پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - آئین شناخت ؛ تبلور نيهيليسم در نگاه نيچه - کیانی محمدحسین
آئین شناخت ؛ تبلور نيهيليسم در نگاه نيچه
کیانی محمدحسین
پست مدرن پديدهاى است كه شبح آن بر جهان امروز سايه افكنده و از آن به عنوان واژهاى براى توصيف يك دگرگشت گسترده در دهههاى پايانى سده بيستم ياد مىشود. با آنكه هنوز تعريف معيّنى از پست مدرنيسم به دست داده نشده، اما اين واقعيت پذيرفته شده است كه شرايطى با نام پست مدرن وجود دارد.(١)
پست مدرن، همانگونه كه از نامش بر مىآيد "پست مدرنيته" است، يعنى ادعاى گذشتن از مدرنيتهاى را دارد كه خود از سنت فراتر مىرود. بنابراين اصول كلى پست مدرن را مىتوان چنين برشمرد:
اصل اول: آنچه در مدرنيته اعتبار داشته در عصر پست مدرن بىاعتبار و منسوخ است؛
اصل دوم: انكار واقعيت؛
اصل سوم: انسان توان باز شناختن و تفاوت قايل شدن ميان ايمان و واقعيت را از دست داده و انسان به جاى واقعيت، با يك وانمودگر روبروست؛
اصل چهارم: استواربرى معنايى است (در جهان تهى از خرد و حقيقت، جهانى كه در آن هيچ علم و دانشى معتبر نيست و واقعيتى وجود ندارد و زبان تنها پيوند باريك و لطيف با زندگى و هستى است، بسيار طبيعى خواهد بود كه معنا هم معنايىنداشته باشد)؛
اصل پنجم: شك انديشى است كه در آن هيچ نظريه، مطلق انديشى و تجربهاى ارزش و اعتبار نخواهد داشت.
البته افزون بر اين پنج اصل، اصل ديگرى وجود دارد، كه ماهيتى مثبتتر داشته و از آن براى تعريف يكى از ويژگىهاى بارز پست مدرنيسم استفاده مىشود و آن پست مدرنيسم است كه نظر به گوناگونى و كثرت داشته و بر چندگانگىفرهنگها، قوميت، نژاد، حقيقت، جنسيت، و حتى خرد تأكيد دارد.(٢)
در چنين شرايطى، يعنى در وضعيتى آشوبگونه كه ايمان، به هر حقيقتى متزلزل شده، نيهيليسم، بىمبنايى، بىمعنايى و مرگ، ارزشهاى جهان در حيات ما را فرا گرفته است. ولى بايد اعتراف كرد كه در هيچ دورهاى از تاريخ حيات بشر همچون چند دهه اخير، نيهيليسم چهره خود را چنين آشكار نكرده بود. اگر در پايان قرن نوزدهم نيچه اعلام داشت كه نيهيليسم در آستانه در ايستاده است، در دوران كنونى ما اين ميهمان ناخوانده، خود صاحب خانه گشته و جهان ما را از آن خود كرده است.
جهان امروز، يعنى جهان ما، جهان نيچهاى است. نيهيليسم امروز در درون هر يك از ما خانه كرده و كافى است متفكرانه چشمهاى بصيرت خويش را بر خويشتن و حيات خويش بگشاييم تا آن را نظارهگر باشيم.(٣)
زندگى فردريك نيچه
در ١٥ اكتبر سال ١٨٤٤م نخستين فرزند خانواده يك پيشواى روحانى لوترى از روكن در كشور ساكسونى پروس پا به عرصه وجود نهاد، كه چون تولدش مصادف با زادروز فردريك ويلهلم چهارم، پادشاه پروس و حامى سلطنتى قسيس نيچه بود، به احترام اين پادشاه او را فردريك ويلهلم نام نهادند. بنابراين، فردريك نيچه كه در آينده مىبايست به عنوان يك دشمن مصمم مسيحيت شناخته شود، سالهاى اوليه عمر خود را در خانوادهاى مسيحى روحانى گذرانيد. پدر و پدربزرگ مادرش كشيش بودند و خود او در روزگار جوانى اميدوار بود كه روزى در سلك كشيشان درآيد.(٤)
در چهارده سالگى (١٨٥٨) موفق به دريافت بورس مخصوص در شرلپفورتا شد. بيست ساله بود كه در بن به دانشگاه رفت، در آنجا بود كه به انجمن اخوت فرانكونيا پيوست. سپس از آنجا كناره گرفت و از بن به لاييزيك رفت كه بعدها انجمن زبان شناسىتاريخى را تأسيس كرد و قبل از گرفتن درجه دكترى، كرسى استادى در بازل به او پيشنهاد شد.
علاقه نيچه تماماً به وضعيت سلامتى، عظمت و بيمارى فرهنگهاى بشرى معطوف بود. او نسبت به يهوديت و مسيحيت، موضعى عميقاً انتقادى داشت؛ زيرا بر اين باور بود كه آنها با نفى غريزه بشرى از طريق توسل به اعتقاد بردهوار و پوچگرايانه به غير واقعى بودن اين جهان و وعده سعادت اخروى، سلامت بشريت غربى را نابود مىسازند.
نيچه يكى از نخستين كسانى بود كه افول مسيحيت را در اروپايى كه بيش از پيش نسوتى مىشد پيش بينى كرد و جمله مشهور "خدا مرده است" را به زبان راند. او مىپرسيد: كدام ارزشها به عنوان راهنماى فرهنگ غربى جايگزين ارزشهاىمسيحى خواهد شد. انديشه او درباره "ابرمرد" يعنى فرد اصيل دوران مابعد مسيحيت، همانند نقد او از يهوديت و اخلاق، بعدها توسط بعضى از ناسيونال سوسياليستها در جهت توجيه سياستهايشان به كار گرفته شد. نقد ريشهاى نيچه از مابعدالطبيعه، از وحدت "خود"، حتى از حقيقت و تلقى او از هر واقعيت و هر ارزش به عنوان بيان "اراده معطوف به قدرت" او را به دنياى پست مدرنيست مبدل ساخت.(٥)
نيهيليسم
لفظ نيهيل (NIHIL) ريشه لاتينى دارد، كه به معنى »هيچ« است. در كتابهاى لغت فرانسه (GRANDE LAROUSSE) مرادف اين كلمه به زبان فرانسه، كلمه (rien) و مرادف انگليسى آن (nothing) است.
بنابراين، نيهيليسم - كه در اصطلاح فارسى مىتوان آن را »نهگرايى«، »نيستگرايى« يا »هيچگرايى« و »بىگرايشى« نام داد - روشى است كه موضوعات تحميل شده بر انديشههاى بشرى را به نوعى نفى مىكند، اين نفى، هم از جهات فلسفى؛ يعنى چرايىها و چگونگىهاى »معتبر شناخته شده« و هم از جنبههاى اجتماعى و شامل قراردادهاى تحميلى دست و پا گير است، كه اساساً نيهيليسم آن را مطرود مىشمارد.(٦)
در نيهيليسم، نخست سرخوردگى و وازدگى از نظم و نظام موجود به ميان مىآيد و سپس ناتوانى از ارزشهاى موجود در ذهن، دامن مىگسترد و سرانجام نسبت به آنچه كه هست كينه و كدورت سر مىگيرد. در نيهيليسم يا هيچانگارى، فقدان هدف اجتماعى، بىمعيارى و نداشتن و نپذيرفتن شاخص، ميزانى جهت سنجش امور مطرح است. منشأ نيهيليسم را بايد در جوامع اوليه يافت كه نوعى ترك دنيا، خودفراموشى، بىاعتنايى و بىاعتقادى نسبت به هدف دار بودن عالم و اظهار عجز درباره توان ذهنى و فكرى آدمى را به دنبال دارد. شكاكيت افراطى نسبت به همه چيز و نفرت به حيات اجتماعى، سياسى، اقتصادى، فرهنگى و تربيتى و بيهودگى آنها از منشأهاى تكوينى نيهيليسم و مايههاى ابتدايى آن است.(٧)
درباره تاريخچه استفاده از لغت nihil بايد گفت كه اين كلمه توسط صاحبان كليسا در زمان انتقاد و حمله به شكگرايىكلاسيك و مكتب كلبيون استفاده مىشد، اما براى اولين بار اين كلمه در فلسفه مدرن به عنوان يك لغت فلسفى، در نامه فردريش هرمان ياكوبى (١٨١٩-١٧٤٣) به فيشه (١٧٩٩) نگاشته و ثبت شد. ياكوبى كه منتقد كانت و يك ايدهآليسم پساكانتى است، بيان كرد كه از نيهيليسم نگران و دلسوخته است.
نيهيليسم صور و اقسامى دارد. كه از باب نمونه مىتوان به »نيهيليسم معرفت شناختى« كه به معناى انكار و نفى وجود هر نوع معرفت و هيچ يا نيست انگاشتن معرفت است. اشاره كرد. همچنين مىتوان از "نيهيليسم مابعدالطبيعى" نام برد، كه به يك اعتبار به معناى نفى، انكار و نيست انگاشتن عالم واقع و جهان بيرون از ذهن است و اين دو صورت نيست انگارى در واقع اقسامى از مراتب خاص از بسط "نيهيليسم تاريخى فرهنگى" است.(٨)
در تاريخ تمدن غرب، سه دوره و صورت نيست انگارى را مىتوان متمايز از هم مطرح كرد كه عبارتند از:
١. نيست انگارى كاسموسانتريك يونانى رومى؛
٢. نيست انگارى مستتر و شبه شريعت مآبانه قرون وسطايى؛
٣. نيست انگارى مضاعف و اومانيستى مدرن.(٩)
نيهيليسم نيچهاى
ديو رابينسن مىگويد: »نيچه مىدانست كه او خود پيامبرى است و عكاسانى كه رخساره او را به تصوير مىكشيدهاند، معمولاً او را به صورت مردى به ما مىنماياندند، با هيئت و چهرهاى تمسخر برانگيز، به هيئت سبيل اسب آبى و چشمان وحشى خيره. نيچه هميشه تصور مىكرد كه براى مخاطبان قدردانتر آينده مىنويسد و خويشتن را فيلسوفى مىدانست كه اهميت او پس از مُردن مىتوانست ظاهر شود. پس چه بسا صد سال ديگر ما همان مخاطبان باشيم و او را اولين پست مدرن بزرگ به حساب آوريم«.(١٠)
نيچه، آغاز نيست انگارى را نفى رويكرد شادخوارانه و به تعبير او، زندگى گرايانه "ديونينوسى" توسط رويكرد مبتنى بر عقلانيت اخلاقى "آپولونى" در يونان مىداند. به اعتقاد او، با ظهور انديشه سقراطى و سپس مسيحى، "مابعدالطبيعه سقراطى مسيحى"اى پديد آمد كه به عنوان باطن تفكرى غرب، ارزشهايى را پديد آورد. به اعتقاد نيچه، ارزشهاى مابعدالطبيعى كه مبناى تمدن سقراطى مسيحى است، اينك و در پايان تمدن مدرن و به اعتبارى آغاز پست مدرن، گرفتار بحران گرديده و به انكار خود برخاستهاند. او اين سير انكار ارزشهاى مابعدالطبيعى تمدن سقراطى مسيحىتوسط خود آن تمدن را همان نيهيليسم يا نيست انگارى مىنامد.
نيچه مىگويد: چرا در اين هنگام بر آمدن نيست انگارى بايد ضرورى باشد؟ زيرا كه ارزشهاى كنونى ما از آن رو به اين نتيجه؛ يعنى به نيست انگارى مىرسد كه انگارى حاصل منطقى ارزشهاى بزرگ و آرمانهاى عالى ما است و آن نيز هرگاه درباره آن تا به انجام بينديشيم.(١١)
نيچه در "اراده معطوف به قدرت" نيهيليسم را به دو قسم فعال و منفعل تقسيم مىكند. او نيهيليسم فعال را نيستانگارى خويشتن و نيهيليسم منفعل را نوعى ضعف، فرومايگى دنيوى و پوچى دغدغههاى دنيوى معرفى مىكند.
نيچه موقعيت فرهنگى اروپا در عصر جديد را اين گونه معرفى مىكند: ما اروپاييان در پهنه وسيعى از خرابىها قرار گرفتهايم كه در آن هنوز چند بناى بلند سر بر افراشتهاند، اما بسيارى از آنها بر اثر قدرت و گرفتگى ساييده و فرسوده شدهاند و تنها به صورت معجزهوار بر پا ماندهاند و بسيارى ديگر نقش بر زمين شدهاند. بنابراين، تابلوى نسبتاً زنده و جذابى است. در كجا چنين خرابههايى به اين زيبايى وجود داشته است؟ علفهاى هرز و كوتاه و بلندى همه جا را پوشانده است. اين ديار ويران، كليسا است. امروز ما شاهديم كه اركان اصلى و پايههاى عميق جامعه مسيحيت متزلزل است و ايمان به خدا واژگون شده است. اعتقاد به آرمان مطلوب زهد و رياضت مسيحى آخرين منبرش را به پايان مىبرد.(١٢)
او در مورد ايدهآل معتقد است: دروغى به نام ايدهال كه تاكنون مصيبت واقعيت بوده و انسان از طريق آن تا مغز استخوانش دروغگو و ساختگى شده است حد پرستش ارزشهاى متضاد با آنچه به تنهايى مىتواند شكوفايى، آتيه و حق سر فرازانه او را نسبت به آينده تضمين كند.(١٣)
او در مورد انسان چنين مىگويد: آن زمان فرا مىرسد كه تقاص اينكه دو هزار سال تمام مسيحى بودهايم را پس دهيم. آن وزنه سنگين را از دست بدهيم كه بدان زنده مىمانديم. زمانى است دراز كه نمىدانيم چه كنيم. نه راهى به پس نه راهى به پيش، نه به درون نه به بيرون.(١٤)
نيچه زندگى را چنين تصوير مىكند: آموختارى پديد آمده و باورى در كنار آن. همه چيز تهى است، همه چيز يكسان است، همه چيز به پايان آمده است. از تمام تپهها پژواك آمد. همه چيز تهى است و همه چيز يكسان است. همه چيز به پايان آمده است. درست است كه خرمن كردهايم و اما چرا ميوههامان همه تباه و سياه شده است. دوش از ماه شرير چه فرو افتاده؟ كارمان همه بيهوده بوده و شرابمان زهر گشته و چشم بد بر كشتها و دلهامان داغ زودى زده است. ما همه خشكيدهايم و اگر آتش در ما افتد خاكستر خواهيم شد. آرى، ما آتش را نيز به تنگ آوردهايم. چشمهامان همه خشكيده است.(١٥)
نيچه، نيست انگاريِ سازش ناپذير را اعتقادي ميداند كه در آن وجود مطلقاً غيرقابل دفاع است؛ زمانى كه آن را با والاترين ارزشهايى كه مىشناسيم، مقايسه مىكنيم. علاوه بر اين، تشخيص اين امر است كه ما، به هيچ روى، حق نداريم براى اشياء يك »ماورا« يا يك »در ذات خويش« قائل گرديم، كه »خدايى« يا اخلاق مجسم باشد.(١٦)
نيچه، در مورد نيست انگارى خويش چنين مىگويد: زندگى براى چه؟ همه چيز بيهوده است. زندگى خشت بر آب زدن است. زندگى؛ يعنى خود را سوزاندن و با اين همه گرم نشدن، كه در آن ياوه رايىهاى باستانى را هنوز حكمت مىنامند.(١٧)
نيچه خودكشى را چنين توجيه مىكند: زاده شدن هيچ كس دست خود او نيست. اما اين خطا را كه گاهى به راستى خطاست، جبران مى توان كرد. شرّ خود را كم كردن بهترين كارى است كه مىشود كرد و با اين كار كم و بيش سزاوار زيستن مىتوان شد.(١٨)
شاخصههاى نظرى و متافيزيكى جهانى متأثر از عقائد نيچه عبارتند از:
١. جهان بىمتافيزيك؛ ٢. فقدان امنيت آونتولوژيك؛ ٣. مرگ خدا؛ ٤. مرگ حقيقت؛ ٥. فهم پراگماتيستى از حقيقت؛ ٦. مرگ حقيقت و آزادى؛ ٧. انسانى شدن حقيقت؛ ٨. نفى عالم فرا محسوس، مرگ ابديت؛ ٩. جهان به منزله صيرورت؛ ١٠. انكار مقولات متافيزيكى؛ ١١. جهان به منزله تصادف و امكان محض؛ ١٢. بىبنياد شدن جهان؛ ١٣.جهان به مقوله افسانه؛ ١٤. جهان بىتعين؛ ١٥. منطق ظهور اراده معطوف به قدرت؛ ١٦. توليد حقيقت (حقيقت حاصل اراده معطوف به قدرت است)؛ ١٧. بىاعتبارى زبان (متافيزيكى)؛ ١٨. يكسانى ادبيات و فلسفه؛ ١٩. مرگ اخلاق؛ ٢٠. فقدان رابطه ميان حقيقت، فضيلت و سعادت؛ ٢١. جهان به منزله تصادف و نحوه زيست مبتنى بر آن؛ ٢٢. مرگ انسان، كه عبارتند از: الف: تقليل انسان به حيوان؛ ب) مرگ سربژه؛ ٢٣. نيهيليسم؛ ٢٤) وجود آخرين انسان (انسانى كه متأثر از موارد فوق است)؛ ٢٥. انديويدوآليسم (بىاعتبارى هر آنچه كه در وجود آدمى ارزشمند و متعالى تلقى مىشود).(١٩)
آيا هايديگر درست مى گفت كه كار نيچه به منزله ختم متافيزيك است؟ در تفكر فلسفه نيچه - به واسطه صورتى كه فلسفه پردازى او پيدا مى كند-يك رشته موضوعات متافيزيكى مورد ترديد قرار مى گيرد و بلاتكليف و مساله ساز مى شود، ولى با وجود صورتى كه اين موضوعات به خود مىگيرد، هرگز كاملا ابطال نمى شود و همچنان به صورت ضمنى در لابلاى اصطلاحاتى كه براى ابطالشان به كار مى رود، برجاى مىمانند. مقصود نهايى نيچه، نه نابود كردن متافيزيك، بلكه ايجاد نظامى نوين و سازگار با زمان بود. ولى او در اين مهم نيز مانند همه برنامههاى گسترده خويش شكست خورد.گرچه انقلابى به نام انقلاب نيچه وجود ندارد ،اما طرز جديدى براى نگريستن به جهان-هم جهان او و هم جهان ما - هست و همچنين شيوهاى نوين براى تشريح و توصيف آن.(٢٠)
سخن آخر
گزاف نيست اگر معتقد باشيم كه نگاه نيچه به تمام مفاهيم و پديدهها، از دريچه نوعى بدبينى فلسفى بنا شده؛ پوچ انگارى و بدبينى، درون مايه بسيارى از نظرات فلسفى و نحوه زندگى شخصى اوست. رگههاى نيهيليسم، در لابهلاى فلسفه نيچه همواره نمايان است. نيچه نه تنها متافيزيك را پوچ مىانگارد، بلكه قوت نيهيليسم در تمام پديدههاى اين جهانى، به نوعى پيش فرض فلسفه او گشته است.
در اين مقاله، هرچند به اختصار، گوشهاى از نگاه نيچه از روى عينك پوچ انگارى به مسائل اساسى فلسفى بيان شد، اما اين مهم به نوعى ديگر اصالت و اعتبار افراطى نيهيليسم در فلسفه اوست.
بيان شاخصههاى نظرى و متافيزيكى جهانى متأثر از عقائد نيچه به معناى نقد يك جانبه نگرانه فلسفه او نيست، بلكه بيان احوال جهانى است كه امروز دنياى ما با آن دست به گريبان است. ماحصل فلسفه نيچه اشاره به پيش درآمد دنيا است كه او به زيركى تمام ان را پيش بينى كرده بود.بدين سان با مرگ معنا،جهان همچنان در دام شكگرائى مجددى فرو مىرود كه تا به حال تاريخ تفكر فلسفى با چنين خصوصيات منحصر به فردى مواجه نشده بود.
پىنوشتها
١. قره باغى، على اصغر؛ تبارشناسى پست مدرن، انتشارات پژوهشهاى فرهنگى، چاپ اول ١٣٨٠، ص١٥.
٢. همان، ص٢٥.
٣. عبدالكريمى، بيژن، جهان نيچهاى، انتشارات علم، چاپ اول ١٣٨٧، ص١٥٤.
٤. فردريك، كاپلستون، فردريك نيچه فيلسوف فرهنگ، ترجمه عليرضا بهبهانى و على اصغر حلبى، انتشارات بهبهانى، چاپ اول ١٣٧١، ص١٧.
٥. لارنس، كهون، از مدرنيسم تا پست مدرنيسم، ترجمه عبدالكريم رشيديان، انتشارات نى، چاپ دوم ١٣٨١، ص١٠٣.
٦. غفورى، على، ياداشتهايى درباره نيهيليسم، انتشارات فرهنگ اسلامى، ص٣٧.
٧. آراسته، خومحمد، نقد و نگرش بر فرهنگ اصطلاحات علمى و اجتماعى، انتشارات چابخش، چاپ اول ١٣٨١، ص١٠٣.
٨. زرشناس، شهريار، نيهيليسم، انتشارات انديشه جوان، چاپ سوم ١٣٨٦، ص١٣.
٩. همان، ص١٧.
١٠. رابينس، ديو، نيچه و مكتب پست مدرن، ترجمه ابوتراب سهراب و فروزان نيكوكار، انتشارات فروزان، چاپ اول ١٣٨٠، ص٢.
١١. نيچه، فردريك، نيست انگارى اروپايى، ترجمه محمدباقر هوشيار، انتشارات پرسش، چاپ ١٣٨٢، ص ٥٦.
١٢. نيچه، فردريك، حكمت شادان، ترجمه حامد فولادوند و ديگران، انتشارات جامى، چاپ ١٣٨٠، ص ٣٤٤.
١٣. نيچه، فردريك، آنك انسان، ترجمه رويا منجم، انتشارات فكر روز، چاپ ١٣٧٤، ص ٤٥.
١٤. نيچه، فردريك، فردريك، حكمت شادان، ص ٧٣.
١٥. نيچه چنين گفت زردتشت، ترجمه داريوش آشورى، انتشارات نيلى، چاپ ١٣٥٢، ص ٧٨.
١٦. نيچه، فردريك، اراده معطوف به قدرت، ترجمه مجيد شريف، انتشارات جامى، چاپ ١٣٧٧، ص ٢٦.
١٧. نيچه، فردريك، چنين گفت زردتشت، ص ٢٧٩.
١٨. نيچه، فردريك، غروب بتان، ترجمه داريوش آشورى، انتشارات آگه، چاپ ١٣٨١، ص ١٣٣.
١٩. عبدالكريمى، بيژن، ما و جهان نيچهاى، ص ٩٣.
٢٠. ج.پ،استرن، بنيانگذاران فرهنگ امروزى، ترجمه عزت الله فولادوند، انتشارات طرح نو، چاپ ١٣٧٣، ص ٢٢١.