پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - حكمت متعاليه و هويت جامعه - حسنی ابوالحسن

حكمت متعاليه و هويت جامعه
حسنی ابوالحسن

اصالت فرد يا جامعه
آيت‌الله مصباح صورت مسئله اصالت جامعه يا فرد را چنين تقرير مى‌كند:
وقتى سخن از »اصالت« فرد يا جامعه به مفهوم فلسفى كلمه مى‌رود، مراد اين است كه آيا فرد وجود حقيقى عينى‌دارد و جامعه وجود اعتبارى ، يا جامعه وجود حقيقى دارد و فرد وجود طفيلى و تبعى، يا هر دو وجود حقيقى دارند؟(١)
به نظر مى‌رسد كه اين تقرير پذيرفتنى نيست؛ زيرا هرگز كسى نمى‌تواند ادعا كند كه وجود فرد طفيلى و تابع وجود جامعه است. به هر حال، همگان مى‌دانند كه وجود يك فرد تنها در جزيره‌اى دور افتاده، امرى محال نيست. بنابر اين، پرسش از اصالت در باب فرد هستى شناسانه محض نمى‌تواند باشد؛ بلكه بايد از منظر انسان‌شناختى تقرير شود. هر چند، اگر پرسش تنها از اصالت جامعه باشد؛ پرسش از اصالت جامعه به همين معناى فلسفى معقول است و اين پرسش را از منظر انسان‌شناختى مى‌توان چنين تقرير كرد: آيا هويت انسانى تنها وابسته به فرد است يا تنها وابسته به جامعه يا به هر دو وابسته است؟ منظور از هويت در اين پرسش، امرى است كه انسان با آن »او« يا »من« مى‌شود؛ نه »اين« يا »آن«. »او« و »من« به »كس« اطلاق مى‌شود و »اين« و »آن« به »شى‌ء«. به تعبير ديگر، »او« و »من« به ذى‌شعور و ذى‌اراده اطلاق مى‌شود، اما »اين« و »آن« به موجود اطلاق مى‌شود. از اين جهت، اين پرسش با پرسش هستى‌شناسانه از هويت متفاوت مى‌گردد.
بنابر اين، مسئله اصالت جامعه از دو معنا مى‌پرسد: اگر به تنهايى طرح شود، پرسشى هستى شناسانه است؛ اما اگر با اصالت فرد مقايسه شود، پرسشى انسان‌شناسانه خواهد بود.
صورت دقيق پرسش هويت‌شناسانه چنين است: آيا كيستى انسان تنها وابسته به ويژگى‌هاى فردى او است يا تنها وابسته به ويژگى‌هاى اجتماعى او يا هر دو؟ اين پرسش ملازم با يك پرسش ديگر نيز هست آن اينكه آيا انسان براى خودآگاهى و شناخت خود، تعريف »من« نياز به با ديگران بودن دارد؟ دقت شود كه اين پرسش، پرسش از علم شخص به وجود خود و حالات خود نيست كه در پاسخ آن بتوان به علم حضورى اشاره كرد، بلكه پرسش از علم حصولى به خود است كه نسبت به علم حضورى به خود علمى درجه دوم به خود است؛ يعنى علم به علم حضورى است، علم به علم حضورى به وجود خود، به ملكات نفسانى خود، باورهاى خود، احساسات خود و كنشها و واكنش‌هاى خود. چنين علمى به خود، بالضروره نيازمند گونه‌اى ديگرى بودن و فاصله از خود است. معرفت به خود، به اين معنا، امرى مشكك از حد يك درك گنگ و اجمالى تا يك درك روشن و تفصيلى است و به نظر مى‌رسد كه روايات معرفت نفس اشاره به نحوه معرفت خود دارند، نه معرفت فلسفى به نفس مجرد.
بنابراين تفصيل مسئله اصالت جامعه يا فرد به پرسش‌هاى زير منجر مى‌شود:
١. آيا انسان در رابطه با ديگران هويت مى‌يابد، يا اين كه هويّت او تنها وابسته به ويژگى‌هاى فردى است و روابط فرد با ديگران زمينه‌اى براى ظهور آن هويت فردى است؟
٢. آيا خودآگاهى، مستلزم وجود آگاهان ديگرى است، كه »من« موضوع شناخت آنان قرار بگيرم؟
انسان با تشخص انسانى مى‌تواند خود را ملاحظه كرده و »من« بگويد، يا ديگرى او را »او« خطاب كند و تعيّن اجتماعى انسان به عنوان »كَس« نتيجه اين تشخص است. اين تشخص غير از تشخص هستى شناختى وجود انسانى‌است، اما وابسته به آن است. در واقع، اين تشخّص، همان تشخّص هستى شناختى در مرتبه علم است؛ تشخص ويژگى‌هايى از انسان كه ملاك »كَسى« بودن است، موضوع خود را از ديگر انسانها متعيّن و متمايز مى‌نمايد. بنابراين، پرسش از اصالت جامعه يا فرد به اين پرسش تغير مى‌كند كه ملاك‌هاى تشخص انسان به عنوان كَس، ويژگى‌هاى فردى هستند كه در حيات اجتماعى به او تعيّن مى‌بخشند، يا ويژگى‌هاى اجتماعى اويند كه حيات فردى او را در بر دارند يا تركيبى از هر دو گونه ويژگى است؟
نكته مهم در اينجا اين است كه وابستگى هويّت فرد به جامعه مستلزم وجود واقعى جامعه است و بدين جهت، جامعه‌گرايى مستلزم اثبات وجود واقعى جامعه است، لذا اگر جامعه هويت اعتبارى داشته باشد، نمى‌تواند علت واقعى پيدايش مقوّمات هويت انسانى باشد؛ زيرا مقومات هويت انسانى امورى واقعى‌اند و علت واقعى لازم دارند. بنابراين، پرسش انسان شناسانه از اصالت جامعه با پرسش هستى شناسانه پيوند مى‌خورد.
در حكمت سياسى متعاليه، به جهت مساوقت وجود و وحدت، مسئله حقيقى يا اعتبارى بودن وجود جامعه تابع وحدت حقيقى يا اعتبارى جامعه است و از اين جهت مقدم‌هايى در باب دو اصطلاح وحدت و اتحاد لازم است. مسئله وحدت و كثرت در حكمت متعاليه در مباحث وجود بررسى مى‌شود. موجودات عالم را مى‌توان به وحدت و كثرت موصوف كرد و اتصاف موجودات به اين دو وصف، واقعى و خارجى است.
اتحاد به معناى يكى شدن دو شى‌ء مختلف است، نه به صورت تحويل يا تبديل چيزى به چيزى ديگر و نه با نابودى يكى و بقاى ديگرى، بلكه اگر دوگانگى طرفين اتحاد به جاى خود باقى نماند، سخن از اتحاد نامعقول است. اتحاد مستلزم جهت اتفاق و جهت اختلاف است؛ اما به صورتى كه رتبه اين دو جهت متفاوت باشد. در واقع، اتحاد همان وحدت غير حقيقى است. ملاصدرا در تعريف اتحاد چنين مى‌آورد:
»بدان كه اتحاد ميان اشيا، يعنى اين اشيا از جهتى متكثر و از جهتى ديگر واحد باشند. اتحاد امرى مقول به تشكيك بوده و اقسامى دارد. در برخى متحدها جهت وحدت قوى‌تر است و در برخى ديگر ضعيف است(٢)

سنخ تركيب جامعه
گفته شد: جامعه از همزيستى گروهى از انسانها، كه نظامى از روابط ميانشان زندگى آنان را شكل مى‌دهد، حاصل مى شود. اما درباره هويت آن دو نظريه اساسى وجود دارد: گروهى معتقدند كه آنچه وجود حقيقى دارد، تنها افراد انسانى‌اند و جامعه چيزى جز اعتبار اين مجموعه به عنوان واحد نيست و بنابراين تركيب جامعه غير حقيقى بوده و وجود آن اعتبارى است. اما در مقابل، گروهى ديگر برآنند كه جامعه تنها مجموعه افراد نيست، بلكه با اجتماع افراد انسانى هويت جديدى حاصل مى‌شود، كه از آن به عنوان جامعه ياد مى‌شود. در گروه دوم، تحليل‌هاى گوناگونى از اين هويّتِ جديد ارائه شده است: برخى مى‌گويند كه هويت فردى به طور كامل در اين هويت جديد منحل مى‌شود. در مقابل، برخى ديگر نيز هويت فردى را در عين وجود هويت جمعى محفوظ مى‌دانند.
آيت‌الله مصباح در تأييد هويت اعتبارى جامعه چنين مى‌نويسد:
»وحدتى كه به اعتقادات، عواطف و افعال و انفعالات مشترك افراد يك جامعه نسبت داده مى‌شود، وحدت مفهومى و ماهوى است، نه وحدت شخصى... فى المثل شجاع و سلحشور بودن افراد يك جامعه بدين معنا نيست كه شجاعت و سلحشورى‌اى كه در همگى‌شان است، يك وحدت شخصى دارد... اساساً هر پديده‌اى كه در ميان افراد يك جامعه اشتراك دارد، به شماره آن افراد داراى وجودهاى شخصى متعدد خواهد بود، و اگر وحدتى به آن نسبت مى‌دهيم، وحدت مفهومى است؛ مانند وحدتى كه به افراد يك نوع نسبت داده مى‌شود«(٣)
اما نمونه‌هايى چون شجاعت و سلحشورى ويژگى‌هاى شخصى‌اند. ايشان بايد به نمونه‌هايى از ويژگى‌هاى انسان توجه مى‌كرد، كه هويت جمعى دارند؛ براى نمونه توافق اجتماعى، قيام، اختلاف، داورى و مانند آنها به شماره افراد جامعه متعدد نيستند، بلكه هم مستلزم افراد كثير براى تحقق‌اند و هم با وجود تعدد افراد، متعدد نمى‌شوند.
اما شهيد مطهرى در كتاب »جامعه و تاريخ« بر آن است كه جامعه، مانند مركبات طبيعى، مركب حقيقى از افراد است و عناصر آن روح‌ها، انديشه‌ها، عاطفه‌ها، خواستها و اراده‌ها است، نه تن‌ها و اندامها. به تعبيرى، تركيب جامعه،تركيب فرهنگى است. افراد انسان كه هر كدام با سرمايه‌اى فطرى و سرمايه‌اى اكتسابى از طبيعت وارد زندگى اجتماعى مى‌شوند، از جهت روحى و روانى در يكديگر ادغام مى‌شوند و هويت روحى جديدى كه از آن به روح جمعى تعبير مى‌شود مى‌يابند. اما از جهتى نيز با مركبات طبيعى متفاوت است. در تركيب جامعه و فرد تركيب، كثرت تبديل به وحدت نمى‌شود و انسانُ الْكُلّ به عنوان يك واحد واقعى كه كثرتها در او حل شده باشد وجود ندارد.
انسانُ الْكُل همان مجموع افراد است و وجود اعتبارى و انتزاعى دارد.
ايشان بر همين مبنا جامعه را به »مجموعه‌اى از افراد انسانى كه با نظامات و سنن و آداب و قوانين خاص به يكديگر پيوند خورده و زندگى دسته جمعى دارند« و نيز به »مجموعه‌اى از انسانها كه در جبر يك سلسله نيازها و تحت نفوذ يك سلسله عقيده‌ها و ايده‌ها و آرمانها در يكديگر ادغام شده و در يك زندگى مشترك غوطه‌ورند« تعريف مى‌كند.
از ديد وى زندگى انسان ماهيت اجتماعى دارد؛ از طرفى نيازها، بهره‌ها و برخوردارى‌ها، كارها و فعاليت‌ها ماهيت اجتماعى دارد و جز با تقسيم كارها و تقسيم بهره‌ها و تقسيم رفع نيازمندى‌ها در داخل يك سلسله سنن و نظامات ميسر نيست و از طرف ديگر نوعى انديشه‌ها، ايده‌ها، خلق و خوى‌ها بر عموم حكومت مى‌كند كه به آنها وحدت و يگانگى مى‌بخشد. نيازهاى مشترك اجتماعى و روابط ويژه زندگى انسانى، انسانها را آنچنان به يكديگر پيوند مى‌زند و زندگى را آنچنان وحدت مى‌بخشد، كه افراد را در حكم مسافرانى قرار مى‌دهد كه در يك اتومبيل و يا يك هواپيما يا يك كشتى سوارند و به سوى مقصدى در حركت‌اند و همه با هم به منزل مى‌رسند و يا همه با هم از رفتن مى‌مانند و همه با هم دچار خطر مى‌گردند و سرنوشت يگانه‌اى پيدا مى‌كنند.
فرض كنيد گروهى انسان كنار هم باشند، بى آنكه رابطه‌اى با هم داشته باشند. كنار هم بودن اينها، با كنار هم بودن چند سنگ تفاوتى ندارد. بنابر اين با صِرف كنار هم بودن چند نفر، جامعه تشكيل نمى شود؛ چنان كه از كنار هم بودن چند سنگ يا درخت جامعه‌اى از سنگها يإ؛ درختان تشكيل نمى‌شود. اما پس از آنكه افراد، كس به عنوان چند »كس«، نه چند »شى‌ء« با هم رابطه برقرار كردند، به گونه‌اى كه شبكه‌اى از روابط بين اين چند كس ايجاد شد، جامعه به وجود مى‌آيد. در زندگى اجتماعى، افراد به هم پيوند يافته‌اند و براى هر فرد بر حسب نياز، نقشى تعريف مى‌شود و ساختارى از روابط و امور ديگر اجتماع را قوام مى‌بخشد. از آنجا كه جامعه با پيوند بين چند نفر حاصل مى‌شود، روابط مكوِّن جامعه بايد پيوندى باشند. شايد بتوان امورى چون قهر را رابطه محسوب كرد؛ اما اين گونه روابط گسستى‌اند و با آنها جامعه حاصل نمى‌شود؛ هر چند روابط گسستى چون قهر در يك تعامل با روابط پيوندى مانند مذاكره براى رفع اختلاف، ممكن است نقش پيوندى نيز داشته باشد، كه به اين اعتبار مى‌توان از عوامل مكون جامعه به شمار آورد. گاهى اين روابط و نقش افراد در نظامِ حاصل از روابط، به قدرى اساسى‌اند كه جدا شدن يك فرد از اجتماع يا تغيير يكى از روابط، مى‌تواند موجب نابودى فرد يا متلاشى شدن اجتماع شود.
وجود جامعه مستلزم وجود واقعى و نه اعتبارى اين روابط است. در وجود اين روابط - در سطح خُرد - در سطح روابط ميان فردى نمى‌توان شك كرد؛ زيرا روابط ميان فردى، چون اختلاف و اتفاق ميان دو نفر، واقعاً و به وجود حقيقى موجودند. حتى مى‌توان گفت: روابط ميان فردىِ غير اختيارى، مانند پدرى و فرزندى نيز واقعاً موجودند و اين گونه نيست كه تنها پدر و فرزند موجود باشند، بى‌آنكه اين رابطه به وجود واقعى موجود باشد. روابطى مانند پدرى و فرزندى يا مفاهمه كه از يك طرف تفهيم و از سوى ديگر فهم است، دو عنوان ماهوى ناهمسان و حتى متضاد از دو سو دارند، اما از جهت وجودى يك رابطه بيشتر نيستند. چنين روابطى، از اين جهت، نظير رابطه وضع ميان دو شى‌ء است، كه دو عنوان متضاد ماهوى از دو سو دارد: مانند چپ و راست، اما از جهت وجود، تنها يك رابطه بين آنها وجود دارد. اين رابطه يا عارض بر افراد است، چنان كه وضع عَرَض دو سوى خود است؛ يا معلول افراد است. در هر دو صورت، رابطه ميان افراد و روابط ميان آنها؛ رابطه حقيقيه و رقيقه است. بنابر اين، نمى‌توان گفت كه در اينجا سه موجود داريم، دو فرد و يك رابطه ميان آنها. زيرا جمع حقيقيه و رقيقه موجب كثرت نيست. كثرت، در جمع ميان دو موجودِ هم رتبه حاصل مى‌شود، نه در جمع ميان دو موجود در دو رتبه مختلف.
بنابر اين، مفهوم جامعه، اولاً و بالذات، بر روابط ميان افراد اطلاق مى‌شود و ثانياً و بالعرض بر مجموعه افراد. اما عليرغم وجود واقعى روابط در سطح خرد، وجود واقعى جامعه در سطح كلان با مشكلى هستى‌شناختى مواجه است. جامعه در سطح كلان حاصل تركيب پيچيده‌اى از روابط سطح خرد، به صورت يك شبكه در هم تنيده است. اگر نتوان وحدتى واقعى در اين شبكه روابط افراد جامعه كشف كرد، بايد وجود اين شبكه اعتبارى باشد و در نتيجه وجود جامعه نيز اعتبارى مى‌گردد؛ حداكثر مى‌توان گفت: جامعه تركيب صناعى افراد است. شبكه روابط به وحدت واقعى، وجود واقعى دارد؛ نظير يك مثلث، مربع، يا هر چند ضلعى ديگر، كه حاصل شبكه حاصل از وضع دو به دو در ميان سه، چهار يا چند نقطه است. اين شكل واقعاً هست و سخن از محيط و مساحت آن سخن از واقعيت است. در شبكه روابط جامعه سه فردى نيز روابطى، مانند داورى يا تبانى يا غيبت، شبكه‌اى واقعى‌اند كه به وجود واحد موجودند و هويت جديدى يافته‌اند. كثرت افراد جامعه اين شبكه را پيچيده مى‌كند و موجب پيدايش هويت جديد براى اين شبكه روابط مى‌شود.
بنابر اين، جامعه عبارت است از شبكه روابط پيچيده و درهم تنيده پيوندى ناشى از عطف توجه ميان گروهى از انسانها به يكديگر و حاصل پاسخ ارادى و آگاهانه به يكى از مهم‌ترين طبايع انسانى. نقطه عطف روابط تشكيل دهنده جامعه، موقعيت‌ها و نقشه‌هايند. ممكن است اين نكته پذيرفتنى به نظر نيايد و تصور شود كه افراد انسانى، نقاط عطف روابط تشكيل دهنده جامعه‌اند؛ اما اين چنين نيست. اگر جامعه شبكه ارتباطى ميان افراد قلمداد شود و نه مجموعه افراد؛ در اين صورت رتبه وجودى افراد مقدم بر رتبه وجودى جامعه خواهد بود و افراد نقاط عطف روابط اجتماعى نمى‌توانند باشند. افراد در رتبه مقدم بر جامعه قرار دارند و نسبت جامعه با افراد نسبت رقيقه با حقيقيه است. در اين صورت، اطلاق جامعه بر مجموعه افراد مجاز عقلى خواهد بود، اگرچه حقيقت لغوى به شمار آيد. اجزاى اين شبكه، روابط ميان‌فردى‌اند. اين روابط، در عين حالى كه در صورت تركيبى هويت ديگرى دارند؛ وقتى به تنهايى لحاظ شوند، هويت خود را دارند. از اين جهت، سنخ تركيب جامعه، به تركيب طبيعى شبيه خواهد بود، اما با توجه به تفاوت سنخ ماده آن با مركب طبيعى و نيز اثر اراده انسانى در تكوين آن، شهيد مطهرى اصطلاح تركيب فرهنگى را براى آن به كار مى‌گيرد، كه به حق اصطلاحى مناسب است.

پى‌نوشت‌ها:
١ - جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص٤٦
٢ - الحاشية على الهيات الشفاء، ص٢١١
٣ - جامعه و تاريخ از ديدگاه قرآن، ص٧٤