پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - عرفان سرخپوستى - کیانی محمدحسین

عرفان سرخ‌پوستى
کیانی محمدحسین

قسمت اول

مقدمه
عرفان كارلوس كاستاندا نمونه بارزى از جهانى شدن گرايش‌هاى اديان و عرفان‌هاى طبيعت گراست كه در بستر تعليم‌هاى سرخ پوستانه متبلور شده است. هرچند كارلوس كاستاندا در چينش تعليم‌هاى عرفانى خود، داراى نوآورى‌ها و ابتكارات منحصر به فردى است، ولى بررسى و كنكاش نظام عرفانى او، بدون در نظر گرفتن تعليم‌هاى اديان طبيعت گرا و عرفان‌هاى سرخ‌پوستى، كم فايده و حتى بى فايده است.

ابعاد معنويت در اديان طبيعت گرا
مهم‌ترين مسئله در بررسى ابعاد معنوى اديان طبيعت گرا - در چارچوب مطالعات معاصر - مربوط به رابطه اخلاق و عرفان است. تعريف اخلاق و عرفان، همانند بسيارى از كلمات كليدى در حوزه‌ى علوم انسانى، در قالب انواع مكاتب، رنگارنگ، گوناگون و بعضاً متقابل معنا شده است. امّا آنچه كم و بيش در مكاتب اخلاقى و عرفانى نمايان است، گواه بر وجود تفاوت‌هايى در آن دو است.
عرفان، به عنوان يك نظام فرهنگى، به دو بخش عملى و نظرى تقسيم مى‌شود: عرفان نظرى نسبت به عرفان عملى، در مقايسه با اخلاق، داراى تفاوت‌هاى زيادى است. به عبارت ديگر، عرفان عملى شباهت‌هاى زيادى با اخلاق دارد، كه برخى به اشتباه همواره عرفان عملى و اخلاق را يكى مى‌دانند.
ميان عرفان عملى و اخلاق، تفاوت‌هايى وجود دارد كه مهم‌ترين آنها عبارتند از:
١. هدف اصلى عرفان عملى، بيان رابطه‌ى انسان با خدا و نحوه‌ى رسيدن به اوست، در حالى كه اكثر نظام‌هاى اخلاقى ضرورتى نمى‌بينند كه درباره‌ى رابطه انسان با خدا بحث كنند، و فقط اخلاق مذهبى است اين جهت را مورد توجّه قرار مى‌دهد.
٢. عرفان عملى، بر اساس عرفان نظرى و بينش خاصّى از خدا و عالم بنا مى‌شود، در حالى كه اخلاق، بر اساس بينش عرفانى شكل نمى‌گيرد و اصول موضوعه‌ى آن با عرفان عملى متفاوت است.
٣. اهداف عرفان و اخلاق متفاوت است. هدف اصلى عرفان عملى، برداشتن حدود وجودى انسان و گسترش ظرفيّت وجودى، و در پايان، رسيدن به مرحله‌ى فناى در خداوند است، امّا در اخلاق، هدف اصلى، تهذيب نفس و اصلاح روح و رفتار آدمى است.(١)
با تأمّل در مؤلّفه‌ها و انواع گرايش‌هاى اديان ابتدايى، تفاوت‌ها و خصوصيات متمايز فوق يافت نمى‌شود. به عبارت ديگر، اختلافى ميان عرفان عملى و اخلاق در حوزه‌ى اديان طبيعت گرا وجود ندارد، با آن‌كه برخى افراد مؤلّفه‌هاى اديان طبيعت گرا را با موازين اخلاقى موافق‌تر مى‌دانند و دستورات آنان را بيشتر، اخلاقى مى‌پندارند تا عرفانى، ولى قدر مسلّم، اين همان رابطه‌ى اخلاق و عرفان عملى در اديان طبيعت‌گراست.
از اين رو، انتخاب و استفاده از لفظ »عرفان« در اين مقاله، بيشتر از جهت هم گروه دانستن تعاليم كارلوس كاستاندا با جريان‌هاى نوظهور عرفانى است.

اصول اوليه در اديان طبيعت گرا
رواج عرفان‌هاى طبيعت گرا، به مثابه‌ى افول به سمت اديان ابتدايى يا ذهن ابتدايى انسان عارف است.
بازگشت به باورهاى دينى عرفانىِ ماقبل تاريخ، مى‌تواند نشان‌دهنده ايجاد بحران معنويّت و يا كوشش انسان براى يافتن راه نجات در برهوتِ لا ادرى گرىِ معاصر باشد.
از نظر پژوهشگران علوم انسانى، نخستين نشانه‌هاى موجود از دين، گرايش انسان به پرستش طبيعت است، كه هم‌اكنون نيز مى‌توان نمونه‌هايى از اين گرايش را در مناطق دور افتاده‌ى جهان و ميان انسان‌هاى ابتدايى مشاهده مى‌كرد. در اين گرايش، به منظور رام كردن نيروهاى طبيعت، بايد از اين نيروها تجليل نمود و از آنها درخواست لطف و احساس داشت. انسان‌هاى ابتدايى عصر ما، مراسمى دينى دارند كه در آن لباس‌هاى عجيب و غريب مى‌پوشند، ماسك به صورت مى‌زنند، به حركات موزون مشغول مى‌شوند و ضمن آن از نيروهاى طبيعت كمك مى‌خواهند. به عنوان مثال به ابرها مى‌گويند تا براى آنها ببارند، به رودخانه مى‌گويند - به گونه‌اى مناسب و به دور از طغيان و طوفان - آنها را سيراب كند، به زمين مى‌گويند تا براى آنها بروياند، و از مزارع و درختان مى‌خواهند كه محصول بهتر و بيشترى بدهد، و مانند اينها!
دين، در صورت نخستين خود، انسان‌ها را توانا ساخت كه نسبت به حقايق عالم هستى، كه محيط و مجاور او بودند- مانند قواى طبيعت، ارواح گذشتگان يا نيروى موجود در بشر- روشى خاص در پيش گيرد. پس از روزگارى كه دامنه‌ى افكار انسانى وسعت گرفت و به يارى تجربه و نيروى آزمايش توانست امور طبيعى را در موقع خود بشناسد و در محل خود جاى دهد و با دايره‌ى محيط خود رابطه‌ى وسيع‌تر ايجاد كند، در امر »خدايان بزرگ« و »خدايان طبيعى« و بالاخره درباره‌ى »آفريدگار آسمان« به فكر و انديشه فرو رفت.(٢)
اديان ابتدايى، به لحاظ موقعيّت‌هاى جغرافيايى، فرهنگ قومى قبيله‌اى و... داراى صفات و خصوصيّات منحصر به فردى هستند، كه از اين ميان، مى‌توان به موارد ذيل اشاره كرد:
١. شى‌ء مقدّس: طوايف ابتدايى، همواره يك نوع عقيده يا احترام مذهبى نسبت به مكانى خاصّ يا شخصى معيّن يا چيزى مخصوص با اعمال و افعالى مشخّص دارند، كه مى‌توان گفت آن را مقدّس مى‌شمارند و هميشه نسبت به آن، حالت احترامِ آميخته با احتياط به خود مى‌گيرند.
٢. اعتقاد به مانا: قدرت ساكت و نامعلوم در هر شى‌ء موجود را »مانا« مى‌گويند؛ همانند يك نيروى مافوق طبيعى كه به خودى خود داراى فعاليّت و مافوق قوّه‌ى حياتى موجود در اشيا است و به وسيله‌ى اشخاص معيّن يا در وجود اشياى زنده و متحرك ظاهر مى‌شود و داراى اين خاصيت است كه مى‌توان آن را از اشياى جامد به افراد جاندار منتقل ساخت، يا از يك شخص به شخص ديگر سرايت داد، و يا از اشخاص جاندار به اشياى جامد بازگرداند.
٣. سحر: كارى است كه مى‌توان به وسيله‌ى دميدن، تكرار بعضى از كلمات و يا انجام بعضى از اعمال، قواى فوق العاده عظيم جهان را به نفع خود قبضه كرد.
٤. تابو: شخص و يا چيزى خاصّ است كه نزد افراد قبيله داراى قوّه و نيروى غيبى است، كه مردم تصوّر مى‌كنند دست زدن به بدن يا جامه يا ابزار و اثاث او يا حتى فرش يا كف جايى كه وى بر آن گام نهاده خطرناك است؛ زيرا بدن آن سرشار از قوّه‌ى غيبى ماناست.
٥. آداب تصفيه و تطهير.
٦. آنيميزم: نوعى حس پرستش ارواح (آنها معتقدند كه تمام موجودات اعم از متحرك يا ساكن، مرده يا زنده، داراى روحى هستند كه درون آنها مخفى و مستور است).
٧. پرستش طبيعت و روح.
٨. احترام به اموات يا پرستش اجداد.
٩. قربانى كردن: قربانى، راه ديگرى است كه به واسطه‌ى آن قواى فوق طبيعت به تسخير در مى‌آيند.
١٠. توتم پرستى: احساس نزديكى و مؤالفت با ساير اشيا، حتّى موجودات بى جان.
١١. اساطير: در همه جا، اسطوره از آن ناشى شد، كه به انديشه‌هاى مافوق طبيعت وزن و ارزشى خاصّ مى‌دهند و يا براى تشريفات، آداب و عبادات قبيله، يك نوع حقّانيت و استدلال ايجاد مى‌كنند.(٣)

عرفان سرخ پوستى و ماجراى كارلوس كاستاندا(٤)
عرفان سرخ پوستى از انواع عرفان‌هاى طبيعت گرا يا ابتدايى است. بسيارى از مؤلّفه‌هاى اديان ابتدايى ، در اين عرفان به وضوح يافت مى‌شود. اين عرفان داراى پيشينه‌اى قديمى در حوزه‌ى قبايل سرخ پوست است. امّا مدّت زمانى است از مرز جغرافيايى سرخ پوستان عبور كرده، با اقبال برخى مواجه شده و بر سر زبان‌ها جارى گشته است. اكنون، عرفان سرخ پوستى، در بسيارى از كشورهاى اروپايى و آسيايى رواج يافته و طرفداران متعصّبى پيدا كرده است.
مروّج گونه‌ى معاصر عرفان سرخ پوستى، شخصى به نام »كارلوس كاستاندا« است. كارلوس كاستاندا، خود را شاگرد مرشدى به نام »دون خوان« معرفى مى‌كند. حاصل رابطه‌ى استاد و شاگرد ايشان، به وجودآوردن تعليم‌هايى است كه در كتاب‌هاى گوناگون به طبع رسيده، كه از آن جمله مى‌توان به كتاب‌هاى زير اشاره كرد:
١) آموزش‌هاى(تعليمات) دون خوان
٢) سفر به ديگر سو
٣) افسانه‌ى قدرت
٤)حلقه‌ى قدرت
٥) هديه‌ى عقاب
٦)آتشى از درون
٧) قدرت سكوت
٨)هنر رؤيا ديدن
٩) حركات جادويى
١٠) چرخ زمان
١١)جنبه‌ى فعّال بى نهايت
١٢)حقيقتى ديگر
كارلوس كاستاندا در ٢٥ دسامبر ١٩٣٥ ميلادى در روستاى جوكرى، نزديك سائوپائولو، يكى از شهرهاى پرجمعيّت برزيل، ديده به جهان گشود. پدرش »سزار آنا برونگارى« و مادرش »سوزانا كاستاندا« نام داشت. وى تحصيلات خود را در مدرسه‌اى در بوينس آيرس آغاز كرد و در سن شانزده سالگى (١٩٥١م.) به لوس آنجلس آمريكا سفر كرد. او به مجسّمه سازى علاقه‌ى زيادى نشان مى‌داد، از اين رو، مدتى در رشته‌ى مجسّمه سازى و نقاشى تحصيل كرد، امّا چنان‌كه او مى‌گفت، خود را فاقد خلّاقيت و قدرت تخيّل كافى براى اين كار يافت. پس از مدّتى مجسّمه سازى را رها كرد و در دانشگاه كاليفرنيا در رشته‌ى مردم شناسى به تحصيل خود ادامه داد.
كاستاندا در سال ١٩٦٠ ميلادى به مكزيك سفر كرد تا رساله‌ى دكترى خود را با موضوع »گياهان دارويى« سامان بخشد، او مى‌گويد:
در تابستان ١٩٦٠ ميلادى، به عنوان دانشجوى مردم شناسى دانشگاه كاليفرنياى لوس آنجلس، چندين سفر به جنوب غربى [آمريكا] كردم تا اطّلاعاتى درباره‌ى گياهان طبّى جمع آورى كنم كه سرخپوستان اين منطقه استفاده‌كردند. رويدادهايى را كه در اينجا وصف مى‌كنم در خلال يكى از سفرهايم رخ داد. در شهرى مرزى منتظر يك اتوبوس سريع السّير بودم و با دوستى صحبت مى‌كردم كه راهنما و دستيار تحقيقاتى من بود. ناگهان دوستم به طرفم خم شد و زمزمه كنان گفت: مرد پير و سپيد موى سرخپوستى كه جلوى پنجره نشسته است، اطلاعات زيادى درباره‌ى گياهان و به خصوص درباره‌ى پيوته (Peyote) دارد. از دوستم خواستم تا مرا به اين پيرمرد معرفى كند. دوستم به او سلام گفت و سپس به سويش رفت و با او دست داد. پس از آن كه كمى صحبت كردند، دوستم اشاره كرد تا به آنها ملحق شوم، ولى فوراً مرا با پيرمرد تنها گذاشت، حتّى آن قدر به خود زحمت نداد تا ما را به يكديگر معرّفى كند. سرخپوست اصلاَ دستپاچه به نظر نمى‌رسيد. من اسم خود را به اوگفتم و او هم گفت اسمش جان (Juan) است و حاضر است به من خدمت كند. او به زبان اسپانيايى حرف مى‌زد و طرز تكلّمش رسمى بود. ابتدا من به او دست دادم و بعد مدّتى ساكت مانديم. سكوتى مصنوعى نبود، بلكه هر دو طرف آرامش طبيعى و راحتى داشتيم. گرچه چهره‌ى تيره و گردن او پر از چين و چروك بود و سن زياد او را نشان مى‌داد، ولى بدن چابك و ورزيده‌اى داشت.(٥)
ميان كارلوس كاستاندا و دون خوان دوستى ژرف و استوارى پديد مى‌آيد، كه پس از مدّتى، دون خوان خود را »استاد ساحرى« معرّفى مى‌كند. شخصى كه صاحب معرفت عظيمى است.
اطلّاعات زيادى در مورد شخصيت دون خوان وجود ندارد؛ زيرا تنها مجراى شناخت دون خوان، ادّعاهاى كارلوس كاستانداست. دون خوان ظاهراً در سال ١٨٩١ ميلادى در جنوب غرب آمريكا، واقع در آريزوناى مكزيك به دنيا آمد. و پدرش در جنگ ميان اقوام مكزيكى كشته شده است. از اين رو، خويشاوندانش پرورش دون خوان ده ساله را بر عهده گرفتند. دون خوان در ٢٥ سالگى با ساحرى به نام جوليان (Julian ) آشنا مى‌شود و راه ساحرى را فرا مى‌گيرد. درگروهى از ساحران به آموزش‌هاى خود ادامه مى‌دهد تا به مقام استادى مى‌رسد. سپس آشنايى او با كارلوس كاستاندا آغاز مى‌شود.
كاستاندا به تدريج از هدف اصلى سفر به مكزيك، يعنى گردآورى اطلّاعات در مورد گياهان طبّى، دست بر مى‌دارد و براى آشنايى با اصول و اسرار ساحرى، شاگردى دون خوان را مى‌پذيرد. دوران آموزش كاستاندا از سال ١٩٦١ تا ١٩٧١ ميلادى به طول مى‌انجامد. به نظر مى‌رسد كاستاندا در سال ١٩٦٥ ميلادى به ميل خود، آموزش‌ها را قطع كند، امّا دوباره به آموزه‌هاى دون خوان تن مى‌دهد.
و سرانجام اينكه، كارلوس كاستاندا در سال ١٩٧٣ ميلادى موفّق به كسب درجه‌ى دكترى در رشته‌ى مردم شناسى از دانشگاه كاليفرنيا شد و در سال ١٩٨٨ و در سن ٧٣ سالگى بر اثر سرطان كبد در منطقه‌ى وست وود درگذشت.
در همان سال مرگ كاستاندا، يعنى ١٩٨٨، سازمان كاستاندا براى حمايت از آثار و افكار او تشكيل و دو حلقه فيلم به نام »گذر جادويى كاستاندا« توليد كرد. همچنان فيلمى درباره‌ى زندگى كاستاندا به كارگردانى توروجان بر روى پرده‌هاى سينمايى آمريكا به نمايش درآمد.(٦)
نكته: آنچه گذشت، براساس اظهارات خود كاستاندا بود. امّا اسناد مربوط به مهاجرت وى به ايالات متّحده آمريكا حكايت از آن دارد كه او متولّد ١٩٢٥ ميلادى است و زاده‌ى برزيل نيست، بلكه در كشور پرو متولد شده است. او مدّعى بود كه پدرش اديب است، امّا مجلّه‌ى Time پدر كاستاندا را طلاساز معرّفى مى‌كند. او خود گفته است كه هيچ گونه علاقه‌اى به مكاتب عرفانى و راز آلود ندارد، امّا همسر سابقش مدّعى است كه عرفان و مكاتب راز آلود تنها موضوعى است كه ساليان دراز درباره‌ى آن گفتگو مى‌كرده اند.(٧)
در اين كه چرا كاستاندا سال تولد، كشورش و... را پنهان كرده، محلّ بحث است! و شايد به دليل وجود اصل »نفى گذشته‌ى شخصى« در آموزه‌هاى دون خوان باشد. اين اصل، قسمتى از ناواليسم است كه در آن از بين بردن گذشته‌ى شخصى توصيه مى‌شود؛ زيرا آگاهى ديگران از زندگى سالك، باعث ايجاد توقّع در نحوه‌ى رفتار مى‌شود. سالك تحت فشار قرار مى‌گيرد و در دام دنيا فرو رفته، از رسيدن به حقيقت باز مى‌ايستد. كارلوس كاستاندا مى‌گويد: »وقتى مى‌پرسى زندگى ام را با دادن آمارى به تو تأييد كنم، مثل آن است كه از علم براى معتبر ساختن ساحرى استفاده كنم. اين امر، خصلت جادويى آن را مى‌ربايد و از همه‌ى ما مسافت نما مى‌سازد«(٨) و يا به خاطر آن كه محل تولّد كاستاندا (كاحاماركا) مكانى مملو از گياهان دارويى و درمان گران محلّى است. شايد اين نكته به مثابه‌ى آگاهى قبلى او از آموزه هاى سنّتى باشد. آيا اين ادّعا مى‌تواند آموزه‌هاى كاستاندا را تضعيف كند!؟

تعاليم عرفانى كارلوس كاستاندا
عرفان ساحرى، جادوگرى، آيين شمنى، ناواليسم، درمانگرى، پيش‌گويى، عرفان عقاب و... از جمله نام‌هاى عرفانى است كه كاستاندا پايه‌گذار آن بوده است. به نظر مى‌رسد كه از اين ميان، انتخاب نام »عرفان ساحرى« با ساز و كار كاستاندا هماهنگ‌تر است؛ هرچند ساحرى، مفاهيم ديگرى را نيز در دل خود جاى مى‌دهد.
وى در تعريف ساحرى مى‌گويد: ساحرى، توانايى درك و مشاهده‌ى چيزهايى است كه دريافت معمولى ما، قادر به درك و مشاهده‌ى آن نيست. ساحرى، ذخيره‌ى انرژى است تا با ميدان‌هاى انرژى كه در دسترس نيستند سر و كار داشته باشى.(٩)
او مى‌گويد: قصد تأسيس نظام فلسفى يا ارايه‌ى نظرات تئورى ندارم، بلكه مى‌خواهم نظام عملى را بيان كنم؛ نظامى كه بر پايه‌ى معرفت از نوع شهودى است. كاستاندا، دون خوان را فردى وابسته به معرفت شهودى مى‌داند و در بيان شيوه‌ى نگارش كتاب‌هاى خود مى‌گويد:
در هنگام نگارش كتاب‌ها، هرگز به يادداشت‌هاى خود مراجعه نكرده ام، بلكه آنها را با سيستم ديگرى از شناخت نوشته‌ام.(١٠)
در جايى ديگر مى‌گويد:
هرچه بيشتر در عمق مسايل پيچيده‌ى ساحرى فرو مى‌روم، درمى‌يابم، آنچه در ابتدا نظام اعتقادات بدوى و عملى به نظر مى‌رسيد، اكنون به جهانى عظيم و بغرنج بدل شده است. براى آن كه با جهان ساحرى آشنا شوم و بتوانم درباره‌ى آن گزارش دهم، بايد از راه‌هاى پيچيده‌تر و پالوده‌ترى استفاده كنم. آنچه براى من اتّفاق مى‌افتد، ديگر نه چيزى است كه بتوانم از قبل پيش بينى كنم و نه چيزى كه با اطّلاعات مردم شناسان ديگر در مورد نظام‌هاى اعتقادى سرخ پوستان مكزيك منطبق باشد. درنتيجه، من در وضعيّت دشوارى قرارگرفته‌ام. در چنين شرايطى تنها كارى كه از من ساخته است بازگو كردن دقيق حوادثى مى‌باشد كه بر من گذشته است. در مورد صدق گفتارم نمى‌توانم هيچ گونه تضمينى بدهم، جز اين كه بازهم تأكيد كنم كه من زندگى دوگانه‌اى ندارم و خود را موظّف مى‌دانم تا از اصول نظام فكرى‌دون خوان در زندگى روزمرّه ام پيروى كنم.(١١)
نكته‌ى حايز اهميّت آن كه، نه تنها در عرفان كارلوس كاستاندا، بلكه در بسيارى از گرايش‌هاى نوظهور عرفانى سعى مى‌شود كه سبك و سياق آموزه‌ها بر پايه‌ى نوعى ادراك و معيار خاصّ معرفتى معرّفى شود؛ روش معرفتى‌اى كه با تفكّرات عقلى- فلسفى و حتّى عقايد عرفى جامعه مغاير است.
يكى از اشتراكات مهم در اين گونه جريانات عرفانى، استوارى آموزه‌ها بر پايه‌ى نوعى ادراك غير عقلى است. اين كه در برخى موارد، عقايد عرفانى با گزاره‌هاى عقلى- فلسفى موافق و همخوان نيست، قابل قبول است، امّا در مسير تأييد و اعتماد به اين گونه آموزه‌ها مى‌بايست گزاره‌هاى عرفانى بر تكيه گاهى از تفكّرات عقلى استوار باشد.
به عبارت ديگر، ممكن است آموزه‌هاى صحيح عرفانى در ظاهر با عقل ناسازگار باشد، امّا در مقدّمات خود، بر اصول استدلالى قائم است. از اين رو،گزاره‌هاى صحيح عرفانى همواره مى‌بايست بر پايه‌ى معارف عقلى- برهانى شكل گيرد.
خواننده مى‌تواند كتاب‌هاى كارلوس كاستاندا را بخواند، لذّت ببرد و انتظار بيشترى نداشته باشد؛ زيرا آموزش‌هاى وى نه آن اندازه واقعى است كه بتوان بر آن اعتماد كرد - همان طور كه خود كاستاندا در مقدّمه‌ى كتاب هديه‌ى عقاب اقرار مى‌كند - و نه چندان با عقل سليم و مقتضاى درك شهودى هماهنگى دارد كه بتوان سر سپرده‌ى آن شد. علاوه بر آن، به گفته‌ى دون خوان، پيمودن راه، نياز به مرشد ساحر دارد؛ مرشدى كه خود بايد شاگرد خويش را پيدا كند و جستجوى شاگرد، پى استاد سودى ندارد؛ كه به طور طبيعى اين شرط براى ما دست نيافتنى است.(١٢)
در عرفان كارلوس كاستاندا، انسان بسان تعداد بى پايانى از ميدان‌هاى انرژى است كه همانند گوى درخشانى متجلّى مى‌شود از اين‌رو، انسان داراى دو نوع آگاهى است:
يك نوع مربوط به امور عالم مادّى و تفاسير گوناگون از عالم دنيوى است، كه در عرفان كاستاندا، غير واقعى و بى ارزش شمرده مى‌شود. به اعتقاد دون خوان، دنيايى كه ما در آن زندگى مى‌كنيم براى شخص عادى بسيار واقعى و براى يك ساحرِ حقيقى، غير واقعى است.
كاستاندا مى‌گويد:
دون خوان بر اين نكته پافشارى مى‌كرد كه ذهن كودك پاك است، امّا هر فردى به هنگام برخورد به يك كودك، به معلّمى براى او تبديل مى‌شود و دنيا را براى او وصف مى‌كند تا زمانى كه كودك قادر مى‌شود دنيا را همان گونه كه برايش وصف كرده‌اند ببيند. هيچ يك از ما آن زمان را به ياد نداريم، امّا قطعاً اين لحظه در زندگى هر كودك وجود داشته است. از آن لحظه به بعد، كودك هم عضوى از ما مى‌شود. در اينجاست كه دون خوان مى‌گويد: تمايزى ميان بودش مصنوعى و بودش حقيقى وجود دارد، توصيفاتى كه از دنيا براى ما مى‌شود و ما دنيا را امر خارجى مى‌پنداريم، اينها بودش مصنوعى است. واقعيّت يا بودش حقيقى، كل است و مطلق.(١٣)
دون خوان مى‌گويد:
ساحران معتقدند كه ما در يك حباب ادراك هستيم. و اين حبابى است كه به هنگام تولّد و پس از آن به دور ما كشيده اند تا ما را در خود مهر و موم كنند. ما تمام عمر، درون اين حباب هستيم و هرچه مى‌بينيم بازتاب ماست. انسان ها با دو حلقه‌ى اقتدار محصورند: يكى منطق، كه با آن صحبت مى‌كنند، و ديگرى، توصيفاتى است كه براى ما از دنيا كرده‌اند و از همين جا صحيح يا غلط، زشت و زيبا، خوب و بد، بايد و نبايد و تمام الگوها درست مى‌شود. (١٤)
نوع ديگر، حصول آگاهى و ادراك در حالت غير طبيعى است، كه منجر به آشنايى انسان با واقعيّت اصلى مى‌شود. در اين صورت، انسان صاحب ادراكى بى واسطه و اصيل مى‌شود. كاستاندا در مورد چگونگى تحصيل ادراك واقعى مى گويد:
»جهان چنين و چنان است«، فقط از اين رو كه به خود مى‌گوييم »دنيا چنين و چنان است«. اگر از به خود گفتن اين نكته كه »جهان چنين و چنان است« باز ايستيم، جهان هم از چنين و چنان بودن باز مى‌ماند. يك سالك مبارز، آگاه است كه به محض آن كه از حرف زدن با خود دست بردارد، دنيا دگرگون مى‌شود...راهگشاى دنياى ساحرى، متوقّف كردن مناظره‌ى درونى است.(١٥)
ادامه دارد

پى نوشت‌ها:
١- توفيقى، حسين، آشنايى با اديان بزرگ، ص ١٨.
٢- ناس، جان بى، تاريخ جامع اديان، ترجمه: حكمت، على اصغر، ص ٥.
٣- همان، ص ٢٥.
٤ -Carlos Castaneda .
٥- كاستاندا،كارلوس،آموزش‌هاى دون خوان، ترجمه: كندرى، مهران، ص ٩.
٦- كاستاندا،كارلوس، حلقه‌ى قدرت، ترجمه: كندرى، مهران، ص ٧.
٧- كاستاندا، كارلوس، حقيقتى ديگر، ترجمه: مكلا، ابراهيم، ص٢.
٨- كاستاندا، مارگارت راينان، سفر جادويى با كارلوس كاستاندا، ترجمه: كندرى، مهران، ص ٣٤.
٩- كاستاندا، كارلوس، قدرت سكوت، ترجمه:كندرى، مهران، ص...
١٠- كاستاندا، كارلوس، چرخ زمان، ترجمه:كندرى، مهران، ص ٣٠.
١١- كاستاندا، كارلوس، هديه‌ى عقاب، ترجمه: كندرى، مهران و كاظمى، مسعود، ص١٠.
١٢- واعظى نيا، حسين، »عرفان سرخ پوست«، مجلّه‌ى حوزه، شماره‌ى ١٢، ص ١٥٥.
١٣- لوتگه، لوتارار، كاستاندا و آموزش‌هاى دون خوان، ترجمه:كندرى، مهران، ص ٢١.
١٤- همان، ص ٢٣.
١٥- همان، ص ٢٦.