پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - اندكى سايه - سارایی سیاوش
اندكى سايه
سارایی سیاوش
نويسنده: احمد بيگدلى
انتشارات خجسته
چاپ دوم ١٣٨٦
راوى رمان »اندكى سايه« نقطه عزيمت روايتش را، »سايه« قرار مىدهد. راوى بوف كور، هم براى سايهاش مىنوشت و با او گفت و گو مىكرد. راوى »اندكى سايه« »خود« پشت سرنهاده، يا زندگى گذشتهاش را، شبيه سايهاى مىبيند كه هميشه ايام با او همراه و همسفر مىشود تا به يادش بياورد نامها و نشانهها را... لحن هر دوى راوى، با مايهاى از حزن و حسرتى هزار ساله، شباهت زيادى دارند. اين شباهت را در پاراگراف افتتاحيه رمانِ اندكى سايه، به خوبى مىتوان دريافت: »... همهاش را كه نمىتوانم تعريف كنم؟ آدمى، زاده نسيان و فراموشى است. »نيست وَش باشد خيال اندر جهان«. حافظهام حالا ديگر همه اين گذشته را، لحظههاى كوتاهِ ناپيوسته را به خاطر نمىآورد. مىخواهد اما نمىتواند. زيرا نخست بايد مرا »خود« مرا به خاطر بياورد كه از ياد مىشوم، و اين شدن هم الزامى است و بعد بنا بر قاعده ديرين، هر تكه، تكه ديگر را تداعى مىكند... ص٩«
با وجود تشابه آشكارى كه در لحن رمان »اندكى سايه« با رُمان »بوف كور« وجود دارد، اما در محتوا، فضا سازى، توصيف، شخصيتپردازى، نوع نگاه نويسنده به رويدادهاى داستان، و زبان و پيام اين دو رمان از هم فاصله مىگيرند. احمد بيگدلى، تلاش فراوان داشته است كه از درونمايهاى غمناك و نوستالزيك، داستانى شاد و روشن و با طراوت بيرون بكشد و اين مهم به دست نمىآمد، مگر با زبانى لطيف و شاعرانه، كه سويه اصلى آن را طبيعت گرايى تشكيل مىدهد.
در جاى جاى داستان، هر جا كه ماجراى دردناك و تلخى از دوران گذشته راوى يا شخصيتهاى ديگر رمان، شرح داده مىشود، بى اختيار، قلم نويسنده به گستره سبز و آرام طبيعت پناه مىبرد و با جزئى نگرى در زيبايىهاى بكر، و توصيف منظرههاى چشم نواز آن، زهر وقايع را مىگيرد؛ و فضاى داستان را به لطافت و روشنى مىنشاند: »... گلهاى آفتاب گردان بر شيب دامنه روستاى »ماركده« سيلاب رنگهاى زرد خوش رنگ بود بر حاشيه يونجه زارى وسيع. آن رو برو، جايى كه پايين دست آن، بيشه انبوه كبوده در باد تلاطمى دلپذير داشت. باد از همان جا بود كه بوى شبدر خيس و يونجه گُل داده را با خودش مىآورد... /ص ٥٨).
»حياط با نظامىهاى كهنه، بوى رطوبت مىدهد. بوى درخت اقاقيا بوى آب و حوض و ماهى، بوى تربت خيس، بوى حناى گيسوان بى بى...«
از ديگر وجوه ممتاز كتاب، زبان شفاف، روان و شاعرانهاى ست كه ملهم از شعرهاى سپيد شاعران امروز ايران، اشعار كلاسيك، و نقل قول هايى از كتب آسمانى، به ويژه قرآن مجيد است. البته اين نوع شيوه بيان كه در فرهنگ شفاهىِ ما ريشه دارد، از دير باز مورد استفاده اهالى قلم قرار مىگرفته، تا به وسيله آن، بر تأثير كلام شان در ذهن مخاطب بيافزايند: »كافى است ململ گمان و ترديد را كنار بزنم: خاك از دُردى نشيند زير آب /ص ٦٩).
»مگر نه اينكه هر تكيهاى را به ياد بياورم، بخش مهمى از آن زندگى قاب كرده را به خاطر آوردهام: و او كسى است كه زنده مىدارد و مىميراند و در پى يكديگر آمدن شب و روز، از اوست. آيا تعقل نمىكنيد؟ /ص ١١)
»يقيناً رنگ آن خاكسترى بود، كه نشسته است روى آسمان، و بيخته مىشود روى سر و شانه هامان و سينه كلاغها: كلاغهاى سينه خاكسترى كه نشانه پاييزند... /ص ١٢«
»... زاينده رود، بايد بريم به تماشاى خود پاييز: كنون بجز دل خوش، هيچ در نمىبايد.../ص ٢٣«
»... حسرت شكفتن ماند براى ما كه به سامان نرسيديم و در عوض غم غربت گريبان گيرمان شد: حالِ باطن گر نمىآيد به گفت، حال ظاهر گويمت در طاق و جفت /ص ٥٩«
زبان داستان، با ريتم ملايم و شاعرانگى اش، ظرفيت آن را داشت كه رمان »اندكى سايه« با حجمى بيشتر از حجم فعلى اش »١٣٤ صفحه« نوشته شود، اما شتاب و شايد كم گويى ذاتى نويسنده، رمان را بسيار كوتاه كرده است. بخش هايى از كتاب با توجه به عمق ماجراهاى آن، مثل اعتصاب كارگران و درگيرى آنها با مأموران و اعتصاب شكنها، مىبايد گستردهتر و دقيقتر پرداخت مىشد. زندگى و روحيات قهرمانها و ضد قهرمانها مورد توجه قرار مىگرفت، تا از اين رهگذر، خواننده اثر، به درك و شناخت بيشترى از آن وقايع تاريخى و تأثير آن در لايههاى زندگى و روابط آدمها، دست پيدا مىكرد. زمان »اندكى سايه« به گواه ويژگىهايى كه گفته آمد، نه رمان (شخصيت) است، نه رمان (حادثه). شخصيتهاى اصلى آن: راوى - نويسنده، واقفى (كه فقط مىدانيم نقاش و تصويرگر كتاب كودك) است، و دكتر ايرج آزاده، شخصيت هايى پرداخت نشده و كاريكاتوروار هستند، كه راوى همراه آنها سوار فيات كهنهاى مىشود و به گشت و گذار مىرود. دكتر ايرج آزاده، عكس و بريده روزنامههايى را با خود آورده است كه يادگارى از دوران كودكى مشترك آنهاست. و نويسنده با ورق زدن اين عكسها و اوراق، به دوران گذشته باز مىگردد و خاطرات تلخ و شيرينى را كه بر او و مردم زادگاهش گذشته است مرور مىكند: »من ميان كادر عكس كهنه، دنبال خودم مىگشتم. آن كودك ده سالهاى كه وحشت، او را به گريه انداخته بود. آنجا روز بود. روز عاشورا و قيامت گرماى تابستان ئيلان ئيل. نشسته بودم. مىگشتم آب خنكى پيدا بكنم براى خودم و مادرم. مىدانستم مادر دل نگران است. باور كن خيالپردازى نيست. عين واقعيت است كه با قوه تخيل در آميخته. وقتى مىشود با نيروى شگفتانگيز تخيل، بروم ميان آدمهاى عكس، وقتى مانعى نيست تا سد راهم بشود، بيان كردن واقعيت برايم آسانتر مىشود... /ص ٨٩«
رمان »اندكى سايه« اگر چه با معيارهاى مألوف رمان نويسى، روايت شده است، اما به دليل بهرهمندىاش از فضاهاى تازه، نثر و زبان زيبا، و محتواى تفكر برانگيز، كتابى پر مطلب و خوش خوان است كه مطالعه آن مىتواند لطف خاصى داشته باشد... .