پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - سیاست نامه ؛ بنيان و ساخت اجتماعى جنبش دانشجويى - شیرودی مرتضی
سیاست نامه ؛ بنيان و ساخت اجتماعى جنبش دانشجويى
شیرودی مرتضی
ساخت اجتماعى - طبقاتى جنبش دانشجويى ايران
در مطالعه جنبش دانشجويى سه مدل اجتماعى - طبقاتى وجود دارد، به بيان ديگر، جنبش دانشجويى ذيل سه بحث مستقل و كلان از جامعه شناسى سياسى قابل مطالعه و بررسى است:
مدل اول: قالب جنبشهاى اجتماعى
جنبش دانشجويى، نخستين نمونه و مصداقى است كه براى جنبش اجتماعى ذكر شود، به آن دليل كه: جنبش دانشجويى از ويژگىها و مؤلفههاى موجود در جنبش اجتماعى برخوردار است. اين ويژگىها و خصيصهها عبارتند از:
جنبشهاى اجتماعى به معناى كوشش جمعى براى دگرگونى در نهادهاى اجتماعى است. كوشش جمعى براى دگرگونى يا جنبشهاى اجتماعى، داراى خصوصياتى است كه آن را از ساير كوششهاى جمعى براى تحول و تغيير متمايز مىسازد: اولا: اين عمل جمعى، يك شبكه تعاملى غيررسمى است. ثانيا: اين عمل جمعى مبتنى بر مجموعه مشتركى از اعتقادات و تعلقات خاطر است. ثالثا: اين عمل جمعى بر نوعى منازعه سياسى يا مناقشه فرهنگى با نظم حاكم و مستقر، تمركز دارد. رابعا: اين عمل جمعى از اعتراض و اعتراض عمومى براى پيشبرد اهداف خويش بهره مىگيرد. اين چهار خصيصه در تعريف دلاپورتا و ديانى از جنبش اجتماعى به چشم مىخورد. اين تعريف به اين شرح است: جنبشهاى اجتماعى، شبكههاى غيررسمى مبتنى بر اعتقادات مشترك و همبستگى است كه از طريق استفاده مداوم از اشكال گوناگون اعتراض، حول موضوعات منازعهآميز، بسيج مىشوند. (١)
اين چهار ويژگى، جنبشهاى اجتماعى را از ديگر اشكال گوناگون عمل جمعى چون: احزاب سياسى، گروههاى ذىنفع، فرقههاى مذهبى، وقايع اعتراض آميز يا ائتلافسياسى، متمايز مىكند، همان گونه كه باتامور هم تأكيد مىكند: جنبش اجتماعى نسبت به حزب سياسى، كمتر سازمان يافته است.به عبارت ديگرجنبشهاى اجتماعى: سازمان و حتى نوع خاصى از سازمان نيستند، بلكه جنبشهاى اجتماعى تعامل ميان بازيگران مختلفى است و لذا پديدهاى سيال است و در نتيجه در آنها، ممكن است هيچ گونه عضويت منظم قابل تشخيص و رويت وجود نداشته باشد. به قول ديانى جنبشهاى اجتماعى عضو ندارند، بلكه مشاركت كنندههايى در تظاهرات خيابانى و ميتينگ به همراه آورند. مشاركتكنندگان در جنبش اجتماعى داراى آرمان مشتركاند، اما چنين آرمانى در گروه ذىنفع وجود ندارد.اعضاىجنبش اجتماعى در عمل جمعى خود مستقيما درگير مبارزه براى قدرت هستند اما به صورت پراكنده. جنبشهاى اجتماعى اغلب داراى سازماندهى غيرمتمركز و برخوردار از چند رهبر است، يعنى جنبش، داراى يك رهبر عالى و واحد نيست، البته جنبشهاى اجتماعى چون نهضت امام خمينى(ره) را بايد مستثنايى بر اين قاعده دانست. جلب مشاركت در جنبشها بيشتر براساس روابط شخصى و به شكل چهره به چهره صورت مىگيرد. به قول فيلد جنبش اجتماعى به توليد واژگان و ايدههاى جديد كه در گذشته ناشناخته بودند، كمك مىكند. تعهد و الزام افراد به جنبش و اهداف و ايدئولوژى آن به وسيله كنشها يا تجربههاى شخصى به دست مىآيد.حريفان يك جنبش، ممكن است واقعى يا ساختگى باشند.رقبا موجب اتحاد،انسجام و پويايى جنبش مىشوند. عمل سياسى در جنبشهاى اجتماعى يا به صورت آرام و اصلاح طلبانه صورت مىگيرد يا به شكل راديكال و انقلابى.
جنبش دانشجويى همانند جنبش اجتماعى:
- يك عمل دسته جمعى با هدفها و آرمانهاى مشترك است كه اين هدفها و آرمانها مىتواند زمينهها و ابعاد اجتماعى مختلفى را در برگيرد.
- كوششى براى تغيير است البته گاه تغيير عميق (تغيير نظام سياسى و جايگزين كردن يك نظام تازه) و گاه تغيير نيمه عميق است.
- از يك شبكه روابط تعاملى غيررسمى برخوردار است.مراد از روابط غيررسمى آن است كه اين روابط از يك نظم تعريف شده قبلى برخوردار نيست.
- رويكرد عمومى دارد و اين رويكرد را براى پيشبرد اهدافش ضرورى مىبيند. به هر روى، جنبش اجتماعى و جنبش دانشجويى بدون همراهى عامه، ره به جايى نمىبرد.
- از يك پروسه طولانى ولى مستمر تا نيل به آرمانهايش بهره مىگيرد و اين زمان طولانى را براى نهادينگى خويش لازم دارد.
- گرچه حركتى مستمر است ولى اغلب فاقد نظم آهنين است، و به دليل اين خصوصيت ، ساختارهاى داراى نظم را ياراى مقابله با آن در دراز مدت نيست.
- به دنبال كسب قدرت است و آن را براى عملياتى كردن ايدههاى خود، لازم فرضكند.
- اغلب داراى رهبرى چندگانه است كه گاه متعارض با هم و البته اغلب جواناند.(٢)
مدل دوم: در چارچوب جنبش روشنفكرى
از جمله گروههاى اجتماعى كه جنبش دانشجويى، در ذيل مورد مطالعه و بررسى قرارگيرد، روشنفكران و جنبش روشنفكرى است، زيرا: روشنفكرى يك منزلت اجتماعى است كه در درون خود، طبقات اجتماعى چون دانشجويان را در بردارد، پس، قواعد حاكم بر رفتارهاى روشنفكرى و روشنفكران، قابل تعميم بر رفتارهاى فردى و يا جمعى دانشجويان نيز خواهد بود. اين قواعد و ويژگىها عبارتند از:
روشنفكر به تحصيل كرده متعهدى گفته مىشود كه با دغدغههاى انسانى، اجتماعى، ارزش فرهنگى و سياسى، اقدام به موضعگيرى در مباحث و مسائل حساس و مهم جامعه خويش و جامعه جهانى مىنمايند. اين ارزشها و تعهدها مىتواند انسانى يا دينى باشد، همانند آنچه را كه در بخشى از روشنفكران جامعه قبل و به ويژه پس از انقلاب اسلامى روى داد. در اين صورت: روشنفكرى تابع مجموعه اى از خصلتهايى است كه مىتوان از آنها با عنوان سنت روشنفكرى ياد كرد. در سنت روشنفكرى اين اصول ديده مىشود.
الف) روشنفكر بيرون از سياست است و به موضع گيرى نسبت به آن مىپردازد اما به جانبدارى از يك حزب نمىپردازد و باز بايد گفت: روشنفكر دينى ايرانى پس از انقلاب اسلامى، داخل در سياست است و سياست را از جنبه انطباق با آموزههاى دينى، مراقبت مىكند.
ب) روشنفكر دائما در حال ترديد و نيز، همواره در حال رفت و برگشت بين اميد از يك طرف و بدگمانى از سوى ديگر است و ترديدها و بدگمانىهاى روشنفكر دينى، نسبت به روشها و سياستهاى غيردينى است كه ناحودآگاه يا آگاهانه در جامعه اسلامى بروزكند.
ج) روشنفكر مبارزى است كه با عقب ماندگى و جهل مىستيزد و براى توسعه و رشد اجتماعى تلاش مىكند.
د) روشنفكر منتقد است و با نقد وضع موجود فرهنگى، اجتماعى و...،دگرگونى مثبت را در سر مىپروراند.
ه) روشنفكر به نام آينده و تجدد، سنت ستيز و سنت شكن است و البته روشنفكر دينى، از سنت نقد مىكند ولى نقد او به نفى نمىانجامد.
و) روشنفكران به معناى غربى تر، با سه گروه عمده اجتماعى: اصحاب قدرت و دين و طبقات زمين دار يا سرمايه دار در تضادند.
ز) روشنفكران غرب گرا برخلاف روشنفكران دينى، به نام تسهيل ترقى يا به نام علم و خرد به لزوم جدايى امور دينى از امور دنيوى باور دارند.
ح) روشنفكران غيربومى علاوه بر سكولاريست بودن، علم گرا، خردگرا، سوداگرا و اومانيست (انسانگرا) هستند.
ط) روشنفكران بر مفاهيمى نظير آزادى فكر و انديشه، برابرى، حقوق بشر و.... اصرار دارند.
همه آنچه درباره روشنفكران گفته شد، به معناى غربى آن نزديك تر است اما روشنفكر دينى آنگونه كه پس از اين مىآيد، به ويژه در ايران پس از انقلاب اسلامى نشان داده كه بر پايه تفسير جديدتر از سنت، طالب توسعه است و نيز، ترقى را در دامن دين و بى دينى جستجو مىكند. (٣)
جريان روشنفكرى و جنبش روشنفكرى ايران به دو بخش تقسيم مىشود و آن دو، دو گرايش مهم جنبش دانشجويى ايران را تشكيل داده است:
نخست، روشنفكر غيرمذهبى است كه از زمان برخورد و مواجهه با تمدن غربى شروع شد. در واقع،ايرانيان از دل تجربههاى مدرن و بلكه از طريق شنيدن تجربههاى مدرن با مدرنيته، آشنا شدند. اگر چه در دوره حكومت پهلوى قشر روشنفكر ايرانى بالنده مىشود، اما روشنفكر ايرانى تولدش در خارج از ايران صورت گرفت و اينها افرادى بودند كه به عنوان نماينده سياسى يا دانشجو به كشورهاى غربى رفتند. در داخل كشور، تولد روشنفكر ايرانى به مثابه يك قشر، تنها هنگامى ممكن شد كه نظام حكومتى متمركز در عصر رضاخان نظام ديوان سالارانهاى را پديد آورد. قشر روشنفكر برآمده از طبقات جديد و متوسط است و روشنفكران وقتى به وجود آمدند كه جامعه ايرانى واجد طبقات و اقشار مدرن گرديد. يكى از اين طبقات مدرن، طبقه دانشجوياناند.
دوم، روشنفكر دينى كه پيدايش آن منبعث از زمينههاى فكرى و اجتماعى بوده است. جنبشهاى فكرى - اجتماعى كه به پيدايش روشنفكرى دينى انجاميد عبارتند از: جريان شرقشناسى، سنتگرايى، نوگرايى و احياگرايى دينى. به هر روى، روشنفكران دينى، روشنفكران دين دارى بودند كه از يك سو دغدغه يافتن علل عقب ماندگى در ايران را در سر داشتند و به مدرن كردن ايران مىانديشيدند و از سوى ديگر دغدغه رجوع به منابع سنتى و دينى و باز توليد آن را در دنياى مدرن داشتند. روشنفكران دينى مىتوانند به يك اندازه از دانشگاهيان و روحانيون عضوگيرى كنند، از اين رو مىتوان گفت: روشنفكران دينى به طبقه خاصى تعلق ندارند و فارغ از هر گونه تعلقات طبقاتى هستند و لذا يك قشر شناور را تشكيل مىدهند.
همان گونه كه پيداست جنبش دانشجويى، جنبش روشنفكران جوانى است كه تعداد قابل توجهى از خصوصيات روشنفكرى را دارد، البته به قول باتامور، جنبش دانشجويى منحصرا تجسم انتقاد روشنفكرى نيست، مثلا، جنبش دانشجويى برخلاف جنبش روشنفكرى، جوان است و راديكال و از اين رو نمىتواند خود بنياد باشد.
به همين دليل، بيشتر تحت تأثير جريانات اصلى و مادر روشنفكرى عمل كرده و به عنوان توزيعكنندگان و مروجين انديشههاى روشنفكران به حساب مىآيند و لذا فراز و فرود جنبش دانشجويى، تابعى از فراز و فرودهاى جنبش روشنفكرى است، و نيز، نقش پل ارتباطى ميان تودههاى ناراضى و رهبران جنبش را بازى مىكند لذا تمامكننده نيستند، بلكه بيشتر تشديدگرند، آغازگر هم نيستند، آنها بيشتر كاتاليزور و محرك خوبى هستند تا جنبش و حركت آغاز شده را شدت بخشيده و اوج دهند. البته گاه جنبش دانشجويى خود پديدآورنده هم مىشوند كه اين پديده نادرى است. (٤)
مدل سوم: در جنبش طبقه متوسط جديد
كارل ماركس آلمانى، توليدكنندگان كوچك، صاحبان صنايع دستى، خرده فروشان و دهقانان را طبقه متوسط مىدانست.او پيش بينى كرده بود كه با افزايش توسعه صنعتى در جوامع غربى، طبقه متوسط از بين خواهد رفت اما برخلاف پيش بينى او، طبقه متوسط نه تنها حذف نشد بلكه گستردهتر، فعالتر و سياسىتر شد، به گونه اى كه امروزه از دو نوع طبقه متوسط سخن رانده مىشود؛ طبقه متوسط قديم شامل بازرگانان، توليدكنندگان مستقل، صاحبان بنگاههاى اقتصادى كوچك، سوداگران صنعتىكوچك و مغازهداران؛ و طبقه متوسط جديد كه خود در برگيرنده گروههاى مختلف تحصيل كرده نظير مهندسان، پزشكان، حقوق دانان، استادان دانشگاه، دانشمندان، دبيران، تكنيسينها، دانشجويان، كارمندان و حقوق بگيران است.
در خصوص نقش اجتماعى طبقه متوسط جديد، دو نظر متضاد وجود دارد: برخى چون هانتينگتون و برخلاف ميلز، اين طبقه را در جوامع در حال توسعه به موتور و نيروى اصلى توسعه، تحول و حتى انقلاب تشبيه مىكنند. به نظر هانتينگتون، سرچشمه اصلى مخالفت با حكومت را بايد در اين طبقه بازجست. نخستين عناصرى كه از اين طبقه در صحنه اجتماعى ظاهر مىشوند، روشنفكرانىاند كه فعالتر و انقلابىتر از كاركنان دولت، افسران ارتش، معلمان، وكيلان، مهندسان، تكنيسينها و كارفرمايان و مديرانىاند كه به تدريج ظاهر مىشوند.
به همين دليل: شهركانون مخالفت در درون كشور است و طبقه متوسط، كانون مخالفت در درون شهر است و دانشجويان منسجمترين، كارآمدترين و پرتحركترين انقلابيان در ميان روشنفكراناند. آنها، هسته اصلى و مركزى مبارزات انقلابى در جوامع در حال توسعه را تشكيل مىدهند. به قول ميلز، روشنفكران جوان و دانشجويان مهمترين نيرو براى ايجاد تغييرات بنيادىاند. (٥)
از اين رو، شديدترين، منسجم ترين و شورشى ترين مخالفتها با هر حكومت موجود و مستقر را به استثناى ايران كه بايد در حوزههاى علميه سراغ گرفت، بايد در دانشگاهها جستجو كرد، لذا مىتوان گفت: اگر تنها يك شكاف در ميان همه كشورهاى دستخوش نوسازى وجود داشته باشد، همان شكاف ميان حكومت و دانشگاه است. به اين ترتيب دانشجويان و جنبش دانشجويى، به عنوان قلب طبقه متوسط جديد، نقش پمپاژ كننده خون انقلاب به درون رگهاى بدنه تحول خواه و دگرگونى طلب طبقه متوسط را بازى كند.
طبقه متوسط جديد در ايران از ويژگىهايى كه پيش از اين برشمرديم، برخوردار بوده است: در ايران، طبقه متوسط جديد، نخست محصول فرايند نوسازى رضاشاهى است و البته خود آنها نيز، در پيشبرد نوسازى رضاخانى نقش ايفا كردند. اين طبقه داراى مختصات زير است: محمل اصلى ايدئولوژىهاى ليبرالى، سكولاريستى و مدرنيستى، خواهان تجديد هويت و سنتهاى ملى ايران، مخالف دخالت روحانيون در سياست، خواهان وضع قانون اساسى به شيوه اروپا، طرفدار تأسيس نهادهاى سياسى بر اساس حاكميت ملى، حامى ايجاد دولت ملى به جاى دولت سنتى و هوادار اصلاحات گسترده در نظام سياسى، مالى و ارضى براى رفع عقب ماندگىها. اين گروه همواره در نقطه مقابل روحانيت بوده و از سوى دولت پهلوى گاه به بازى و به كار گرفته مىشد و گاه با بى مهرى و خشم رژيم مواجه مىشدهاند، زيرا: دولت پهلوى با خواسته آنان در ايجاد حكومت قانون و تأمين آزادى مخالف بوده است. همين فضا بر طبقه متوسط جديد در دوره پهلوى دوم هم حاكم بوده، اما در آن، دانشجويان كمتر منعطف تر از ديگر طبقات متوسط، به دليل گسترش دانشگاهها، به تدريج محوريت يافتند به گونهاى كه هسته اصلى اپوزيسيون عليه شاه را طبقه متوسط با محوريت دانشجويان تشكليل مىداد. مهم ترين خواسته آنان، تأمين آزادىهاى اجتماعى از طريق محدود كردن قدرت سياسى و ايجاد نوعى مشروطيت يا جمهورى بود، و ضمنا،خواهان حكومت جمهورى و دموكراسى پارلمانى، استقرار بازار آزاد،اجراى مالكيت خصوصى، اجراى سياستهاى ليبرالى و تحقق قانون اساسى به سبك اروپا بودهاند. با قدرتمند شدن روحانيت و با شكستهاى پى در پى گرايشهاى غيرمذهبى چون ماركسيستها و ناسيوناليستها در به سامان رساندن خواستههاى مردم در برابر رژيم پهلوى دوم، چرخشى تدريجى در گرايشهاى طبقه متوسط و نيز، دانشجويان به عنوان هسته اصلى آن، به اسلام روى داد.اين گرايش، در جنبش دانشجويى سالهاى نيمه اول دهه ١٣٤٠ با اوج گيرى نهضت امام خمينى(ره) آغاز شد و در نيمههاى دهه ١٣٥٠، به مرزهاى نهادينگى رسيد به گونهاى كه در حركتهاى ضددولتى آن سالها، دانشجويان نقش منحصر به فردى را به نمايش گذاشتند. (٦)
پىنوشتها:
١ - على اديب، نقش دانشجو در تحول اجتماعى، تهران: مركز نشر فرهنگى رجاء، ١٣٦٣، ص٧٥٦
٢ - مايكل راش، جامعه و سياست، ترجمه منوچهر صبورى، تهران: سمت،١٣٨٥، ص ١٢٣-٩٩
٣ - مجتبى بيات، »دو وجه جنبش دانشجويى،« مندرج در:ue.ayoog)
٤ - ساموئلها هانتينگتون، سامان سياسى در جوامع دستخوش دگرگونى، ترجمه محسن ثلاى، تهران: نشر علم، ١٣٧٥،ص ٥٣٤
٥ - ب.ت.باتامور، منتقدان جامعه، ترجمه محمد جواهر كلام، تهران: سفير، ١٣٦٩،ص ٦٩
٦ - حسين اديبى، طبقه متوسط جديد ايران، تهران: انتشارات جامعه، ١٣٥٨، ص ٨٧