پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩
عاشقانه
امید م
آن كه راه دل ما سوى تو بگشود تويى
و آن كه بر وى دلم از غير وى آسود تويى
آن كه در روز ازل گفت جهان را: »شو« و شد
و آن كه زين گونه بفرمايد و فرمود تويى
آمرِ »كن فيكون«، هستى و خواهى بودن
آفريننده هر »باشد« و هر »بود« تويى
گرچه هر قوم تو را نام دگرگونه دهند
از نشانها همه پيداست كه مقصود تويى
به تو راهى بُوَد از هر دلِ پويان سوى تو
وان كه بگشود هزاران ره و بنمود تويى
راست است اين كه جهان خلق نكردى پىِ سود
كان كه ايجادگر است از كرَم و جود تويى
سنگ و پولادِ بشر سوده و فرسوده شوند
وآن نفرسايدِ جاويد و نفرسود تويى
هر دو كَوْن از تو و با »لم يلد« و »لم يولد«
گفت قرآن كه نه والد تو، نه مولود تويى
در جهان كاهش و افزايش بسيار بسى است
آن فزونمايه كه نه كاست، نه افزود تويى
نام هايت به هزار و يكى افسانه شده است
يك وجودى به حقيقت تو و موجود تويى
مَلِك و مالك و بخشنده و بخشاينده
آفريننده ساجد تو و مسجود تويى
چار مِليارد بشر حامدت اكثر، وان گاه
خالق و رازقِ هر مرتد و مردود تويى
سبزه و آب و درخت و حيوان هم به وداد
حمد و تسبيح تو گويند، كه مودود تويى
بس سپاس تو گزارد دل و شكرت گويد
اى سزاوارِ همه حمد، كه محمود تويى
من تو را نيز به هر نام كه خواهم خوانم
وَر زيانم رسد از دهر چه غم، سود تويى
منطق و فلسفه گنگى و سفه باشد و راه
آن كه زِ اشراق و ز عرفان به تو بنمود تويى
ما خدايى كه نبينيم، پرستش نكنيم
ديده دل بس كه نهان شاهد و مشهود تويى
نيستاش جز به تو اميد، دلْ آزرده »اميد«
كان كه راهِ دِلَكاش سوى تو بگشود تويى
"تهران - ١٣٦١"
توحيد
جوياى تبريزى
مرا چه حدِّثنا؛ لا اله الا الله
كجا من و تو كجا؛ لا اله الا الله
تو آن يگانه پاكى كه هستى تو بود
برى ز چون و چرا؛ لا اله الا الله
تويى كه ذكر ملائك ز شوق بندگىات
بود صباح و مسا؛ لا اله الا الله
تويى كه در صفت كبرياتْ باشد لال
زبان شاه و گدا؛ لا اله الا الله
تو آن حكيم رئوفى، كه كرده حكمت تو
به دردِ كفر دوا؛ لا اله الا الله
ز لطفِ توست ره مستقيم ايمان را
دليل و راهنما؛ لا اله الا الله
تويى كه هست ز شوق تو ذكر انس و ملك
به روى ارضى و سما؛ لا اله الا الله
بود به حرمتِ امّت كه كفر و ايمان را
ز هم نموده جدا؛ لا اله الا الله
شگفت از آن كه سحرگه به گوش خود بشنيد
گل از زبانِ گيا؛ لا اله الا الله
به هر كه گشته ز امراض كامِ جانش تلخ
چشانده شهد شفا؛ لا اله الا الله
چو صبح مطلع انوار گردى اَر گويى
ز روى صدق و صفا؛ لا اله الا الله
هزار شكر كه جارى است بر زبان دلم
هميشه نام خدا؛ لا اله الا الله
هزار شكر كه ماراست بر يگانه كيش
دل و زبان دو گوا؛ لا اله الا الله
مرا ز هول قيامت چه غم كه خواهد بود
انيس روز جزا؛ لا اله الا الله
شب قدر ما
حكيم صفاى اصفهانى
شب قدر ما آن زلف چنو شام سياست
روز را گر بودى قدرْ، ز قدرِ شب ماست
آسمان است زمينى كه نظرگاه من است
كه به هر ذرّه كه مىبينم، خورشيد سماست
يار در خلوت من هر سرِ شب تا دَمِ صبح
هر دَمِ صبح به مشكويم تا وقت مساست
گاه بر گونهام آن روى چون او روز سپيد
گاه در دستم آن زلف چون او شامِ سياست
چشم من دل شد و دل چشم به يكتايى خواست
دل و چشم من يك ديده و يك دل دوگواست
شاهدى بهتر از اين نيست كه در دست من است
كه به يكتايىِ او شاهدِ آن زلفِ دوتاست
از دلِ ما طلب آن قبله كه هر روى براوست
طلعتِ دوست بوَد قبله و دل قبله نماست
دعوتِ يار مكن، گر كُنى اى طالبِ يار
مگُذَر از دل بيدار كه محراب دعاست
يار پيداست، همى هِى چه دَوى سوى به سوى
اوست بى سوى و زهر سوى كه بينى پيداست
نيست جز دوست اگر هست به بالا و به پست
پست اگر بيند بيناى حقيقت بالاست
قطره و دريا پيشِ دلِ داناست يكى
قطرهاى نيست اگر باشد عينِ درياست
عينِ درياست كه بگرفته سراپاى وجود
يك وجود است سراپاى، اگر سر يا پاست
بى كم و كاست وجود است؛ به هر ذره كه هست
غير او نيست، همين است سخن بى كم و كاست
دو خدا نيست به خير و شر، شر نيست وجود
خيرِ محض است كه در وحدتِ هستى يكتاست
تن كه از تارِ هوى رَسته و از پودِ هوس
درع او اسم حق و راكب و مركوب هواست
آب اثباتِ خودى؛ منبع او چشمه نفى
نانِ »الا«طلبى، معدن او سفره »لا«ست
زن در نيستى اى طالب هستى كه عدم
ظلماتى است كه در عالَمِ او آبِ بقاست
همچو ما باش كه بعد از سَيَران و طيَران
سفر اندر وطن و زاويه بالِ عناست
محرمِ خلوتِ سرّيم، ز ميقات وجود
كعبه اهل حقيقت به حقيقت اين جاست
دلِ داناست حريمِ حرمِ خاصُ الخاص
كه لطيف است و خبيرست، نه صخره، نه صماست
صخره صَمّا باشد دل نادان كه درش
باشد از حقد و حسد، باماش از كبر و رياست
دلِ من با همه آثار معالى كه در اوست
خاكِ گردى است كه بنشسته به ايوان رضاست
حضرت پنجم، آن هشتمِ اولاد نذير
كه بود جدِّ سه مولود و اَبِ هفتْ آباست
اى خداوند سلاطين گه دولت فقر
فقر من بنده به پايان شد، هنگام عطاست
على بن ابىطالب
ميرزا جلال اسير شهرستانى
اگر دنيا، اگر عقبا؛ على بن ابى طالب
اگر امروز اگر فردا؛ على بن ابى طالب
فروغ ديده وحدت، صفاى سينه كثرت
بهشت خاطر دانا؛ على بن ابى طالب
لواى دولت شاهان، صفاى جانِ آگاهان
سَرِ سرها، دلِ دلها؛ على بن ابى طالب
تعجب نيست گر بى انتظار شب ز ايمايى
كند امروز را فردا؛ على بن ابى طالب
در آن تنگى كه در خاطر نگنجد جز خدا كس را
زند جوش از زبان ما؛ على بن ابى طالب
به هر ظرفى شرابى كرده لطفش در خورِ وسعت
اميد جاهل و دانا؛ على بن ابى طالب
در آن وحشت كه از ياد خدا دل گم كند خود را
بود ورد منِ شيدا؛ على بن ابى طالب
به صد توفان شكستن در حبابى بار بگشايد
بگويد فاش اگر دريا؛ على بن ابى طالب
تجملْ دستگاهان، خرقهپوشان، دانش آرايان
دو عالم از شما، از ما؛ على بن ابى طالب
اميدم در بهارِ آرزو، جاى ثمر خواهد
زباغ يثرب و بطحا؛ على بن ابى طالب
ز لطفِ بى دريغش در دو عالم مطلبِ ما را
خدا مىداند و مولا؛ على بن ابى طالب
»اسير« از فيضِ مهر كامْ بَخشَش در نمىمانم
زبر دارم دعاى يا على بن ابى طالب
در ستايشِ اميرمؤمنان(ع) (بخشى از تركيببند)
حكيم فياض لاهيجى
دستِ مرا حسرت دامان مباد!
درد من آلوده درمان مباد!
آنچه در او چرخ فلك عاجز است
مشكل عشق است كه آسان مباد!
هيچ دلى همچو دل جمع نيست
بر سر من سايه سامان مباد!
پرتو خورشيدِ پريشانىام
بر سرِ من سايه سامان مباد!
در گروِ كشتى نوح است چرخ
چشم ترم را سرِ توفان مباد!
فرصت آن نيست كه بر سر زنم
دست بدآموز گريبان مباد!
چند خلَد خار به چشمام ز رَشك
دامنِ آينه گلستان مباد!
مىكُشدم يادِ وفاهاى خويش
هيچ كس از كرده پشيمان مباد!
*
لطفِ تواَم پيش تأسُّف فكند
مهر پدر گرگ به يوسف فكند
*
چون غم هجر تو اَدا مىكنم
گريه جدا، ناله جدا مىكنم
*
گريه ز دنبال گره مىكند
هر نفس ناله كه وا مىكنم
هست گل بوسه خاك درى
خنده كه بر آبِ بقا مىكنم
از درِ او گَر به بهشتام بَرند
مىروم و روبه قفا مىكنم
با تو چو دَم مىزنم از اّتحاد
خويشتن از خويش جدا مىكنم
مِهر تو را مىبرم آخر به خاك
وعده ديرينه وفا مىكنم
تربت خود را ز نمِ اشك خويش
باغچه مهر گيا مىكنم
من نيم آن كس كه ستيزد به كس
درد دل است اين كه ادا مىكنم
هر كه به دشنام نوازد مرا
تا ابدش شكر و دعا مىكنم
*
مُردم و دل غرق تن آسانى است
اين چه گرانى، چه گران جانى است
*
ما نه ز دريا، نه ز كانيم ما
پهنتر از كون و مكانيم ما
زاده افلاك و عناصر نهايم
سبزه روحيم و روانيم ما
اصل جهانيم و جهان فرع ماست
گرچه جداگانه جهانيم ما
فرقه پُردانِ خودآرا نهايم
طايفه هيچْ ندانيم ما
شيخى ما شوخىِ در پرده است
پير نماييم و جوانيم ما
نغمه مطرب نشناسيم چيست
شيفته آه و فغانيم ما
لفظ خوش و معنى نازكْ وَشايم
گنج دل و نقد روانيم ما
هرچه سروديم گزاف است و لاف
هيچ نه اينايم و نه آنايم ما
نه كه همينايم، همين هم نهايم
راست بگويم همانايم ما
*
گرچه ضروريم به هر شيخ و شاب
هيچ نيرزيم؛ هواييم و آب
*
يوسفام و چاه من اين جاهِ من
خانه گرگ است سر راهِ من
بى تو به هر سو كه سفر مىكنم
نيست كسى غير تو همراه من
آن كه زياد تو نيايد به خويش
كيست به غير از دلِ آگاه من
شُكرِ وفاشان كه زهم نگسلند
ناله من آه سحرگاه من
تا ابدم گر تو دهى انتظار
باد دراز اين رهِ كوتاه من
فيض سبك روحى من چون حباب
بر سرِ دريا زده خرگاه من
گر نكنم از تو گدايىِ وصل
پس چه كنم؟ از كه كنم؟ شاه من!
گر به سرم سايه كنى تا ابد
مهر بَرد سايه ز درگاه من
از شرف خاكِ درتوست خضر
كآبِ بقا مىبرد از چاه من
چرخ ز عاجزْكُشىِ من خوش است
بى خبر افتاده ز خونخواهِ من
×
شاه ولايت كه كند چون مدد
دهر فرو ريزم ازَل تا ابد
*
چون مدد ازشاه ولايت برم
هر دو جهان را به حمايت برم
چون شرفاش جلوه كند در كلام
صد شرف از فيض روايت برم
سدِّ ابد سنگِ ره من شود
گر ره مهرش به نهايت برم
هر دو جهان محو شود در صريح
نام تو را گر به كنايت برم
از نمِ خلقاش به جهان قطرهاى
تا ابد از بهرِ كفايت برم
پادشهى كز درِ او تا به حشر
هرچه برم، جمله عنايت برم
از كتب مُنزله در وصفِ او
تا به ابد سوره و آيت برم
ذرّهاى از مِهر رُخَش در فرنگ
بس بود ار بهر هدايت برم
خاكِ در او ندهم گر به فرض
دهر ولايت به ولايت برم
اى فلك! از جور نترسى كه من
بر درِ شه از تو شكايت برم
*
آن كه فرو ريخته زو برگ كفر
زندگىِ دين خدا، مرگ كفر...