پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - گنج نويافته - بقایی حامد
گنج نويافته
بقایی حامد
شهيد سيد حسن مدرس از تأثيرگذارترين و جنابترين شخصيتهاى تاريخ معاصر ايران به شمار مىآيد؛ بزرگ مرد دين و سياست، سيد يك لاقباى شوريده و شوخ، با شخصيتى استثنايى كه جامع اضداد مىنمود، در وجودش دانش، خود، فراست و فرزانگى با زهدورزى و عبوديت درهم مىآميخت. مبارزهاش براى اندوختن درهم و دينار و كسب زور و زر نبود. سوداى قدرت در سر نداشت. ديانتى زلال در روحاش جارى بود و سياستاش چونان ديانتاش بود. در مبارزه با رضا خان ميرپنج، تمام هيمنه و »منشى آن قلدر سفاك و فرومايه را به ريشخند مىگرفت و باطنز كم نظيرش درهم مىشكست. در عين حال با مردم مهربان بود و هم سفره و هم تراز تهيدستان روزگار مىگذراند، چنان خارچشم جباران شد كه سرانجام حضورش را - به زعم دورى از مال و منصب و اعوان و انصار - برنتافتند. به تبعيدش فرمان دادند و باز به تبعيد نيز راضى نشدند. كمر به قتل او بستند و در بيست و هفتم رمضان سال ١٣١٦ شمسى به شهادتاش رساندند.
***
شرح زندگى سيد والا مقام شهيد مدرس - اينجا و آنجا - در كتابها آمده است؛ از جمله در سال شمار مبسوطى كه محقق ارجمند استاد محمد گلبن فراهم آوردهاند.(١) در اين مختصر ما تنها بر دههى پايانى عمر پربار آن بزرگ مرد تأكيد مىكنيم؛ چنان كه در زندگى نامهى شهيد مدرس آمده، در سال ١٣٠٧ هجرى شمسى به دستور رضا خان ميرپنج از تهران به خواف تبعيد شد و به گزارش خود وى »اميدوارم كه به توفيقات و تأييدات او جل و نشانه راضى به رضا و قضاى او باشم، بعد از گذشتن زياده از شصت سال از عمر در سنه يك هزار و سيصد و چهل و هفت هجرى قمرى از محل اقامت تبعيد و در يكى از مضافات خراسان در محبسى كه مسلمان نشنود، كافر نبيند، محبوس شدم.«(٢)
محبوس شدن در زندان - هر زندانى و به هر دليلى درست يا نادرست - فرصت زيستن آزادانه را از آدمى مىگيرد و در فضايى دور از جريان عادى و طبيعى زندگى، روابط خانوادگى و اجتماعىِ فرد محبوس را به هم مىريزد و به اختلال مىكشاند. انبوهى از دلشوره و اضطراب و رخوت و نوميدى و ترديد را بر روح و روان او آوار مىكند، به ويژه آن كه با تبعيدى جانكاه توأمان شود، آن هم در اوان اين قرن پرماجرا (سالهاى ١٣١٦ - ١٣٠٧)؛ در روزگارى كه فقدان دسترسىها ارتباطى و مخابراتى كمترين امكان اطلاع از خانواده و جامعه را سلب مىكرد، به خصوص در سايهى خفقان ددمنشانهى رضاخانى.
با چنين تصويرى طبيعى است كه مدرس از اصل تبعيد و حصر و حبساش خشنود نباشد، آن هم تبعيد و حبس در ارك ويران و متروك خواف در سالهاى كهولت، به دور از خويشان و ياران... اما سيد شهيد با جانى باورمند و روحى آكنده از خوشدلى و صفا، بى آن كه از اين معاملهى سهمگين بشكند، جلوههايى از شخصيت والا و ممتازش را به نمايش مىگذارد.
»گنجينه خواف« دست نوشتههاى شهيد سيد حسن مدرس در آن روزهاى ظلمانى است؛ مجموعهى درسها و يادداشتهاى روزانه، از اين يادداشتها پيش از اين در برخى مقالهها با عنوانهايى چون »خاطرات خواف«، »يادداشتهاى سياسى« و »خوافنامه« ياد شده است. »گنجينه خواف« هفت دهه مستور ماند، نامى از آن بود و نشانى نه، تا آن كه در گذر روزگار به دست دكتر نصرالله صالحى مىرسد و به همت ايشان استنساخ و تنظيم و تنقيح شده و از سوى انتشارات طهورى منتشر مىشود؛ »در يكى از روزهاى خرداد سال ١٣٨١ در ملاقات و گفتگويى كه با استاد ارجمندم سركار خانم دكتر شيرين بيانى (نوه مرحوم دكتر مهدى ملك زاده) در گروه تاريخ دانشگاه تهران داشتم، ايشان ضمن صحبتهاىشان، اظهار داشتند كه در خانواده، همراه دو سه جزوه پزشكى و چند عكس خصوصى باقى مانده از مرحوم دكتر ملك زاده پاكت سر بستهاى وجود دارد كه بر روى آن نوشته شده: »يادداشتهاى مربوط به مدرس«. ايشان افزودند كه تاكنون پاكت مزبور را كسى از جمله خود من نگشوده و از محتواى آن باخبر نيست. سپس از من خواستند. تا محتويات اين پاكت را بررسى كنم. من نيز با كمال علاقه و كنجكاوى اين پيشنهاد را پذيرفتم. درست يك هفته بعد از اين گفتگو دكتر بيانى باكمال بزرگوارى پاكت مذكور را به اينجانب تحويل دادند و من دو هفته بعد نتيجه بررسى را به ايشان اين گونه اطلاع دادم: »محتويات درون پاكت در واقع همان دسته نوشتههاى مرحوم مدرس در دوران حبس و تبعيد در خواف است كه در برخى منابع به آن اشاره شده و تاكنون محل نگهدارى آن معلوم نبوده است و برخى احتمال از بين رفتن آن را مىدادهاند.«[ص ١٢]
بنابر پارهاى قرائن و اشارات كه از همين برگهاى پيدا شده دريافت مىشود، بخشى از يادداشتهاى مرحوم مدرس كه يحتمل شرح احوالات و بيان ديدگاههاى سياسى اوست همچنان نامكشوف مانده كه انشاء الله در آيندهاى نزديك پيدا شود و به دست دوستداران تاريخ معاصر ايران برسد. چنان كه مصحح در مقدمه اظهار مىدارد؛ اين كتاب مربوط به دو سال و هفت ماه نخست از تبعيد مرحوم مدرس بوده و از دورهى دوم تبعيد وى يعنى شش سال و نيم باقى مانده چندان خبر مستند و موثقى در دست نيست. بدينگونه پرسش مصحح »گنجينه خواف« در ابتداى مقدمه پررنگ مىشود؛ »چرا مدرس را با وجود كهولت سن، رنجورى و شكستگى بسيار در طول بيش از نه سال حبس و تبعيد، در نهايت به دستور رأس هرم قدرت به شهادت رساندند؟«[ص ٨]
به چه دليل در طول نه سال و نيم اجازهى هيچ گونه ملاقاتى به بستگان و ياران مرحوم مدرس داده نشد؟ و همان يك دو ديدار استثنايى نيز با تدابير شديد امنيتى انجام پذيرفت؟ چه بود كه بزرگان سياست و دين كشور جرأت و اجازه نيافتند تا مدرس را از تبعيد و حبس برهانند يا دست كم شرايط تبعيد را مناسبتر كنند؟ به بخشى از تضييفات دوران تبعيد در مقدمهى گنجينه اشاره شده است؛ »دستور اعمال سختگيرى نسبت به مدرس در خاطرات دكتر محمد حسين مدرس كه در پنجمين ماه حبس مدرس براى ديدار با او اقدام به سفرى ناموفق به مشهد و خواف كرده بود نيز آمده است. وى مىنويسد: »از جمله مطالبى كه در آخرين روزهاى اقامتام در مشهد از آقا عباس قلى ديهيم شنيدم اين بود كه گفت چون رئيس تأمينات به خواف آمد، دستورات شديدى در سختگيرى به آقاى مدرس مبنى بر قطع غذا و حبس تاريك را داد...«(٣) دردالانچهاى كه تقريباً دو ذرع و چهار يك در يك ذرع و چهاريك بود، گليمچهاى تقريباً دو ذرع در يك ذرع انداخته با پوستين نيمدارى كه داشتم در آنجا منزل كردم و اغلب اوقات درب آن دالانچه باز نبود، در امور زندگى هم فقط اسم نان و آبى برده مىشد... دو ملاقات اخير در مطلب به مأمور گفتم: يكى آن كه اگر مقصود تلف كردن من است، چرا اين رويه و تضييقات غيرمرسوم و غيرعادى را پيش گرفتهايد كه مرا زجركش كنيد، ممكن است اگر اين مأموريت را داريد، در محوطه محبس شما سه نفريد، مرا گرفته بخوابانيد و اين قطعه سنگى كه تقريباً بيست منى است روى من بگذاريد تا من تلف شوم زيرا كه من چارهاى ندارم...[ص ٢٢]
مرحوم ملكالشعراى بهار شاعر و اديب نامور كه از ياران مدرس در مجلس شورا بوده، پس از سقوط رضاشاه در مقالهاى با عنوان »مدرس يا بزرگترين مرد فداكار« احوال مدرس در دوران تبعيد را چنين حكايت مىكند: »روزى ورقه كوچكى به خط مرحوم مدرس در شهر مشهد به دست آقا شيخ احمد بهار مدير روزنامه بهار (دايى زاده حقير) مىرسد، اين ورقه را يك نفر از آن امنيهها محض رضاى خدا آورده و به آقاى بهار داده بود. مدرس در آنجا نوشته بود كه زندگى من از هر حيث دشوار است، حتى نان و لحاظ ندارم، آقاى بهار آن ورقه را به اعتماد مردانگى و وجداندارى به آقاى اميرلشكر جهانبانى مىدهد و از او اصلاح اين وضع ناهنجار را درخواست مىكند. جهانبانى قول اصلاح مىدهد و به تهران مىنويسد و گفته شد كه قدرى حالش از حيث غذا بهتر شد، اما كسى چه مىداند، زيرا ديگر نامهاى از مدرس به احدى حتى به فرزند محبوبش هم نرسيد...«[ص ٢٠] و در ادامه همين نوشته به نقل از نايى - از مأمورين سرشناس نظميه مىافزايد: »من به ديدن او به خواف رفتم. يك چشمش نابينا شده و موى سر و ريشش دراز و ژوليده و پشت او خميده بود.«[ص ٢٠]
بى شك راز اين همه سختگيرى را بايد در هراسى جستجو كرد كه دستگاه خودكامهى رضاخانى از آن رادمرد نستوه و خستگىناپذير در دل دارد. در چنين وضعى حال و مقال سيد شوريهى ما عشق ورزى شگفت به لطف و قهر الهى است و رضا به دادهى الهى دادن و از جبين گره گشادن و باور به اين كه هر چه آن خسرو كند، شيرين بود. سيد غريب مىنويسد: »ليله چهارشنبه ١٧ اسفند / نظر به اين كه سالها بود در بعضى اوقات كه به خود مىآمدم به هر حال [كه] بودم، از خداوند مسئلت مىنمودم: فراغتى به من مرحمت فرما كه چند امر را به توفيق خودت انجام دهم: اولاً محاسبه عمر خود را كه اين سرمايه عمر و قواى جوانى ووو را در چه صرف نمودهام. به عبارت اخرى امتثال امر »حاسِبوا قَبْلَ اَنْ تُحَاسَبُوا« را بنمايم. ثانياً [درباره] معلومات و حقايقى كه در فطرت من گذاشته تفكر كرده اجتهاد نمايم. ثالثاً آنچه از من فوت شده از اعمال و اذكار تدارك كنم. به مثل (عبادت) به جبران (توبه) به استغاثه و تضرع عفو و بخشش (دعا) به شفاعت شفيعان (توسل به محمد و آله الطاهرين(ص)) و در اين پيش آمد قهرى به آن فراغت و موقعيتى كه سالها از خداوند تبارك و تعالى مسئلت مىنمودم تقريباً نايل گرديم. به جد بزرگوار خود مولاى متقيان اميرمؤمنان(ع) تأسى كرده »فُزتُ بِرَبِّ الكَعْبه« را مكرراً به زبان آوردم (ولى ابن ملجم معذور نيست). امور مذكوره مطلوبه را از وقت استقرار در محبس مشغول شده و به توفيق خداوند اميدوارم موفقيت كامله حاصل شود. آمين يا رب العالمين.«[ص ٨٥]
در جايى ديگر اين گونه به نيت عاشقى دل مىبندد: »بعد از استقرار در محبس به خداوند منان ملتجى شدم كه مرا ظاهراً و باطناً، عملاً و قصداً در اين مدت حبس فقط به خودش مشغول فرمايد، نيتم براين شد كه از شبانه روز دوازده ساعت را مشغول اعمال و اذكار جوارحى باشم از واجبات و غيرها كه اقلاً اعمال و اذكار من مشتمل بر دوازده هزار مرتبه اسماء مبارك خداوند جل و علا برده باشد. بحمدالله و شكره تا اين تاريخ به اين نيت موفق شدهام.«[ص ٧٧]
در ادامهى همين يادداشت رهايى از حصر و تبعيد و دوام توفيق در ذكر و فكر و سير و سلوك ربانى را آرزو مىكند و شهادت فى سبيل الله را: »اميدوارم كه خداوند تبارك و تعالى مرا از اين گرفتارى نجات دهد. ولى توفيقى كه مرحمت فرموده باقى و زياد فرمايد تا انشاء الله تعالى با حال اختيار كامل از اعمال و اذكار و افعال و افكاره قبل از رفتن از دار فانى به مقام رضا و تسليم و امتثال امر »موتوا قبل ان تمُوتُوا« خود را برسانم. و با اين حال اميدوارم كه به مقام شهادت فى سبيل الله كه سالهاى متمادى از خداوند مسئلت نمودهام موفق شده و مصداق آيه شريفه »وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلُوا فى سَبيلِ اللهِ اَمواتاً بَلْ اَحيْاءٍ عِنْدَ رَبِّهُمْ يُرزَقُون« واقع شوم. آمين، آمين، آمين يا رب العالمين.«[ص ٧٨]
× × ×
سيد شهيد به تأسى از اجداد طاهريناش ظلمت حبس و تبعيد را با مشعل عبادت و پرستش حضرت حق نورانى مىكند؛ به شور و شيوهاى كه يادآور روزها و شبهاى حبس حضرت امام موسى كاظم(ع) است. فشردهى اذكار را وارد و عبادات سيد شهيد در آن سالهاى كبود از اين قرار است؛ قرائت قرآن، نماز قضا براى خود والدين و بعضى از ذوى الحقوق، زيارت عاشورا، ختم صلوات، ختم اَمَّنْ يجيب، مداومت بر ادعيه، توسل به حضرت حجت(ع)، نماز حضرت قائم آل محمد(عج)، ذكر يا على، و مناجات شكر و شكر و شكر...، خوشدلى و ابتهاج روحانى و جان شاگرد سيد پارسا و والارا از اين عبارات مىتوان دريافت: »از جمله اعمالى كه در مدت حبس تكرار آن را شب و روز اهميت مىدادم، سجده شكر بود. گرچه نعم و الطاف خفيه و جليه بارىتعالى نسبت به هر موجودى از موجودات و تل
هركسى عِدّه و عُدّه او را غير از خود بارىتعالى كس نمىداند و هيچ كس از عمده شكر يكى از آنها بر نمىآيد چه جاى من، ولى اين سجده شكر من بالخصوص متعلق بود به اين توفيقى كه قهراً در اين سفر [=تبعيد] به من مرحمت شد كه حقيقتاً عين لطف بود: »شكراً لك لتوفيق المحاسبه، شكراً لك لتوفيق التفكر«.[ص ٨٥]
مرحوم مدرس اگرچه در خلال يادداشتها، برنامهى روزانهاش را به دقت بيان مىكند، از فتوحات و مكاشفاتاش - كه دستاورد طبيعى ذكر و فكر براى سالكان الى الله است - چندان پرده برنمىدارد جز به اشاراتى كه استطراداً ذكر مىشوند: »گاهى برخى ذوى الحقوق در خواب به لسان حال از من توقع كردند... بيدار شدم در حالى كه مشغول قرائت اين آيه بودم... در اواخر سال شبى سحر از خواب بيدار شدم در حالتى كه درخواب مىخواندم...«
از همين اشارات گذرا مىتوان دريافت كه با همهى سختىها و ناملايمتهاى دوران حبس و تبعيد، سيد شهيد در خواب و بيدارىاش حالى بسيار خوش داشته كه در عين تداوم و استمرار حال و مقال، زيادت اين توفيق را از خداوند مىخواسته و چنين برنامهاى را به كسانى كه گرفتار حبس و محبس مىشوند، پيشنهاد مىكند: »از خداوند چنانچه من خواستهام بخواهند كه تمام مدت محبوسيت، خداوند آنها را به خودش مشغول نمايد. اميدوارم همانطورى كه اين مسئله از من قبول شد و خداوند توفيق لازم را داد كه از ذكر او و اعمال و اذكار ابداً خستگى و كسالت حاصل نمىشد[...] مسئلت ديگران را هم قبول فرمايد.«[ص ٨٦]
***
رفتار مشفقانه و مهربان شهيد مدرس با زندانباناناش - كه به هر تقدير مأمور به سختگيرى نسبت به او هستند - از نكات ديگرى است كه انسان را تحت تأثير قرار مىدهد. او كريمانه شرايط مراقباناش را درك مىكند كه مأمورند و فرمانبر، در اين باره به چند نمونه اشاره مىكنيم: »در اواخر رمضان ١٣٤٧ [اواسط بهمن ١٣٠٧ش] همان شخص محترم [؟] از تأمينات نظميه مشهد مقدس كه چند ماه قبل هم آمده و دوسيهاى ترتيب داده و رفته بودند مجدداً وارد شدند [...] مأمورينى كه مراقب من بودند با كمال پريشان حالى در غياب مأمور مذكور به من اظهار داشتند كه دستور سختگيرى نسبت به شما، به ما داده شده است. من گفتم شما به وظيفه خود رفتار كنيد«.[ص ٤٩]
در يادداشتى ديگر از سر دلسوزى چنين مىنويسد: »مأمورين بىچاره شب و روز با وضعيات ناگوار من به سر برده انتظار رسيدن تكليف جديدى را كه وعده داده شده بود داشتند.«[ص ٢٥]
او در كنار اشتغال به برنامهى عبادى و اذكار و افكارش مأموران را زير نظر و مراقب حال آنهاست در جابهجايى مأموران گرفتار دو مأمور معتاد به ترياك مىشود كه ابتلاى آن به اعتياد موجب تضييق مضاعف در حق آن والامرد مىشود. در يادداشت شب شنبه ٢٦ بهمن [١٣٠٨] مىخوانيم: »من در گوشه اتاق و پهلوى بخارى نشسته مشغول كار خود بودم و آن دو نفر نيز در گوشه ديگر اتاق دراز كشيده به نوبت مشغول عمليات خود بودند، اين وضع ناگوار كه در حقيقت هم آن بيچارهها و هم من لابد بوديم خيلى قلب مرا آزرده داشت.
دست بيچاره چون به جان نرسد
چاره جز پيرهن دريدن نيست [ص ٥٨]
ضمن همين يادداشت هاست كه اعتياد به ترياك را حرام مىخواند: »سابق براين هم معتقد بودم كه كشيدن ترياك كه موجب كسر و نقص يكى از اعضا و يا قواى انسان بشود حرام و از گناهان كبيره است[ص ٥٩] در پيوند با همين نظر فقهى در يادداشتى ديگر آمده است: »فاعل اين فعل نسبت به تكاليف خدايى مغدور نيست بناءً على هذا كسى كه به سوء اختيار خود، خود را مبتلا به تريك كرد در همين عمل ناشايسته نسبت به خلق و خالق مغدور نيست، حى قضا شدن يك نماز صبح [...] يا ترك جواب سلامى به جهت خمار ترياك«[ص ١٦]
او همنشينى و مصاحبت با مأموران معتاد را عذابى ناگوار مىبيند و در پى توسلى از مصاحبت آنان خلاص شده و با مأموران جديدى روبهرو مىشود. اين بار برخى از مأموران را صاحب استعداد و كمالاتى مىبيند، كه از او تقاضاى درس و بحث در مقولهى عرفان و فلسفه مىكنند. با مشاهدهى اشتياق و استعداد مأموران مدرس نيز بر سر شوق آمده و به تدريسى مىآغازد. بخش سوم »گنجينه خواف« كه مشتمل بر يك مقدمه و چهل درس و يك خاتمه مىباشد، حاصل آن گفت و شنيدهاست.
آقاى على مدرسى نيز در خاطرات خود به تدريس تفسير اشارهاى دارد: »در سالهاى اخير كتاب ديگرى به وسيله خانواده ديهيم [عباسقلى] مأمور حبس مدرس به دست ما رسيد كه تفسير »بسم الله الرحمن الرحيم« است با خطى خوش كه ظاهراً مدرس در زندان براى مأموران محبس خودى گفته و يكى از آنان مىنوشته«[ص ٢٣]
دكتر سيد عبدالباقى مدرسى - فرزند چهارم مدرس - از سفر به خواف و ديدار با پدر - در سال پنجم تبعيد يعنى سال ١٣١٢ - اينگونه حكايت مىكند: »بالاخره به خواف رسيدم و سه روز در كنار آقا در اتاقى كه زندان بود و فقط مىتوانست جمع و بعد از ظهر در حياط دژ زندانش قدم بزند. ماندم. آقا سر حال بود و هر صبح براى رئيس زندان و جمعى از زندانبانانش درس تفسير مثنوى مىگفت.[ص ٣٢]
نه گفته نماند كه تنها كتاب موجود در محبس مثنوى معنوى بود كه مرحوم مدرس در اوقاتى كه ممنوع نبود يا مانع نداشت به اختلاف ايم و فصول قدرى با تأمل مىخواند.[ص ٨٥]
بازى زمانه را بنگريد كه زندانى و زندانبانان را از گوشه و كنار ايران در خواف بر سر سفرهى قرآن و عرفان مىنشاند تا جانهايى بارور شوند و به قدر گنجايش توشه بگيرند. اين همه آوازهها از بركت زلالى و شادابى روى است كه سختترين رخدادهاى زندگى در تبعيد و حبس و انقطاع از عزيزاناش را به روزهايى پُرگل و آفتابى بدل مىكند تا خاتمهى عمر مباركاش را به نيكويى افزونتر به سوى سراى باقى پشتسر گذارد.
در پايان با تقدير از كوشش ارزندهى دكتر نصرالله صالحى و آرزوى بخت يارى روزافزون براى امثال ايشان در احياى آثار صالحان و مصلحان يادآورى مىكنيم كه برگ برگ يادداشتهاى شهيد گرانقدر سيد حسن مدرس با دست دل نوشته شده، پس سطر سطر آن را بايد با دل ديد و خواند و بازخواند و اى بسا به ناگزير با اشك، اين تورق وگلگشت تنها برخى از جنبههاى اين اثر نويافته را از سر شوق واگويه كرده است. همين و بس.
پى نوشتها:
١. مدرس در تاريخ و تصوير، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، چاپ دوم، پاييز ١٣٧٩.
٢. گنجينه خواف، به گوشش نصرالله صالحى، تهران، طهورى، ١٣٨٥، ص ٩٢.
٣. همان، ص ٢٢، (به نقل از مرد روزگاران، ص ٣٣٠).