانى بهتر است) و يا (ما براى وصل كردن آمديم نى براى فصل كردن) و وصل، ريشه در سكوت دارد و فصل، ريشه در زبان دارد. پس فلسفه مشاء كه براساس زبان بنا مى‌شود، به فلسفه علوم انسانى‌ساز نزديك‌تر است تا اشراق.
به همين دليل حوزه مروى تهران، كه در فلسفه مشايى تسلط داشت، توانست وارد گفتگو با فلسفه غربى شود (مثل علامه زنوزى و علامه شعرانى).
١٠. فلسفه مشايى كه بر رويه ارسطويى بنا مى‌شود، ريشه در غرب‌گرايى يا غربيت اروپا و غرب دارد، ولى فلسفه اشراق ريشه در شرقيت غرب دارد و بر رويه افلاطون بنا مى‌شود. (هرچند افلاطون نيز پردازش غربى اشراق شرقى است) فلسفه ارسطويى با كلام يهودى و زبان عبرى آن پيوند دارد. (گادامر در آغاز فلسفه) و فلسفه اشراقى با مسيحيت ارتباط دارد و هويت‌ساز فلسفى آن توسط اگوستين مى‌شود و زمانى كه اكونياس سعى در آوردن فلسفه ارسطويى به مسيحيت دارد و موفق هم مى‌شود، چهره يهودى مسيحيت در پروتستانتيزم يا يهودى‌سازى مسيحيت رخ مى‌دهد كه رنسانس نيز اين گونه شروع شد.
١١. پيشرفت‌گرايى خطى ريشه در فلسفه مشايى يا ارسطويى دارد كه امروزه در فلسفه تحليلى انگليسى دارد، كه در چارچوب‌هاى فلسفى پيشرفت، مثل تجدد، مدرنيسم، توسعه و جهانى‌سازى ترسيم شده و در مفهوم جامعه باز يا جامعه باز شده (توسعه و وسعت بخشيدن)، جمع مى‌شوند (انديشه پوپر) نه جامعه آزاد يا آزاد شدن.
فلسفه اشراق ضد پيشرفت است، چرا كه مدل آن خطى نيست، بلكه مدل آن دائره‌اى است كه تاريخ تكرار مى‌شود و پيشرفت در آن بى‌معنا است، پس تاريخ سبب بازگشت به نقطه شروع است، نه پيشرفت و جلو رفتن.
١٢. اسلام نه اشراقى مسيحى است و نه مشايى يهودى، بلكه هم اشراقيت را در خود دارد و هم مشائيت را، پس فلسفه خود را براساس پيشرفت اشراقى مى‌گذارد (و اعمراللهم به بلادك و احى به عبادك) كه در امام تجلى پيدا مى‌كند. و تبيين آن اين گونه است كه در اسلام هم عرفان است و اشراقيت كه بر سكوت بنا مى‌شود و هم فقه دارد كه بر زبان و قراردادها بنا مى‌شود و واسطه آن نيز كلام است، پس الگوى پيشرفت در فلسفه اسلامىِ آن بر يك الگوى خطى بنا مى‌شود، ولى داراى حلقه‌هاى ميانى و درونى است.