پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٢ - بازنمايى شرق در صورت بندى گفتمانى غرب - صبوری ضیاء الدین
بازنمايى شرق در صورت بندى گفتمانى غرب
صبوری ضیاء الدین
داستان غرب و شرق داستانى ساده، اما عجيب است؛ رويدادهاى شايد تاريخى، اما بر ساخته. آنچه امروز تحت عنوان غرب شناخته مىشود، روزگارى در پى آرزوى »شرق« (آرزوى دست يافتن به ثروت افسانهاى شرقىها) پديد آمد و آنچه را كه امروز شرق مىنامند، تنها تصويرى خالص از آن آرزوى سابق نيست. شرق از عصر روشنفكرى به اين سو گرفتار تصاوير دو گانه و دوگانه انگارىهايى متفاوت شد و از ايده جغرافيايى فاصله گرفت، تا حدى كه برخى آن را محصول تخيلهاى جغرافيايى مىدانستند.
در مرورى به گذشته اگر به سالهاى پايانى قرن پانزدهم - روزگار كلمبوس(١) برگرديم ؛ روزگارى رفتن به غرب عمدتاً به اين دليل اهميت داشت كه باور بر اين بود كه اين راه سريعترين راه رسيدن به ثروت افسانهاى شرق است، افق و انتهاى تمام جهتها براى ارزيابىها معين بوده است، بجز افق شرق كه دور و در عين حال »وحشتناك« ؛ چرا كه ناشناخته و نا آشنا بوده است. آن گونه كه »جان رابرتر« مورخ گفته: »در غرب و تا جنوب، دريا علامت بى نظيرى به دست مىدهد... ولى به سمت شرق دشتها تا چشم كار مىكند، امتداد دارند و افق وحشتناك دور است«(٢).
بسيارى بر اين عقيدهاند كه شرقشناسى در پى دستيابى به شناخت همين افق »وحشتناك دور« پديد آمد و اين يك روايت تاريخى است كه در متن صورت بندىهاى مداليته مورد توجه است، اما همچنان بر دشوارى تعيين زمان دقيق آغاز آن تأكيد دارد . با اين حال در اين صورت بندى، شكلگيرى »دولت مدرن« در پىگيرى تاريخ دولت مدرن به يونان و امپراتورى روم باز مىگردد و ظهور »اقتصاد مدرن« عمدتاً به سده هيجدهم مربوط مىشود و دگرگونى ساختارهاى اجتماعى، بر سده نوزدهم متمركز شده است و »غرب و بقيه« با اكتشافات پرتغالىها در سده پانزدهم آغاز مىشود .
در مقابل اين ديدگاه تاريخى، ديدگاهى ژرفتر بر تأثير زبان، روايت و شگردهاى ادبى تكيه داشته و توصيف فرايند »صورت بندى«(٣) را بدون استفاده از زبان خاستگاهها، تكامل و غايتها تقريباً غير ممكن مىداند.
در شرح نظريههاى تاريخى، عمدتاً دو نظريه قابل مشاهده است: نظريهاى كه از »زبانهاى متجانس«(٤) طرفدارى مىكند و معتقد است كه مدرنيته (صورت واحد غرب) در واقع چيز واحدى است كه همه جوامع، با وجود آهنگهاى رشد متفاوت، به سوى آن حركت مىكنند و ناگزير از آن هستند. در شمار منتقدان اين نظريه تك خطى، غايت باوران(٥) تاريخ هستند، كه معتقدند تاريخ به سوى هدف يا غايتى از پيش معين ره مىسپرد. نظريه نو سازى(٦) درطول اين نظريه به وجود آمد و خطوط توسعه را براى جوامعى كه به دنبال تكامل و رشد اقتصادى خود بودند، ترسيم كرد.
به هر حال غرب پيش از آنكه يك حقيقت طبيعى عمده باشد، درنظر برخى چون »ادوارد سعيد« يك حقيقت ساخته شده به دست انسان است. او در مؤخرهاى بر »شرقشناسى« خود ضمن پاسخ به منتقدان يادآور مىشود كه »غرب« و »شرق« بر ساختههايى هستند دخيل در استقرار ديگرى كه حقيقتش هميشه موضوع تفسير و تفسير درباره تفاوتهاى »آنها« از جانب »ما« قرار مىگيرد.
او بحث خود درباره جغرافياى تخيلى را تكرار مىكند و در تعريف شرقشناسى مىگويد: خطى است كه »غرب« را از »شرق« جدا مىكند.
با پذيرش و فرض »بر ساخته بودن شرق و غرب«، مسير تحليل، از فرايند تاريخى جدا و به فرايند »گفتمانى« نزديك مىشود. چيزى كه در فلسفه مدرن از آن تحت عنوان »چرخش گفتمانى«(٧) در نظريه اجتماعى ياد مىشود؛ يعنى پيدايش نوعى آگاهى جديد، يا احيا شده. در نظريه و تحليل در مورد اهميت زبان و چگونگى كار برد آن براى خلق معنا (گفتمان) كه غالباً به آن كنش گفتمانى(٨) گفته مىشود .در اين كنش، ساحتهاى نمادين زندگى اجتماعى؛(٩) اعم از معناها، ارزشها، نمادها، ايدهها، دانش، زبان، ايدئولوژى بسيار اهميت دارد.
»ماكس وبر« بر آن است كه كنشهاى اجتماعى همواره كنشهايى معنادار و داراى مراتب معنايى وجوه تمايز با واكنشهاى زيستى صرف هستند. اين گفته ماركس كه »بدترين معمار بهتر از بهترين زنبور است«! گوياى وجود ذهنيتى است كه وجود توأم با معناى هر ذى وجودى را بر مىسازد: پشت هر واقعيتى معنايى وجود دارد. اشيا هرگز بدون معنا وجود ندارند و وجود اشياء بسته به حقيقتى است كه در آن قرار دارند .
»فوكو« نيز در زمينه برساخته شدن اشياء معتقد است: »ما نبايد تصور كنيم كه جهان چهره خوانايى را به سمت ما مىگيرد، كه كار ما تنها خواندن (رمزگشايى) آن است. جهان همدست دانش ما نيست؛ هيچ مشيت الهى پيشا گفتمانى، كه جهان را مطابق ميل ما بچيند، وجود ندارد.به عبارت ديگر،خود جهان داراى نظم خاص خود، افزونتر از نظمى كه ما از طريق توصيف زبانى به آن تحميل مىكنيم، نيست«.(١٠)
فوكو انكار نمىكند كه واقعيتى پيش از انسانها وجود داشته و درپى رد ماديت رويدادها و تجربهها هم نيست، اما معتقد است: تنها راه درك واقعيت، از گفتمان و ساختارهاى گفتمانى مىگذرد.(١١)
»استوارت هال« مىگويد: گفتمان مجموعهاى از گزارههايى است كه زبان را براى صحبت كردن راجع به نوع خاصى از دانش درباره موضوعى تجهيز مىكند. گفتمان شامل يك گزاره نمىشود، بلكه چندين گزاره با هم در كارند تا چيزى را شكل دهند كه فوكو آن را »صورت بندى گفتمانى«(١٢) مىخواند.
در اين صورت بندى گفتمانى است كه فوكو روابط و پيوند دانش و قدرت را مطرح مىكند و مىگويد: گفتمانها سازمانهاى دانش هستند و همواره در بطن نهادهاى اجتماعى نهفته و با قدرتگره خوردهاند و شيوههاى فهم را توليد مىكنند.
يكى از مثالهايى كه براى توضيح بيشتر اين صورت بندى گفتمانى مطرح مىشود، »گفتمان استعمارى«(١٣) است. براى آنكه يك منطقه از جهان منطقه ديگر را استعمار و بر آن حكومت كند، براى هر دوى آنها، چه استعمارگر و چه مستعمره، لازم است كه جهان را به گونهاى خاص بشناسند و »بازنمايى« كنند. چنانكه استعمار انگليس در قرن نوزدهم امريكا را به عنوان قاره تاريك، يك مكان بدوى و غير قابل درك شناخت كه مىبايست توسط مسيحيت، علم و نيروى خرد متمدن شود.
محور تفكرات ادوارد سعيد نيز خلق شرق براى اثبات غرب است، كه مىگويد: شرق يك مثال ايستا و طبيعى نيست، بلكه شرق ساخته شده است يا شرقى شده است. همانگونه كه » نگرى و هارت« منطق باز نمايى استعمارى را شالوده بندى يك »ديگرى« استعمار شده منفصل و جدا سازى هويت و ديگر بودگى مىدانند.(١٤)
اما آنچه كه به عنوان بازنمايى مطرح مىشود، در واقع توليد معنا از طريق چار چوبهاى مفهومى و گفتمانى است. به قول استوارت هال، بازنمايى ابراز شناخت و نحوه بازسازى ما از جهان است. شيوهاى كه ما جهان را واجد معنا مىسازيم. در نظام بازنمايى، زبان نقش كليدى دارد و معناى توليد شده را بين اعضاى يك فرهنگ، مبادله و توزيع مىكند. از اين منظر، معنا در ذات اشيا وجود ندارد، بلكه نتيجه يك رويه دلالت و محصول رابطه و تمايز است؛ تمايزى در درون مجموعهاى از تقابلها و تغايرها است.
در بازنمايى زبان سه رهيافت وجود دارد كه عبارتاند از: بازتابى، تعمدى و بر ساخت گرا. در رهيافت بازتابى زبان همان معناى موجود را بازتاب مىدهد. در رهيافت تعمدى معنا در پست واژهها و منظور نويسنده يا گوينده قرار دارد (آنچه كه در كانون تلاش هرمنوتيك قرار دارد). در رهيافت بر ساخت گرا، اشياء و رويدادها به خودى خود واجد معنا نيستند، بلكه بر ساخته ذهن هستند. اين رهيافت داراى دو رويكرد نشانه شناختى و گفتمانى است. اولى به بازنمايى و چگونگى توليد معنا توسط زبان توجه دارد، اما دومى به تأثيرات و سياستهاى بازنمايى مىانديشد. رويكرد گفتمانى به عبارتى به دانش يا معرفتى كه توليد يك نوع گفتمان خاص است، ارتباط گفتمانى با قدرت، تنظيم عملكرد يا رفتار توسط گفتمان، شكل دادن به هويتها يا ذهنيتها و... مىپردازد.(١٥)
يكى از راهبردهاى سياست بازنمايى، كليشه سازى به معناى تنزل انسانها به مجموعهاى از ويژگىهاى شخصيتى مبالغهآميز و معمولاً منفى است، كه تعداد اندكى از ويژگىهاى ساده، پايدار و به سادگى قابل فهم در يك شخص را در نظر مىگيرد و همه چيز درباره آن فرد را به آن ويژگىها تقليل مىدهد و با اتخاذ سياست و راهبرد تقسيم كردن نوعى مرز نمادين ميان نرمال و منحرف و قابل قبول و غيرقابل قبول از »ما« و »ديگرى« مىسازد. همان شيوه مرسوم گروههاى حاكم كه تلاش مىكنند به كل جامعه طبق ديدگاه خود، نظام ارزشى خود و احساسات و ايدئولوژى خود شكل دهند.(١٦)
رابطه ايدئولوژى و بازنمايى در اين واقعيت نهفته است، كه ايدئولوژى اغلب به شيوههايى اشاره دارد كه در آن نشانهها، معانى و ارزشها كمك مىكنند تا قدرت اجتماعى مسلط باز توليد گردد. به قول آلتوسر، ايدئولوژى چار چوبى مفهومى براى تفسير شرايط مادى زندگى است، كه از طريق زبان اشباع مىشود. به اعتقاد او، ايدئولوژى نه تنها از زبان و بازنمايى، بلكه به طور ضمنى و غير آشكار در كردارها، ساختارها و تصورات افراد حيات دارد و لذا روابط سلطه و قدرت در تبيين ايدئولوژىهاى مستور در پس صورت بندىهاى گفتمانى قابل تصور مىباشد.(١٧) به همين دليل است كه »نورمن فركلاف« رابطه قدرت و زبان را در دو بعد شناسايى مىكند : ١- قدرت در زبان ؛ ٢- قدرت پشت زبان.(١٨)
به هر حال، سياست بازنمايى شرق را بايد در تحليل گفتمان استعمارى جست كه تلاش مىكرد با شناختن شرق و تمايز خود از آن به عنوان يك »ديگرى«، برترى تفوق جامعه و انسان اروپايى و غربى را در فرداى نهضت روشنگرى به ثبوت و اثبات برساند. يك گونه نگرش سياه و سفيد كه بر اساس تمايز بين »ما« و »آنها« بنا شده است.(١٩) سوسور تصريح دارد كه سياهى و سفيدى به خودى خود واجد معنا نيستند، بلكه تفاوت، بين سياهى و سفيدى است كه امكان معنا دار شدن اين كلمات را فراهم مىآورد. يعنى راهبرد تفاوت گذارى به گونهاى كه كودك در بدو تولد تلاش دارد بين خود و ديگرى (مادر خود) تفاوت گذارد و خودش رإ؛ به عنوان يك »من« مجزا با تشخيص جدايى خودش از ديگران (به ويژه مادرش) بفهمد و همانگونه كه فرهنگها با تفاوت گذاشتن بين خود و ساير فرهنگها احساس هويت مىكنند، لذا »ديگران« نيز در شكلگيرى انديشه و ايده غرب و غربى نقش اساسى داشتند. اين »ديگران« يك سر زوجها و دالهاى متضاد بوده است: خوب و بد.
اين »ديگرى« ضرورتى براى شكلگيرى روشنگرى غربى بود: »غرب بدون ديگران قادر نخواهد بود كه خود را به منزله اوج تاريخ بشر بشناساند و بنماياند. تصوير ديگرى كه به حاشيه جهان مفهومى رانده شده بود و به منزله ضد مطلق و نفى هر چيزى كه غرب مظهر آن بود، بار ديگر ساخته شده بود. ديگرى سويه تاريك بود، فراموش شده، سركوب و نفى شده، تصوير معكوس روشنگرى و مدرنيته«.(٢٠)
»فرانتس نانون« جهان استعمارى را جهانى دو پاره معرفى مىكرد كه استعمار شدگان نه تنها از سرزمينهاى اروپايى حذف شدهاند، بلكه از نظر حقوق و امتيازات نيز محروم بودند و كلاً در خارج از دايره شمول ارزشهاى متمدن اروپايى قرار گرفته بودند.
در اين فرايند »بيرون گذارى« شر، توحش و لجام گسيختگى »ديگرى« استعمار شده، خوب بودن، مدنيت و ممتاز بودن »خود« اروپايى را امكانپذير مىسازد. هويت منفى استعمار شده نفى مىشود تا »خود« اثباتى استعمار گر ساخته شود. صورت بندى گفتمانى - تاريخى شرقشناسى در نوشتههاى ادوارد سعيد، اين موضوع را بيشتر و بهتر مىنماياند. او چهار عقيده جزمى گفتمان شرقشناسى را چنين بر مىشمارد:
١. وجود تفاوتى مطلق و نظاممند ميان غرب كه عقلانى، توسعه يافته، انسانى و برتر است و شرق كه نابهنجار، توسعه نيافته و فرو دست است ؛
٢. ترجيح انتزاعيات درباره شرق بر شواهد مستقيمى كه از واقعيات شرق مدرن اخذ شده است؛
٣. ازلى بودن عجز شرق در تعريف خود؛
٤. ترسناك بودن ذاتى شرق و لذا ضرورت كنترل آن توسط غرب(٢١).
در تحليل انتقادى گفتمان استعمارى غرب در مىيابيم كه شرق به عنوان يك »ديگرى« كه تنها نقيصه ابترى از تمدن غربى است، پنداشته مىشود و استفاده از واژههايى، چون »عقب مانده،بدوى، فؤدالى، قرون وسطايى، در حال توسعه و پيشا صنعتى براى توصيف كشورهاى استعمار شده آنها را در دوره گذشتهاى از تحول تاريخ غرب يا پيشرفت غربى قرار مىدهد كه نمىتوانند اساساً براساس شرايط خود وجود داشته باشند.
زبان گرامرى »حال قوم انگارانه« در پژوهشهاى »فابين« و »سعيد« به اين معنا است كه غرب از زبان يك ناظر در زمان حال با استفاده از ضمير سوم شخص »او«، »ديگرى« را در بيرون از گفتمان يا گفتگوى اول شخص و دوم شخص قرار مىدهد. به عبارتى با استفاده از اين شاخصهاى گرامرى متباين، كل غرب درصدد بيرون انداختن ديگرى از قلمروهاى انسانيت برآمدهاند.
نوشتههاى »سعيد« نشانگر آن است كه اروپائىها در دوران پس از عصر روشنگرى نخست »شرق« را به گونهاى نوشتارى تصاحب كردند و سپس از طريق گفتمان »تفاوت« تحت عنوان »شرقشناسى«، »ديگر تمدن خاموش اروپا« را تصوير كردند.
بايگانى اسناد، شامل دانش كلاسيك، منابع دينى و وابسته به كتاب مقدس، اسطورهشناسى و سفرنامهها، رژيمهاى حقيقت، آرمان سازى، تخيل روابط جنسى، تشخيص غلط تفاوتها و آئينها و مراسم تحقيرآميز، از جمله راهبردهايى است كه براى بازنمايى »غرب« از »ديگران« مىتوان سراغ گرفت.(٢٢)
پى نوشتها:
١. Christopher Colambus
٢. Broadcasting Roberts,J.M.the Triumph of the west,London,British
٣. Formation
٤. Homegenous time
٥. Teleological Ideas
٦. Modernisation Theorg
٧. Discursive tarn
٨. Discursive Practice
٩. Sgmbolic Dimensions of social life
١٠. Discursive formation
١١. Clononial Discurse
١٢. براى مطالعه بيشتر پيرامون شيوهها و راهبردهاى بازنمايى زبان؛ ١٣٨٦. ر. ك: مهدى زاده، سيد محمد، رسانهها و بازنمايى ( تهران، دفتر مطالعات و توسعه رسانهها، ١٣٨٧).
١٣. براى مطالعه بيشتر پيرامون بازنمايى غرب از ديگران؛ ر. ك: استوارت هال، غرب و بقيه: گفتمان و قدرت (تهران، نشر آگه،)
١٤. نگرى، آنتونيو و هارت مايكل، امپراتورى، ترجمه رضا نجف زاده(تهران: قصيده سرا، ١٣٨٤) ص ١٨٠.
:representation ,(in stuart Hall(ed "the work representation" Stuart .Hall .١٥ .٢٤ .p .٢٠٠٣ ,saga ,cultrual representaion and signifying practices london
.٢٥٩ ,p ,ibid .١٦
١٧. بشيريه، حسين، نظريههاى فرهنگ در قرن بيستم(تهران: انتشارات آينده پويان، ١٣٧٩) ص ٣٧.
١٨. فركلاف، نورمن، تحليل انتقادى گفتمان، گروه مترجمان(تهران: مركز مطالعات و تحقيقات رسانها، ١٣٧٩) ص ٩٦.
١٩. مهدى زاده، سيد محمد. رسانهها و بازنمايى (تهران: مركز مطالعات و تحقيقات رسانهها، ١٣٨٧) صص ٧ - ٦٦.
٢٠. هال، استوارت. غرب و بقيه: گفتمان و قدرت، ترجمه محمود متحد(تهران: نشر آگه، ١٣٨٦) ص ٩٥.
٢١. سيدمن، استيون، كشاكش آرا در جامعهشناسى، ترجمه هادى خليلى(تهران:نشر نى، ١٣٨٦) صص ٨ - ٣٤٧.
٢٢. براى مطالعه بيشتر پيرامون شيوهها و راهبردهاى بازنمايى زبان ر.ك: مهدى زاده، سيد محمد، رسانهها و بازنمايى(تهران، دفتر مطالعات و توسعه رسانهها، ١٣٨٧). همچنين براى مطالعه بيشتر پيرامون بازنمايى غرب از ديگران ر. ك: استوارت هال، غرب و بقيه: گفتمان و قدرت(تهران، نشر آگه، ١٣٨٦)