پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٦ - اخلاق اسلامى مفاهيم و بنيادها - پارسانیا حمید رضا
اخلاق اسلامى: مفاهيم و بنيادها
پارسانیا حمید رضا
١- لذّت و سعادت
ابن سينا در تعريف لذّت(١) گفته است: »ادراك و وجدان، وصول چيزى است كه براى ادراك كننده و واجد آن ، كمال و خير باشد و البته آن ادراك نسبت به شىء بايد از همان جهتى باشد كه براى ادراك كننده كمال و خير است؛ يعنى اگر انسان داشتن شيئى را دريابد اما به كمال و خير بودن آن نسبت به خود توجه نداشته باشد، از داشتن و ادراك آن لذّت نمىبرد«. اين تعريف از تعريف مشهور - كه »لذّت ادراك ملايم است« - دقيقتر مىباشد؛ بنابراين در مقابل تعريف لذّت، اين تعريف اَلَم و درد است كه »ادراك و وجدان وصول چيزى كه براى درك كننده آفت و شر باشد«.
سعادت نوعى خاص از لذّت است كه براى موجود عاقل حاصل مىشود. در سعادت، لذّت ناشى از ادراك و وجدان كمالات و خير عقلى براى ذات عاقل است و به همين جهت برخى گفتهاند »سعادت خيرى است كه به حركت ارادى نفسانى حاصل مىشود«.
٢- ابعاد و سطوح وجود انسان
به رغم اختلافاتى كه براساس مبانى فلسفى مشائى، اشراقى و صدرايى درباره چگونگى صورت نفس و نحوه ارتباط آن با بدن وجود دارد، اصل ارتباط حقيقى نفس با ماده ثانيهاى كه آن را قبول كرده، مورد اتفاق است. ارتباط تكوينى و حقيقى نفس ناطقه با نفس حيوانى و نباتى و ابعاد عنصرى و جسمانى، بدن انسان را به صورت موجود واحدى در آورده كه از ابعاد و سطوح مختلفى برخوردار است و متناسب با هر يك از آن ابعاد به خير يا شر، لذّت يا اَلَم، سعادت يا شقاوت و كمال يا نقصى خاص نائل مىشود. ابعاد حيوانى انسان كه ادراك حسى، خيالى و وهمى دارند و براساس برخى از مبانى فلسفى داراى تجرد برزخى مىباشند، علاوه بر خير و كمال از آگاهى، لذّت و اَلَم متناسب با آن ادراكها برخوردارند. نفس ناطقه انسانى نيز بر همين قياس، كمال و خير ويژه خود را دارد و چون كمال و خير آن عقلى است، به تناسب بهره مندى و يإ؛ محروميت از آن كمال و خير نيز به سعادت و يا شقاوت نائل مىگردد.
٣- تزاحمها و كشمكشهاى درونى انسان
هر مرتبه از وجود انسان در محدوده معرفت و آگاهى خود خير و كمال خويش را اختيار مىكند و اين مسئله همواره صحنه نفس را هنگامه تزاحمها و كشمكشهاى گوناگون مىسازد. نفس حيوانى با ادراكات حسى و خيالى، لذتهاى مناسب خود را جستجو كرده و با قوه شهوت در پى كسب آن لذتها برآمده و با قوه غضب در جهت رفع موانع آنها اقدام مىكند. نفس ناطقه، كه مرتبه عاليه وجود انسانى است، كمال و خير ويژه خود را برگزيده و سعادت خود را جستجو مىكند. نفس ناطقه به لحاظ ذات عقلى خود در بدو تكوين در مرتبه عقل هيولايى و بالقوه است و كمالات عقلى در آن به تدريج به فعليت مىرسد. در مراحل تكوين حيات انسانى نفس حيوانى و قواى مربوط به آن قبل از نفس انسانى به فعليت مىرسند و احتمال اينكه قواى عملى حيوانى، يعنى شهوت و غصب در برخى مراتب براساس ادراكات خيالى و وهمى و بدون رعايت مصالح عقلى، افعال خود را برگزينند، وجود دارد. اگر انسان در اين مرتبه باقى بماند عقل نظرى او به تدريج اسير خواستههاى حيوانى آن مىشود كه »كم من عقل اسير تحت هوى امير«(٢)، چه بسيار عقلى كه فرمانبردار هواست.
علم تهذيب اخلاق اين تزاحمها و كشمكشها را شناسايى كرده و خير و كمالى را كه تأمين كننده سعادت انسان است با عنوان فضيلت معرفى مىكند و از سوى ديگر، خصوصيات را كه مانع تحقق كمالات انسانى و موجب شقاوت نفس مىشود با عنوان رذيلت مشخص مىسازد. بنابراين، فضائل اوصافى نفسانى هستند كه كمال و خير نفس بوده و موجب تحقق سعادت مىباشند و رذائل، اوصافى هستند كه نقص و شر بوده و باعث شقاوت مىشوند.
٤- فضيلت و ملكه نفسانى
فضائلى كه سعادت انسانى را تأمين مىكند و همچنين رذائلى كه به شقاوت او منجر مىشوند، اوصاف كمال يا نقصى نيستند كه در وقتى خاص حاضر شده و عملى خاص را انجام داده و به سرعت زائل و نابود مىشوند؛ زيرا سعادت، خير و كمالى نيست كه در بخشى محدود از زندگى حضور داشته باشد، چنانكه ارسطو نيز در تعريف سعادت به اين نكته توجه داده است.(٣) سعادت هنگامى تأمين مىشود كه فضائل در نفس قرار و استمرار داشته باشد؛ يعنى به صورت اوصاف و هيأتهاى مستقر و دائمى نفس در آيند. اوصاف و هياتهايى كه در مقطعى گذرا عارض نفس مىگردند حال خوانده مىشوند و اوصاف و هيأتهايى كه قرار و استمرار داشته باشند، ملكه ناميده مىشود. فضيلت يا رذيلت، صفت همان هيأت مستقر در نفس است به اعتبار نسبتى كه با نفس صاحب هيأت از جهت كمال و يا نقص آن دارد؛ بنابراين فضائل و رذائلى كه منشأ سعادت و شقاوت آدمى مىشوند دو نوع از ملكات نفسانى هستند.
٥- اجناس فضائل
ملكات نفسانى به اعتبارات مختلف تقسيماتى را مىپذيرند. تقسيم آنها به فضائل و رذائل به اعتبار نسبتى است كه با نفس ناطقه از جهت كمال و يا نقص آن پيدا مىكنند. ملكات و از جمله فضائل به لحاظ نسبتى كه با ساحتها و ابعاد و شئون مختلف انسان پيدا مىكنند تقسيمات گوناگونى مىيابند. از جمله اين تقسيمات، تقسيم به اعتبار اجناس قواى انسانى و امهات آنهاست. انسان به لحاظ نفس ناطقه خود داراى دو عقل نظرى و عملى است؛ با عقل نظرى حقايق امور را ادراك مىكند و با عقل عملى به تدبير امور بر وفق عقل مىپردازد. آدمى به لحاظ نفس حيوانى خود دو قوه شهوت و غضب دارد. حيوان با اين دو قوه نفع و ضررى را كه با قواى حسى، خيالى و وهمى خود ادراك مىكند جلب يا دفع مىكند. عملكرد اين دو قوه هنگامى كه در عرصه حيات انسانى تحت تدبير عقل عملى قرار مىگيرد ملكات و فضائل خاصى را به دنبال مىآورد. عالمان علم اخلاق از فضائلى كه مربوط به عقل نظرى و عقل عملى و همچنين مربوط به شهوت و غضب است به عنوان امهات و يا اجناس فضائل ياد كردهاند. آنان فضيلت عقل نظرى را حكمت، فضيلت عقل عملى را عدالت، فضيلت قوه غضبى را شجاعت و فضيلت قوه شهوى را عفت مىنامند.
٦- نفس ملكى، سَبُعى و بَهيمى
نفس انسانى را به لحاظ مراتب و يا قواى مختلف آن با نامهاى گوناگونى مىنامند؛ نفس انسان به اعتبار قوه ناطقه و قدرت عقلانى آن نفس ملكى ناميده مىشود و به اعتبار قوه غضب نفس سَبُعى و به اعتبار قوه شهوت نفس بَهيمى خوانده مىشود. دو فضيلت حكمت و عدالت مربوط به نفس ملكى است. فضيلت شجاعت از نفس سَبُعى است، مشروط به آنكه تحت تدبير نفس ملكى قرار گرفته و سعادت آن را دنبال كند و فضيلت عفت نيز بر همين قياس مربوط به نفس بهيمى است.
نفوس و قواى آنها و نيز ملكات و فضائل آنها در طول يكديگرند. نفس ملكى و دو فضيلت حكمت و عدالت بر نفس سَبُعى و بَهيمى و دو فضيلت شجاعت و عفت تقدم دارند. انسان از طريق قوه غضبى به تربيت قوه شهوى پرداخته و ملكه عفت را در آن مىپرورد و همچنين با نظارت نفس ملكى و به كمك قوه عقلانى، كمال قوه غضبى و فضيلت آن را كه همان شجاعت است پديد مىآورد.
٧- نفس امّاره ،لوّامه و مطمئنه
با اقتباس از آيات قرآنى، نفس ملكى را نفس مطمئنه و نفس سَبُعى را نفس لوامه و نفس بهيمى را نفس اماره ناميدهاند. خواجه نصير الدين طوسى در تعريف اين سه آورده است: »نفس اماره به ارتكاب شهوات فرمايد و بر آن اصرار نمايد و نفس لوامه بعد از ملابست آنچه مقتضاى نقصان بود به ندامت و ملامت، آن اقدام را در چشم بصيرت قبيح گرداند و نفس مطمئنه جز به فعل جميل و اثر مرضى راضى نشود. پس هر كس ايثار فعل جميل كند اگر قوه شهوانى با او مساعدت نكند استعانت بايد بر او جست به غضب كه مهيج حميت بود تا او را قهر و كسر كند.(٤) و مثل اين سه نفس، قدماى حكما چون مثل سه حيوان مختلف نهادهاند فرشتهاى و سگى و خوكى تا هر كدام غالب شود حكم، او را بُوَد و بعضى گفتهاند مَثَل مردم با اين سه نفس چون مَثَل انسانى بُوَد راكب بهيمهاى به قريهاى كه سگى يا يوزى با او راكب بوده، در طلب صيد بيرون آيد. اگر حكم، مردم را بُوَد، هم چارپاى هم سَبُع را بر وجه اعتدال استعمال كند و شرط استراحت ايشان و خويش به وقت حاجت رعايت كند... و اگر بهيمه غالب شود تمكين را كسب نكند پس به هر موضع كه علفى بهتر ببيند از دور بدان جانب دويدن گيرد و چون به علف خويش رسد ديگران را بى برگ گذارد تا از گرسنگى ضعيف شوند و در معرض هلاكت افتند. همچنين اگر سَبُع غالب شود به وقت مشاهده صيدى، راكب و مركوب را به فضل قوت بر آن سوى ميل دهد و رنج و خوف تلف، مانند آنچه گفت آمد حاصل آيد. از تدبير نفس ملكى آن دو نفس لازم آيد چنانكه گويى هر سه در حقيقت يك چيزند و با اين همه قوا و آثار كه از هر يك متوقع باشد به وقت خويش صادر شود، چنانكه گويى هر يك به انفراد به حالت اوليه و از روى مطاوعت و مسالمت يكديگر در آن حالت گويى مؤثر همان يك قوت تنهاست و هيچ منازعه و ضد ندارد و از اينجاست اختلاف علما در اينكه ايشان سه قوت يك نفساند يا خود سه نفس... اما اگر تدبير نه مفوض به نفس ملكى بُوَد تنازع و تخالف پديد آيد و هر ساعت در تزايد بود تا مؤدى شود به انحلال آلت و هلاكت هر سه«.(٥)
٨- حكمت و عدالت
برترى نفس ملكى بر دو نفس سَبُعى و بهيمى به معناى برترى فضائل مختص به نفس ملكى بر فضائل آن دو نفس است. نفس ملكى كه همان نفس ناطقه انسانى است به دليل تجرد خود از قوه عقلى است و عقل از دو جهت ادراك و تحريك به دو بخش نظرى و عملى تقسيم مىشود.
حكمت، فضيلت مختص به عقل نظرى و عدالت، فضيلت مختص به عقل عملى است. حكمت، دانستن حقايق موجودات است آن گونه كه هستند و اين فضيلت به حسب موضوع معرفت خود به دو قسم نظرى و عملى تقسيم مىشود .حكمت در علم النفس، مراتب و قواى نفس و در علم اخلاق فضائل مربوط به هر يك از قوا و از جمله فضائل مختص به عقل نظرى و عملى، يعنى حكمت و عدالت را شناسايى مىكند. به اين اعتبار مىتوان گفت كه فضيلت حكمت بر همه فضائل برترى و تقدم داشته و به حسب حقيقت خود از ديگر فضائل ممتاز است. در واقع حكمت، معرفت ناب عقلى به حقايق امور است.
عدالت فضيلت عقل عملى است و عبارت است از تصرف معرفت نفس ناطقه در مراتب، شئون و قواى مختلف بر اساس فضيلت مختص به هر يك از آنها. عدالت نيز نظير حكمت بر ديگر فضائل و از جمله بر فضيلت حكمت تقدم دارد؛ زيرا با تدبير عادلانه عقل عملى است كه عقل نظرى نيز از قوه به فعل مىرسد و علوم نظرى و عملى و از جمله فضائل گوناگون را شناسايى مىكند.
عدالت به رغم جايگاه برترى كه نسبت به ديگر فضائل دارد برخلاف حكمت يك فضيلت مستقل در قبال ديگر فضائل نيست، بلكه مجموعه فضائل مربوط به همه قوا را شامل مىشود. با عملكرد و حضور عقل عملى است كه فضائل هر يك از قوا محقق مىشود و نيز نسبت صحيح بين فضائل تأمين مىگردد. تقدم حكمت بر همه فضائل و از جمله عدالت و همچنين تقدم عدالت بر همه فضائل و از جمله حكمت، تقدم متقابل حكمت بر عدالت و عدالت بر حكمت را موجب مىشود و اين تقدم متقابل به دو اعتبار مختلف است؛ نفس انسان از آن جهت كه بايد حكمت را تحصيل كند به استعمال و تصرف عقل عملى نياز دارد و حكمت از آن جهت كه شناخت حقايق مىباشد، شناخت فضائل و از جمله فضيلت عدالت را در بر مىگيرد.
٩- عدالت و حقيقت
از نسبت حكمت و عدالت، نسبت عدالت و حقيقت دانسته مىشود. حكمت، شناخت حقايق موجودات است و اين شناخت كه مشتمل به دو بخش نظرى و عملى بوده و حكمت نظرى و عملى را شامل مىشود، با استفاده از قوه عاقله به دست مىآيد. عقل، حقيقت نفس ناطقه، مراتب، شئون و قواى آن، كمال، خير، نقص و در نتيجه فضيلت هر مرتبه و همچنين سعادت و شقاوت آدمى را شناسايى مىكنند و عدالت نوعى از تصرف نفس ناطقه در مراتب و شئون و قواى آن است، كه بعد از شناخت حقيقت بر اساس فضيلت انجام مىشود. بنابراين عدالت مبتنى بر حكمت و حقيقت است، و رفتار عادلانه براساس آن شناخته مىشود.
تعريف و نسبت فوق براى عدالت در صورتى است كه عقل به عنوان يكى از قواى انسانى كه توان ادراك حقايق نظرى و عملى را دارد، به رسميت شناخته مىشود. بنابراين علم اخلاق اگر بر مبانى فلسفى اى بنيان نهاده شده باشد كه با رويكردهاى پوزيتيويستى يا شكاكانه، ارزش معرفتى عقل را نسبت به حقايق و هنجارهاى اخلاقى انكار نمايند و يا آن كه عقلانيت را به حوزه گزارههاى تجربى و آزمونپذير محدود و مقيد نمايند، نمىتواند تعريف مزبور را نسبت به عدالت پذيرفته، يا آن كه عدالت را در حاشيه حقيقت، تفسير و معنا نمايد.
١٠- عدالت و فضيلت
عدالت، فضيلت نفسانى مربوط به عقل عملى است. اين فضيلت، هيأتى است كه به حسب ذات خود، ملكه و به اعتبار صاحب آن، فضيلت ناميده مىشود، اما عدالت بودن آن به اعتبار نحوه عملى است كه نفس به واسطه اين ملكه با غير خود انجام مىدهد. عدالت گرچه ملكهاى نفسانى است، اما هر ملكهاى عدالت نيست؛ پس نسبت عدالت و ملكه نفسانى عموم و خصوص است. اما نسبت عدالت و فضيلت تساوى است؛ يعنى هر فضيلتى عدالت است، زيرا هر فضيلت مربوط به هر قوهاى كه باشد به اين اعتبار فضيلت است كه با تدبير و اشراف عقل عملى سازمان مىيابد. عقل عملى گرچه قوه تحريكى و عامله است، اما خصوصيت آن در اين است كه عمل آن مطابق حكمت است. عقل عملى در عملكرد خود كمال و خير هر يك از قوا را در نظر مىگيرد. به همين دليل اشراف عقل عملى بر هيأت و ملكات ساير قوا موجب مىشود تا آن ملكات با جهتگيرى خير و كمال صاحب ملكه، متصف به صفت فضيلت شوند.
١١- فضيلت و رذيلت
حكمت ميزانى است كه فضيلت را از غير آن ممتاز مىگرداند. هر ملكهاى كه از حد حكمت خارج شود از اين جهت كه نقص و شرّى را براى صاحب آن ملكه موجب مىشود رذيلت نام مىگيرد. هر قوه، فضيلتى مناسب با خود دارد و فضيلت مربوط به هر قوه امرى واحد است، اما چون عدول از فضيلت موجب پديد آمدن رذيلت مىشود، پس ممكن است رذيلت مراتب و انواع مختلفى داشته باشد و به همين دليل عدد رذائل افزون بر فضائل باشد.
تجاوز از حد فضيلت يا به اهمال قيدى است كه در فضيلت معتبر است و يا به افزودن قيدى است كه در فضيلت معتبر نيست. فضيلت حد وسط و معيار و ميزان براى طرفين افراط و تفريط است؛ بنابراين فضيلت حقيقتى نيست كه بر اساس رذائل مشخص شود، بلكه رذائل در قياس با فضيلت مشخص مىگردند.
خواجه نصير الدين طوسى درباره رذائلى كه در ازاى هر فضيلت مىباشند مىنويسد: »پس هر فضيلت به مثابت وسطى است و رذائل كه به ازاى او باشد به منزلت اطراف، مانند مركز دايره تا همچنان كه به سطح دايره، يك نقطه كه مركز است دورترين نقطههاست، از محيط و ديگر نقط كه اعداد آن در حصر و حد نيايد از جوانب چه بر محيط و چه داخل محيط هر يك در جانبى كه باشد به محيط نزديكتر باشد از مركز... و اين است مراد حكما از آنچه گويند »فضيلت در وسط بُوَد و رذائل بر اطراف«؛ پس از اين روى به ازاى هر فضيلتى رذيلتهاى نامتناهى است چه وسط محدود باشد و اطراف نامحدود«.
١٢- حد وسط بودن عدالت
معرفى فضيلت به عنوان وسط بين دو رذيلتى كه در دو سوى افراط و تفريط قرار گرفته، موجب شده تا عدالت نيز كه عبارت از عمل براساس فضيلت است، به همين امر تعريف شود، يعنى عمل عادلانه، عمل واقع در حد وسط افراط و تفريط خوانده شود. تعريف فضيلت و عدالت به حد وسط اين شبهه را به وجود آورده است كه حد وسط نيز به دو طرف شناخته مىشود و نتيجه گرفته شده كه تعريف عالمان اخلاق از فضيلت و عدالت خالى از اشكال نيست.
پاسخ شبهه فوق از آنچه كه درباره معناى عدالت و فضيلت و نسبت عدالت با حكمت و حقيقت بيان شد، آشكار مىگردد، زيرا فضيلت و عدالت از طريق، حكمت و حقيقت شناخته مىشود. فضيلت را عقل با نظر با هر يك از قوا و كمال و خير مربوط به آن شناسايى مىكند و علم به عدالت از طريق مطابقت رفتار و عمل با فضيلت حاصل مىگردد.
رذيلت و ظلم نيز به كمك عقل و از همان طريق معلوم مىشود. بنابراين تعريف رذيلت و ظلم به خروج از حد وسط و يا تعريف فضيلت و عدالت به حد وسط، تعريف به رسم بوده و از جهت سهولت در تعليم و تعلم مىباشد.
پى نوشتها:
١. اشارات و تنبيهات، ص ٣٣٧.
٢. بحارالانوار، ج ٦٦، ص ٤١٠، ١٢٥.
٣. اخلاق نيكو ما خوس، ص ١٨.
٤. اخلاق ناصرى، ص ٧٧.
٥. اخلاق ناصرى، ص ٧٧ - ٩.