پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - اخلاق مدارى در سياست علوى - رنجبر مقصود
اخلاق مدارى در سياست علوى
رنجبر مقصود
قسمت اول
مقدمه:
مراد از سياست اخلاقى، اخلاقى كردن سياست در روش و هدف است. روش سياسى، شامل عناصرى چون راه رسيدن به قدرت، روش حكومت، ساخت سياسى، اخلاق زمامداران و كارگزاران، رعايت حقوق مردم و اجتناب از ستم است.
تمام انديشههاى امام على(ع) از قرآن و سنّت رسول اكرم (ص) اقتباس شده است. از اين رو اين مسأله در بحث فعلى اهميت بسيار زيادى دارد؛ زيرا پيامبر اكرم (ص) فلسفة بعثت خود را اتمام مكارم اخلاقى دانسته و مىفرمايد: »من براى تكميل فضيلتهاى اخلاقى مبعوث شدم «.
اين روايت، بيانگر اهميّت اخلاق از ديدگاه اسلام است. در اسلام قرب الهى غايت اخلاق است و موجب سعادت و كمال فردى مىشود. بنابراين »فرامين الهى« مبناى اخلاق، و »قرب الهى« غايت اخلاق مىباشد. در اين راستا، سياست اخلاقى هم زمينه لازم را براى سعادت جمعى فراهم مىنمايد.
وجوه مهمّ انديشه امام على (ع) درباره سياست و اخلاق
سياست اخلاقى از ديدگاه امام على (ع) داراى وجوه و مبانى مختلفى است كه به بررسى آنها مىپردازيم:
حق مدارى و اخلاق سياسى
مبناى اخلاق از ديدگاه امام على (ع) حق مدارى و دستورهاى الهى است. امام به طور كلى تابع فرمانهاى الهى بود و اصول اخلاقى را در زندگى فردى و سياسى خود كاملاً رعايت مىكرد. اصل اساسىحكومت آن است كه خداوند بالاترين ارزش است و تمام ارزشهاى ديگر، در جهت قرب به او معنا پيدا مى كند. خوبى يعنى قرب به خدا و بدى، يعنى دورى از او. وقتى خداوند تنها ارزش و كمال مطلق باشد، هرگز حاكم نبايد حكومت را براى خود، منبع درآمد يا فضيلتى بداند، بلكه آن را وديعه اى الهى مى داند، كه در اين صورت، اين اعتقاد به تمام برنامه هاى او جهت مى دهد و همه آنها را صبغه الهى مى زند.
جوهر انديشههاى اخلاقى امام على تفكيك مطلق حق و باطل و اطاعت كامل از حق است. حضرت در اين باره مىفرمايد: »سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست! من در جاده حق قدم بر مىدارم«.
از نظر حضرت على (ع) تشخيص حق اهميت حياتى دارد؛ ولى پيروى از حق، مهمتر است. به همين دليل در انديشه امام على (ع) نسبىگرايى راه نداشت و تمام مبارزاتش براى نشان دادن تفاوت حق و باطل بود. حضرت نزاع اصلى انسانها را نزاع حق و باطل دانسته و با بينشى مذهبى و الهى، بزرگترين عامل اختلاف افراد بشر را پيروى عدهاى از حق و عدهاى ديگر از باطل مىداند.
امام على (ع) مىفرمايد: »دو راه براى انسانها وجود دارد: راه حق و راه باطل كه براى هريك از آنها نيز پيروانى است. پس اگر پيروان باطل بسيار باشد، از قديم هم بسيار بود و جاى شگفتى نيست و امر پيروان حق كم باشد، اميد است كه بسيار گردد«.
بر اين مبناست كه امام حتى حكومت را با همين معيار از مردم مىپذيرد تا بتواند جايگاه حق را ثابت كند و باطل را از ميان بردارد:
»به خدا قسم! اين كفش نزد من از امارت و حكومت بر شما محبوبتر است؛ مگر اينكه حقّى را ثابت گردانم يا باطلى را براندازم«. امام على (ع) معتقد است: »اگر زمانى حق و باطل با هم درآميزند، تنها كسانى كه مورد لطف خدا قرار دارند، نجات مىيابند. پس اگر باطل از امتزاج و آميختگى با حق جدا باشد و با آن درآميزد مردم حقجو منحرف نمىشوند؛ زيرا مردم حق را با باطل اشتباه مىگيرند و باطل را حق مىپندارند و اگر حق از پوشش باطل جدا شده و آزاد گردد، زبان بدخواهان از آن قطع مىگردد، لكن قسمتى از حق و قسمتى از باطل را گرفته و مخلوط مىشوند. در اين جاست كه شيطان بر اولياى خود مسلط مىشود و فريبشان مىدهد، ولى نجات مىيابند آنانى كه مورد لطف الهى هستند و از جانب خدا نيكى به آنها شده است«.
و از اين رو كسانى كه از حق پيروى مىكنند، در پيشگاه خدا شايسته ترند:
»همانا برترين مردم نزد پروردگار كسى است كه عملِ به حق را بيشتر از باطل دوست داشته باشد، هرچند حق به او زيان رساند و اندوهگيناش كند و باطل به او سود رساند«.
البته طبيعى است كه امام على (ع) به لحاظ مبانى فكرى خويش از حق و باطل تعبيرى درون دينى دارد و معتقد است كه حق، سرچشمه الهى دارد و منشأ حقانيت هر امرى، دينى و الهى است و ملاكهاى آن كاملاً معين و مشخص است.
البته حضرت على (ع) در عرصه سياست و حكومت نيز اثبات حق و عمل به آن را وظيفه اصلى حاكم مىداند. از اين منظر تفكيك اخلاق از سياست، غير ممكن مىشود و اخلاق، جزئى از سياست مىگردد و سياستى كه از مدار اخلاق خارج شود، در واقع از مدار حق خارج شده است. اخلاق مدارى در سياست نتيجه حق مدارى در انديشه سياسى است.
حضرت در باره پيروى خويش از حق مىفرمايد: »از آن هنگام كه حق را به من نمودند، در آن، دو دل نگرديدم«.
البته حق براى حضرت على (ع) مفهومى اجتماعى هم دارد و از نظر ايشان در صحنه اجتماع، حق و باطل همواره روياروى هم هستند و ايشان هميشه در جبهه حق قرار دارد، لذا حضرت مىفرمايد:
»بدانيد كه من با دو كس مىستيزم، آنكه چيزى را خواهد كه حق آن را ندارد، و آنكه حقّى را كه بر گردن اوست، نگزارد.«
آخرتگرايى، مبناى نگرش اخلاقى به سياست
در نظام اخلاقى حضرت على (ع)، غايت نهايى »آخرت« است. هدف تمام انديشهها و افعال امام كسب سعادت اخروى و نزديكى به خداست. او در اين زمينه ذرّهاى كوتاه نمىآيد و غايت اخروى افعال خود را هيچ گاه از نظر دور نمىدارد. در عرصه سياسى نيز، اخلاق و سياست امام على (ع) اخلاق و سياستى آخرت گراست و به همين دليل، امام در گستره اخلاق، هيچ گونه مصالحهاى را نمىپذيرد.
امام دنيا را گذرگاهى بيش نمىداند؛ گذرگاهى كه اگر بيش از موقعيتاش بدان پرداخته شود، موجب خسران است:
»دنيا! از من دور شو كه مهارت بردوشت نهاده است گسسته و من از چنگالت به درجستهام و از ريسمانهايت رسته و از لغزشگاههايت دورى گزيدهام. كجايند مهترانى كه به بازيچههاى خود فريب شان دادى؟ كجايند مردمى كه با زيورهايت دام فريب بر سرراهشان نهادى؟ آنها در گورها گرفتارند و در لا به لاى لحدها ناپايدار«.
براين اساس هر عملى كه دنيا، اهداف و منافع دنيوى را بر آخرت و سعادت اخروى انسان ترجيح دهد، مردود است. هيچ هدف عالى دنيوى باعث نمىشود تا انسان به آنچه موجب كيفر اخروى است، نزديك گردد. اين ديدگاه در نگاه امام به سعادت تعبير مىشود، كه عنصر اصلى انديشه سياسى ايشان است. در نتيجه هر عملى كه به سعادت اخروى انسان منجر شود، پسنديده و هر عملى كه به زيان اخروىاش انجامد، ناپسند است. اين مسأله در تمام حوزههاى زندگى سياسى، اجتماعى و فردى انسان حاكم است. پس نمىتوان در سياست براساس مشى غير اخلاقى عمل كرد؛ زيرا موجب كيفر اخروى مىشود.
البته تأكيد بر اين مسأله، به معناى بىتوجهى به دنيا در انديشه امام على (ع) نيست. از ديد ايشان غايت زندگى، سعادت اخروى است و اعمال دنيوى تا جايى ارزشمنداند كه بتوانند انسان را بدين هدف رهنمون شوند و چنانكه بين منافع دنيوى و غايت اصلى، تعارض ايجاد شود، بىترديد قرب الهى بر منافع دنيوى ترجيح دارد. لذا همين برداشت موجب شده تا در نهج البلاغه مطالبى با ظاهرى متعارض، در باره دنيا به چشم بخورد. در واقع، غفلت از اين نوع نگاه امام به دنيا و آخرت سبب متعارض ديدن سخنان ايشان مىشود. جوهر ديدگاه حضرت على (ع) در باره دنيا در اين عبارت نهفته است، كه مىفرمايد: »اين دنيا جايگاه صدق و واقعيابى است براى كسى كه واقعيت آن را دريابد«.
ولى در جاى ديگر هم مىفرمايد: »من اين دنياى فريبنده را به رويش انداختهام. من اين دنيا را به اندازه خود محاسبه كردهام و من به اين دنيا باچشمى مىنگرم كه شايسته آن است«.
به هر حال آنچه مىتوان از نهج البلاغه استنباط كرد، اين است كه منظور امام كم ارزش جلوه دادن دنيا نيست، بلكه هدف ايشان تنظيم رابطه خويش با دنيا است. در اين رابطه، »آخرت« غايت است و »دنيا« وسيله، و اين وسيله تا زمانى كه در خدمت غايت نهايى باشد، بسيار ارزشمند است، به گونهاى كه حضرت آن را دار صدق مىخواند. بدين سبب مىفرمايد:
»اگر كسى دنيا را به عنوان ابزار و وسيله بنگرد، دنيا بيدارش مىكند، ولى اگر آن را هدف بداند، كورش مىسازد«.
در جاى ديگر مىفرمايد: »آگاه باشيد كه دنيا پشت كرده، شتابان مىرود و آخرت روى آورده، مىآيد«.
البته اين نگاه به معناى بى عملى در دنيا نيست بلكه ايشان انسانها را به تلاش در همين جا فرا مىخواند:
دنيا محلّ حركت، كوشش و عمل است و آخرت عالم حسابرسى و نتيجهگيرى است«.
امام على (ع) تفاوت خود با كسانى چون: معاويه و عمروبنعاص را در توجه خويش به آخرت و غفلت آنان مىداند و غافلان از آخرت نمىتوانند پيرو حق باشند.
حضرت دراينباره مىفرمايد: »فرق من و عمرو بن عاص در اين است كه ياد مرگ نمىگذارد به فكر بازى و لهو باشم و فراموشى آخرت نمىگذارد او حق را بگويد«.
در واقع مىتوان به اين نتيجه رسيد كه دنيا فى نفسه، نه مذموم است نه ممدوح، بلكه نوع نگاه و عمل انسان است كه دنيا را مذموم يا ممدوح مىكند.
اخلاق فردى و اخلاق سياسى
بى ترديد در انديشه اخلاقى حضرت، هرگز تفكيك بين اخلاق فردى و اخلاق سياسى مشاهده نمىشود و بر ضرورت تلازم اخلاق فردى و اخلاق سياسى، تأكيد مىشود. حضرت على (ع) كه مظهر عينى و تجسّم اخلاق فردى بود، در سياست نيز به دنبال سعادت جمعى بود، كه اين امر در دو بُعد قابل تبيين است:
اولا، پايبندى حضرت به اخلاق در امور سياسى، بخش جدايىناپذير انديشه اخلاقى اوست. اگر امام نمىتواند در زندگى فردى خويش، امر غير اخلاقى مرتكب شود، در سياست نيز به طريق اولى قادر به چنين كارى نيست؛ چون با هدف نهايى او كاملاً تضاد دارد.
ثانيا، هدف حضرت على (ع) در سياست، هدايت مردم وجامعه به سوى عدالت است و اين، جز با پايبندى حكومت و كارگزارانش به اصول اخلاقى در سياست، ممكن نيست. درنتيجه بر ضرورت تعهد اخلاقى زمامدار تأكيد بيشترى دارد.
حضرت در اين باره مىفرمايد: »اى مردم! سوگند به خدا، من شما را به هيچ طاعتى امر نمىكنم، مگر اينكه خودم در آن طاعت به همه شما سبقت مىگيرم، و شما را از هيچ معصيتى نهى نمىكنم، مگر اينكه خود پيش از شما از ارتكاب آن گناه امتناع مىورزم.«
غايت سياست از ديدگاه امام
در سياست اخلاقى، هدف، اخلاقى كردن سياست، در غايت و روش است. حضرت على (ع) در نامهاش به مالك اشتر يكى از اهداف اصلى حكومت را اصلاح اهل مصر مىداند. مراد »از اصلاح« هدايت اخلاقى مردم به سوى سعادت جمعى و رهنمون شدن آنها به پيروى از دستورهاى الهى و عقل و غلبه بر هواى نفس و شهوت است. در واقع در ميان اهداف چهارگانهاى كه حضرت على (ع) در فرمان خود به مالك اشتر بر مىشمارد، »اصلاح مردم« مهمترين هدف است و ديگر موارد، مقدمه تحقق اين هدف شمرده مىشوند.
علامه جعفرى مىنويسد: »اين فرمان مبارك كه تنظيم شده يك شخصيت كمال يافته الهى است... اساسىترين هدف خود را، پس از تنظيم امور اقتصادى كه عامل ادامه حيات طبيعى است و پس از آماده كردن عرصه اجتماع براى اصل زندگى، »اصلاح مردم« معرفى مىكند و با اين هدف به ضرورت تكاپوى امور سياسى، حقوقى، فرهنگى و اخلاقى در به وجود آوردن زمينه تكامل تأكيد مىكند«.
اميرمؤمنان على (ع) مىفرمايد:
"بيعتى كه شما با من نموده و به زمامدارى انتخابم كردهايد، يك پديده ناگهانى و محاسبه نشده نبود. كار من و شما يكى نيست؛ من شما را براى خدا مىخواهم و شما مرا براى خودتان مىخواهيد".
بنابراين حضرت هدف خود از حكومت را هدايت مردم به سوى خداوند اعلام مىدارد.
روش زمامدارى اخلاقى از ديدگاه امام
بُعد دوم سياست اخلاقى، روش اخلاقى در سياست است كه عناصر آن پيشتر ذكر شد. از اين بعد، اخلاق سياسى در انديشه و سيره حضرت على (ع) در باره نهاد حكومت و ويژگىهاى زمامداران قابل مطالعه است. در انديشه امام "دولت" به معناى نهاد دارنده و اِعمال كننده قدرت براى تحقق غايت نهايى است و معاصىاى چون سلطه و برترى جويى در آن راه ندارد. اين نگاه با انديشه و برداشت غالب آن دوران، كه حكومت را به طور كامل به مفهوم سلطهطلبى مىگرفتند، كاملاً متفاوت است. حضرت على (ع) مىكوشيد بإ؛ففعة تلقّى رايج از دولت و حكومت مقابله كند. او در عهدنامه حكومتىاش به مالك اشتر، توصيه مىكند كه فهم خود از دولت و قدرت را اصلاح كرده، انديشه سياسىاش را سامانى درست دهد:
"اگر من به مقام فرماندارى نصب شدهام، فرمان مىدهم، بايد اطاعت شود؛ زيرا اين تلقين نابكارانه وارد كردن فساد در قلب است و عامل سستى وتزلزل در دين و نزديك شدن به دگرگونىها...".
به همين دليل حضرت على (ع) بعد از رسيدن به قدرت نيز هيچ تفاوتى با قبل از آن نكرد و براى او كوخ و كاخ به يكسان ارزش داشت و هيچ كدام تأثيرى بر منش، شخصيت و رفتار سياسى، اجتماعى او نمىگذاشت.
عدالت، مبناى سياست اخلاقى
از ديد حضرت على (ع) "عدالت" عنصر ذاتى و مهمترين ركن سياست است. انديشه سياسى امام، بدون درك مفهوم و اهميّت عدالت از نظر وى قابل درك نيست. در مقام عمل هم امام در اجراى عدالت هيچ گونه انعطافى را نمىپذيرفت، كه اين امر مشكلات بسيارى را براى حضرت ايجاد كرد. از ديدگاه امام (ع) وجه تمايز اصلى "حكومت اسلامى" با ديگر حكومتها، عدالت و دورى از ستم است. چون تمام اصول اخلاقى كه انسانها در شرايط عادى بدان پايبندند، در شرايط ظالمانه از ميان مىرود. به همين دليل حضرت على (ع) تمام توان خويش را براى مبارزه با بىعدالتى به كار برد تا اصول اخلاقى را در مردم و در ميان زمامداران پايدار كند.
رعايت حدود الهى در سياست
بُعد مهم ديگرى كه مىتواند در زمينه اخلاق سياسى، انديشه سياسى حضرت على (ع) را تبيين كند، تأكيد وى بر ضرورت رعايت حدود الهى از سوى حكومت است. توجه به حدود الهى در سياست، سياست را به طور كامل اخلاقى مىكند و زمامداران را از توسل به روشهاى غير اخلاقى در پيشبرد اهداف سياسى باز مىدارد. امام هدف از سياست را اجراى حدود الهى مىشمارد و در نتيجه، براى رسيدن به اهداف سياسى، زيرپا گذاشتن حدود الهى را به هيچ وجه روا نمىداند. طبيعى است كه اين امر به خودى خود مىتواند زمينه حاكميت اخلاق در حوزه سياست شود.
كرامت انسانى و سياست اخلاقى
بُعد ديگرى كه تعيينكننده نگرش حضرت على (ع) به سياست اخلاقى است، اهداف و ويژگىهاى حكومت در نظر اوست. در حكومت امام "كرامت انسان" در عالىترين درجه ممكن رعايت مىشد. حضرت به كرامت ذاتى انسانها معتقد بود و بر اساس كرامت انسان با مردم رفتار مىكرد. ميزان اهميّت ارزش افراد در نظر حضرت، بر سيره حكومتى ايشان و حاكميت اخلاق بر سياست، تأثيرى تعيين كننده داشت. در نگاه امام، انسانها بدون توجه به دين و اعتقادشان "كرامت" دارند و حكومت بايد به ارزش انسانى آنان احترام بگذارد. اين مسأله به طور كامل در آغازُ نامه حضرت به مالك اشتر آمده است. امام مردم را دو دسته مىداند: يا برادران دينى زمامدارند و يا در خلقت با او برابر؛ بر اين اساس به مالك توصيه مىكند كه با مردم همچون جانور درنده برخورد نكند و خوردنشان را غنيمت نشمارد.
اين فرمان در زمانى صادر شد كه زمامداران همچون درندگان با مردم رفتار مىكردند و هيچ يك از حقوق اوليه افراد را محترم نمىشمردند. بىترديد حكومتى كه بر مبناى فكرى "كرامت انسانها" استوار باشد، نمىتواند در برخورد با آنان اخلاق و اصول اخلاقى را زير پا نهد. بدين سبب، امام با هرگونه تبعيض ميان مسلمان و غير مسلمان، مرد و زن و موافق و مخالف حكومت، مقابله مىكرد و آن را با مبانى فكرى حكومت خويش ناسازگار مىدانست.
اخلاق كارگزاران سياسى
بُعد مهم ديگرى كه امام در انديشه سياسى خود بدان توجه دارد، اخلاق كارگزاران سياسى است. حضرت نوع رفتار كارگزاران در سطوح مختلف را، زمينه اصلى حاكميت اخلاق سياسى و تأمين شدن غايت حكومت اخلاقى مىداند. از اين رو، كارگزارانش را به رعايت حدود الهى و تقوا فرامىخواند.
امام على (ع) "تقوا" را به عنوان دژ مصونيت اولياى خداوند اين گونه توصيف مىكند:
"تقواى الهى، اولياى خدا را در حمايت خود قرار داده، آنان را از تجاوز به حريم منهيات الهى باز داشته و ترس از خدا را ملازم دلهاى آنان قرار داده است تا آنجا كه شبهايشان را بىخواب و روزهايشان را بى آب گردانيده است."
از نگاه امام على (ع) ، "تقوا" دژى مستحكم و نفوذ ناپذير و بهترين توشه آخرت است: همانا تقوا، كليد درستى و توشه قيامت و آزادى از هر بندگى و نجات از هر تباهى است." با توجه به اين امر، امام در مرحله اول بيش از همه، خود را به تقوا فرا مىخواند و در عين حال، خود را كاملاً مقيد به آن معرفى مىكند: "همانا درستى گفتار خويش را ضمانت مىكنم و عهده خود را در گرو گفتار خويش قرار مىدهم.
اگر عبرتهاى گذشته براى يك شخص آينه قرارگيرد، تقوا جلوى او را از فرو رفتن در كارهاى شبهه ناك مىگيرد. به خدا سوگند! كلمهاى از حق را نپوشاندم و دروغى بر زبان نياوردم."
امام در مرحله دوم، زمامداران را بيش از ديگران به تقوا سفارش مىكند و آنان را به رعايت پرهيزكارى سزاوارتر مىداند.
در نامه حضرت به عثمان بن حنيف آمده است: "آگاه باش كه هر پيروى را، پيشوايى است كه از او پيروى مىكند. بدان كه پيشواى شما بسنده كرده است از دنياى خود به دو جامه فرسوده، و دو قرص نان را خوراك خويش قرار داده؛ بدانيد كه شما چنين نتوانيد كرد، وليكن مرا يارى كنيد به پارسايى و پاكدامنى و درستكارى. به خدا از دنياى شما زرى نيندوختم و از غنيمتهاى آن ذخيرت ننمودم و بر جامه كهنهام نيفزودم."
حضرت از همه واليان خويش مىخواست، از خدا و عذاب آخرت بترسند و در برابر زخارف دنيوى فريفته نشوند. در نامه ارزشمندش به مالك اشتر چنين مىخوانيم:
»او را فرمان مىدهم به ترس از خدا و مقدم داشتن طاعت خدا بر ديگر كارها، پيروى از آنچه در كتاب خود فرموده از واجب و سنتها، كه كسى جز با پيروى كردن آن راه نيك بختى را نپيمود و جز با نشناختن و ضايع ساختن آن بدبخت نَبْوَد و اينكه خداى سبحان را يارى كند به دل و دست و زبان؛ چه او يارى هر كه او را يار باشد، پذيرفته است و ارجمندى آن كس كه او را ارجمند سازد، به عهده گرفته". با توجه به تأكيدات امام، معلوم مىشود كه حضرت زمامداران و واليانش را پيش از عموم مردم، به تقوا و پرهيزكارى فرامىخواند و خود، بيش از واليانش با تقوا و پرهيزكارى مأنوس است. در واقع منشأ بينش امام على (ع) عبوديت محض خداوند است؛ عبوديتى كه در هيچ مقامى فراموش نمىشود و در مقام خلافت و زعامت، بيشتر مورد تأكيد قرار مىگيرد؛ زيرا كه در اين مقام، زمينه ستمگرى و فساد بسيار است.
افزون بر اين، حضرت على (ع) خلفا را الگوى مردم مىداند و تقواى زمامدار را عامل پاكى و درستكارى مردم و در مقابل، ستم حاكم را زمينه ساز گسترش ستم و فساد همگانى مىشمارد.
نفى قدرت طلبى
در ديدگاه امام على (ع) قدرت چه ارزش و جايگاهى دارد؟ منبع قدرت، و هدف از كسب آن چيست؟ آيا قدرت با مسؤوليت همراه است يا صاحب قدرت تنها از مزاياى آن بهره مىبرد؟
در نگاه امام على (ع) قدرت فى نفسه هيچ ارزشى ندارد و در عالىترين تحليل، صرفاً وسيلهاى است براى رسيدن به اهداف انسانى. از ديد امام، قدرت هرگز هدف نيست و به همين دليل، ايشان در طول زندگىاش هيچگاه به خاطر قدرت حركتى انجام نداد. اين مسأله افزون بر حوزه سياست و قدرت سياسى، در همه حوزههاى ديگر نيز مصداق دارد.
امام على (ع) آشكارا بر اين مسأله تأكيد مىورزد و خداى را چنين مىخواند:
خدايا! تو مىدانى كه اگر خلافت را پذيرفتم، نخواستم در قدرت بركسى پيشى گيرم يا از اوان دنيا چيزى براى خود بيندوزم، بلكه بدان اميد پذيرفتم كه معالم دين تو را بازسازى كنم و نظم و صلاح را در بلاد تو آشكار سازم تا بندگان مظلوم تو آسوده شوند و حدود و احكام تو را كه تعطيل كرده بودند، دوباره بر پاى دارم«.
حضرت على (ع) واقعاً استثنايى است! به طور كلى انسانها در پى كسب قدرت و ثروتاند و اين مسأله براساس حبّ نفس كاملاً طبيعى است؛ ولى اميرمؤمنان على (ع) هيچ گاه با انگيزه ارضاى نفس خويش عمل نكرد و جهاد و سكوت و زمامدارىاش همه براى كسب رضاى خداوند بود، حضرت مىفرمايد:
»اگر آن اجتماع عظيم نبود، اگر تمام شدن حجّت و بسته شدن راه عذر بر من نبود و اگر پيمان خدا از دانشمندان نبود كه در مقام پرخورى ستمگر و گرسنگى ستمكش ساكت ننشينند و دست روى دست نگذارند، همانا افسار خلافت را روى شانهاش مىانداختم و مانند روز اول كنار مىنشستم«.
امام على (ع) در پذيرش خلافت جز اصلاح و تدبير امور مردم، انگيزهاى ندارد. او براى رسيدن به حكومت، هيچ نوع علاقهاى از خود نشان نمىدهد و به هيچ وسيله غير اخلاقى متوسل نمىشود؛ اين در حالى است كه خلافت را حقّ خود مىداند.
حضرت نسبت خود را با خلافت، اين گونه توصيف مىكند: »نسبت من به خلافت، همانند محور آهنين سنگ زيرين آسيا (كه سنگ ديگر بر گرد آن مىچرخد) نسبت به آسيا است. سيل از دامن من سرازير مىشود و هيچ صاحب بال و پرى نمىتواند بر بلنداى [ علم و كمال [ من اوج بگيرد«.
با وجود اين، امام، مصلحت امت اسلامى را بر حقِّ شخصى خويش ترجيح داد و هرگز براى رسيدن به خلافت و قدرت، برنامه ريزى نكرد و تا زمانى كه مردم به او روى نياوردند، به قدرت روى نياورد. راز اين كردار در بينش الهى حضرت نهفته است. قدرت براى او هيچ ارزشى ندارد و تنها براى اجراى عدالت است كه ارزش پيدا مىكند. از اين رو، حكومت در نظرش از كفش كهنه بىارزشتر است.
با توجه به اين موضوع است كه به قول ابن ابى الحديد اميرمؤمنان براى به دست آوردن قدرت ،از وسيله هاى حرام بهره نمى گرفت، خدعه و نيرنگ را مباح نمى شمرد.
به همين دليل است كه امام هيچ نوع مصلحتبينى دروغين را بر نمىتابد و براى رسيدن به عالىترين اهداف هم، به وسيله غير اخلاقى متوسل نمىشود:
"شما از من مىخواهيد پيروزى را به قيمت ظلم و جور در باره آنكه والى اويم بجويم؛ به خدا كه نپذيرم تا جهان برآيد و ستارهاى در آسمان پى ستارهاى برآيد؛ اگر مال از آنِ من بود، همگان را برابر مىداشتم، حال آنكه مال، مال خداست."
امام در موقعيتى اين مطلب را بيان مىكند، كه ستمِ بر مردم و حيلهگرى در حكومت، سنت غالب به شمار مىآمد و مردم، حيلهگرى را نشانه برترى و زيركى مىپنداشتند. آن بزرگوار اين ذهنيت را به شدت محكوم كرده و حيلهگرى را تقبيح مىكند و مىفرمايد:
"به خدا سوگند! معاويه از من زيركتر نيست، ليكن شيوه او پيمان شكنى و گنهكارى است. اگر پيمان شكنى ناخوشايند نمىنمود، زيركتر از من كسى نبود. لكن هر حيلهگرى به گناه برانگيزاند و هرچه به گناه برانگيزاند، دل را تاريك مىكند".
وفاى به عهد
يكى از مهمترين ابعاد انديشه سياسى امام، وفاى به عهد است. حضرت على (ع) هيچ گاه پيمان شكنى نكرد و حتى وقتى مىتوانست از طريق پيمان شكنى حيلههاى دشمن را خنثى كند، به اين كار مبادرت نورزيد و آن را حتّى به بهاى پيروزى، روان داشت. حضرت در نامههاى حكومتى به امراى خود، آنها را به پايبندى بر »عهد« سفارش تأكيد نمود و براى نمونه حضرت به مالك اشتر مىنويسد:
"به عهد خويش وفادار باش، چه آنكه مردم با همه هواهاى گوناگون و نظرات مخالفى كه با هم دارند، نسبت به هيچ يك از واجبهاى الهى چون بزرگ شمردن وفاى به عهد، همداستان نيستند."
آن بزرگوار با پيشنهاد يارانش براى شكستن عهد خويش در جنگ صفين مخالفت كرد و به آنها فرمود:
"واى بر شما! آيا بعد از عهد و پيمان باز گرديم؟ مگر نيست كه خداوند تعالى فرمود: به قرارهاى خود وفا كنيد؟".
ادامه دارد...