پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١١ - باغ كاغذى
باغ كاغذى
كتابخانه عمومى
تاريخ كبير رنج هايم را
بنشين و مرور تا نهايت كن!
دنيا
اى دوست! كتابخانهاى هست بزرگ،
در مخزن روزگار
بيرون ز شمار
چكيده است كتاب غصههاى بشرى
بنشين و بخوان
وَز آنچه كه خواندهاى و مىدانى
با كودك خويش هم حكايت كن!
هابيل كه بود؟
خنجر به وسيله چه كس ساخته شد؟
غم از چه زمان به قلبِ من راه گشود؟
ميلاد زمين چگونه شد آغاز ؟
خورشيد چرا
اين كودك شوربخت را
در كوچه كهكشان سر راه گذاشت؟
آدم زچه از بهشت بيرون آمد؟
در سيب چه رازهاى تلخى بود؟...
بنشين و بخوان!
بنشين و بخوان!
غمنامه قرنهاى عريان را
افسانه غولهاى دوران را
تاريخ ظهورِ آتش و آهن
تاريخ گرسنگى، جنايت، جنگ
تكوين سقوط عشق و ايمان را
اعدام پيمبران و سرداران
تكفير سرود سبز آزادى
تبعيد هزار ساله شادى
آلودگى بنفشه و باران...
بنشين و بخوان!
بنشين و بخوان!
اين حجم عظيم درد انسان را،
وَز ابرِ دو ديده قطرهاى بفشان!
بر شعر بلند حافظ شيراز
بر دست شريف خواجه بيهق
بر سايه سرو درّه يمگان
و آن گاه،
در جذبه پيروزىِ حق بر شيطان
يك لحظه ببوس
اوراق كتاب »بينوايان« را
وَز ياد مبر
در دايرة المعارف هستى
پيدا كردى اگر كه آن »انسان« را
با شيخ بزرگ ما روايت كن!
برخيز، فرزند عزيز!
زين باغ شگفت هر چه خواهى برچين!
زين خرمن درد هر چه خواهى بردار!
امّا هشدار،
نور چشما هشدار!
در زير سِم ستور مستِ چنگيز
در لحظه دردناك مرگ سهراب
در مستى شامگاه اسكندر
در فصل حريق روم
در صحنه قتل عام نيشابور
در سايه دارِ سربلندِ حلّاج
در پاى حصارِ ناى
در صحنه نوشيدن شوكرانِ سقراط حكيم
در جلدِ هزارِم سقوط انسان
افسوس مخور!
فرياد مكش!
بنشين و فقط بخوان، بخوان، اما
همواره
سكوت را
رعايت كن!
جشن هزاران ستاره
تا آمد از باغ هستى، بوى بهار تو مولا!
گلهاى عالم شكفتند در رهگذار تو مولا!
از روى تو خانه حق، اى ماه شد نور باران
سيراب، روح بيابان از چشمه سار تو مولا!
نخل بلند ولايت! شاد آمدى مقدم ات خوش!
چشم اميد جهان بود در انتظار تو مولا!
ميلاد خورشيدى ات را جشن هزاران ستارهست
مهر فلك، ماه گيتى، شوريده وارِ تو مولا!
امشب به هر لب نوايى، بزمى ست در هر سرايى
تو ساقى جام كوثر، ما مى گسار تو مولا!
وصف ات بود آرزويم، امّا قلم را توان نيست
جز اين چه دارم بگوى: جان ام نثار تو مولا!
ظرفيت نقش تو نيست آيينه كوچك ام را
بخشش بود از بزرگان، من شرمسار تو مولا!
خواهم شبى پر گشايم، سوى تو در عالم خواب
يكبار هم شد ببوسم خاك تو مولا!
مولا! دلم سخت تنگ است، دنيا پر از ريب و رنگ است
درياب ياران خود را، كو ذولفقار تو مولا!
ماه
يك بار ديگر،
شب رسد از راه، اى ماه!
با اين شبِ ديگر چه سازم،
آه، اى ماه!
تنگ غروب است و غمى مىآيد از دور
از دور
با ياد كسى همراه
اى ماه!
تنهاى تنهايم
بيا، بنشين كنارم
بانوى غمگين من، آه اى ماه،
اى ماه!
عمرى شنيدم
نالهام در مرگ خورشيد
تنها تويى
از درد من آگاه
اى ماه!
با من بگو:
كى مىرسد آيا بهاران؟
تا گردد اين شبها كمى كوتاه، اى ماه!
با من بگو
از حال آن ياران عاشق
بر صبحِ پا در راه، خاطر خواه اى ماه!
آيا كجا رفت
آن پلنگ صخره عشق؟
وين دشت خون،
چون شد پر از روباه؟
اى ماه!
اين جا نمىافتد گذار كاروانى
دستم بگير و بر كش
از اين چاه
اى ماه!
ته ماندهاى گر از شراب نور دارى
ايثار كن، ايثار
بر من
گاه
اى ماه!
كبوتر
تو مثل پاكىِ برفى
- به كوهسار
كبوتر!
مباد بال تو
آلوده غبار، كبوتر!
شكوه فكر نجاتى، در آسمانه رؤيا
ثبوت ارزش هستى
به روزگار، كبوتر!
چو پر كشى به فضاى غروب پنجره من
تو مثل نامهاى
از دختر بهار
كبوتر!
در اين افق
كه تبه گشته از هجوم كلاغان
بمان زپاكى و خوبى
تو يادگار، كبوتر!
به بال زخمى اگر طى كنى زمين و زمان را
بيا به پاى تو بندم پيام خلق جهان را
مگر رسد خبرى هم
ز ما به يار، كبوتر!
عقاب جنگ
به هر صخرهاى ست سايه فكنده
خداى من!
نشوى ناگهان شكار
كبوتر!
حضيض ذلّتِ خاكم
فسرده روح سخن را
براى من
خبر از اوجها
بيار كبوتر!
كوه
كوه!
اى كوه، به من قصّه اميد بگو
راز اين اوج و
سرافرازى جاويد بگو
ز آن عقابى كه به دوش تو نشست و به سرت
تاج سلطانى صحراها
بخشيد، بگو
قصه اوج و عروجت
به حريم ملكوت
شرح پيران پناهنده به توحيد،بگو
اى چون من خسته ز خاموشى سرشار قرون
شعرى از واژه آتش
شعرى از واژه خون
فارغ از وسوسه حرمت و تعقيد بگو
كوه،
اى كوه!
ميان من و آن چشمه نور
پردههايى ست ضخيم
ابرهايى ست قطور
قصّه غصّه من را تو به خورشيد بگو...
درخت
درخت كوچك من!عاشق بهاران باش!
رفيق چشمه و
همدرد جويباران باش!
شعاع سايه
تو را گرچه بس بُوَد كوتاه،
به سرفرازى خورشيد كوهساران باش!
ز واژههاى خود
- اين برگهاى زنده و سبز -
قصيدهاى به بلند اى روزگاران باش!
به يُمن خاطره خوابهاى خيامى
پناهگاه شب سرخ مىگساران باش!
در اين گريوه
كه خنجر كشيده هُرم عطش
نشان واهه به نوميدى سواران باش!
دوباره
جنگل متروك
سبز خواهد شد
به سوگوارى ياران
ز بردباران باش!
غبار غم بنماند
چه جاى درد و دريغ؟
هميشه منتظر بوسههاى باران باش!
چو مرغ عشق به سوى تو پر كشد روزى
به دامن افق
از چشم انتظاران باش!
دريا
تو فكر پاكترين مرگى
- ز خود عميقتر -
اى دريا!
مرا كه عاشق اعماقم
ببر،
ببر،
ببر اى دريا!
ستادهام به كنار تو
به گُنگْ خوابىِ يك قايق
كه از جزاير دانايى، مگر رسد خبر اى دريا!
شبى كه خستهتر از مرگم
شبى كه مستتر از توفان
مرا به سحر نبوت ده
ز سينه ات گذر،
اى دريا!
حماسه؟
- آه نمىدانم، زبان وصف تو را، ليكن
تو حجم گريه دنيايى
ز خلقت بشر
اى دريا!
زخاك تيره اين ساحل
به شب گداختهام، بگذار
بر آستان تو سر سابم
- اميد نا مور -
اى دريا!
باغ كاغذى
هنوز عاشقم آن مهربانِ دانا را
كسى كه ياد به من داده بود الفبا را
كسى كه ساخت مرا آشنا به واژه آب
سپرده بود به دست ام كليد دريا را
كسى كه قلب وى از آسمان سخىتر بود
چو مىنواخت به بارانى از صدا، ما را
هميشه در وسط ذهن كودكانه من
نشسته بود به پاسخ سؤال دنيا را
كسى كه بر سر ميزش هميشه گلدان بود
كسى كه دوست نمىداشت غير گلها را
كسى كه بوسه به رويم به خواب مىزد اگر
به هر بهانه نمىخواست عذر دعوا را
كسى كه بار نخستين به دست من بنهاد
به باغ كاغذى عشق، دست »سارا« را
به شكل مادرِ من بود گاه و مىروياند
حضور دايم او لحظههاى زيبا را
حضور طرحى از او در خيال من باقىست
زمان خراب نكرد اين بناى رؤيا را
كجاست تا كه ببيند شيار چهره من
كسى كه توصيه مىكرد خطّ خوانا را
خوشا صفاى مى هفت سالگى، اى دل!
هنوز تشنهام آن جرعه گوارا را
جنگلى شد خاطرم
رفتهام بالاى دار طعن و تهمت بارها
گريهام از سنگ شبلى هاست نه اين دارها
روزگارى شد كه ديگر نيست يك دم شرط عقل
آستينها را تهى پنداشتن از مارها
خار حسرت، خار ماتم، خار عسرت، خار درد
جنگلى شد خاطرم ز انبوهى اين خارها
من كهام، سرباز پيرى - رانده دشمن در مصاف -
ليك خود از تيغ ياران ديده بس آزارها
گرچه چوبين بود شمشيرم به جنگ آسياب
سرفرازى شد نصيب من در اين پيكارها
با كهن شولاى خود - كز آن بى دردان مباد! -
يك زمستان كردهام طى زير اين رگبارها
چون عقابم سفره از خورشيد گستردند و بس
بال ام از پيكان زهر آلوده دارد عارها
ريشه در اعماق باغ خويش دارم، قرن هاست
ورنه با من داشت برق نو بهاران كارها
گفتم: آبى نوشم از سرچشمه عشقى، و ليك
چون كنم پيرانه سر با مهر اين دلدارها...
آه اى شعر، اى مرا رهوار هر صحرا هنوز
بركهاى با شامه پيدا كن در اين شن زارها!
حافظانه
شب است و مرغ دل، غمناك
گشايد پر
- ز حسرت خانه دل -
تا چمن زاران عشق و شعر و مشتاقى...
دريغا، تشنهتر از خاك
نه بر خوان حقيرم لقمهاى برجاست
نه در جام اميدم، قطره اى باقى
خدا را،آفتاب روشن فرداى هر يلدا
اگر پيرم، اگر برنا
اگر كورم، اگر بينا
تو خضر راه من
مىباش،
الا يا ايها الساقى...
آخرين فرياد رس
براى موعود واپسين (عج)
تنگ شد در اين قفس، ما را نفس، كى خواهى آمد؟
يك نفس - اى دوست! - باقى مانده، پس كى خواهى آمد؟
چشم بر راه تو آخر چند بنشينيم گريان
يك شبم در خواب خونين قفس كى خواهى آمد؟
اى بهارِ باغهاى كشته صبح و صنوبر
شعله ور بر خرمنى از خار و خس، كى خواهى آمد؟
خيل مستان تو را باشد در اين يلداى سنگين
آرزوى كوچههاى بى عسس، كى خواهى آمد؟
شهسوار من!خدا را از بيابانهاى رؤيا
تندر آسا در طنينِ صد جرس كى خواهى آمد؟
سهم خود از نورونان و عشق، خواهيم از تو و بس
اى كسى كه نيستى چون هيچ كس، كى خواهى آمد؟