پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - چالش مدرنيته و سكولاريسم - نظرریا منیره

چالش مدرنيته و سكولاريسم
نظرریا منیره

مقدمه:
دانشمندان علوم اجتماعى بر سر مقام، مرتبه و جايگاه داشتن سكولاريسم تاكيد مى‌كنند. بر اين اساس، تاريخ جهانى به واسطه پيشرفت، درصدد اين است كه يك نقصان مذهبى را مطرح نمايد و ايجاد اسلام سياسى در عصر حاضر معمايى است كه به واسطه ظهور اين اعتقاد شكل گرفت. اسلام سياسى، سعى مى‌كند با اين سؤال كه چرا مذهب نمى‌تواند از آن جدا شود، نظريه سكولاريسم را به مخاطره و چالش بكشد. اين اختلافِ جواب در مورد اين سؤال، منجر به پر رنگ شدن تأثير غرب در فرهنگ و تمدن تركيه شده و برخورد اين نظريه‌ها موجب اختلاف بين انديشمندان غربى(مسيحى) و مسلمانان شده است. امّا نزد انديشمندانِ مسلمان، مذهب و سياست جزء لاينفك اسلام هستند.
بدون شك، مذهب و امور اجتماعى - همان‌گونه كه تاريخچه ديگر مذاهب چون مسيحى ها، يهودى‌ها و ديگر آيين‌مذهبى و غير مذهبى نشان مى‌دهد ، به يكديگر متصّل‌اند. مطابق اين ادعا، يك نوع رابطه منطقى ميان مذهب و سياست وجود دارد، كه ناشى از تأثيرات اسلام بر علوم مسلمانان و غير مسلمانان مى‌شود. پيدايش اسلام سياسى اختلاف يك كينه قديمى بين دو تمدن غرب و شرق را آشكار مى‌سازد و به اين وسيله، جدا سازى‌اسلام از سياست امرى محال و غير قابل امكان مى‌باشد.
دليل اين كه تركيه را به عنوان نمونه عينى سكولاريسم معرفى كرديم اين بود كه در آن اختلاف عينى و مشخصى بين اسلام و غرب به چشم مى‌خورد. با وجود اين كه جزء جزء كشور تركيه تحت تأثير سكولاريسم قرار گرفته، ولى وسيله‌اى شده در جهت پيشبرد اهداف شهرى سازى و صنعتى كردن، كه اين امر به افراط و تند روى حكومت سكولاريسم در تركيه منجر شده است. ارنست گلنر در مقاله خويش تحت عنوان "اسلام يگانه مذهب جهان و تركيه يگانه كشور در ميان كشورهاى مسلمان جهان" اين موضوع را به خوبى بيان مى‌كند.
تركيه با يك تغيير سهمگين از طرف سكولاريسم غرب مواجه شد و اختلاف و كشمكش ميان اسلام و سياست يك حادثه تاريخى جديد نوظهور در تركيه است، كه در چارچوب تمدن سازى كنونى نمى‌تواند به اين اختلاف كه در تمدن مسلمانان و مسيحيان نمايان است پاسخ دهد.
البته سوالِ مطرح شده يك مسئله مذهبى نيست، بلكه يك خواسته سياسى است، كه منجر به شكل گيرى يك مشى جديد مى‌شود. بنابراين اگر مذهب عاملى براى تأثيرگذارى بر روى پديده‌هاى اجتماعى و سياسى باشد، خود موجب ايجاد يك تمايل مذهبى براى جستجو در علم سياست مى‌شود، كه در اين صورت اسلام به عنوان يك مذهب، نظريه معروف »اسلام سياسى« را صادر مى‌كند. البته ممكن است در اين موقعيت يك عبارت و برداشت مبهم پديدار شود، كه دكترعلى شريعتى به عنوان يك روشنفكر معروف و مسلمان آن را مطرح مى‌سازد. او اسلام را تحت عنوان »نظريه سياسى« كه با نظريه‌مسيحيّت در كتاب »اسلام و مسيحيّت« بيان شده، برابر مى‌داند كه خود اين در نظريه موجب تأثيرگذارى در زندگى بشر و فكر او مى‌شود و همچنين موجب تقويت و تكميل هستى شناختى و جهان شناختى در بشر مى‌گردد.
البته بايد توجه داشت كه اين نظريه در ابتدا به عنوان يك طرح سياسى مطرح شد؛ طرح كه از ابتدايى‌ترين اهداف اسلام در قالب تمدن و اصلاح طلبى بود. ظهور امپراتورى جديدى در قرن ١٩ميلادى يك حادثه مهم تاريخى ديگر شكل گرفت، به گونه‌اى كه به اين طرح مشروعيت داده و سرانجام اين حادثه در زمان حكومت سلطان عبد الحميد دوّم تقويت شد. مصطفى كمال آتاترك و ديگر روشنفكران تركى، نظريه جديد سكولاريسم را در داخل تركيه و بر روى اعتقادات اسلامى پياده كردند و اسلام را ابزارى (حربه‌اى) براى مقابله با سياست جلوه دادند. اين اختلاف و درگيرى تا پايان دوره آتاترك به چشم مى‌خورد و بعد از آن، اسلامِ سياسى در قالب يك طرح عقيدتى- سياسى بر پايه نظريه كماليست شكل گرفت و تقويت شد.
اين مقاله در صدد اين است كه بحران جهانى و مبارزه ميان مدرنيزاسيون وسكولاريسم بين المللى را در قالب اسلام سياسى كه بعد از قرن ١٩ مقدمه‌اى براى تحول در غرب به شمار رفت، و اينكه چرا اسلام در حال حاضر نمونه‌اى از اين طرح به شمار مى‌آيد، را توضيح دهد.

دولت عثمانى نوپا: اسلام مدرن
نكته مهم و اساسى در تغييرات ارثى امپراتورى عثمانى در دنياى حال، با اصلاح تغييرات در سال ١٨٣٩ ميلادى شكل گرفت. اين تغييرات و تنظيمات يك ماده جديدى را كه به وسيله تصويب عاملى خارجى و نيز شناساندن عوامل و موضوعات در روى برابرى اخلاق و مذهب كه در خارج از قانون بحث مى‌شد، علنى كرد. اين روند با سرعت بسيار زيادى شروع شد، كه علت آن را مى توان در قانون اصلاحات ١٩٥٦ ميلادى كه به تصويب برابرى ميان مسلمانان و غير مسلمانان در زمينه پرداخت ماليات، نظام وظيفه عمومى و حتى در امور عمومى؛ مانند ترافيك و... شد را مشاهده كرد.
اين قبيل تغييرات در امپراتورى عثمانى جايگاه والايى در زمينه اقتصادى، سياسى و حتى نظريه‌هايى كه منعكس كننده سرمايه دارى غرب بود، پيدا كرد، كه همسو با صعود ملى گرايى داخلى در اروپاى غربى، تغييرات اصلاحى، تلاش خود را در زمينه عقيده مردم به كار گرفت. بنابراين، خطِّ حكومت عثمانى پايه و اساس دولت قرار گرفت كه درصدد توسعه و وحدت ميان مذاهب و گروههاى مذهبى بود. البته مبنا در اين امپراتورى، اسلام بود و اين خود رأس هرم مذاهب قرار گرفت، به گونه‌اى كه بر روى آنها تسلط يافت و گروه‌هاى مختلف به يكديگر پيوستند و يك حكومت و مليّت را اداره كردند و دولت عثمانى نيز آن را از همه پيروانش با هر گرايش و مذهبى كه داشتند، گرفت.
با وجود عوامل فسادى كه به صورت آزادانه عمل مى‌كردند، تجزيه طلبانى نيز تربيت شدند، كه فساد را در قسمت‌هاى غير مذهبى اين سرزمين ترويج مى‌دادند، كه برخورد امپرياليسم غرب، منجر به تشديد شدن اختلاف‌ها ميان نژاد پرستان و گروه‌هاى مذهبى شد. يك گروه نژادپرست از كارگرها، مسلمانان را كه در حومه آن‌ها بودند كنترل مى‌كردند، به گونه‌اى كه همه امور صنعت را از آنان ربودند. عده زيادى از شركاى‌اروپايى - تجارى اين امپراتورى، حاضر به معامله با مسلمانان نبودند، و با غيرمسلمانان معامله مى‌كردند، كه عامل اصلى اختلافات در اين امپراتورى، گسترش روابط ميان گروه‌هاى نژاد پرست و بعضاً مذهبى با ديگر گروه‌هايى بود، كه به اصطلاح مى‌خواستند در اين سرزمين وحدت ايجاد كنند.
هرچند تلاش به منظور توسعه دادن و سازش ميان گروه‌هاى داخلى نا موفق بود، اما با اين نظريه ظاهراً كارهاى خود را پيش مى‌بردند و دولت نيز جهت حمايت از هواداران اروپايى خود نظام مالياتى را لغو كرد. بنابر اين، قدرت‌هاى اروپايى مشتاق بودند تا با سرمايه گذارى‌هاى خارجى حمايت دولت قدرتمند عثمانى را جذب كنند، ولى اين ميدان دادن به اروپايى‌ها موجب تكيه و علاقه‌مندى بيشتر دولت به نيروهاى بيگانه شد، و خود، ميدان را براى تضعيف پايه‌هاى حكومت و از دست دادن حمايت داخلى فراهم نمودند كه اين امر موجب گرديد تا غيرمسلمانان دنبال حاميانى بگردند كه از آنان حمايت و پشتيبانى‌نمايد.
در اين زمان بود كه انديشه تشكيل دولتى جديد نمايان شد؛ دولتى كه چاره‌اى ندارد تا با كمك مسلمانان روبه مدرن شدن گام بردارد، كه اين تغييرات بعد از قوانين اصلاحى سال ١٨٥٦ ميلادى در اين امپراتورى مطرح گرديد و داغ شد.
بنابراين حاصل برترى دادن به عقيده مسلمانان نفوذ قدرت امپراتورى بود، هرچند امپراتورى جديد به اين حكم كه مسلمانان امور را در دست بگيرند معترض بود، و موجب گرديد تا بعضى از امتيازات به مسلمانان داده شود و آنان به گونه‌اى بعضى از اقدامات را در اختيار داشته باشند، اما نتيجه اين شد كه اين امپراتورى به احساسات يك گروه خاص از مردمش ارج گذاشت و اين خود موجب بر قرارى يك انسجام دور و دراز ميان گروه‌هاى مذهبى گرديد و تنظيمات سكولاريسم سياسى در حقيقت هم پخش كردن يك اتحاد قومى ميان دسته‌اى از مسلمانان بود.
اگرچه امپراتورى جوان مخالف تمدن سازى در سرزمين‌اش نبود، اما رؤساى اين تنظيمات درصدد آن بودند تا با استفاده از يك سرى اصول اخلاقى و فلسفى، معيار اثر بخشى را بسط داده و بعضى از اصول را كم رنگ و كم تأثير نمايند. آن‌ها درصدد بودند تا اين شكاف را بوسيله پيشنهاد دادن مطابقت ميان نظريه (مدرن سازى) با اسلام سياسى و اصول حاكم بر نظام سياسى، پر نمايند. اين امپراتورى، اسلام را به عنوان عامل اوّليّه در همبستگى اجتماعى ميان جمعيت‌هاى مسلمانان مثال مى زند. به همين دليل آنها از اسلام به عنوان عامل ساماندهى مقاصد غرب و تكميل آنها به كمك اصول دينى، ياد كرده و آن را مهم مى‌دانند و نظريه‌هايى چون آزادى، نقش قانون، دموكراسى و مجلس و نهادهاى جمعى، در شرايط مساوىِ اسلامى را خاطر نشان مى‌كنند. ترقى فراوان نهادهاى سياسى در اين سرزمين و تطبيق دادن قواعد فلسفى غرب با اصول و فروع اسلام از نكات مهم مطرح شده در اين امپراتورى است.
مسلمانان سعى و تلاش مى‌كنند تا اصول و مذهب را با عمل‌هاى منطقى تطبيق داده و عقايد و ايده‌هاى غربى را با اصول اسلامى منطبق نمايند، كه از آن به نام "پيشرفت" يا "ترقى" ياد مى‌كنند.
اسلام در اين سرزمين با عنوان طرح سياسى مهم،رشد نموده و مطرح شد، زيرا اين امپراتورى در ابتدا درصدد دريافت ايده هاى جديد بود، زيرا اصلاحات و تنظيمات ابلاغى جديد نمى‌توانست به اصلاحات مشروعيت ببخشد، حال با كمك هرگونه روش و عقيده‌اى كه باشد، اين امپراتورى به نيازهاى عقلى و منطقى توجه مى‌كند. هرچند دولت به منظور ثابت كردن اين تضادها با كمكِ مشاهدات خود در بخش‌هاى مختلف مسلمان نشين اين امپراتورى، سعى در نزديك ساختن گروه‌هاى مختلف مذهبى و غيرمذهبى با يكديگر بود، و در كنار اينها آنها طرفدار تمدن سازى براساس الگوهاى غربى بودند، اما افكار جديد شكل گرفته در اين امپراتورى از شرايطى كه اصطلاحات غرب از چشم انداز اسلامى بدست آورده، ناشى مى‌شود. اين تضادها عاملى است كه به بارورى سازى‌عقايد در اين عرصه مدرن سازى كمك مى‌كند.
اين بر خورد تضادها با كمك و تدابير سلطان عبدالحميد دوّم- كسى كه از يك سو موافق تمدن گرايى در سرزمين عثمانى بود و از سوى ديگر به استبداد ارتجاعى كه حاصل تمدن سكولار در دوران جمهورى‌خواهان بود دشنام مى‌داد - از بين رفت. در تاريخ، عقايد عبدالحميد دوّم در مقايسه‌اى با كماليست، به نام (ارتجاع- استبداد) مطرح شده كه به خوبى از اصول اخلاقى اسلامى قابل تشخيص است. اين منش و رفتار، نمايى گمراه كننده بود؛ زيرا: او دنباله روى پيشينيان خود بوده است. درينگل معتقد است كه اگر بپذيريم اين سلطان با وجود بدگمانى نسبت به غرب، حمايت خودش را از آن تنظيمات بر نداشت، مخالف خِرَد آدمى است؛ زيرا تعداد زيادى از نهادهاى ديوانسالارى در جمهورى تركيه در زمان سلطنت سلطان عبدالحميد پايه‌گذارى شده و خود اين پادشاه از موافقان تشكيل دولت عثمانى جديد بوده است. اين پادشاه، اسلام را به خاطر مشروعيت بخشيدن به تمدن سازى براساس الگوهاى غرب برگزيد. او در كتاب خود مى‌نويسد: »اگر چه اين وضعيت پايه‌هاى اسلام سياسى را بنيان گذارى كرد، در حقيقت خودش در دستور كار سكولارها قرار گرفت«. دولت جديد به مثابه پلى بود كه بوسيله اصلاحات جديد ميان مدرنيزه كردن و اسلامى كردن، رابطه برقرار مى‌كرد. در زمان اين پادشاه بود كه غرب گرايى و مدرنيزه كردن تا قدرت كوتاهى با يكديگر برابر بودند.
اسلام‌گرايى عبدالحميد، نظريه جديدى بود كه بيشتر به يك خلق و آفرينش شباهت داشت و آن وسيله‌اى بود براى مشروعيت دادن به قدرت خود. در قرن ١٩ بود كه بخشى از اين سرزمين سقوط كرد و تصميم بر جدا سازى و حتى اتصال آن به ديگر بخش گرفته شد. در سال١٨٧٨-١٨٧٧ ميلادى جنگ دولت عثمانى با روسيه به اين نقيصه پايان داد و قلمرو اين حكومت تا بالكان گسترش يافت و همين عامل موجب شد كه بيشتر اين امپراتورى را مسيحى‌ها تشكيل دهند. سرزمين‌هاى عرب‌ها تا آن زمان از نظرها دور بود، به گونه‌اى كه گويا ناديده گرفته شد، ولى بعدها اوضاع ورق خود به گونه‌اى كه به همان اقتصاد و وضع مطلوب قبلى خود بازگشتند و همين عامل موجب ايجاد يك اتحاد ماندنى و هميشگى براى حفظ بقاى آن ملت گرديد. بنابراين به خوبى روشن است كه عبدالحميد به دليل حمايت از قدرت هاى‌بيگانه تعداد زيادى از غيرمسلمان‌ها را به حمايت دولت خود درآورده و به تبع آن، غيرمسلمان‌ها نيز تعهدى در زمينه وفادارى به دولت عثمانى از خود نشان دادند و مسائل مربوط با مسلمانان به صورت ثابت مطرح گرديد؛ زيرا اسلام مذهب غالب و رسمى در اين حيطه بود.
عبدالحميد بر اين عقيده بود كه "اسلام حامل وسيله‌اى است براى سست كردن يا ايجاد اتحاد ميان پايه‌هاى حكومتى، و عاملى جهت ارتباط با غيربومى‌ها در اين زمان" و به همين علت بود كه حضور اعراب در زمان حكومت اين سلطان به خوبى قابل حس است.
پان اسلاميست‌ها خارج از مسير خود گام برداشتند و تا آن زمان كه اسلام به عنوان پايه‌هاى حكومت داراى مقام و جايگاه خاصى بود، يك عقيده و هدف شده بود. در كنار آن، حضور قدرت‌هاى مخالف حكومت و به تبع آن حمايت نامناسب دولت از غيرمسلمان‌ها به واسطه شهرت آنها، خود عاملى بود در جهت ضعف و سقوط دولت عثمانى. تصرّف كانال سوئز در سال ١٨٦٩ ميلادى (راه ارتباطى ميان بريتانيا و اقيانوس هند) واقع در درياى مديترانه و تصرّف آن توسط مصر، عاملى جهت نفوذ بيگانگان به داخل سرزمين‌هاى اسلامى شد و ذره ذره اداره حكومت كشور را از دست متوليان آن درآورد.
دخالت و ظهور يك باره آلمان به عنوان يك قدرت امپرياليستى پنهان در سال ١٨٧١ ميلادى، متحد شدن بريتانيا و فرانسه و ادعاى آنها مبنى بر مالكيت بخشى از امپراتورى عثمانى، گشت و گذار در ميان بخش هاى‌مختلف اين سرزمين به دليل روابط بسته و پنهان دولت عثمانى با آلمان و تمايل آلمان‌ها مبنى بر بستن قرار داد با عثمانى‌ها و دادن قول همكارى و حمايت از پادشاه عثمانى و به رسميت شناختن آن، بالا رفتن انتظارات خلفاى عثمانى از دولت‌هاى غربى حامى خود و از دول مسلمانى كه در گوشه و كنار و يا خارج از مرز و بوم عثمانى و به طور مستقيم و غيرمستقيم تحت سيطره آن دولت بودند، موجب تضعيف آن امپراتورى شد.
پان اسلاميست طرح موفقى نبود. سلطان عبدالحميد در واقع به مسلمانان كمك نكرد، امّا اصالت طلبى او موجب گرديد تا اين امپراتورى به مدت ٣٠ سال بتواند دوام بياورد. اگر حكومت عبدالحميد در مقايسه با ديگر دولت‌هاى مسلمان در مقابل دولت هاى غربى بسيار موفق بود، امّا در زمينه باز گرداندن كامل قدرت به دست مسلمانان ناموفق عمل كرد، هم نتوانست نظريه هاى اسلامى را ثابت نگه دارد، و هم اينكه موجب گرديد تا غيرمسلمانان‌ها قدرت را در دست بگيرند. در اين زمان، تمدن سازى شامل برابرى ميان موضوعات مختلف با داشتن مذاهب مختلف و نيز وابستگى و ارتباط ميان آنها بود، ولى در اين ميان بعضى ناسازگارى‌ها با عقايد اسلامى نيز به چشم مى‌خورد.

ملى‌گرايى مدرن: كماليست
ملى گرايى به معناى"آگاهى" اولين بار در ميان گروه‌هاى مذهبى و گروه‌هاى تجزيه طلب در پايان قرن ١٩ و اوايل قرن ٢٠ ظهور كرد. گولالپ در اين باره مى‌گويد: "ملى گرايى اولين بار در ميان غير مسلمانان مطرح شد، سپس در ميان آلبانى‌ها و بعد ها در ميان عرب‌ها طرح گرديد و سرانجام در ميان ترك‌ها و اينكه چرا ملّى‌گرايى ابتدا در ميان ترك‌هاى تركيه مطرح شد، قضيه‌اى تصادفى نيست؛ زيرا اين امپراتورى از طريق انديشه‌هايى شبيه عقايد بينش اسلامى به آن شكل داد. صعود وظهور ملى گرايى تركيه يك بيانى بود از واكنش‌هاى اصلاحى به قدرت‌هاى امپرياليستى اروپايى. اين تدابير داخلى با نظام فكرى جديد كه تلاشى بود سيستماتيك جهت جايگزين كردن غيرمسلمان‌ها به جاى مسلمان‌ها و عناصر جمهورى‌خواه تركيه با ديگر جمهورى‌ها اولين بار در سال ٨-١٩٠٨ ميلادى شكل گرفت و سر انجام به وسيله پايان دادن به جنگ تركيه با ليبرال‌ها ٢٢- ١٩١٩ ميلادى، كامل گرديد. اساس اين گروه در جنگ با ليبرال‌ها از مالكيت مسلمان‌ها و همچنين(اخيراً) در سرمايه گذارى‌تجارى مسلمان‌ها ظاهر شد. نظريه كماليست يك نظريه داخلى و محلى در تركيه است. در اين نگارش تركيه يك مفهوم جغرافيايى و مردمى بود، به گونه‌اى مطابق با بافت آن سرزمين. در اصل اين ناحيه از دو مكتب اسلام و روش‌هاى قومى - ملى‌گرا شكل گرفت، امّا بعضى عوامل، چون شيوه ملى و هدف فرهنگى، و اينكه يك فرد ترك بهتر از تركيه‌اى و غير بومى مى تواند صحبت كند و حرف بزند، در شكل گيرى آن مؤثر بود. اگر چه، اين نسخه كماليست در تركيه مطابق با نكات قبلى در اصطلاحات ملى گرايى بود، امّا ممكن است بوسيله دفع غيرمسلمان‌ها از داخل مرزهاى تركيه و مواردى مشابه آن، ضعف و شدت يابد، اما ديگر معنا اسلاميست سلطان عبدالحميد و سكولاريسم كمال آتاترك مقارن يكديگرند. به عبارتى ديگر، آنها در يك زمان هر يك ناپايدار و بى دوام بودند. تعبير كماليست از "ملت تركيه" در بالاترين معنا، جستجوى يك حالت چند نژادى براى يك هويت يكسان بود.
كماليست امروزى به طور كامل امپراتورى عثمانى را از بين برد و در مقابل آن ايستاد؛ البته صعود و رشد اين ملت و اقدام در اداره كردن مستقيم نسل بعد از قرن ١٩، در امپراتورى مدرن است. امّا ظهور انقلاب كمال آتاترك به منظور نوسازى در حقانيت نظريه ملى گرايى تركيه شكل گرفت و آن انقلابى ضد امپرياليست و موافق غرب بود. براساس نظريه كماليست، تركيه فقط زمانى مى‌تواند غربى شود كه امپرياليسم غرب را بشكند.
بر مبناى اين اصل، تركيه امروزى چاره‌اى جز جدا كردن اعضايش از امپراتورى قبلى ندارد؛ زيرا اصلاحات، ابزارى در دست قدرت‌هاى امپرياليستى بزرگ بود. پس كماليست امروزى از امپراتورى قبلى جدا و مخالف رفتار استعمارگرانه امپرياليست‌بود. يكى از اهداف عمده در انقلاب كماليست، خلاص شدن اسلام از حالت ابزارى سياست بود. به نظر مى‌رسد، اسلام يك ابزار سياسى در دست كماليست بوده و در كنترل حالت سكولار در آمده باشد. اركان اسلامى در قدرت سياسى درصدد خراب كردن جمهورى تركيه بود، كه در سال ١٩٢٣ م صريحاً آن را اعلام نمود. در مارس ١٩٢٤ م خلافت عثمانى از هم پاشيده شد و همه اعضاى آن به كشورهاى تابعه پيوستند. دولت جديد تركيه با رأى اكثريت مردم در اوايل سال ١٩٢٤ م تشكيل شد. مذهب اصلى اسلام بود، ولى بعدها در سال ١٩٢٨ م عرصه براى ظهور ديگر مذاهب نيز باز شد.
شورش شيخ سعيد در ١٩٢٥ م تلاشى در تاريخ رژيم نوپاى كمال آتاترك بود. اين جهش تند، سريع و قوى در جهت درك و فهم رژيم از خودنمايى متصل ميان كردها و اسلام ،آشكار شد. اين رفتار حكومت، باعث سرعت دادن به آن حركت در جهت پيشرفت سكولاريسم و تثبيت ملى گرايى بود. تعداد زيادى از اصلاحات مدرن بعد از اين رويداد برطرف شد. در ماه‌بعد(١٩٢٦-١٩٢٥م) و در بروشورها و قانون Alphabet Headgear كه جزء قديمى ترين بخش‌ها بودند، اين را مطرح كردند و همه مذاهب، منازل قديمى و معابد بسته شده و تبليغ آن ممنوع گرديد. اين چنين بود كه كماليست از امپراتورى اسلامى به يك ملت و نيز تغيير ايدئولوژى قانونى از اسلام به ملى‌گرايى تغيير شكل داد. بنابراين اين سؤال از اين عقايد جارى در تركيه جواب جديدى را ايجاد مى‌كرد و آن اينكه: تركيه يك ملت متحد و جاه طلب است، كه تمدن غرب را در دست گرفته است.
هدف كلى رهبرى كماليست، بايگانى كردن تمدن هم‌عصر خود است، امّا اين نظريه بر خلاف نظريه گولالپ است؛ زيرا او نظريه اختلاط و تركيب ميان اسلام و تمدن را صادر نموده بود. "فرهنگ محلى" اختلاط آن باتمدن جهانى، كه كماليست آن را به عنوان يك مانع براى رسيدن به اهداف بعدى خود مى‌دانست، به همين خاطر در رهبريت كماليست مصطفى كمال آتاترك، مدرنيزه شدن، حد وسط غرب گرايى است، تا آن جايى كه آنها اسلام را يك مانع مى‌ديدند كه تمدن هم عصر را از بين مى‌برد و لذا به ناچار اسلام در سر راه خود با نسخه كماليست مبنى بر حكومت مدرن چند قومى مواجه شد.
امّا روش كماليست و شرايط بعدى آن در بيشتر مدل‌ها، شبيه مدل اسلام اصلاح طلبانه شدند. در اين هدف، عام‌گرايى و خاص گرايى با يكديگر تركيب شدند. اسلام قرن ١٩و اهميتش در زمينه ارائه دادن ارتباطى بين تمدن غرب و رياست كردن درنظام سياسى، اقتصادى و عرصه‌هاى سياسى، موجب به چالش كشاندن نظام‌هاى مذكور شد. اسلام اصلاح طلبانه به وسيله يك تلاش براى بازگشت به تمدن قبل تقسيم شده بود، تمامى اين پرسش‌ها بوسيله غرب مطرح گرديد. اين يك حقيقت راستين براى ملى گرايى كماليست بود. اسلام اصلاح طلبانه تلاش كرد تا به قبول و پذيرش اصول غرب از طريق تفسير هوشمندانه از اسلام مشروعيت ببخشد و مدرنيزه سازى را در چارچوب اسلام واقعى و راستين تصديق نمايد. اسلام مدرن، خواستار پذيرش اصولى است كه به راستى از اسلام سرچشمه گرفته و به غرب به عنوان يك واگذارى مجددِ به خوبى و اسلام و مسلمانان مشروعيت بدهد. براى مثال امپراتورى جديد ادعا كرد: نهادهايى كه نمايانگر اصول و مبانى اروپايى هستند، مجبوراند، كه در همه زمان‌ها به اسلام و مبانى اصولى آن پايبند باشند. اين امپراتورى در ملى‌گرايى كماليست شبيه به يك نوع افسانه است كه در اصل به عنوان همه نوع از نژاد بشر است و با فرهنگ‌هاى مختلف و زبان‌هايى، چون تركى-استانبولى هستند.
بنابراين مى‌توان ادعا كرد كه در تاريخ تركيه، بيشترين خدمت را انقلاب كماليست انجام داد، كه بدين وسيله غرب را با ارائه تصويرى درست و در روش‌هاى اسلامى نشان داد، امّا قبل از اسلام با بيانى كوتاه از شخصيت‌هاى تركيه‌اى. در پژوهش‌هاى تاريخى، دولت مردمى تركيه در سال ١٩٣٠ م، و با مهاجرت اقوامشان به آسياى مركزى شكل گرفت، بنابراين تمدنشان و زبانشان به همه جا نفوذ كرد. همچنين تأسيس آكادمى زبان در١٩٣٠م و با استفاده از كليه زبان‌هاى زنده دنيا در آن و به دليل اينكه اكثر مردم در آسياى مركزى به اين زبان آشنا بودند، شكل رسمى به خود گرفت و عامل اصلى زبان در دوره‌هاى تحصيلى در مدارس، در سطوح عاليه و حتى كتاب‌هاى درسى شد.
اين نظريه در حقيقت تلاشى بود در جهت دفع تنش داخلى. به طور كلى، اين تنش داخلى تركيب مختلفى از همه ملت‌جهان سوّم بود كه بوسيله تضادهاى داخلى از طرف اروپايى‌ها ايجاد گرديد. اين همزادى ميان غرب و ساكنان آن از طرف نظريه اروپايى ها، در جهت تكذيب خواسته‌هاى عام گرا و جاه طلب كاپيتاليسم بود.
كاپيتاليسم در يك زمان بخش‌هاى مختلف جهان را با يكديگر متحد كرد. او دعوى يك گونه كردن جهان را داشت، امّا در عوض يك نوع توسعه نامتناسب و ناهمگون را ارائه داد. اين تضاد درونى منعكس شده در فر هنگ غرب، موجب اتحاد همزمان ميان آن دو گرديد و مردم جهان سوّم از غرب تقليد مى‌كردند، ولى بعدها شرح دادند كه از تقليد غرب نيز عاجزند. ملى گرايى جهان سوّم به طور ذاتى مخالف آن است؛ زيرا در آن زمان نسبى و عمومى است. اينكه او(كاپيتاليسم)اعلاميه‌اى به عنوان روش عمومى ايجاد كرد، موضوعى بود كه از غرب وام گرفته بود. امّا از طريق مشروعيت دادن به اخبار و هويت عمومى در ميان دول چند مليتى مطرح گرديد.
ادعاى در هم آميختن ادعاها، يك جواب را به اين سؤال داد، كه چرا و چگونه جهان سوّمى‌ها سعى مى‌كنند كه طرح‌هاى غرب را اجرا كرده و براساس روش آن‌ها كار كنند و در قبال آن ادعا دارند كه حد و اندازه تقليد را حفظ كرده اند و صحت ادعاى خود را از لابه لاى قوانين غرب خارج مى‌كنند؟! آيا آنان حق يكسان سازى عناصر را دارند و تا چه حدّى سعى ما بر اين است تا به سؤال ها، مورد به مورد پاسخ بدهيم؛ ملى گرايى كماليست يك مسافت سختى را برگزيده... او ادعا كرد كه همه گروه‌ها به اسلام و بخش اصلاحات آن باز مى‌شود، به همين منظور اين راه را برگزيد تا به طور عمده متصل بكند اين اسطوره تمدن جهانى را با نشان دادن تساوى خيالى از ايدئاليسم اروپايى غربى، و ادعا كرد كه اين تمدن مخالف غرب نبوده است.
تر كيه قادر نبود تا اين تجربه را تكرار كند. البته اين مسئله نشانى از كمبود ذاتى در ميان ملت تركيه نبود، چيزى كه چشم انداز كشورهاى اروپايى از آن حكايت مى‌كرد، امّا خود اين، نتيجه نامطلوبى از كاپيتاليسم در ساختار جهانى بود. تركيه با حضور مداوم اين نقص در فرضيه‌هاى جهانى و كه اين طرح در تجربه غرب(كشورهاى غربى) تكرار مى‌شود، از انتقادهاى فراجهانىِ سيطره غرب كه شامل يك گونه جديد از اسلام‌گرايى است، عبور كرده؛ تركيه‌اى كه مدرنيزه شدن كماليست و اسلاميت را نمى‌پذيرد.

به مبارزه طلبيدن تمدن سازى كماليست توسط اسلام‌گرايان
در اين بخش در خصوص مخالفت اسلام گرايان در برترى دوره اوج گيرى فرمانروايى كماليست نوگرايان صحبت مى‌شود.
اين وابستگى همانند اين سؤال است كه مدرنيزه چگونه است؟! هرچند اين دوره يك چاره و راه‌كار جهت در فعاليت ملى‌گرايان غيرمذهبى بود. در نظريه مدرنيزه كردن اسلام، تعبير سخت نامشابه در سكولاريسم كماليست كه از فروپاشى اسلام حمايت مى كند به طوركامل در زمينه مدرنيزه‌سازى كار آمد بوده است. اين ديدگاه‌ها بوسيله گروه NSP (گروه رهايى ملى) پخش و نشر داده شد. اين جمعيت اسلامى سياسى‌در سال ١٩٧٠ ميلادى بهترين مثال در اين زمينه است .NSP متصدى تشكيل گروه جنجالى رفه (Rafah ) در سال ١٩٩٠ م بوده و توسط(نيك منتين ايرباكان) اداره و رهبرى مى‌شود، او استاد مكانيك در دانشگاه فناورى استانبول بود كه در آن سال‌ها وارد سياست شد. او همواره از اسلام آوردنش و نيز از تعليمات خود در زمينه فناورى ايرباكان، ظاهراً سخنرانى‌هاى فراوان او در دانشگاه و اظهارات مكرر او در اين خصوص، او را به عنوان يك فرد سياسى مطرح كرد كه مى‌تواند بر مطالعات و تكنولوژى غرب اثرگذار باشد (اظهاراتى كه برگرفته از تعليمات اسلامى است) بين قرن‌هاى ١٤-٧م كه البته غرب به طوركنايه‌اى از لفظ (ما) استفاده مى‌كند و شرق از لفظ (آنها) مى‌فهمند كه هر چه دارند همه از شرق و مسلمانان است. اين نمونه از تصويرپردازى، نمونه‌اى از اسلام متمدن است كه نشان مى‌دهد "ادعاهاى تكنولوژى غرب و رسوم و نهادهاى آنها در اصل ريشه اسلامى دارند". با همه اين علائم واضح و قانع كننده، آنها حاضر نيستند كه واقعى بودن آن را بپذيرند. "بنيار توپراك" كسى بود كه در اواخر قرن ١٩ و اوايل قرن ٢٠ به اسلام ايمان آورد و اسلام را پذيرفت و اينكه تمدن و مدرنيزه‌سازى مترادف با غرب‌گرايى است را رّد كرد. گرچه اين تضاد مخالف و ضد، در هسته مركزىِ چند بخشى كماليست ديده مى‌شود، امّا به طور كامل در فعال كردن فرهنگ سياسى بيگانه نبود. همان گونه كه قبلاً نشان داده شد، يك نكته‌اى از ابهام در تعريف معناى كماليست در ميان ملت تركيه وجود داشت، گرچه كماليست، اسلام را به عنوان طرح تمدن ساز نپذيرفت، آن‌ها هميشه تصور مى‌كردند كه ملت تركيه مسلمان هستند، از اين‌رو در چند دهه اول از تأسيس اين جمهورى، هنگامى كه اين رژيم به طور كامل جايگزين رژيم قبلى شد، يك گرايش در جهت يكسان‌سازى اسلام در عقايد قانونى به عنوان يك قدرت سياسى مطرح شد. در ابتداى اين روند، زبان و خود تركيه موجب توجه و حمايت صاحب منصبان قرار گرفت. اين ابهام هرگز ثابت نبود، تا اينكه ستيز ميان كماليست و اسلام‌گرايان مدرن شدن را به تصوير مى‌كشد، كه ابتدا در سال‌هاى معاصر وجود داشت. EWP در سال ١٩٩٦م قدرت را انتخاب كرد ، ولى در آن سال توسط ارتش (نيروى نظامى) كماليست از بين رفت و كم كم از دور دچار نقض ظاهرى شد.
و در سال ١٩٩٠ م زمانى كه اختلافات در سال١٩٩٠م به اوج خود رسيد، بايستى علت را به گونه‌اى ديگر و مختلف تفسير كرد. ما نياز داريم تا يك رشته و جاى پايى از نقد اسلامى را درون اين تحليل قرار دهيم، كه ادامه برترى در تفاوت يكسان براى مدرن شدن و واقعيت رد كردن طرح خود مدرنيزاسيون است. اين ظهور جديد از اسلام در نوشته‌هاى گروه محبوبى از نويسندگان مسلمان در سال١٩٨٠م به خوبى مشهود است. "روسن كالير" ١٩٩٠م كتاب ممتازى دارد به نام Ismet ozed كه شامل سه بخش است: تكنولوژى، تمدن و از خود بيگانگى. اين كتاب كه در زمينه ادبيات پيش‌قدم است، در سال١٩٦٨م چاپ شد. كالير مواضع كارى خود را در اين كتاب در مقدمه‌اش اين گونه بيان مى‌كند :"روشنفكران مسلمان در تركيه به يك هدف در هم سطح كردن تمدن معاصر رسيده‌اند؛ همواركردن در شيوه‌اى كه گزارش‌ها را با آن چه در غرب است و آمده. بدون هيچ "سازشى" با مذاهبشان قرار دهند«. به همين منظور در ابتداى كتاب اوزل آمده :" اگرچه كار تمدن سازى اين نيست، اما در ذات تمدن سازى به گونه‌اى پرسش‌گرايانه شروع شده ". بدون شك گرايشى از اسلام وجود دارد كه مدرن شدن و تكنولوژى را طرد مى‌كند. در طى اين دوره، مدرن شدن مسلمانان و كماليست آن فقط يك ابزار دنج و كشش ارتجاعى از افكار است كه هرگز نفعى نرسانده و نتوانسته محبوب شود. امّا خود همين مقايسه كردن ادبيات جديد تنها حاصل جناح بندى اسلامى است و امّا يك مناظره كه مدرن شدن را رد مى‌كند، بر نگاه روشنفكران تركيه بين سال‌هاى ١٩٩٠-١٩٨٠م غلبه كرده بود در جايى ديگر مقاله نويس مطرح مى‌كند كه اين نتيجه ممكن است تحت عنوان "وضعيت پست مدرنيسم" فرا خوانده شود. به عبارتى ديگر، تمدن جهانى كه تركيه آرزوى آن را داشت بوسيله طرحى كلى‌تر در سال‌هاى اخير مطرح شد، كه به گونه‌اى مرام و مسلك غرب را نشان مى‌دهد. در طرحى كاملاً تقليدى از غرب كه در سطح بين المللى و جهانى بى اعتبار بود و تحت عنوان بازگشت "فرهنگ معتبر" موجب خريد كالاهاى غربى مى‌شود. نظرسنجى از مدرن‌سازى، خواست زيادى نيست كه اشاره‌اى پر درد و حسرت به غرب و شرق دارد؛ بر اين اساس، اعلام كردن اصالت، چيز جديدى بود كه در خوش آمد گويى به چيرگى و تسلط و برترى غرب به وجود آمد.
گروه اسلامى-سياسى رفه (Rafah ) كه در سال ١٩٩٠م شكل گرفت، تأثير زيادى در دولت تركيه داشت. تشكيل و ايجاد اين قسم چالش‌ها و بحران‌هاى ترسناك با دو مسير توسعه سياسى مواجه بودند؛ مسيرى كه يك راه كار مؤثر را در مدرن‌ستيزى كماليست ايجاد مى‌كند، كه اين راه كار در مقابل نپذيرفتن كماليست است، چراكه هرگونه مدرن سازى را رد مى‌كند. اين سازش سست در حركت سياسى، نويد بخش تفاوت چيزهايى است كه بخش‌هاى مختلف اجتماعى را تحت تأثير قرار مى‌دهد و ممكن است بوسيله ابزارهايى مشترك، مخالف با كماليست باشد. مزيّت عمل كننده روى اين افزايش چالش‌ها در برابر كماليست در مفهوم جهانى شدن و در ناتوانى ترقى خواهان و مبانى گروه جنجالى رفه در چند قوميتى شدن است.
بحران‌هاى كماليست بخشى از اين روند بحران‌هاى جهانى بود. ريان پراكاش مى‌گويد :"اين دو گروه عمومى تاريخ اروپا ادعايى را نگه داشته اند كه در ديگر عبارت به وسيله استعمار ايجاد شد. گروه كماليست و چپ گرايى انقلابى در تركيه به وسيله سازكارى در اثر استان گرايى (متمركز سازى) موجب ايجاد پيشرفت و تصاحب تمدن شده است. امّا تمدن غرب زاييده فرضيه‌هايى روى فرهنگ محلى و مدرن سازى به عنوان طرح برتر صحبت مطرح شد، كه قبلاً در خصوص دو طرح جديد و قديم امپرياليسم ملى‌گرا و سرمايه دارى كه اساسش ماركسيست بود، صحبت شد.
مفهوم مدرن‌سازى اين بود كه اسلام مخالف پيشرفت است. كماليست تمدن غرب را به عنوان يك الگوى جهانى مطرح كرد. آن‌ها اظهار كردند كه اخبار منتشر شده از سوى غرب بسيار مهم هستند به طور جدى آن را پى‌گيرى نموده و به منبع محلى كاملاً بى توجه بودند بنابراين اگر چه ملى گرايى خود يك ايده غربى است و از طريق مستعمرات جهان در قرن ٢٠م پذيرفته شد، امّا در مورد صحت وجودى خود مورد اندازه گيرى قرار مى‌گيرد. اسلام اين گونه استدلال مى‌آورد كه بومى شناس و استان‌گراست و از اين رو كاملاً ضد امپرياليسم است. چندين مثال در اين زمينه از نويسندگان بزرگ وجود دارد كه بعضى از اين اصول را شرح داده است:"... اين گروه (امپرياليسم) با زور، بادبان‌هاى خود را در جوامع عقب مانده پيش برده‌اند و زير رگبار شديد ابزارها و سخنرانى‌هاى سياسى - خيالى، نويدهايى در خصوص آن داده اند، مواردى، چون ترقى، توسعه، كمك، جذابيت بالا، تمدن و ... و روابط وحشيانه مردم با خريد فساد؛ امّا در واقع آن رنج، محروميت، قربانى، تورم، فشار و ... را بر روى مردم افزايش مى‌دهد و در نتيجه ستم، بيچارگى، و ستيز رواج مى‌يابد".
براساس متن بالا ملى گرايى يك نظر مادى است و به طور كلى و كامل و مستقيم با مسئله توسعه پيوند داده شده است. بولاك از نقطه نظر جهانى و كلى به آن مى‌نگرد؛ در آن زمانى كه تمام عالم درگير با اين مسئله هستند. در اين ميان سؤالات مطرح شده، به گونه‌اى پاسخ داده مى‌شود، اين كه چگونه يك ملت توسعه مى‌يابد؟ چگونه مى‌توان بر قدرت استقلال نظامى و اقتصادى يك ملت تكيه كرد؟ چگونه مى‌توان ساختارى كه از گذشتگان براى ما به جاى مانده است را حفظ و نگه دارى نمود؟! "هانتينگتون" اصول معروف به بولاق را اين گونه بيان مى‌كند كه :"آن اصول قادر است تا آينده جهان را كه رشد خواهد كرد يا نه، در جهت يك مناقشه ميان مسيحيت و سكولاريسم و ميان بودايى و دينى و اسلامى پيش بينى كند؛ بنابراين هم‌زمان، اسلام جديد قرن١٩م و اسلام قرن ٢٠م، مى‌توانند فاصله ميان استيلاى اروپايى‌ها بر فرهنگ اسلامى را كه يكى پس از ديگرى بر فرهنگ آن لنگر انداخته پر كنند. اسلام اهداف جديدى را كه تمدن غرب آن را قبول ندارد بررسى مى‌كند؛ زيرا اروپايى‌ها آن را به عنوان راه روشن نمى‌پذيرند. اين كه اصلاحات و تغييرات مسلمانان با اروپايى‌ها و انگليسى‌ها همساز است، مسئله‌اى است كه اسلام جديد با آن مقابله مى‌كند. در امپراتورى جديد عثمانى، نفوذ اقوام اروپايى روز به روز پيشرفت كرده و به وسيله مقايسه ميان آن‌ها مى‌توان به اين نتيجه رسيد كه اسلام جديد اين عقيده ترقى و پيشرفت شرق با كمك غرب و اصول حاكم بر آن را نمى‌پذيرد.

نتيجه گيرى:
اسلام تنها يك مصداق از قيام مذهبى خشك نيست (اگر چه خود اسلام يك بخش مهمى از افول مدرنيزاسيون غرب بوده) امّا در آن يك عقيده است كه مبارزات سياسى را لازم و جايز مى‌داند. اين كه در قرن ١٩م وقتى كه اسلام در امپراتورى عثمانى قيام كرد، و در قرن ٢٠م نيز پايان يافت، اين نزول اسلام در اين امپراتورى به جايگاه مذهب و وابستگى آن به اسلام وابستگى ندارد؛ عقيده‌اى كه از طرف خاورشناسان بيان شد و سپس نيازهاى اقتصادى- سياسى و اجتماعى به آن مشروعيت بخشيد و آنها در آن زمان جايگاه خاصى يافتند. اين دوره توسط غلبه ملى گرايان دنبال شد. در طول اين دوره، روابط ملى-مذهبى اساساً به وسيله استفاده، اسلام از عقايد سياسى مخصوص خودِ اسلام تعيين مى‌شد، كه در زمان حال اسلام دوباره ظهور كرد تا يك همانندى پست ملى گرايى سياسى را مجاز بكند.
در نگاهى به گذشته، اصلاحات اسلامى يك حركت بود در مدار رهاسازى از فرهنگ واقعى بودن و واقعى كردن سياست بود، كه سرانجام اين هموارسازى براى ارتقاء از ملى‌گرايى و شكل ملت‌ها به سوى ساماندهى سياسى بود. زمانى كه تمدن غرب به اين مسئله پرداخت، همه آن عقايد مدرن را در قالب : استان گرايى، ترقى خواهى، خردمندى و تمدن در جهان مستعمراتى خواست. سكولاريسم ملى نيز با اين سؤال مطرح شده. اگر كشورهاى جهان سوم همه كوشش خود را صرف تقليد از عرب بكنند، چه چيزى مى‌تواند جايگزين بهترى براى عقب نشينى و تقليد آن‌ها - كه به خيال خود معتبر است - باشد؟! اگر كشورهاى جهان سوم اين كارها را انجام بدهند، چه عملى را مى‌توانند خودشان ايجاد كنند؟ و چه جايگزين بهترى غير از اسلام مى‌تواند وجود داشته باشد؟
جالب است كه سرانجام، سكولاريسم به طور غير صريح غرب را به رسميت مى‌شناسد و اين گونه وانمود مى‌كند كه بايد از غرب درس و سرمشق بگيرد.

* هالدون گولالپ (گولارب) پروفسور در زمينه جامعه شناسى در دانشگاه بوقازيس در استانبول تركيه است. نتايج بدست آمده از فعاليت‌هاى او در زمينه اسلام سياسى در عرصه جهانى، شهرى و كوچك عرضه و چاپ شده است. مقالات منتشر شده اش تحت عنوان "پست مدرنيزيسم جهانى" شامل جامعه شناسى غربى- اسلامى در تركيه در عرصه اقتصاد و جامعه شناسى است، كه اين مقاله برنده جايزه بهترين مقاله دوسالانه مجمع تحقيقات تركيه در آمريكا در سال١٩٩٩م شد و مقاله "جهانى شدن و اسلام سياسى" كه در آن مبانى جامعه شناسى تركيه كه مجموعه‌اى از مطالعات خاورميانه‌اى او بوده، در سال ٢٠٠١ م ارائه شد.